رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

fatemeh_h

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    56
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط fatemeh_h

  1. پارت2 تو سرم چرخی زدم به سالها قبل به سالهایی که پناه یه دختر زشت بود قد کوتاه و حسابی چاق بود گونه هاش از تپلی همیشه سرخ میشد مو و ابروش زرد زرد بود مژه هاش از زردی اصلا مشخص نمیشد زیر آفتاب که میرفت رنگ چشماش طوسی ،روحی میشد یه حالت ترسناک میشد دور شکمش از قدش طولانی تر بود اما ؟ اما چی شد چطوری لولو شد هلو اون دختر زشت چاق و زرد کجا و این دختر زیبا و کمر باریک کجا چقدر پیرسینگ دماغش قشنگ بود ،چقدر تتو کوچیک رو دستش قشنگ بود چقدر چشم و ابروی بورش قشنگ بود چقدر وجودش قشنگ بود و به قلبم قشنگی میداد برای چی از دیدنش خوشحال بودم؟ چرا من برای ندیدنش سالها عروسی و مراسم فامیل و نرفتم ؟ از کلمه زرد باید دوری کنم ،باید بگم بور ،موطلایی و چشم رنگی هر چند موهای کمند پناه رنگ شده بود زیبای خدادادی نبود ،دماغ عمل کرده ،لب ژل تزریق کرده ،موی رنگ کرده خدا دادی نبود ولی زیبا که بود ، کوهیار زیاد میگفت باید ببینی ،تو ندیدی وگرنه این حرفا رو نمیزدی و اون پناه سابق نیست و از این حرفا اما همیشه فکر میکردم میخواد قبول کنم ما رو به هم محکوم کردن پوزخندی به حال خودم زدم کجا رفت سیاوش ؟ سیاوش مرد من فهمیدم ، من به یقین رسیدم از فردا دیگه سیاوش سابق نیستم احوالاتشو از مامان میشنیدم اما هر وقت در موردش حرفی پیش میومد خودمو مشغول میکردم و اصلا گوش نمیدادم تصورم ازش همون چهارده سالگی چاق و زشتش بود نگو ، پناه دقیقا همون دختری شده که هر پسری آرزوشه اون شب ورق برای من برگشت راضی شدم به سرنوشتی که بزرگترم برام نوشته منم مثل بقیه پسرها یه دختر خیلی زیبا ،خوش اندام میخواستم ،دقیقا مثل پناه اما پناه مثلی هم داشت؟ امکان داره یکی مثل پناه ببینم؟ نه ممکن نبود برای منی که تو یه ثانیه دلمو باخته بودم پناه دیگه ایی امکان پذیر نبود. از این رو به اون رو شده ،سرحال و شاداب برگشتم پیش خانواده چند دقیقه بعدش پناه با چاقوی تزئین شده رفت وسط باغ، جایی که خالی گذاشته بودن برای رقص شروع کرد به رقصیدن با هیجان و مشتاقانه تماشاش میکردم چاقو رو برد سمت پگاه و کاوه و از کاوه انعام گرفت و چاقو رو بهشون داد دوباره مشغول رقص شد کم کم بقیه هم بهش اضافه شدن اما یه چیزی توجهمو جلب کرد صمیمیت بین پناه و آزاد میرفت سمتش دستشو میگرفت یه چیزایی میگفت که باعث خنده پناه میشد ،حس بدی بهم دست میداد ،پناه و آزاد چرا صمیمی ان! یهویی نگاهم رفت سمت نغمه ،نغمه کوچولو دختر عموی سیزده سالم که به احتمال خیلی زیاد سال دیگه مثل ملک میزدنش به نام آزاد معتمد چون بعد از نامزد من دختر دیگه تو طایفه نمونده بود برای آزاد اما برای کدوم یکی از حاکم های ما مهم بود با فکر های قاجاریشون مصلحت میدیدن دختر بچه سیزده ساله رو بدن به آزاد بیست هشت ساله عزیز کرده روانی شون دخترعموم ،قربانی پسرعموم میشد و پسرعموم اصلا آدم زندگی نبود آزاد معتمد برعکس اسمش تو انتخاب آزادی نداشت و همینطور برعکس فامیلیش قابل اعتماد نبود ، یه عوضی تمام عیار که به پناه زیادی نزدیک بود با صدای همتا از افکارم فاصله گرفتم همتا_ هی میگم بیا ببینش ،آقا میگه نه تمایل ندارم دیدیم چقدر بی میلی + ها چی میگی بابا همتا_ یادت رفت ، ده بار بهت گفتم ببینیش دیگه چشم ازش بر نمیداری سروش خنده بلندی کرد و سروش_ به حرفت رسید مامان نگاهی به پناه کرد و با خنده و خوشحالی گفت مامان_ رسید بدجورم رسید +چی میگین شما ؟ بابا _ از همون که چشم ازش برنمیداری صحبت میکنن یهویی عرق سردی نشست رو پیشونیم همتا_ پناه خیلی تغییر کرده ،سیاوش حرف زدین چی بهش گفتی +خیلی فضولی _ عع حالا من شدم فضول + تو مقام اول جهانی کنجکاوی رو داری گونه خانم از وقتی به گونه هاش ژل و چربی زده بود سربه سرش میزاشتم البته بماند که تو فامیل دختر نچرال خیلی کم بود همشون دنبال عمل زیبایی و ژل و زاویه و دیگه نمیدونم از این چیزا بودن همتا_ نمیگی؟ اوکی منم مرض ندارم که بگم خاستگاراش کیا بودن +خاستگار؟ خاستگار؟ بله خاستگارش هم برای من مهم نبود اهمیت نمیدادم اما برام به یه چیز حرص در بیار تبدیل شد خاستگار دیگه چیه مگه زنعمو نمیگه دخترم نشون کرده داره نمیدونستم به حال خودم بخندم یا گریه کنم. شش ساله نامزدی دارم که یک بارم نخواستم ببینمش یک بارم به ازدواج دائمی باهاش فکر نکردم حالا همون نامزد و میبینم و تسلیم میشم از اون نامزدم فقط اسم و خانوادشو میشناسم هیچی از خودش نمیدونم ولی اگه بگن همین الان عقد کن ببرش بی چک و چونه میگم چشم
  2. پارت 1 کراوات سبزمو و یکم شل کردم و با حرص و جوش به حرکات مسخره مردای خاندان چشم دوختم مامان دستشو زد به شونم و آروم گفت مامان_ پاشو یه تکونی بده _ قرار نبودا _ سیاوش زشته کاوه داره نگاه میکنه ،اخماتو وا کن برو الکی یه تکون ریز بده چیه مگه ؟ +از این تم و رنگ گفتنشون بدم اومد یعنی چی که همه باید یک رنگ بپوشن مسخرشو در اوردن عزیز و ببین تروخدا کل سال روسری مشکی سرشه ،اینا گفتن تم سبزه ،سبز سرش کرده بابا_ ای بابا به تو چه پسر جان تولد بچشونه دلشون خواسته یک رنگ بپوشن زورت که نکردن سبز بپوشی +عع بابا زور نکردن ؟ پس این چیه خانمت دستور داد تم سبزه سبز میپوشیم سروش و همتا که از رقصیدن خسته شدن برگشتن سر میز همتا یکم از آب میوه اش خورد و رو به من گفت _ سیاوش ، پناه و دیدی؟ سروش_ این اصلا چند ساله پناه و ندیده فک کنم قیافه شم یادش رفته + ندیدم ، ببینمم نمیشناسم ،پنج شش سالیه ندیدمش نمیخوامم ببینم سروش_ داداش دیگه این مراسم سبز و نمیتونستی نیای بلاخره تولد بچه خواهر زنته همتا_ ولی کلا ست شدیم ها باغم سر سبز همه سبز ولی آزاد سبز تره ها مامان و بابا به حرفای همتا خندیدن و شروع کردن به گفت و شنود ولی من حوصله نداشتم میخواستم قبل از اینکه پناه با لباس سبز جلوم سبز بشه برم اما نمیشد از صندلیم بلند شدم یکم فاصله گرفتم و تو یه گوشه خلوت ایستادم و سیگار روشن کردم از دور نگاهشون میکردم باغ پر بود از جونای تو طایفه یا بهتر بگم محکومین دوطایفه آزاد دیجیشون بود شلوار و پیرهن یک دست سبز پوشیده به قول همتا سبز تر از بقیه بود بایدم میبود چون اون عزیز طایفه بود اون تنها نوه پسر مشترک بود عزیز، محترم ، باارزش، و حتی کثیف ترین قدیسه ولی آزاد هم محکومیت داشت مثل بقیه تو سلولش منتظر اجرای حکم بود سیگارمو از لبم جدا کردم و انداختم رو زمین نگاهمو بردم سمت محکومین مونث چقدر آزادی داشتن تو هر چیزی ،لباسشون ،رفتارشون ،تحصیلشون ،کارشون ،گردش و تفریحشون اما زندگیشون! نه اختیاری تو انتخابشون نداشتن همه ی دخترا و عروسای فامیل یه جوری لباس پوشیده بودن انگار جشن تو اروپا برگذار میشه به دو تا حاکمی که بالای مجلس نشسته بودم چشم دوختم از هردو متنفر بودم اون دوتا انسان عهد بوقی به عواقب حکم دقت نمیکردن امر میکردن دستور میدادن و باید انجام میشد و بیشتر احکام خوشیارو میگرفت و به بدبختی محکوم میکرد رفتم داخل ویلا که برم سری به سرویس بزنم اما با صحنه ایی که پنج ،شش سال ازش فرار کردم روبه رو شدم پگاه بدون اینکه چیزی بگه دست پسرشو گرفت و رفتن پناه_ سلام +سلام جز سلام زبونم نچرخید برای حرف دیگر دختری که سالها قبل دیده بودم یکی دیگه بود و این دختر یکی دیگه من فقط از چشماش تشخیص دادم این همونه و چقدر خوب شده بود هیچوقت فکر نمیکردم یه رو از دیدنش حیرت کنم ،زبونم بند بیاد و نتونم نگاهمو ازش بگیرم نمیدونستم قراره یه روزش دختری که پسش زدم مقابلم بایسته و من ماتش بشم قلبم از نگاهش آتیش بگیره و تنم بسوزه ،روحم شعله ور شه و حتی عقل و مغزم بگن حکم خوبی بهت دادن اون لحظه قبول کردم به حکم جالبی محکوم شدم و فقط اون لحظه بود که از دوتا حاکممون تشکر کردم _ حالتون خوبه؟ سکوت طولانیم رو شکستم +شما خوبی چیکارا میکنی شنیدم دانشجویی پناه_ بله درس میخونم ، بفرمایید بریم پگاه داره کیک و آماده میکنه + شما برو منم میام از کنارم گذشت و رفت با بوی عطرش چند ثانیه ایی چشمامو بستم برام غیر ممکن ترین چیزی بود که دیدم پناه خوش قد و بالا چشمای آبی ،آبی اقیانوس ابرو های خوش حالت دماغ فندقی، لبای مناسب اما انگار یکم غیر اورجینال و قرمز لباسش مثل بقیه سبز رنگ بود ولی فرق داشت انگار تن یه مانکن بود یقش پوشیده بود و استین بلند ولی قد لباس خیلی کوتاه بود، آخ که شاعر چقدر خوب گفته گیسو کمند .
  3. نامت سرآغاز شور زندگیست به نام آفریدگار مهتاب نام رمان: آخرین محکوم ژانر: عاشقانه ،اجتماعی نویسنده:فاطمه هاشمی حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست سر عقل آمده هر که دیوانه توست +زندگی مثل فوتبال نیست گاهی راحت پیش بینی میشه مثل ما. _ ما قابل پیش بینی نیستیم +هستیم ،مارو محکوم کردن _ تو پرواز کن من قفس هارو نابود میکنم +مطمئنی؟ _ .... شاید از اول عاشق بودیم ،شاید هنوزم نمیدونیم عشق چیه شاید فقط هستیم تا بی گناه محاکمه شیم خلاصه: (دو فرد جوان از دنیای همسان که افسار زندگی دست خودشون نیست ،دختر و پسری که می‌جنگند تا افسار زندگیشون دست خودشون باشه ،می جنگند تا از مسیر درست بروند برای رسیدن به طلوع باید غروب و تحمل کنند اما غروب غم انگیزه ،همه جا رو تاریک می کنه ) ناظر: @sarahp
×
×
  • اضافه کردن...