پارت2
تو سرم چرخی زدم به سالها قبل
به سالهایی که پناه یه دختر زشت بود
قد کوتاه و حسابی چاق بود گونه هاش از تپلی همیشه سرخ میشد
مو و ابروش زرد زرد بود مژه هاش از زردی اصلا مشخص نمیشد زیر آفتاب که میرفت رنگ چشماش طوسی ،روحی میشد یه حالت ترسناک میشد
دور شکمش از قدش طولانی تر بود
اما ؟ اما چی شد چطوری لولو شد هلو
اون دختر زشت چاق و زرد کجا و این دختر زیبا و کمر باریک کجا چقدر پیرسینگ دماغش قشنگ بود ،چقدر تتو کوچیک رو دستش قشنگ بود چقدر چشم و ابروی بورش قشنگ بود
چقدر وجودش قشنگ بود و به قلبم قشنگی میداد
برای چی از دیدنش خوشحال بودم؟
چرا من برای ندیدنش سالها عروسی و مراسم فامیل و نرفتم ؟
از کلمه زرد باید دوری کنم ،باید بگم بور ،موطلایی و چشم رنگی
هر چند موهای کمند پناه رنگ شده بود
زیبای خدادادی نبود ،دماغ عمل کرده ،لب ژل تزریق کرده ،موی رنگ کرده
خدا دادی نبود ولی زیبا که بود ، کوهیار زیاد میگفت باید ببینی ،تو ندیدی وگرنه این حرفا رو نمیزدی و اون پناه سابق نیست و از این حرفا
اما همیشه فکر میکردم میخواد قبول کنم ما رو به هم محکوم کردن
پوزخندی به حال خودم زدم
کجا رفت سیاوش ؟ سیاوش مرد
من فهمیدم ، من به یقین رسیدم از فردا دیگه سیاوش سابق نیستم
احوالاتشو از مامان میشنیدم اما هر وقت در موردش حرفی پیش میومد خودمو مشغول میکردم
و اصلا گوش نمیدادم تصورم ازش همون چهارده سالگی چاق و زشتش بود
نگو ، پناه دقیقا همون دختری شده که هر پسری آرزوشه
اون شب ورق برای من برگشت راضی شدم به سرنوشتی که بزرگترم برام نوشته
منم مثل بقیه پسرها یه دختر خیلی زیبا ،خوش اندام میخواستم ،دقیقا مثل پناه اما پناه مثلی هم داشت؟ امکان داره یکی مثل پناه ببینم؟
نه ممکن نبود برای منی که تو یه ثانیه دلمو باخته بودم پناه دیگه ایی امکان پذیر نبود.
از این رو به اون رو شده ،سرحال و شاداب برگشتم
پیش خانواده
چند دقیقه بعدش پناه با چاقوی تزئین شده رفت وسط باغ، جایی که خالی گذاشته بودن برای رقص
شروع کرد به رقصیدن با هیجان و مشتاقانه تماشاش میکردم چاقو رو برد سمت پگاه و کاوه و از کاوه انعام گرفت و چاقو رو بهشون داد
دوباره مشغول رقص شد کم کم بقیه هم بهش اضافه شدن اما یه چیزی توجهمو جلب کرد
صمیمیت بین پناه و آزاد
میرفت سمتش دستشو میگرفت یه چیزایی میگفت که باعث خنده پناه میشد ،حس بدی بهم دست میداد ،پناه و آزاد چرا صمیمی ان!
یهویی نگاهم رفت سمت نغمه ،نغمه کوچولو دختر عموی سیزده سالم که به احتمال خیلی زیاد سال دیگه مثل ملک میزدنش به نام آزاد معتمد
چون بعد از نامزد من دختر دیگه تو طایفه نمونده بود برای آزاد
اما برای کدوم یکی از حاکم های ما مهم بود
با فکر های قاجاریشون مصلحت میدیدن دختر بچه سیزده ساله رو بدن به آزاد بیست هشت ساله
عزیز کرده روانی شون
دخترعموم ،قربانی پسرعموم میشد و پسرعموم اصلا آدم زندگی نبود آزاد معتمد برعکس اسمش تو انتخاب آزادی نداشت و همینطور برعکس فامیلیش قابل اعتماد نبود ، یه عوضی تمام عیار
که به پناه زیادی نزدیک بود
با صدای همتا از افکارم فاصله گرفتم
همتا_ هی میگم بیا ببینش ،آقا میگه نه تمایل ندارم
دیدیم چقدر بی میلی
+ ها چی میگی بابا
همتا_ یادت رفت ، ده بار بهت گفتم ببینیش دیگه چشم ازش بر نمیداری
سروش خنده بلندی کرد و
سروش_ به حرفت رسید
مامان نگاهی به پناه کرد و با خنده و خوشحالی گفت
مامان_ رسید بدجورم رسید
+چی میگین شما ؟
بابا _ از همون که چشم ازش برنمیداری صحبت میکنن
یهویی عرق سردی نشست رو پیشونیم
همتا_ پناه خیلی تغییر کرده ،سیاوش حرف زدین
چی بهش گفتی
+خیلی فضولی
_ عع حالا من شدم فضول
+ تو مقام اول جهانی کنجکاوی رو داری گونه خانم
از وقتی به گونه هاش ژل و چربی زده بود سربه سرش میزاشتم
البته بماند که تو فامیل دختر نچرال خیلی کم بود
همشون دنبال عمل زیبایی و ژل و زاویه و دیگه نمیدونم از این چیزا بودن
همتا_ نمیگی؟ اوکی منم مرض ندارم که بگم خاستگاراش کیا بودن
+خاستگار؟
خاستگار؟ بله خاستگارش هم برای من مهم نبود اهمیت نمیدادم
اما برام به یه چیز حرص در بیار تبدیل شد
خاستگار دیگه چیه مگه زنعمو نمیگه دخترم نشون کرده داره
نمیدونستم به حال خودم بخندم یا گریه کنم.
شش ساله نامزدی دارم که یک بارم نخواستم ببینمش یک بارم به ازدواج دائمی باهاش فکر نکردم حالا همون نامزد و میبینم و تسلیم میشم
از اون نامزدم فقط اسم و خانوادشو میشناسم
هیچی از خودش نمیدونم ولی اگه بگن همین الان عقد کن ببرش
بی چک و چونه میگم چشم