رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: تاراج

نویسنده: دنیا کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه

خلاصه: در هیاهوی زمانه، جایی که کلبه‌ی امیدت بر سرت می‌ریزد و تمام آرزوهایت بر باد رفتن یک دعوت نامه زندگی‌ها را تغییر داده و روح تو را به تاراج می‌برد.

ویرایش شده توسط دنیا
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

سایه‌هایی رعب آور به دور آتش خنده‌کنان و پر از شادی ایستاده‌اند و اما آتش!

یک نفر در میان آتش با بی تفاوتی ایستاده و رقص و شادی سایه‌ها را می‌نگرد؛ گویی دیگر اهمیت ندارد که چه می‌شود! سایه‌ها همچنان در شادی‌اند که آتش گر گرفته و همه جا را خاکستر می‌کند و یک انسان شاید هم فرشته نجاتی از میان آن خاکستر ها بیرون آمده و او را نجات می‌دهد.

صفحه نقد رمان:

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

ماشین رو از تعمیرگاه بیرون آوردم و به سمت خونه حرکت کردم و همونطور که سعی داشتم بفهمم مشکلش خوب حل شده یانه با مامان تماس گرفتم. بعد از چند بوق مامان جوابم رو داد:

- سلام. رسیدی؟

- سلام؛ نه تازه از تعمیرگاه راه افتادم حدود بیست دقیقه دیگه بیرون باش.

مامان خداحافظی و تلفن رو قطع کرد، منم موبایل رو روی صندلی شاگرد گذاشتم و با دقت بیشتر حواسم رو به ماشین و جاده دادم ولی خب انگار واقعا خوب شده بود؛ باید از پروانه بابت راهنمایی تشکر می‌کردم.

زیر لب آهنگی که پخش می‌شد رو زمزمه وار می‌خوندم و خوشحال به سمت خونه در حرکت بودم. چند دقیقه بعد وقتی به خونه رسیدم به موبایل مامان زنگ زدم تا بیاد بیرون و مامان با چهره‌ای خندان با اون چادر خوشگلش توی کوچه نمایان شد.

براش بوقی زدم و اون با دست اشاره کرد الان میاد؛ در رو بست و قفلش کرد و به سمتم اومد. قفل ماشین رو باز کردم و مامان نشست. 

ویرایش شده توسط دنیا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...