رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

نظرتون راجع به رمان توکان پدر خوانده!  

7 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون راجع به رمان توکان پدر خوانده!

    • عالی
      4
    • خوب
      1
    • متوسط
      2


ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: توکان پدر خوانده

نویسنده: مرضیه

ژانر: جنایی، پلیسی، عاشقانه

 

خلاصه:

به دنبال جواب معماهایی می‌گشتم که سر از گذشته در آوردم. گذشته‌ای که اثری از آن به جز چند قطعه عکس و چند خط نوشته نبود و جواب همه معماها از یک عکس شروع شد، عکسی که شبیه من بود اما من نبودم؛ آن لباس سفید با گل‌هایی قرمز و روسری سفید زیادی خوشگلش کرده بود. عکسی که اگر قدیمی نبود و تاریخ نداشت قطعا شک می‌کردم خودم هستم. اما آن دختر که بود که شبیه من بود و من نبود؟

 

 

مقدمه:

در‌تاریکی مطلق فرو رفته‌ام! دلم یک روزنه امید می‌خواهد که با نورش تاریکی زندگی را از وجودم بشوید و مرا از این حس خفگی نجات دهد و بالاخره روزی خواهد رسید که من نیز‌بتوانم طعم گس زندگی‌ را کنار زده و شیرینی ان را تجربه کنم.

ویرایش شده توسط Paradise
  • لایک 7
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B4%DB%B1%DB%B0%DB%

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از آن‌که انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم.

 

لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

 

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.

آموزش درخواست ناظر

 

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید.

درخواست نقد اثر

 

با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید.

درخواست کاور رمان

 

با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید.

درخواست انتقال به تالار برتر

 

همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.

اعلام پایان

 

با تشکر

|کادر مدیریت نودهشتیا|

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_اول

صدای زنگ مدرسه با جیغ و داد بچه‌ها یکی شده و هر کدوم کوله به دست به سمت در هجوم می‌برند. من و رویا هم بین جمعیت در حال له شدن بودیم که رویا دستم رو کشید و از حیاط مدرسه خارج شدیم. نفس راحتی کشیدم و مقنعه کج شده‌ام رو صاف کردم ‌و کوله رو روی دوشم انداختم. رویا در حال راه رفتن روی لبه جوی آب بود و یک ریز حرف میزد:

-شیدا میگم اصلا کاش بهش نگفته بودم. از وقتی فهمیده دوسش دارم کلا عوض شده..

دست‌هام رو از جیبم در آوردم و کیف رو محکم‌تر روی شونه‌ام جابه‌جا کردم و گفتم:

- این رفتارش از همون اول همینطوری نچسب و تفلون بود تو خر بودی نفهمیدی.

رویا با کمی دلخوری نگاهم کرد که ادامه دادم:

- خب خواهر من، من که از همون اول گفته بودم این فقط می‌خواد دو سه روزی دوست و رفیق باشین و بره تو قبول نکردی؛ از همون اول فاز عاشقی برداشتی. الان هم طوری نشده یکم خودت رو جمع و جور کن و به روی خودت نیار که چیزی گفته شده رفتارت رو هم سر سنگین کن ببین چی میشه.

رویا آروم و بی صدا کنارم به راه رفتنش ادامه داد و منم به ر‌ویایی فکر می‌کردم که عاشق شده بود و حسش یه طرفه بود. ای کاش رویا به راحتی دل نمی‌داد و خودش رو گرفتار نمی‌کرد، یه‌ جورایی هم دلم براش می‌سوخت که اینجور دلداده بود.

به خودم فکر کردم که چرا من نمیتونم کسی رو اینطور دوست داشته باشم. نه اینکه احساسی نداشته باشم یا کسی رو دوست نداشته باشم اما احساس رویا رو هم درک نمی‌کردم.

همیشه از خدا می‌خواستم که رویا احساسش دو طرفه باشه اما خب...

 

به خونه رسیدیم و با رویا خداحافظی کردم و در رو با کلید باز کردم و با دیدن مش رحیم که داشت گل‌ها رو آبیاری می‌کرد روح و روانم تازه شد. سلام بلندی بهش کردم که با لبخند جوابم رو داد. در سالن رو باز کردم و مامان در حال کتاب خوندن بود و اکرم خانوم هم داشت میز جلوی مامان رو مرتب می‌کرد. سلامی دادم و وارد اتاقم شدم‌؛ لباس‌هام رو عوض کردم و موبایلم رو چک کردم. 

 

پیام‌ها رو جواب دادم و بعدش به سمت آشپزخونه رفتم تا ناهارم رو بخورم. رو به اکرم خانوم گفتم:

 

- عزیزم ناهار چی داریم؟

 

اکرم خانوم همینطور که داشت می‌کشید گفت:

 

- قیمه بادمجون.

 

آخ جونی گفتم و سر میز نشستم. اکرم خانوم هم غذا رو جلوم گذاشت؛ تشکری کردم و مشغول شدم. بعد از ناهار مامان صدام زد. پیشش رفتم و کنارش نشستم. مامان کتابش رو کناری گذاشت و نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت:

 

- امروز مدرسه چطور بود؟

ویرایش شده توسط Paradise
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- مثل همیشه. مدیرمون گفت بعد از عید تعطیل می‌کنند که هم برای امتحان‌ها بخونیم هم برای کنکور.

مامان لبخند رضایت بخشی زد و گفت: 

- خوبه!

مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

- چی شده؟!

مامان نیم نگاهی بهم انداخت و همینطور که کتابش رو بر می‌داشت گفت:

- آخر هفته خواستگار داری.

شوکه نگاهش کردم که ادامه داد:

- چیه؟ 

با نگاهی پر از شوک نگاهش کردم و گفتم:

- قرارمون این نبود. مگه نگفته بودی تا زمانی که نخوام کسی رو راه نمیدی؟ 

مامان بی خیال شونه‌ای بالا انداخت و گفت: 

- این قضیه‌اش فرق داره. بابای پسره کلی اصرار داره بیان. قرار شده یکی دو جلسه رفت و آمد کنیم اگر خواستی بله بدی نخواستی هم که هیچ. 

طلبکارانه گفتم:

- چه فرقی داره؟ اصن چرا تا گفتم بعد عید کلاس نمیرم خوشحال شدی؟

مامان زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:

- فرقش رو بعدا‌ که دیدیش می‌فهمی. خوشحال شدم چون اگر جوابت مثبت باشه و همه چیز خوب پیش بره اون زمان بهترین فرصته که بشناسیش. مدرسه هم که نمیری گیر بدن بهت. 

با دلخوری گفتم:

- من که میدونم کار خودت رو می‌کنی ولی جواب من از همین الان منفیه. من نمی‌خوام از الان ذهنم درگیر شه.

 مامان بی خیال شونه‌ای بالا انداخت و مشغول کتابش شد؛ منم حرصی از حرف مامان و بی‌خیالی اون به سمت اتاقم رفتم و در رو محکم بهم کوبیدم، پشت در نشستم و هق زدم. دلم نمی‌خواست شوهر کنم و درسم برام مهم بود اما...

به جای حرص خوردن و گریه تصمیم گرفتم که هرجور شده این خواستگار رو بپرونم حالا با هر روشی که میشه. یه لبخند عمیق زدم و کتاب‌هام رو جلوم گذاشتم و مشغول درس خوندن و تست زدن شدم.

حدود ده شب بود که با صدای قار و قور شکمم از جام بلند شدم. ابی به دست و صورتم زدم و به آشپزخونه رفتم تا شام بخورم. انقدر خسته بودم که چشم‌هام پف کرده بود و بی رمق بودم. بی هیچ حرفی پشت میز نشستم و اکرم خانم غذام رو جلوم گذاشت؛ تشکری کردم و مشغول خوردن شدم که مامان توی چهارچوب در ایستاد و نگاهم کرد.

 

همینطور که لقمه‌ام رو قورت دادم و با تعجب سر تکون دادم. مامان اومد روی صندلی رو به روم نشست و گفت:

 

- چی شده؟

 

با صدایی که ناراحتی ازش پیدا بود گفتم:

 

- شما نمیدونی؟ 

 

مامان دستش رو روی دستم گذاشتم و گفت:

 

- دخترم ما خلاف میل تو عمل نمی‌کنیم. اینم که من گفتم بهت واسه اینه که از بس گفتن گفتیم یه چند باری بیان اگه خوشت اومد که بعد از کنکور کارها رو جلو ببریم اگه هم خوشت نیومد که هیچ.

 

 

 

ویرایش شده توسط Paradise
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم. 

با نگاهی که از خوشی برق میزد گفتم:

- اگه به هر دلیلی خوشم نیاد رد می‌کنید؟ 

مامان هم با تحکم گفت:

- اگر دلیلت منطقی باشه چرا که نه؟ رد می‌کنیم.

خوشحال از حرف مامان غذامو خوردم و از اکرم خانوم تشکر کردم؛ گونه مامان رو بوسیدم و به اتاقم رفتم تا بخوابم.

ویرایش شده توسط Paradise
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...