نام : نابغه ی غریب و آشنا
نویسنده : A.F
ساعت پارت گذاری: نامعلوم
هدف : وقتی داشتم اولین کلمات رمانم رو کنار هم می چیدم تنها هدف من این بود که شاید بتونم شما رو با خوندن این رمان کمی از مشکلات خودتان دور کنم و شما را درگیر زندگی مارال و کیوان کنم .
خلاصه :
وقتی اولین بار پایم رو درون دانشگاه گذاشتم تنها مشغله ی فکریم این بود که اگه برای امتحان سئوالاتم خیلی سخت باشد یا خیلی آسان باشد چی ؟ اگر جدی ام نگیرند چی ؟! گوش ندهند چی ؟
آهی از حسرت کشیدم و با خودم آرزو کردم : کاشکی الان هم تنها مشکل من آنها بود .
ولی نه ، من شاید خیلی در این راه سختی کشیده باشم ولی به چیزی که الان به دست آوردم می ارزد.
مقدمه:
در گذشته ی من چی شده بود ؟
چه اتفاقی؟
در گذشته ی من چه کسانی بودن ؟ که الان هم هست و هم نیستن .
مغزم پر از این سئوال ها بود ، سئوال های بی جواب .
سرم داشت می ترکید ، از درد و از حجم سئوالاتی که در ذهنم بود .
از چه کسی بپرسم جوابم را می گیرم ؟
از در ؟ از دیوار ؟ از پنجره ؟
یا کیوان ؟
ناظر: @Nasim.M