رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

fatemeh_h

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    56
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط fatemeh_h

  1. پارت 20 وقتی داخل جعبه رو دیدم قلبم لرزید و تیر کشید انگشتر طلا بود پناه_ زنعمو جان واقعا نمیدونم چی بگم یعنی خیلی زود نیست هنوز دو سه هفته ایی تا نامزدی مونده زنعمو_ سیاوش سر ماجرای حمیدرضا خیلی ناراحت شده بود منم گفتم اینو بیارم دستت کنی دیگه همچین چیزی پیش نیاد تو این مدت یکمم شده سیاوش و شناختی دیگه یکم حساسه این انگشترم تو نامزدی همتا دوتا گرفته بودم میخواستم شب عقد بهت بدم ولی فکر کردم الان وقتشه زندایی_ به نظر منم دستت کن دیگه کسی هم مزاحمت نمیشه سیاوش هم اینجوری راحته پناه هیچی نمیگفت و حالش گرفته بود چرا؟ چرا ناراحت شد؟ بلند شدم +من شما خانومارو تنها میزارم ،دستت درد نکنه زندایی زندایی_ بمون داییت هم بیاد ببینتت خوشحال میشه + خیلی کار دارم خدانگهدارتون داغون شده از ساختمونشون بیرون رفتم و سوار ماشین شدم سیاوش بد دله؟ سیاوش بد دل نیست مریض با سیما هم مثل زیر دستش رفتار میکرد خدا میدونه با پناهی که قراره زنش بشه چیکارا میکنه . چرا رفتم؟ چرا رفتم که شاهد همچین چیزی بشم چرا باید میدیدم معشوقم انگشتر یکی دیگه رو تو دستش گرفته باید دوری میکردم باید ازش فاصله میگرفتم و سعی میکردم فراموشش کنم دلم نمیخواست وقتی اسمش به عنوان زن تو شناسنامه پسرعموم میره هنوز بهش حسی داشته باشم نمیخواستم بی ناموسی کنم نمیخواستم عاشق عروس عموم باشم فکر میکردم پناه ناراحت شد چون هیچ کس تاحالا براش تایین تکلیف نکرده بود ولی سیاوش کرد از سیاوش خجالت میکشیدم اون به انتخاب خودش پناه و از من نگرفته بود اونم مثل بقیه محکوم بود اما اون نصف منم پناهو نمیخواست نمیدونستم کجا میرم حالم بد بود و فقط میرفتم تند میرفتم سبقت میگرفتم و حتی جریمه هم شدم بغض داشتم هیچ جایی رو بهتر از قبرستون پیدا نکردم برای درد و دل ....... سر قبر آراد نشستم خم شدم عکسشو بوسیدم انگار بچگی خودمو می‌بوسیدم خیلی شبیه هم بودیم فقط اون لاغرتر و ضعیف تربود + چطوری داداشی چطوری قل من؟ جای بدی منو ول کردی رفتیا هنوز نبخشیدمت آراد هنوزم باور نکردم برای همیشه رفتی بیست سال گذشته ولی من کامل نشدم تو که رفتی نصفه موندم من و تو یکی بودیم یه روح تو دوتا جسم تو نیستی و من تنها ترین آدم این دنیام من بی تو ناقصم همه هستن اما احساس یتیمی میکنم نمیدونم به کسی که برادر دوقلوش مرده چی میگن اما من خودمو یتیم میبینم آراد داداشیم امروز نمیخوام از تنهایی هام بگم امروز میخوام از عشق بگم پناه و یادته؟ وقتی تو ترکم کردی چهار پنج ماهه بود یادته بغلش میکردیم تو میگفتی زندایی دروغ گفته این پسره چون موهاش خیلی کمه یادته خیلی تپل بود و ما یواشکی لپاشو میکشیدیم گریه میکرد. بغضم شکست + آراد من عاشق همون دختر تپل شدم اما دادنش به یکی دیگه داداش تا چند هفته دیگه مال سیاوش میشه میدیدی دیگه تو بچگی هم سیاوش اصلا سمتش نمیرفت بزرگ هم شد سیاوش سمتش نرفت اما الان نامزد اونه داداش عشق من دادن به پسرعمومون کاش بودی ای کاش تو بودی تکیه گاهم میشدی ای کاش بودی و میگفتی به جهنم که پناه یکی دیگه رو میخواد چون خودم نمیتونم اینو به خودم بگم. کنار سنگش دراز کشیدم و زار زدم پنج تا بچه قد و نیم قد بودیم چقدر خوشحال و شاد بودیم من با آسایش و تو با آرام رفیق بودیم چقدر سر این که کی با آوا بازی کنه دعوا میکردیم اه پر حسرتی کشیدم و بلند شدم روبه آسمون گفتم + اینه تقدیرم ؟ داداشمو گرفتی ،عشقمو گرفتی واسه زندگیمم که یه دختر بچه گذاشتن کنار اختیارمونم که دست پیرمرداست به چی دل خوش کنم؟ ************
  2. پارت ۶ _ با محاسبات من سی و سه سالتونه بنظرتون بهتر نبود قبل از اومدن به اینجا یکم سبک سنگین میکردین، شما میدونی دختر من چند سالشه؟ +سن برای من مهم نیست _ اینجا جای خاستگاری نیست + امشب بیام منزلتون حرف بزنیم؟ _ نه پسر جان خاستگاری برادرت برای ما کافیه دیگه هیچوقت اینکارو نکن وقت بخیر گذاشت رفت چقدر حرفام براش مسخره بود از پشت نگاهش میکردم، انگار آفریده شده بود برای پولداری ، استایل رسمیش ، غرورش زمان صحبت ، صاف ایستادن و راست راه رفتنش همش نشون میداد که ثروتمنده +اما آیا میتونه با ثروتش هلنا رو از راه عشق برگردونه ؟ بی توجه به اینکه به حرفم اهمیت نداد راه خونه هاله رو در پیش گرفتم وارد برج شدم و رفتم طبقه هشتم واحد .. زنگ و فشار دادم در و پسر هاله باز کرد _بفرمایید + سلام عمو جان خوبی _مرسی شما کی هستین؟ ‌+مامانت خونست ؟ _ نه ولی خالم هست رفت داخل بعد چند ثانیه هلنا اومد بیرون با استرس گفت: هلن_ فرزین تو اینجا چیکاری میکنی! + گفتم امشب میام خاستگاریت ،البته به دل نگیر چرا گل نگرفتما ، گفتم اول اجازه بگیرم بعد که به صورت رسمی اومدم گل و شیرینی هم روی چشمم هلن_ فرزین آبجیم اصلا در مورد تو باهام حرف نزده برو لطفا الان میاد +خب بیاد اومدم با اونم حرف بزنم اصلا چرا انقدر استرس داری تو میترسی؟ صدای هاله متوقفمون کرد هاله_ بفرمایید کاری داشتین؟ کیفشو داد دست هلن هاله_ عزیزم تو برو تو منم چند دقیقه دیگه میام هلن مطیعانه رفت داخل هاله_ بفرمائید بریم پایین تومحوطه +بیرون سرده بهتر نیست بریم داخل من اومدم خاستگاری هاله_ فرزین میخوای حرف بزنیم یا نه! + یعنی خونه رام نمیدی ،باشه بریم پایین با آسانسور رفتیم طبقه هم کف و ایستادیم هاله_ فرزین تو اینجا چیکار میکنی اومدی خودتو کوچیک کنی +اومدم هلنا رو خاستگاری کنم ، خاستگاری نه جرمه نه گناه _ گورتو گم کن دیگه هم اینجاها نیا ، وگرنه با من طرفی +میکشی؟ هاله اگه شعور داری یکم فکر کن ببین چرا خواهرتو میخوام ؟ دوسش دارم بابا عاشقش شدم میفهمی عشق چیه؟ هاله_ نه من هیچی سرم نمیشه فقط تو و برادرت این چیزارو میفهمین + اگه عاشقش نبودم برای چی باید دنبال دختری که خیلی ازم کوچیک تره برم؟ چرا در مقابل قاتل برادرم سرخم کنم خواهرشو خاستگاری کنم _ اولا که فربد خودکشی کرد قتلی در کار نبود که منم قاتل باشم دوم خودتم گفتی دختری که خیلی ازت کوچیک تره ، تو چهارده سال ازش بزرگتری اصلا خجالت نمیکشی هلنا باب توعه؟ حتی فکر کردن به خاستگاریت هم مسخره س برام +دوسش دارم مشکل اختلاف سنیه؟ _ مشکل خود تویی تو جلوی در خونه من مثل سگ بخوابی هم ،من یه ذره نون جلوت نمیندازم +احترام خودتو نگه دار _ گم شو از اینجا برو دیگه هم اسم هلنا مقتدر و نیار چون تو دهنت جا نمیشه موی دماغم بشی بد جوری میکنمت پشت کرد و رفت منم اعصاب خورد شده برگشتم خونه **********************
  3. پارت ۵ +چی شد؟ چطور شد نمیدونم وقتی به خودم اومدم که عاشق خواهر هاله شده بودم هاله ایی که مسبب مرگ فربد شد هاله ایی که تنها کسمو ازم گرفت ، میدونم که اون هرکاری میکنه تا هلن و ازم دور کنه اما دیگه نمیتونستم مخفیانه ببینمش دیگه تحمل دوریشو نداشتم دلم میخواست شب با اون بخوابم صبح با اون بیدار بشم با اون غذا بخورم با اون برم سفر دلم میخواست همه ی روزمرگی هامرو با اون باشم اما بزرگ ترین سد خانوادش بودن و باید ازش میگذشتم بغل تلویزیون عکس هلن بود چشمامو بستم هلن و کنارم تصور کردم میدونستم کنار اومدن با شرایط من براش سخت میشه ، اما دوسم داشت و مطمئن بودم کنار من هر چیزی رو تحمل میکنه درسته خانوادش از هم پاشیده بود هر کسی یه خونه دیگه زندگی میکرد اما وضعیت مالی که توش به دنیا اومده بود توش بزرگ شده بود به من نمیخورد براش سخت میشد تو آپارتمان هفتاد متری من زندگی کنه در حالی که قبل من تو بهترین منطقه بالاشهری تو یه خونه بزرگ زندگی کرده بود ، به رفاه عادت داشت. هاله فربد و از من گرفت ، لج میکرد دیوونه میشد هر کاری میکرد تا منو از فکر هلن بیرون کنه آخ فربد ،داداشم تنها کسم حقش نبود اونجوری زندگیشو تموم کنه حقش نبود عاشق شه و بخاطر غرور دختره زندگیشو از دست بده حق منم نبود تنها کسم تو اوج جوونیش بمیره بخاطر عشقی که آدم حسابش نکرد اما تقدیر اینجوری بود که بعد از سالها دل بدم به دختری که خواهرش بزرگترین بدی رو در حقم کرده. مشغول تعمیر موبایل مشتری بودم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس + بله بفرمایید _ حسنی هستم از نمایشگاه تماس میگیرم +خوبید آقای حسنی خبری شده؟ _ ممنونم ،بله برای ماشینتون مشتری پیدا شده قیمت مد نظرتونو قبول کرده فقط گفته کارشناس میاره ماشین و تایید کنه +باشه ممنونم ، هر وقت خواستن من آمادم _ فردا صبح بیا که به امید خدا قرارداد و ببندیم +باشه ممنونم تعمیرات که تموم شد مغازه رو تعطیل کردم و رفتم‌‌ دانشگاه ..... ماشین و کنار خیابون پارک کردم و رفتم داخل محوطه هلن بهم گفته بود چه ساعتی کلاسش تموم میشه ساعت شش عصر بود نیم ساعتی وقت کشی کردم تا بلاخره دیدمش رفتم جلوش + سلام استاد میتونم دو دقیقه وقتتونو بگیرم؟ ‌ حبیب مقتدر_ شما دانشجوی کدوم کلاسی؟ ندیدمت! + من یه کار شخصی داشتم باهاتون ،دانشجو نیستم من فرزین بهاردوست هستم از حرکت ایستاد و چند لحظه ایی خیره نگاهم کرد _ بهار دوست! تو با فربد بهار دوست چه نسبتی داری؟ + برادرم بود دوباره با اخم نگاهم کرد _ چی میخوای! +من میخوام اجازه بگیرم بیام خاستگاری دخترتون با ابرو های بالا رفته و قیافه ایی که معلوم میکرد حرفمو جدی نگرفته و با لحن مسخره گفت : _ دختر من؟ هاله؟ + من کاملا جدی عرض کردم ،هاله خانم نه من به هلنا خانم علاقه مندم و میخوام باهاش ازدواج کنم با اجازه شما _ شوخی جالبی نبود بعد با جدیت: فربد بهاردوست هاله رو خیلی اذیت کرد فرزین بهاردوست هم میخواد همون برنامه رو روی هلن پیاده کنه؟ +شما درست میفرمایید ، برادر مرحومم برای عاشق شدن زیادی عجله کرد و برای عاشق موندن هم زیادی فقیر بود مقتدر_ شماهم برای عاشق شدن زیادی دیر کردی ،چند سال از برادرت کوچیک تری ؟ + هفت سال
  4. پارت ۴ اسممو که بهش گفت خودش درو باز کرد و رفتم داخل هاله_ اینجا چیکار میکنی! +یه چیزایی هست که باید در موردش حرف بزنیم با بی تفاوتی گفت: _ چه چیز مشترکی بینمون هست که درموردش حرف بزنیم! ولی حال که اومدی بشین نشستم اونم روبه روم پشت میزش نشست _ خب بگو + راستش ، به نظرم اینجا خیلی برای حرف زدن مناسب نیست اما میگم من میخوام در مورد هلن حرف بزنیم شنیدن اسم هلن از زبان من خیلی عصبانیش کرد با ابرو های خم شده گفت _ هلنا به تو چه ربطی داره؟ بی مقدمه رفتم سر لپ کلام + من میخوام با هلنا ازدواج کنم و هلنا گفته رضایت تو مهمتر از رضایت مادر پدرشه و .. _ ساکت شو تو میفهمی چی میگی؟ + دارم خواهرتو ازت خاستگاری میکنم _ حق نداری ! تو پیش خودت چی فکر کردی همه چیزی به کنار تو اصلا شناسنامتو تا حالا نگا کردی؟ با عصبانیت و خشم بلند شد هاله_ فرزین گم شو ، انقدر اعصابمو خورد کردی که میتونم تک به تک دندوناتو بدون رحم و مروت از ریشه بکنم بلند شدم و رو به روش ایستادم + هاله، مثل آدمیزاد دارم رسم پیغمبر و به جا میارم ، عاشق شدن به سن نگا نمیکنه _ مزخرف نگو ، فکر کردی بیای جلوی من و این مسخره بازیو راه بندازی من خواهر جوونمو میدم دستت؟ + من هلن و دوست دارم و ازت خاستگاری میکنم _ تمومش کن، تو میدونی من دختر بهت نمیدم حتی اگر کور و کر باشه +هاله تو فکر کردی نظرت برام خیلی مهمه! تو فقط برای هلنا باارزشی _ اسمشو نیار ، مرتیکه یه نگا به خودت بکن ،خجالت بکش نمیدونی چطور بهم ضربه بزنی خیال کردی هلن و میدم بهت که ازش استفاده کنی ؟ + من دوسش دارم، هرکسی یه ایرادی داره ایراد هلنم تویی من عاشقش شدم دارم نقطه ضعفمو بهت میگم چون میدونم که نمیتونی بهم ضربه بزنی صداشو برد بالا و با فریاد گفت _ فرزین ،فربد خودشو خلاص کرد اما اگه تو دست بزاری روی هلن من خلاصت میکنم گم شو برو در بی هوا باز شد و منشیش اومد داخل منشی_ خانم دکتر خوبین؟ میخواین نگهبانی رو صدا کنم؟ هاله_ نه نه من خودم حل میکنم مشکل خاصی نیست شما دیگه برو دیر وقته منشی_ مطمئنید هاله_ شما برو چیزی نیست که نتونم حل کنم منشی_باشه خدانگهدار + فردا شب میام خونتون به صورت رسمی هم خاستگاری کنم ، میل خودته کیا رو دعوت کنی از ساختمان خارج شدم و با هلن تماس گرفتم بعد از چند تا بوق که دیدم جواب نمیده قطع کردم برام پیام اومد هلن( مامان و بابام اینجان تولد پرهامه فردا زنگ میزنم ) جوابشو دادم +(چشم ،فقط میخواستم بگم با خواهرت حرف زدم آمادگی داشته باش ) _( چیکار کردی ، گفتم فقط چند روز صبر کن) + (فردادهم میرم با پدرت حرف میزنم) _ ( نیازی نیست ،امشب آبجیم بهشون میگه دیگه) +(باشه خوشگل خانم هر طور تو بخوای فردا زود زنگ بزن دلم برت تنگ شد ) برام عکس فرستاد که زیرش نوشته بود چشم موهاشو دم اسبی بسته بود و مثل همیشه آرایش کرده بود گوشیمو گذاشتم کنار و جلوی تلویزیون نشستم
  5. پارت ۳ چهار ماه قبل از بیست و سه فروردین هزار وچهار صد یک* هلنا* تو چشماش چیزی جز عشق نبود کسی رو جز عمو و دوستش نداشت اما برعکس من که همه چی دارم حالش خوب بود ،دلش خوش بود به من ،منی که تکلیفمو خواهرم مشخص میکرد از تو گوشیم موزیک دست من نیست رو پخش کردم دستاشو گرفتم و بلندش کردم + دوست دارم با همسر آیندم برقصم فرزین_ اینطوری حرف میزنی طاقتم کم میشه + دست من نیست تو همه وجودمی _ دست منم نیست دست قلبمه شروع کردیم رقصیدن چقدر کنارش حالم خوب بود انقدر خوب که دلم میخواست خونه نرم تا شب ،تا صبحش تا فرداش و حتی تا سال های سال با اون باشم بعد از رقصیدن کیفمو برداشتم آورم زمزمه کردم + دوست داشتم زیاد بمونم _ همه چیز دست توعه ،اراده کنی بهم میرسیم رفتم نزدیک تر و گونشو بوسیدم + همین روزا با خواهرم در مورد تو حرف میزنم اونم با بقیه خانواده حرف میزنه _ هلن من تو رو بهتر از خودت میشناسم برای همین میدونم که نمیتونی بهش بگی چون میترسی جوابش نه باشه کلافه جواب دادم +خب آره دوست ندارم اون مخالفتی داشته باشه _ من صبرم تموم شده گفتی کنکور بدم بعدش یک سال بخاطر تو صبر کردم خداروشکر دانشگاهم قبول شدی من خودم با خواهرت حرف میزنم +فرزین استرس گرفتم _ استرس نداشته باش قربونت برم +اگه بگه نه چی؟ _ هلن انقدر که از جواب خواهرت میترسی از جواب پدر و مادرت ترسی نداری +من نمیتونم بدون رضایت اون کاری بکنم آبجیم رو گردن من خیلی حق داره بیشتر از مادرم برام مادری کرده فرزین_ ما هردومون میدونیم که اولش قبول نمیکنه ، اختلاف سنیمون برای ما مهم نیست اما ممکنه برای خانوادت مهم باشه بعد از اون از خانواده نداشتن من مشکلی نباشه همه چیز حله + خیلی دوست دارم که انقدر به فکرمونی _ حلش میکنم حتی همین فردا با خواهرت حرف میزنم بعدش میرم پیش پدرت + باشه بغلم کرد و پیشونیمو بوسید _ به همین زودیا به عنوان عروس میای تو این خونه + خدا کنه عشق من از آپارتمان خارج شدیم و داخل ماشین فرزین نشستیم منو رسوند خونه و برگشت تو اون یک سالی که بافرزین بودم خوشی صد سال و تجربه کردم همه چیز قایمکی بود اما من عاشق عاشقانه هامون بودم تو اوج جوونی و شیطنت بودم به وضعیت جداگونه خانوادم عادت کرده بودم هاله خواهرم، عزیزم ،عشقم خواهری که بیشتر از مادر بود ،بیشتر از پدر بود سرنوشتمون از اونجایی تغییر کرد که من به دنیا اومدم ،ناخواسته! مادر و پدرم بخاطر اختلافات و مشکلاتشون تصمیم گرفتن بعد از هاله بچه دار نشن چون هم دیگه رو دوست نداشتن بابام زن دوم داشت و از اون یه پسر داشت هامین ،برادرم برادر ناتنیم که برعکس مادرش ما رو خیلی دوست داره وقتی هامین سه سالش بود من ناخواسته به دنیا اومدم اما پاقدمم خوب نبود مامان و بابام طلاق گرفتن من یه بچه خیلی ضعیف بودم که طبق گفته های مادرم ماه ها تو بیمارستان موندم بخاطر داروهایی که مامانم واسه از بین بردن من مصرف میکرده تا دوسالگی ناخوش احوال بودم وقتی چهار سالم شد هاله ازدواج کرد تو بیست و یک سالگی عروس شد عروسیشو یادم نمیاد خیلی کوچیک بودم خواهرم و شوهرش هر دو درس میخوندن دانشجو بودن پنج شش سال بعد ازدواجشون پرهام به دنیا اومد نه سالم بود که مادرم ازدواج کرد هاله بعد از ازدواج مادرم منو ازشون گرفت به پدر و مادرم گفت ، خوشش نمیاد خواهرشو بینشون پاس کاری کنن درست میگفت منم خیلی خسته بودم آرزوم شده بود یه شب هممون باهم شام بخوریم اما یه روز با بابام و برادرم یه روز با مادرم و خواهرم بودم منو برد خونه خودشون اما من بازم پاقدم خوبی نداشتم شش هفت ماه بعد از رفتن من به خونشون شوهر خواهرم تصادف کرد و از دنیا رفت خواهرم تو اوج جوونی بیوه شد پرهام هنوز دوسالش نشده بود اما هاله قوی بود با دردش کنار اومد چون دوتا بچه داشت یکی من یکی پرهام به دانشگاهش ادامه داد دکتر شد محبتی که بهم داد صد سال بعد هم فراموش نمیشه پدرم حضورشو مادی اعلام کرد مادرمم سرگرم زندگی خودش شد پدرم با زنی که از شوهر اولش جدا شده بود و مادرم با مردی که زنشو تو تصادف از دست داده بود زندگیشونو ساختن هاله هم جونیشو گذاشت پای خواهر و بچش ،مجددا ازدواج نکرد منو بزرگ کرد نزاشت کمبود محبت داشته باشم هر چیزی خواستم فراهم کرد حتی منو بیشتر از بچه خودش دوست داشت من شدم دختر نوزده ساله ایی که یک سال عشقشو از خواهرش مخفی کرد چون میترسید اون بگه نه و اون موقع بود که دیگه نمیتونست به عشقش بگه بله ************** فرزین* ماشینو جلوی ساختمان پزشکان معروف پارک کردم پیاده شدم و رفتم داخل مطب هاله طبقه اول بود از پله ها بالا رفتم منشیش با دیدن من بلند شد منشی_ سلام بفرمایید وقت قبلی داشتین؟ + سلام خسته نباشید، خیر با خانم مقتدر کار شخصی دارم تا آخر وقت منتظر میمونم چیزی نگفت و نشست منم نشستم با اینکه دیر رفته بودم که زیاد منتظر نمونم اما دو تا مراجعه کننده هنوز بودن و بخاطر اونا نزدیک به یه ساعت منتظر موندم ساعت هفت عصر بود ولی بخاطر پاییز هوا کاملا تاریک شده بود منشی بعد از رفتن بیمارا ، بهش خبر داد که یکی اومده دیدنش منشی_ اسمتون چی بود آقای محترم ؟ +فرزین بهاردوست
  6. پارت ۲ با ترس و لرز نشستم تو ماشین هاله هم پشت فرمون نشست حرکت کرد و به سرعت از باغ خارج شد +کجا میریم فرزین چی میشه ؟ هاله_ خیلی کارداریم باهاش ، گفتم تا وقتی که نشه صورتشو از خون تشخیص بدن بزننش بعدش جنازشو بندازن یه دره ایی که خوراک حیوانات بشه با گریه گفتم + تمومش کن من قول میدم دیگه نمیبینمش نمیرم پیشش هاله_ ساکت میشی تا برسیم خونه که مال هم شدین ،که حلال هم شدین یه لیلی نشونت بدم مجنونش ناپیدا +گوه خوردم، غلط کردم به جون خودم قسمت میدم بگو ولش کنن هاله_ بهت گفتم لال شو چیزی نگفتم و تا برسیم گریه کردم وقتی رسیدیم دوباره بازومو محکم گرفت و تا خونه کشید در و که بست محکم زد تو گوشم هاله_ هلنا من تو رو میکشم ، من پدرتو رو در میارم شالمو از سرم کشید و موهامو تو دستش گرفت محکم کشید که آخی گفتم هاله_ تو گوه خوردی رفتی با فرزین بهاردوست خلوت کردی ، تو گوه خوردی عاشقش شدی هلم داد که افتادم رو زمین + ببخشید آبجی فکر کردم اگه بدونی میزاری عقد کنیم. لگدی به شکمم زد هاله_ تو مگه به عقدم نیاز داری ، تو بدون عقد و محرمیت رفتی تو ت... ت یارو ، مثل متاهلا رفتار کردی ، مگه تو زنشی بارها رفتی خونش خفت میکنم با هر کلمه یه لگدم میزد هیچ دفاعی نمیکردم نمیخواستم حتی غیر عمدی دستم روش بلند شه فقط گریه میکردم _ احمق، مردیکه عاشقت شده؟ خاک بر سرت سی و سه سالشه معلومه برای چی گولت زده مگه بچه دبیرستانیه که عاشقت شه ، دیده تو احمقی ازت سو استفاده کرده نشست بالا سرمو با مشتاش افتاد به جونم با حالت کفری و ناراحت گفت: هاله_ تحقیرم کردی هلن ، میفهمی چه حقارتی کشیدم وقتی مردیکه بی شرف بهم گفت با خواهرتم بدون هیچ مانعی بلندم کرد و دوباره با پشت دست کوبید تو دهنم از شدت ضرباتش خون دماغ شده بودم همه جای تنم درد میکرد و من فقط گریه میکردم هاله_ چرا اینکارو کردی ،چرا مجبورم کردی این ذلت و خواری رو تجربه کنم هلن ، خواستم بمیرم جونم در بیاد اما ، اون بی شرف حرفاشو پس بگیره حرفاش دروغ باشه چرا خامش شدی چطور گولت زد دوباره زد تو گوشم : با تو ام چرا خارمون کردی با لکنت و ترس و لرز +آبجی .. من ..چیکار میکردم .. من چطور جلوی .. مرد به اون بزرگی .. مقاومت .. میکردم وقتی .. گفت .. نتونستم بگم نه بلند شد و با لگد افتاد به جونم نگاه نمیکرد سرمه ، شکممه یا کمرمه از هرجا میشد ضربه میزد اولین بار بود ازش کتک میخوردم همیشه محبت میکرد من عزیزدردانه ش بودم مثل بچه خودش دوسم داشت هاله_ هلن میکشمت از زمین محوت میکنم خاک تو سرت که به اسم عشق خودتو کوچیک میکنی آبرومونو دادی دستش خودتو بازیچه ش کردی حقیرمون کردی گریه میکرد خواهر مغرورم احساس شکست کرده بود و با گریه افتاده بود به جونم _ خاک تو سر من که تو رو اینطوری بار آوردم خاک تو سرم که یادت ندادم مراقب خودت باشی مراقب تن و روحت باشی وای بر پدر و مادرمون که لای پر قو گذاشتنت تا پری باشی تو خودم جمع شده بودمو و خون دماغم رو صورتم میچرخید ابروم درد میکرد و احساس میکردم خونریزی داره هاله هرچی میزد خنک نمیشد مدت زیادی میشد که زیر مشت لگد له میشدم و فقط گریه میکردم هاله_ لیاقت هیچی رو نداشتی ، لایق مادری که برات کردم نبودی. بازومو کشید و بلندم کرد تا اتاقم کشید و هلم داد داخل _ متاسفم برای خودم که وقتمو برای تو گذاشتم بی حیا در و بست و رفت رو زمین افتاده بودم و گریه میکردم تنم کوفته بود احساس میکردم گوش راستم بخاطر لگدی که تو سرم خورد و البته فریاد های هاله، نمیشنوه نگران فرزین بودم ، من فقط از هاله کتک خوردم اما اون از چندتا مرد هیکلی و سنگین دست حتی نای تکون خوردن هم نداشتم از درد به خودم میپیچیدم و اشکام مجالی به هم نمیدادن نمیدونستم چقدر گذشت که مامانم اومد تو اتاقم بالا سرم نشست و با دیدنم اشکاش سرازیر شدن با اینکه با هم زندگی نمیکردیم مهربون ترین مادر دنیا بود دستشو روی صورتم کشید که آهی از سر درد گفتم مامان_ چرا این بلارو سرمون آوردی چرا با خودت اینکارو کردی؟ شروع کرد به گریه کردن هاله هم اومد سه تایی گریه میکردیم مامان_ چرا کاری کردی که دو تا خواهر افتادین به جون هم؟ چرا رفتی دنبال محبت یه مرد بزرگ تر از خودت؟ چرا چرا؟ هاله_ عاشق شده ، انقدر عاشقی کورش کرده که هر چی اون خواسته قبول کرده. مامان و هاله کف اتاق روی زمین نشسته بودن و به تخت تکیه داده بودن منم تو خودم جمع شده بودم و درد میکشیدم بوی خون باعث حالت تهو میشد اما فکرم پیش فرزین بود که چه بلایی سرش آوردن اگه به بابام بگن فرزین و میکشه منم زنده نمیزاره مامان بلندم کرد و کنار دیلوار نشوند +اونجوری نگام نکن ، من بی حیا نیستم من بی آبرو نیستم مامان_ نمیخواد چیزی بگی پاشو ببرمت سر و صورتتو بشور هاله تو هم دکتری دیگه میدونی چی براش خوبه دارو بده بخوره حتی عضلات صورتمم درد میکرد برای حرف زدن + مامان اگه به عشقش اعتماد نداشتم همچین اجازه ایی بهش نمیدادم اگه دوسم نداشت این همه بخاطر من از خودش نمیگذشت غرورشو جلوی هیچکدومتون نمیشکست هاله_ هلنا نمیدونی چه حالیم این بلا رو سرت آوردم نمیدونی چی میکشم هلنا تو خواهر منی بچه منی چرا پای اونو وسط زندگیمون باز کردی من که بهت گفتم فربد چه بلاهایی سر خانوادمون آورد چرا اجازه دادی فرزینم همون کارا رو بکنه. مامان_ هاله باید ببریمش بیمارستان هاله_ نگران نباش با عصبانیت بلند شد و مامان رو هم بلند کرد بزور کشیدش بیرون اتاق و در و قفل کرد از پشت در گفت هاله_ تا وقتی تصمیم بگیرم چه خاکی روی سرت بریزی همینجا میمونی فقط خدارو شکر کردم که به مامان نگفته بود حرفای فرزین رو سرم داشت منفجر میشد و حالم داغون داغون بود تو خون غلط میزدم همه جای تنم درد میکرد صدای داد و فریاد های مامان و هاله میومد ولی دعوا چه فرقی به حالم داشت *************
  7. پارت ۱ (23\01\01) خدایا چی شده زود از ماشین پیاده شدم و رفتم پیششون + آبجی چیزی شده؟ هاله_ نه فقط میخواستم آخرین دیدارتون باهم ،جلوی خودم باشه فرزین_ چون آدم بیشعوی هستی میخوام یه چیزی بهت بگم هاله + فرزین چه خبره؟ هاله با سر اشاره کرد آدماش برن بیرون باغ مسعودم دسته شو جمع کرد رفتن +چی شده وقتی گفتی زود بیا نگران شدم فرزین_ هلنا دلم نمیخواست اینا رو به خواهرت بگم اما مجبورم چون نمیخواد کنار بکشه + چ .. چی رو هاله_ بهت گفتم هلنو بهت نمیدم ، پدرم بهت گفت دخترشو نمیده مادرم گفت دخترشو نمیده زبون نفهمی نفهمیدی فرزین_ میخوام یه چیستان بهت بگم یه معماست که من سر نخ ها رو نشونت میدم تو پیدا میکنی هاله_ تو برای بازی کردن اومدی ؟ گیج و منگ فقط نگاهمو بین فرزین و خواهرم میچرخوندم فرزین_ بازی شروع شد هاله به نظرت کیه که سمت راست سینه ش جای سوختگی هست ، روی نافش هم یکم جای سوخته گی داره با آبجوش سوخته +فرزین تو چی میگی؟ فرزین_ بازی رو به هم نزن هاله هر لحظه اخمش بیشتر میشد فرزین_ پایین تر که میری روی رون چپش یه ماه گرفتگی قرمز خیلی کوچیک هست شکل ستاره البته چهار تا گوشه داره ها ام یه راهنمایی دیگه هم میکنم پایین تر از کمرش یه ماهگرفتی قرمز داره خیلی کوچیکه اما خب از نزدیک مشخصه هاله_ فرزین خفه شو + فرزین چیکار میکنی تو ! فرزین_ درست حدس زدی خانم دکتر جواب معما هلناست هاله با خشم نگاهم کرد ولی سعی میکرد تواضع خودشو حفظ کنه ، میخواست خونسرد جلوه کنه اما چیزی که من تو عمق چشماش میدیدم ترسو تو وجودم مینداخت هاله_ که چی ، شما احمقا فکر کردین منم احمقم اینارو هلنا بهت گفته که کجاش خال داره کجاش جای زخم داره که فکرمو بهم بریزی فرزین_ نه من خودم اون نشون ها رو دیدم و لمس کردم میدونی یعنی چی! + ادامه نده خواهش میکنم فرزین_ هاله تو خیلی خوب میفهمی منظورم چیه هاله با بی تفاوتی گفت : _باور نمیکنم اینارو هلنا بهت گفته که به خیال خودتون از ترس آبرو قبول کنم فرزین_ باور نکن حق داری ، اما از هلنا بپرس اون که نمیتونه بهت دروغ بگه هاله_ مزخرفاتتو باور نمیکنم تو اصلا متوجه نیستی چی میگی ، میدم دست مسعود ادبت کنن از ترس اینکه مسعود و آدماش بریزن سر فرزین مثل بلبل زبون باز کردم +آبجی صبر کن ، من یعنی خب ازت خجالت میکشم اما فرزین راست میگه نشون هایی که گفته دیده ، چون من اجازه دادم بهم نزدیک شه آبجی ما هم دیگه رو دوست داریم ، عادیه بخوایم باهم باشیم هاله رنگش سیاه شد و با صدایی که در نمیومد گفت _ تایید میکنی باهاش بودی؟ فرزین_ هاله دست بردار یه ساله باهمیم تو یه سال اتفاقای زیادی می افته ، و ما بار ها باهم خلوت کردیم من قصدم ازدواجه ، پس حق داشتم نوازشش کنم هلنا مال منه هاله_ خفه شو فرزین خفه شو هلنا برو تو ماشین + آبجی .. تند و محکم گفت _بهت گفتم برو تو ماشین تنم از چیزایی که هاله فهمیده بود میلرزید داخل ماشین نشستم از فاصله چهار پنج متری نگاهشون میکردم هاله به یکی زنگ زد ، هنوز یه دقیقه نشده مسعود و آدماش ریختن تو باغ + چی شده ؟ وقتی همشون باهم به فرزین حمله کردن از ماشین پیاده شدم و خواستم برم پیشش هاله بازومو گرفت و مانعم شد _ نزنید ، چیکار میکنید روانیا ، ولش کنید تو رو خدا نزنید ، فرزین ، فرزین آقا مسعود نزنید آبجی تو رو خدا بگو نزنن فرزین ، آبجی بگو نزنن ، آبجی تروخدا بگو ولش کنن گریه میکردم فریاد میزدم ،التماس میکردم اما کسی اهمیت نمیداد پنج شش نفری کتکش میزدن فرزین از وسط اون آدم های وحشی داد زد _ هلنا مراقب خودت باش از اینجا برو صدای ضعیفش حالم بدتر میکرد هاله محکم منو گرفته بود و من با بی قراری التماسش میکردم +آبجی گوه خوردم تروخدا ولش کن جون مامان بابا ولش کن ، غلط کردم به خدا دیگه نمیبینمش بگو نزنن فرزین من تنهات نمیزارم آبجی ولش کنید ، منو بزن بزار اون بره هاله با خشم گفت _فقط ساکت شو بازومو کشید +ولم کن ، نمیام سعی کردم گازش بگیرم اما اون زورش بیشتر از من بود هاله_ زود سوار ماشین میشی میریم منو تا ماشین کشید و درشو باز کرد با خواهش و تمنا و چشمایی که به پهنای صورت اشک میریختن گفتم + نه نه نمیرم ، کجا میریم فرزین چی میشه آبجی جون من ولش کنید هاله_ هلن یا میشینی یا میگم از اون درخت آویزونش کنند.
  8. مثل کشتی زیر دریا به نام خدا ژانر:عاشقانه، اجتماعی، انتقامی نویسنده: فاطمه هاشمی گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود. مقدمه: دختر و پسر جوون حکایت ما عاشق شدن عاشق کسی که باهاش هزار جور اختلاف دارن هیچ کس به این عشق واکنش مثبتی نشون نمیده ،کسی حمایتشون نمیکنه اما عشق یعنی دیوانگی ، عاشق و مجبور میکنه از بیراهه ها بره ،دوتا کبوتر عاشق ما دست به کار هایی میزنند که غیرقابل جبران از راه هایی عبور میکنند که غیرقابل برگشته غافل از تله هایی که عزیز ترین عزیزهاشون براشون گذاشته‌اند فرزین_ هلنا رهات نمیکنم هلنا_ خیلی میترسم ،این آدما عشق ما رو درک نمیکنند اونا تو رو اذیت میکنند انگار از اول بوده‌اند که عذاب ما باشند فرزین_ نترس ،من کنارتم تا من هستم هیچکس جرات نداره تو رو ناراحت کنه هلنا_ اما کسی که اذیتم میکنه هیچکس نیست اون .... منه ناظر: @sarahp
  9. پارت 19 آزاد+ برگه های امتحان نگاه کردم همشون کاملا درست جواب داده بودن خیلی خوب یاد گرفته بودن ولی پناه خطش هم مثل نقاشی هاش خیلی قشنگ بود داشتن میرفتن که با تردید گفتم +خانم کمالی شما بمونید همه رفتن و پناه موند پناه_ بله استاد + دایی میاد دنبالت؟ _ نه بابام نمیاد سیاوشم وقت دندون پژشکی داشت با اسنپ میرم با شنیدن اسم سیاوش احساس کردم اگه بگم میرسونمت واسه نامزد پسرعموم شیرین بازی دراوردم ولی باز دلم نیومد تو اون گرما منتظر ماشین باشه + میرسونمت هوا خیلی گرمه منتظر نمون _ نه زحمتت میشه هم راهت خیلی دور میشه + نه بابا چه زحمتی _ باشه از آموزشگاه خارج شدیم وسوار ماشین شدیم تو راه خیلی حرفی نزدیم هرچند راه خیلی طولانی نبود وقتی رسیدیم از ماشین پیاد شد و انگار منتظر بود منم پیاده شم وقتی دید پیاده نمیشم درسمت منو باز کرد پناه_ نمیای بالا + نه دیگه مزاحم نمیشم دایی هم خونه نیست _ ولی مامانم خیلی ناراحت میشه بفهمه منو آوردی خودت نیومدی هوا هم که گرمه بیا بالا یه شربت خنک درست میکنم تو دلم گفتم از همونا که واس سیاوش درست میکنی +نه پناه من برم دیگه _ آزاد تو از کی انقدر تعارفی شدی بیا زود باش از ماشین پیاده شدم و باهم وارد ساختمون شدیم کنارم راه میرفت اما مال یکی دیگه بود نگاهم میکرد اما مثل بقیه بود نگاهش بهم دماغشو عروسکی کرده بود که دل سیاوش و ببره اونوقت من هنوز عاشقش بودم نمیتونستم به قلبم بفهمونم اون مال یکی دیگه ست یکی که پسرعموی منه یکی که از بچگی باهم بزرگ شدیم درو باز کرد و زندایی رو صدا زد پناه_ مامان مهمون داریم زندایی اومد استقبال با دیدن من لبخندی زد و باهام دست داد زندایی_ خوش آمدی پسرم حالت چطوره پناه_ آزاد منو رسوند منم دعوت کردم بیاد بالا زندایی_ خوب کردی ،تو هم تو زحمت افتادی آزاد بیاین داخل وقتی رفتیم داخل زنعمو نعیمه اونجا نشسته بود سلام کردیم و پناه باهاش روبوسی کرد اما حالش گرفته شد انگار انتظار نداشت مادر شوهرشو ببینه زنعمو با اشاره دعوت کرد کنارش بشینم کنارش نشستم و یکم از این ور اون ور حرف زد زندایی هم برام شربت آورد تا خواستم یکم از شربت بخورم زنعمو شربت و زهرمارم کرد زنعمو_ آزاد جان تو پسر مایی مثل برادری برای سیاوش ما از تو یه انتظارای دارم + چیزی شده؟ پناه که لباساشو عوض کرده بود اومد روبه رومون نشست زنعمو_ سیاوش خیلی ناراحته که حمیدرضا اومده خواستگاری نامزدش ماهم خیلی ناراحت شدیم ولی من از تو هم دلخورم + زنعمو حمید رضا خبر نداشت مادرش اومده خاستگاری حمید اصلا نمیدونست اون دختری که مادرش رفته خاستگاریش پناهه زندایی_ اره به مادرشم وقتی گفتم پناه نامزده خیلی ناراحت شد اومده خاستگاری دختر نامزد شده پناه حرفی نمیزد و من پشیمون بودم که چرا اومدم بالا زنعمو جعبه کادویی که روی میز بود و گرفت سمت پناه زنعمو_ دخترم این برای توعه پناه با بی میلی گرفت و گفت پناه_ زنعمو واقعا راضی به زحمتتون نیستم هر بار میای هدیه میاری زنعمو_ قابل عروس گلمو نداره ولی این یکی با بقیه فرق داره پناه جعبه رو باز کرد داخلش ی جعبه کوچیک و چنتا لوازم آرایشی بود پناه جعبه کوچیک و باز کرد و چشماش گرد شد ولی چرا ناراحت شد ؟
  10. پارت 18 نتونستم بمونم حتی نمیدونم چطور خودمو رسوندم تو دستشویی دستمو گرفتم جلوی دهنمو اشکام سرازیر شد زخمی شدم حالم بد شد آب و باز کردم و بی صدا گریه کردم از آینه خودمو نگاه کردم راست میگفت موهای من زیادی زرد بود زیادی چاق بودم نه! اون موقع زیادی چاق نبودم از اون روز به بعد چاق تر شدم هرچی غصه خوردم چاق شدم هر بار غذا نخوردم ،هر بار ناراحت شدم بد تر چاق شدم شدم نود و هفت کیلو با قد صد و شصت و پنج یه سال که نامزدیمون گذشت سیاوش دیگه تو هیچ مراسم فامیلی حضور نیافت فکر کردم باید خوشگل باشم که دوسم داشته باشه اولین قدم رژیم بود اما تاثیری نذاشت به سرم زد معدمو عمل کنم بابام گفت نه و تمام ،قهر کردم گفت نه دعوا راه انداختم گفت نه غذا نخوردم تو اتاق خودمو حبس کردم گریه کردم هرکاری کردم اما جواب نه بود ورزش و شروع کردم برای رسیدن به هیکل ایده آل یه سال باشگاه رفتم لاغر شدم رسیدم به اندام دلخواه هر کسی اما بازم سیاوش نخواست منو ببینه من که تغییر کرده بودم من که دیگه چاق نبودم چرا هنوز نمیخواست منو ببینه دوباره حماقت کردم رفتم موهامو مشکی کردم بهم نمیومد اما من رو دور حماقت خوب میچرخیدم هر راهی رو میرفتم که منو دوست داشته باشه اما نداشت هجده سالم که شد به زور بابامو راضی کردم دماغمو عمل کنم کردم ، شدم عروسک نتیجه همون بود بازم نمیخواست منو ببینه عکساشو که نگاه میکردم موهای بلندشو که میدیدم دلم میرفت موهاشو پشت سرش جمع میکرد میبست وقتی وارد دانشگاه شدم یکم عاقل شدم ، وقتش رسیده بود دل بکنم ، دل کندم سخت نبود چون چهار سال بود ندیده بودمش و اونم از من متنفر بود پشیمون شدم واسه هر سختی که کشیدم تا خوشگل شم تا لاغر شم پدرم دراومد لاغر که شدم پوستم داغون شد با مامانم هر روز از این کلینیک زیبایی به اون کلینیک زیبایی رفتیم خیلی طول کشید تا پوستم سفت شه تا افتادگی هاش دست شه برای اینی که هستم عذاب روحی کشیدم درد جسمی کشیدم اما سیاوش برای ندیدن من جاهایی که بودم نرفت دل کندم بیخیال شدم تو وضعی بودم که واسه مرگ سه تا فامیلای آقاجون پشت سر هم با فاصله کم ،خوشحال شدم چون ازدواجمون به تاخیر می افتاد هواسمو دادم به درسمو و خودم، درس خوندم زحمت کشیدم به درآمد رسیدم با دوستام وقت گذروندم و سیاوش از قلبم پاک کردم منم دیگه نخواستم ببینمش منم مراسم فامیل نرفتم منم گفتم نمیخوام ریختشو ببینم خودمو قانع کردم عشق نبوده ،حماقت بچگانه بوده من وقتی نامزد سیاوش شدم خیلی چاق نبودم اما بعد شنیدن حرفاش انقدر تحقیر شدم انقدر زخمی شدم که هر روز هر شب تو تنهایی و خلوت گریه کردم فکر و خیال کردم غصه خوردم شدم یه چاق واقعی هر مراسمی که شد موهای من یه رنگ جدید شد اما هیچی به هیچی یه روز به خودم گفتم سیاوش ارزش این همه سختی رو نداشت خداروشکر کردم که بابام اجازه عمل نداد بهم من میخواستم سلامتیمو به خطر بندازم تا مورد پسند سیاوش بشم. برگشتم به حال و گذشته رو رها کردم سیاوش اگر الان میخواد با من آمد و شد کنه قطعا بخاطر خود پناه نیست اون از پناه جدید و به قول بچه های دانشگاه عملی خوشش اومده خود واقعی من پشت این ظاهر جدیده قلب زخمی و شکسته من درون همین تنه همین بدن مورد پسند از رو تخت بلند شدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم خلوت خلوت بود آهی کشیدم و گفتم + این بار من اونو نمیخوام ***********
  11. پارت17 یکمی از نوشیدنیش رو خورد و پرسید _ واقعا میخوایی همچین ازدواجی بکنی؟ +چند دقیقه پیش خودت گفتی ، کی اهمیت میده نظر ماچیه ؟ پس هر چقدر بیشتر باهم باشیم به نفع هردومونه _ کلاسای من ساعات منظمی ندارن یه روز ده باید برم ،ی روز سه ظهر یه روز نه صب دوباره همون روز پنج عصر یه روز کلا ندارم. احساس کردم میخواد بپیچونه + اشکالی نداره من ساعات کاری مو با کلاسای تو تنظیم میکنم _ راستش نمیخوام اذیت شی پگاه هست دیگه اونم نباشه با دوستام میرم +پناه جان تو نمیخوای منو بشناسی ،برات مهم نیست با کی ازدواج کنی یا نکنه بهانه میاری _ نه نه چه بهانه ایی اگه مشکلی برات نیست بهت خبر میدم +حالا شد ،غذات یخ زد _ سیر شدم مرسی بلند شدیم و پناه و برگردوندم دانشگاه حالم بد بود چرا پناه بی تفاوت و بی میل بود اونم مثل من این ازدواج و نمیخواسته؟ یا مکثی کردم جراتشو پیدا نکردم بگم یا هم کسی هست که عاشقشه ******* پناه + برای دهمین بار استفراغ کردم و با بی حالی و رنگ زرد برگشتم تو حال مامان_ نه اینطوری نمیشه لباس بپوش میریم درمونگاه + اصلا حال ندارم پگاه_ از دیشب اینطوری ؟ مامان_ آره از وقتی از دانشگاه برگشت همینجوری حالش بده پگاه_ لباس بپوش بریم رنگ و رو نمونده برات + نمیتونم فقط میخوام بخوابم پگاه اهمیتی بهم نداد و به کاوه زنگ زد تا ماشین و بیاره منو برد داخل اتاق و خودش مانتو تنم کردم شالی انداخت رو شونم نیم ساعتی گذشت تا کاوه برسه همه نگران بودن اما وقتی دکتر معاینه کرد فقط مسکن نوشت و سرم تزریق کرد وقتی سوار ماشین شدیم برگردیم از خستگی خوابم برده بود و وقتی رسیده بودیم کاوه منو تا خونه برده بود وقتی هم که چشمامو باز کردم شب شده بود و بابا و پگاه بالا سرم بودن بابا با نگرانی پرسید بابا_ حالت خوبه ؟ با خستگی جواب دادم +خوبم بابا_ من میرم پیش مادرت و کاوه تو هم اگه خوبی بیا اگرم نه بخواب همزمان با خروج بابا ،تانیا اومد تو اتاق تانیا_ خوبی چت شده + نیستم من نمیخوام با سیاوش باشم پگاه_ تو واقعا حالت بده تانیا_ ای بابا تو نبودی از عشق سیاوش میسوختی! + نه من بچه بودم فکر میکردم عاشقشم ،اما نبودم نیستم ،اصلا دلم نمیخواد با اون ازدواج کنم پگاه_ بد رفتاری کرد حرفی زد؟ + رفتارش یه جوریی بود همش تاکید میکرد ما نامزدیم ،هر بار نگاهش میکردم اخم داشت یه حالت عجیب غریبی نگاه میکرد بعدشم گفت تموم تایم بیکاریمو خودش پر میکنه تانیا_ بد نیست که همو یکم میشناسین خب پگاه_ سیاوش بد جور عاشقت شده مطمئن باش داره تلاش میکنه تو هم عاشقش بشی تانیا_ دیگه چی میخوای خب ،عاشقت که هست خوشتیپ که هست ،وضع مالیشم خوبه دیگه + تانیا ول کن دست بردار الان حالشو ندارم تانیا_ از سیاوش میترسی؟ +نمیدونم ، ولی مطمئنم که نمیخوامش پگاه_ اگه بخوای میتونی دوسش داشته باشی ،چون من مطمئنم اون عاشقت شده سردرگم بودم دخترا سعی میکردن قانع ام کنن که سیاوش خوبه اما من از عشق قدیمیم دل کنده بودم به هیچ وجه دلم نمیخواست دوباره دل ببندم اول تانیا رفت و بعد شامم پگاه اینا رفتن اما من هنوز نگران بودم ای کاش تا عروسی همتا نمیدیدمش ،اونجا همو میدیدیم و فرصتی برای این رفت و آمد های الکی نمیموند ،فرداشم عقدمون میکردن خدایا نمیخوام، نمیخوام نمیتونم چشمامو بستم و خاطره تلخ شش سال پیشمو یاد آوردم. روزی که جهیزیه پگاهو بردیم چیدیم شبش خونه بابابزرگم جمع شدیم و همه برنامه های عروسی ریخته شده بود بچه بودم عقلم نمیرسید چرا همه اونجا جمع شدیم بچه گانه و احمقانه مدام به سیاوش نگاه میکردم اون موقع ها تازه از سربازی برگشته بود موهاش کوتاه بود ولی برای من جذابیت داشت همیشه فکر میکردم آوا رو نشون سیاوش میکنن و اصلا ناراحت نبودم اصلا درک نمیکردم که اون شوهر آوا میشه و من نباید دوستش داشته باشم اما بابابزرگ و آقاجون تصمیمات عجیب غریبی گرفتن اونشب ،همتا و سروش ،شیدا و نوید ،اوا و پدرام و سیاوش و من نشون هم شدیم فقط آزاد ،آزاد گذاشته شد چون دیگه دختری نبود اون دوتا مغرورای خودخواه اصلا به آینده نوه هاشون اهمیت ندادن ، شیدا رو دادن به نویدی که سیزده سال ازش بزرگ تر بود ،آوا رو دادن به پدرامی که ی سال از خودش کوچیک ترم هست چون که دخترا به ترتیب سنی باید ازدواج میکردن و اهمیتی نداشت پسره چند سالشه هیچوقت فکر نمیکردم پدرامو برای آوا پسند کنن اما کردن حتی فکر میکردم هیچ کدوم خوشبخت نمیشن فکر میکردم فقط منم که قراره به عشقم برسم ولی برعکس شد هر سه تا زوج خوشبخت شدن حتی آوا بیشتر از بقیه منم شدم بدبخت ترین نوه آقا بزرگ ها خوشحال بودم خیلی زیاد ، ولی فقط سه روز روزی که عروسی پگاه تموم شد همه برگشتیم دوباره خونه بابابزرگ پگاه و کاوه رفتن خونه خودشون ماهم خونه بابابزرگ جمع شدیم شب هر کسی یه طرف مشغول بود شب عروسی خواهرم شد بد ترین شب من تو آشپزخونه بودم که صدای زنعمو نعیمه رو از اتاق کناری شنیدم میگفت _ هیس آروم الان میشنون خواستم گوش ندم و برم پیش بقیه اما صدای سیاوش مجبورم کرد تا اخر بمونم سیاوش_ نمیخوام خودت یه جوری به آقاجون بگو زنعمو_ نمیشه من چجوری بگم پسرم نامزدشو نمیخواد انگار آتیش زدن به روحم سیاوش_ من اون دختره زرد و نمیخوام دور کمرش از قدش طولانی تره مامان من از پناه بدم میاد‌.
  12. پارت16 پناه_ سلام + سلام خسته نباشی دسته گلو گرفتم سمتش ازم گرفت و تشکر کرد سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم +خب چه خبر دانشگاه چطور پیش میره خودت حالت چطوره؟ _ به مرحمت شما بد نیستم دارم برای لیسانس میخونم فعلا شما چطوری پسرعمو + بیا این دختر عمو و پسرعمو رو بزاریم کنار همون سیاوش و بگو عجیب بود اصلا تو چشمام نگاه نمیکرد معذب بودنش معلوم بود _ باشه ،الان کجا میریم + من راستش یکم گشنمه پیشنهادم رستوران ... ولی اگه تو پیشنهاد دیگه داری من پایه م _ نه پیشنهاد خاصی ندارم همونجا خوبه نزدیکم هست میدونید که پنج کلاس دارم تا رستوران هیچ حرفی نزدیم تو رستورانم هیچ پیشرفتی نداشتیم تا بلاخره خودم سر صحبت و باز کردم + پناه ما دو ماه دیگه عقد میکنیم ولی هیچ شناختی از هم نداریم _ هم و میشناسیم دیگه ناسلامتی پسرعمو دختر عموییم +ولی من فقط میدونم تو نوه بابابزرگی _ تو هم نوه آقاجانی ، نه یعنی راستش ما همه پسرعمو دختر عمو هامون اینجوری ازدواج کردن به اونا هم فرصت شناخت داده نشد به غذاش نگاهی کردم بیشتر از نصف غذا هنوز تو بشقاب بود چیزی که تو چشماش بود رو نمیتونستم بفهمم +ما شش سال فرصت داشتیم که از دست دادیم ، من میخوام بیشتر بشناسمت از خودت برام بگو حتی از فردا هم هر روز میخوام خودم بیام دنبالت هر جایی خواستی بری هر کاری داشتی به خودم بگو ما باید وقت بیشتری باهم بگذرونیم _ سیاوش جان چقدر شنیدن اسمم از دهن پناه خوب بود +جان _ شما زحمت نکش بیشتر وقت ها پگاه میاد دنبالم در مورد خودمم واقعا چیز خاصی نیست بگم همینم من نوه رفیق بابابزرگت بیست و یک سالمه ، تو رشته هنر تحصیل میکنم ایناست یعنی چیزهایی که خودت هم میدونی +نه به عنوان نامزدت هیچی ازت نمیدونم با شنیدن کلمه نامزد مضطرب شد. _ بریم؟ + چه عجله ایی داری هنوز غذاتم نخوردی من از خودت میپرسم میخوام همه چیزو در موردت بدونم همه چیزایی که دوست داری همه چیزایی که بدت میاد جاهایی که دوس داری رنگ ،غذا، فیلم و کتاب همه چیز رو صندلی جابه جا شد _ چه اهمیتی داره ، ما به هم محکوم شدیم فرقی داره من چی میخوام؟ نمیدونستم منظورش چیه سر در آوردن ازش سخت بود ، یه حالت بی تفاوتی داشت همزمان فکر میکردم میترسه انگار استرس داشت من که گذاشتم پای استرس و هیجان قرار اول +برای من فرق داره ، قراره به زودی همسر من بشی _ واقعا فکر نمیکنم برات مهم باشه به هر حال اونی که شش سال نخواست همو ببینیم شما بودی چیزی تغییر کرده ؟ +پناه من و تو نامزدیم و دوماه دیگه عقد میکنیم متوجهی ؟ قراره با کسی ازدواج کنیم که آخرین بار قبل عقد شش ساله گذشته دیدیمش _ من چی بگم آخه ،یعنی خیلی خصوصیت خاصی ندارم یه آدم معمولی هستم مثل بقیه از وقتی وارد دانشگاه شدم بیشتر وقتم رو صرف خوندن و طراحی میکنم اوقات بی کاریم رو هم یا با دوستام هستم یا میرم آموزشگاه آزاد البته جلسه آخر زبانم مونده که قراره امتحان بدم. اسم آزاد که اومد عصبی شدم پس برای همین انقدر باهاش صمیمی بود . + بین بیکاری ها یه وقتیم برای من جدا کن چون من میخوام همه جزئیات زندگیتو بدونم _ فکر نمیکنم تا روز عقد به اون شناختی که میخوای برسیم + تو ساعات دانشگاهتو بگو خودم ببرمت اوقات آزادتم بده به من یعنی جفتمون
  13. پارت15 هنوز گوشیمو خاموش نکرده بودم که استوری ویدا بالا اومد زدم روش عکس خودش بود در حال قهوه خوردن حالم بد شد عذاب وجدان دوباره برگشت سراغم چقدر بی منت و صادقانه دوسم داشت پناه چی؟ پناه میتونه مثل ویدا عاشقم باشه اصلا الان چه حسی بهم داره اگه اونم مثل سیاوش سابق نقشه داشته باشه چی؟ از روزی که پناه و دیده بودم نه هواسم سر جاش بود نه میتونستم رو چیزی تمرکز کنم بابا و سروشم که فهمیده بودن چرا سردرگمم کاری به کارم نداشتن ...... شمارشو از عمو گرفته بودم بهش زنگ زدم طول کشید تا جواب بده اما صداش که تو گوشم پیچید هول شدم _ بله بفرمایید +الو ،سلام خوبی ،سیاوشم مکثی کرد و گفت _ ممنونم شما خوبین پسرعمو پسرعمو!! برا چی خشک و بی تفاوت گفت پسرعمو حسی بدی بهم دست مثل رابطه خواهر برادری بعضی عموزاده ها گفت پسرعمو تو طایفه ما که خواهر برادر بودن عمو زاده ها غیر ممکن بود +پناه جان امروز کلاست کی تموم میشه؟ _ کلاسم! چطور مگه +میام دنبالت _ نه زحمت نکشید +دختر عمو دوماه خیلی وقت کمیه واسه شناخت یه آدم من میگم همین مدت زمانم از دست ندیم دوباره مکثی کرد پناه_ بله درست میگین ، من بین دو تا پنج وقتم آزاده + میام دانشگاه ،دانشگاه ... دیگه؟ _ بله ،خدانگهدار حرص خوردم این اداها برای چی بود دوماه دیگه زنم میشه بعد واسه من کلاس میذاره اون خطبه خونده شه من بلدم چطور رامت کنم دختره بی عقل برای چی عکس ناجور میزاری واسه پسرا؟ درستت میکنم تقصیر خودمه زود تر از اینا باید یادت مینداختم نامزد داری از تولیدی خارج شدم و حرکت کردم به سمت دانشگاه پناه تو راه وایسادم تا گل بگیرم وارد گل فروشی شدم چه گلی بگیرم ؟ نمیدونم که چی دوست داره پوزخندی رو لبم نشست از همون گل رزی که واسه ویدا میگرفتی . چند شاخه گل قرمز گرفتم و گل فروش تزئین کرد هنوز داشتم حرص میخوردم که دیدم جلو دانشگاهم ساعت یک و نیم بود صبر کردم سعی کردم تمرین کنم تا مقابلش هول نشم چقدر سخت میشد تو اون چشم ها نگاه کنم حرف بزنم ساعت از دو میگذشت که دوباره زنگ زدم پناه_ سلام پسرعمو من جلوی دانشگاهم +من نمیبینمت رو به رو دانشگاهم یه دویست وشیش نقره ایی میبینی! _ آها دیدمتون + من هنوز ندیدمت تا سرمو بچرخونم تو دوسه متری ماشین دیدمش زود پیاده شدم حق داشتم نبینمش کجاش شبیه دانشجو بود لباسش رسمی نبود که هیچ خیلیم مجلسی بود مقنعه که داشت میافتاد از سرش به قیافشم میخورد آرایشگر بین المللی باشه تا دانشجوی هنر
  14. پارت14 باشه ادامه نمیدیدم همین الان تموم میکنیم . + من بهت دروغ نگفتم نمیدونستم انقدر باتو پیشروی میکنم باور کن جز تو با کسی نبودم فقط تو توی زندگیم بودی اما ،اما دیگه نمیتونم ادامه بدم نمیتونم بی رسمی کنم _ سیاوش برو پایین دیگه هیچوقت دلم نمیخواد ببینمت ،بی رسمی نه گفتن به نامزدی ک شش ساله ندیدی نیس ،بی رسمی رها کردن دختریه که با وجود هر کوفت و زهرماری که دود کردی عاشقت موند . از ماشینش پیاده شدم و سوار ماشین خودم شدم نمیدونستم چه مرگم شده دردم چیه؟ من میخواستم به آقاجون بگم نه بگم یکی دیگه رو میخوام اما پناه و دیدم دیگه مطمئن نبودم ویدا رو میخوام تردید تموم مغزمو گرفته بود میشه ادم دوبار عاشق شه؟ واسه داشتن ویدا چه کارا که نکردم بهم اعتماد کرد اجازه هر کاری رو بهم داد بهش قول ازدواج دادم اما پناه و که دیدم مردد شدم حس عجیبی داشتم پناه مال من بود نامزد شش ساله من چرا باید دختری به این زیبایی که ماله منه رد کنم اما ویدا چی ؟ اولین بار تو کنسرت امید حاجیلی دیدمش با کوهیار رفته بودیم که من دلم شاد شه اما دلم لرزید ، خواستمش عاشقش شدم گفتم سیاوش این متانت و زیبایی باید مال تو باشه هر چی من جلو رفتم اون عقب رفت هرقدمی که به سمتش برداشتم اون دور تر ایستاد حریص شدم انقدر پاپیچش شدم تا قبولم کرد اونم عاشقم شد مال من شد ،دختری که خیلی خواهان داشت مال من شد ،ویدا خیلی زیبا بود قد بلند و چشم آبی بدون هیچ دست کاری تو ظاهرش چشم هاش بزرگ بود دماغش خوش فرم بود صورتش گرد و سفید بود اما پناه مثل بخار شیشه حضور ویدا رو تار کرد ویدا سه سال از من کوچیک تر بود و مستقل زندگی میکرد خونه مجردی داشت و معلم بود آموزگار ابتدایی و برعکس معتمد ها و کمالی ها تو یه خانواده خیلی خوب بزرگ شده بود خیلی دختر کاملی بود اما من روی نامزد خودم تجدید نظر کرده بودم بخاطر ناراحت کردنش خیلی ناراحت بودم ، دلشو شکستم شایدم براش بد نشد چون دختر خانمی مثل اون نمیتونست با من خوشبخت بشه منی که به قول خودش یا نئشه بودم یا خمار ..... ساعت یازده و میگذشت صفحه پناه و دنبال کردم چه عکسایی! چقدر آزادانه چقدر بی پروا ،عصبانی شدم مگه پناه نمیدونه قرار زن کی شه به آزاد ترین عکس که رسیدم مکث کردم روی سینه ش دقیقا روی قلبش یه تتو داشت شبیه گل بود درست تشخیص ندادم چون نصف تتو زیر لباس پنهان بود چقدر برام آشنا بود اون تتو رو یه جایی دیده بودم اما کجا ، کجا دیدم روی بدن کی دیدم؟ بدم اومد حرصم گرفت ،دختری که دو ماه دیگه زنم میشه چرا این همه عکس ناجور از خودش به اشتراک گذاشته سه هزار دنبال کننده که قطعا دو هزار و نهصد تاش پسرن کامنت های همون عکس رو باز کردم _ زیبای جذاب _ خیلی خوشگلی دایرکتتو جواب بده _ پنی هنوز منتظر شمارتم ها _ پناه خیلی خوشگلی رنگ لباست خیلی بهت میاد _ کدوم کافه میری باهم بریم _ کاش لباسی بپوشی که کل تتو هات دیده شن _ چشمات از زندگی من خوش رنگ تره میشه با من باشی و زندگیم و رنگی کنی چشمامو بستم و گوشی رو تو دستم محکم فشار دادم با لرزش گوشیم فهمیدم انگشتم رو دکمه خاموش روشن بوده دوباره دکمه رو فشار دادم و منتظر موندم روشن شه دوباره رفتم رو صفحه پناه و بهش پیام دادم سلام و احوال پرسی کردم اما اون یه جوری تو همون سلام خوبی جمع کرد که دیگه نتونستم پیام بفرستم و شب بخیر شد آخر مکالمه پوف چطور باید باهاش ارتباط بگیریم ته دلم خوشحالی داشتم که وصف ناپذیر بود اون دختر زیبا و خوش اندام ،اون دختر چشم رنگی چشم آبی اقیانوسی ، نامزد من بود مال من بود دوباره دندونامو روهم ساییدم چون یادم افتاد حمیدرضا رفته خاستگاری پناه
  15. پارت13 از رو تخت بلند شدم و رو زمین نشستم به تاج تخت تکیه دادم و گریه کردم ،اشک ریختم من برای شکست عشقی خوردن زیادی احساساتیم آراد که رفت من نصفه شدم ،پناهم مال یکی دیگه بشه من تموم میشم دستمو که مشت شده بود کوبیدم روی زانوم +پناه ،پناه آخ پناه ****** سیاوش+ نگاهم به ورودی بود ،چه کافه شیک و باکلاسی بود قبلا نرفته بودم قد بلند ویدا چشممو گرفت داشت میومد سمتم نگاهش میکردم ، قدبلند و خوش هیکل بود ،اونم چشم آبی بود بایه تفاوت ،ویدا بور نبود فقط چشماش آبی بود چهره زیبا رو خیلی نچرالی داشت با خنده سلام کرد و نشست +سلام حالت چطوره؟ ویدا_ اتفاقی افتاده چند روزه نه جواب تماس میدی نه پیامامو نگا میکنی.. +نمیدونم یعنی هوش و هواسم سر جاش نیست نمیتونم اصلا رو چیزی تمرکز کنم _ فردا دختر خالم یه مهمونی داره تو هم بیا حال و هوات عوض شه +ویدا من یه چیزی باید بهت بگم _ چند روزه من منتظرم تو یه چیزی بگی +من قبل از با اومدن قهوه ها سکوت کردم و دوباره شروع کردم تو یه تردید عجیبی گیر کرده بودم +من ،یعنی یه دختری هست یعنی من نامزد دارم. با حالت عجیبی نگاهم کرد و اخماشو کشید تو هم _ سیاوش به خدا میرم به خانوادت میگم چیا میزنی ببرنت ترکت بدن تا درست شی جنس جدید زدی توهم میزنی؟ +ویدا من نه شوخی میکنم نه چیزی زدم یه دختری هست که نامزد منه _ مزخرف نگو سیاوش چند روزه گوشیتو جواب نمیدی الانم که .. +میدونم اشتباه کردم باید از اول بهت میگفتم من چند ساله که با دختر عموم یعنی دختر نوه دوست پدربزرگم نامزدیم با حالت گرفته و اخم رو پیشونیش گفت _ سیاوش اصلا شوخی قشنگی نیست +به جون سیاوش دروغ نمیگم به هم ریخته و شوکه شده جواب داد _ تو متاهلی؟ سیاوش ما یک ساله باهمیم و تو متاهلی ،خدایا باورم نمیشه ، نمیتونم باور کنم ، تو منو بازیچه خودت کردی! + نه نه ،من متاهل نیستم معلومه که تو بازیچه من نیستی ما وقتی خیلی کم سن بودیم نشون هم شدیم ببین تو دو دقیقه فرصت بده همه چیزو بهت میگم _ دارم دیوونه میشم من و تو یه ساله باهمیم و تو الان به من میگی نامزد داری ،نامزد و داری و اومدی با من وارد رابطه شدی ؟ + ویدا جان بزار حرف بزنم ، ما یعنی بابابزرگمو و دوستش سالها قبل تصمیم میگیرین نوه هاشون باهم ازدواج کنن چون بچه هاشون مناسب هم نبودن من سه تا عمو دارم ،دوست بابابزرگمم سه پسر و دو دختر داره که فقط یه دخترش و عموی من ازدواج کردن من و پناهم شش سال پیش نشون کردن و بین حرفم پرید _ و تو شش ساله نامزد داشتی و اومدی بامن .. پوف خیلی آدم بیشعور و بی مسئولیتی هستی یه سال پیش نگفتی الان چرا میگی اصلا + چون وقت نشون تموم شده آخر تابستون باید ازدواج کنیم ، بلند شد و گذاشت رفت زود حساب و پرداخت کردم و رفتم دنبالش سوار ماشین شد که منم سوار ماشینش شدم ویدا_ سیاوش برو پایین بزار یه نفسی بکشم +ویدا بهت نگفتم چون برام مهم نبود چون نمیخوام ازدواج کنم ، من حتی تو این شش سال پناهو ندیده بودم تازه چند روزه دیدمش _ چی فرق کرد؟ دیدی خوشت اومد دلت رفت؟ تسلیم شدی +ما نمیتونیم ادامه بدیم من ازت معذرت میخوام باید خداحافظی کنیم با حالت گرفته و ناراحتی که چشماش فریاد میزد لب از لب باز کرد ویدا_ سیاوش برای این که با من باشی به هر دری زدی چیشد من که اولین دختری بودم که چشمت رو گرفته بود؟ صد بار گفتی ویدا دوست دارم ویدا عزیزی ،ویدا فلانی بهمانی ، همین قدر راحت رابطه رو تموم میکنی؟ +من عذر میخوام نمیتونم ،این رسمه خانواده ماست ، _ فهمیدم تو دختره رو آه ببخشید تو پناه و دیدی نظرت عوض شده دلت رفته براش سیاوش تو همون آدمی هستی که یه هفته پیش بهم گفتی مشکلاتت حل شده میخوای ازدواج کنیم؟ الان دیگه فکر میکنم مشکلی هم نداشتی همش دروغ بوده + ویدا .. _ نگو ویدا ، اسممو نیار دیگه ، ویدا همون که با وجود اخلاق گندت و فکر متعصبت عاشقت شد ،من عاشقت بودم سیاوش هر بار که اومدی پیش من یا نئشه بودی یا خمار اما من خواستمت دلم باهات بود ، بهت اجازه دادم ا هرچی میخوای ازم بگیری وارد قلبم شدی ،وارد خونم شدی بهت اعتماد کردم باور کردم تو هم دلت بامنه حالا تو اومدی میگی شش ساله نامزد داری و الانم اونو میخوایی؟ متاسفم برات
  16. پارت12 ملینا با حالت بچگانه و بدون فکر گفت _ مامان منم مثل نغمه با یکی همسن داییم ازدواج میکنم؟ منصور_ بهت گفتم بین صحبت بزرگ ترا نپر بلند شدم مامان_ کجا میری؟ بابابزرگت حرفشو زد شما رو براهم صلاح دیده از حرفشم برنمیگرده + صلاح ندیده محکوم کرده میرم بخوابم حوصله بحث ندارم مامان_ آزاد دارم باهات حرف میزنم +شب بخیر از پله ها گذشتم رفتم تو اتاقم چراغو خاموش کردم و لباسامو در آوردم رو تخت دراز کشیدم من که میدونستم منو و با نغمه نشون میکنن من دردم یه چیز دیگه بود بلاخره وقتش رسید ،وقتش رسید پناه برای همیشه و به طور رسمی مال یکی دیگه شه وقتش رسید سیاوش اسمشو کنار اسم پناه تو سند ازدواج ثبت کنه گوشیمو روشن کردم رفتم تو صفحه پناه آخرین عکسشو که از تولد خواهر زاده ش پست کرده بود و باز کردم زوم کردم چقدر رنگ سبز بهش میومد اشک از گونم سر خورد این چشم ها مال من نیست این نگاه مال من نیست پناه مال من نیست ،بالشم داشت خیس میشد یه لحظه نغمه رو تصور کردم قطعا الان بالشت اونم خیسه هیچ دختری همچین ازدواجی نمیخواد و من این و خوب درک میکردم چون خواهر عزیز تر از جانم آرام قشنگم همه ی اون حس هارو تجربه کرده بود نغمه حتی نمیدونه ازدواج دقیقا چیه چطور میتونه زن مردی بشه که پانزده سالم ازش بزرگ تره پناه چی؟ پناه میخواد سیاوشو، چقدر دنیامون برعکس شده من پناهو میخوام پناه سیاوشو ،سیاوش ویدا رو ویدایی که فقط من ازش خبر دارم بقیه فکر میکنن سیاوش منتظر زمان عقدشه خدایا این چه سرنوشتیه ، دختری که من عاشقشم و نوشتی برای کسی که دوسش نداره؟ معشوقه منو میدی به سیاوشی که حتی دلش نمیخواد ببینتش سیاوشی که از همه جا فراریه تا اتفاقی پناه و نبینه؟ مردیکه کله خر نفهم ، احمق از پناه رو برمیگردونه از پناه عشق من دختر دایی من ،قلب من پتو رو کشیدم رو سرم و گریه کردم مثل دختر سیزده ساله ایی که مصلحت دیدن با پسر عموش عقد آسمانی بکنه پسرعمویی که از عشق یکی دیگه سوخته ،پسرعمویی که نمیتونه دختری جز پناه و ببینه نمیتونه عاشق دختری غیر پناه بشه نمیتونه با کسی غیر پناه زندگی کنه پسرعمویی که همیشه ترسیده یه وقت آرام برای زنش تکرار شه همیشه ترسیده چون به عشقش نرسیده گند بزنه تو زندگی یه دختر دیگه چه زندگی مزخرفی داریم زیر سایه پدربزرگ ها چه ازدواج های غیر نرمالی داریم چه فلاکت های میبینیم و ساکت میمونیم چقدر مسخره س ،شبی که عشقم به یکی دیگه بله میگه باید برم و تماشا کنم باید دست دختربچه ی عمو مو بگیرم و اسم بزارم روش بگم هروقت این بچه به سن عقد رسید با من ازدواج میکنه میتونم شر کنم بگم نمیخوام ،ازدواج نمیکنم میتونم تو روی اقاجون بایستم و بگم مصحلت تو رو نمیخوام ،اونم نوه عزیز کرده شو بگیره زیر مشت و لگد بگه من حرف زدم اصلا حق نداری رو حرفم حرف بیاری خاک تو سر عزیز کرده ایی که اینطوری عزیزه خاک تو سر عمو زاده هام که فکر میکنند آزاد عزیز ترین نوه ست اما نه چرا باید شر کنم ، نغمه چه کاری به من داره وقتی عشق من مال یکی دیگه س چه فرقی داره باقی عمرم چطور بگذره با متاهلی یا با مجردی وقتی پناه من با یکی دیگه میخنده ،دستشو میگیره بهش محبت میکنه ،فرقی داره اسمی تو شناسنامه من باشه یا نه نغمه رو نگیرم چی میشه مگه؟ تهش میشنم شعر میخونم یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم +آخ پناه تو مادر میشی تو بچه یکی دیگه رو به دنیا میاری و اسمشو میزاری ثمره عشق منم از دور نگاهت میکنم حسرت میخورم ، تو برای سیاوش لباس عروس میپوشی من درد میکشم تو اونو بغل میکنی میبوسی من عذاب میکشم تو آرزوهای من میدی به پسرعموم و من تو آتیش میسوزم چقدر مسخره تره که من باید بیام و همه چیزو همه ی درد ها رو از نزدیک لمس کنم تو رو با لباس سفید ببینم و تبریک بگم که عروس عموم شدی باید دست بزنم وقتی که برای سیاوش میرقصی باید شاباش بریزم سر پسرعمویی که تو رو ازم گرفته باید بغلش کنم و بگم مبارکت باشه عشق من مبارکت باشه باید بسوزم و دم نزنم وقتی سیاوش دست تو رو بگیره ،جرات نکنم بگم اون مال منه بهش دست نزن برعکس باید لبخند بزنم و آرزوی خوشبختی کنم.
  17. پارت11 به آوا که رسیدم لبم خندید خواهر کوچولوی من ، البته بیست و پنج سالش بود و اونم یه دختر خوشگل داشت ولی برای من همیشه خواهر کوچولوم بود برعکس خواهر بزرگا خیلی شر و شیطون بود مصلحت آوا پسرعمویی شد که خودش هم میخواستش ، پدارم و آوا یه تفاوتی با بقیه داشتن آوا یه سال ازش بزرگتره ولی هم دیگرو دوست داشتن و یه جورایی میشه گفت سالاری دست آوا بود هر کاری میخواست میکرد هر جایی میخواست میرفت پدارم به طور کامل در خدمتش بود و از شرایط خیلیم راضی بود هر بار دیدن اونا کنار هم منو یاد عشق مینداخت عشق همینه وقتی عاشقی فقط دنبال لبخند معشوقی تو عکس بین من و آرام یه چیزی کم بود یه حضور پر رنگ در زندگی من و یه غایب تو قاب عکس با صدای بچه ها که دایی دایی میکردن از اتاق بیرون رفتم هر پنج تاشون رو پله ها بودن میومدن پیشم همشونو یکی یکی بغل کردم بوسشون کردم و رفتیم پیش بقیه ملینا،هانیا، ایلیا بچه های آسایش ،نویان پسر آرام و ماهلین دختر آوا بودن ملینا و نویان چهارده سالشون بود با اختلاف سه ماه بزرگی ملینا ،هانیا ده و ایلیا هفت سالشون بود و ماهلین تپلو یک سالش بود و تازه یاد گرفته بود بگه دایی رو زمین دراز کشیده بودم و ماهلین روم رژه میرفت هانیا و ایلیا کنارم بودن ملینا خانوممون مثل بقیه همسن هاش سرش تو گوشی بود و آقا نویان هم عشق پلی استیشن توجهی به خواهرا و دامادا نداشتم اونا خودشون مشغول بودن با پریدن ماهلین رو شکمم آخی گفتم که همه سر ها برگشت طرفم ولی وقتی خنده ش که آب دهنشم میریخت روم دلم رفت بلند شدم و محکم تو بغلم فشارش دارم +آخه من چی بگم به تو ، یه جور آدمو نگا میکنی انگار من افتادم رو شکم تو پدرام_ مثل مامانشه آرام_ آره آوا هم هر وخ مقصر بود یه جوری مظلوم بازی میکرد منو و آسایش شرمنده میشدیم +شما نه من ، من تازه میرفتم بهش میگفتم ببخشید آبجی آوا بلند قهقه سر داد و گفت _ مثل اینکه ته تغاریم ها بابا_ مثل ماهلین خیلی هم تپل بودی آسایش_ ای بابا بزرگ هم شد هنوز رو سرمون سواره. کنار آوا نشستم و دستمو انداختم رو گردنش و رو به داماد ها گفتم + ما هممون بهش حسودی میکردیم تو فامیلم همه دوسش داشتن مامان_ آره خیلی تپل و مپل بود همه دوسش داشتن آوا_ هنوزم همه دوسم دارن ملینا_ ولی الان دختر دوردانه منم ها هانیا_ نخیر خودمم + شما عشق مایی دخترا میزو چیدن و مشغول شدیم بعد شام همه همو نگاه میکردن انگار یه اتفاقی افتاده بود و داشتن اعلام کردنشو پاس کاری میکردن + چیزی شده؟ کسی مرده؟ مامان_ خدا نکنه پسرم + پس چی شده بابا_ آزاد میدونی که آخر تابستون عروسی سروش و همتاس + خب مامان_ خب که ،امروز رفته بودم پیش بابابزرگت +کدوم بابابزرگم آرام_چه فرقی داره حرف جفتشون یکیه دیگه مامان_ پیش بابابزرگ محمود ، آسایش_ چیو کش میدین! آزاد داداش جان قربونت برم میدونی دیگه سیاوش و برای گفتن اسم پناه مکثی کرد سیاوش و پناه چند ساله نشون هم شدن بعد عروسی سروش اونا رو عقد میکنن و تو اون شب یعنی .. آرام ادامه داد آرام_ شب عقد اونا تو و نغمه رو میخوان نشون کنن کلافه دستی به موهام کشیدم +مسخرشو درآوردن ، نغمه بچه س واقعا اینو متوجه نیستن بابا_ در مورد پدربزرگ هات درست حرف بزن انگشتمو گرفتم سمت ملینا و رو به بابا گفتم ... بابا ببین این نوته ، نغمه از نوه هاتم کوچیک تره پدرام_ آره عمو جان به نظرم این دفعه واقعا مسخرشو درآوردن خواهر من سیزده سالشه حتی به سن عقد هم نرسیده ملینا_ نغمه قراره زندایی من بشه؟ بی توجه به حضور رامین گفتم + بابا ما بچه های شما نیستیم ؟ آرام و اینطوری بد بخت کردین به آوا گفتین باید با پسرعموی کوچیک تر از خودت ازدواج کنی به منم میگین با یه دختر بچه ازدواج کن؟ بابا جان من بیست و هشت سالمه نغمه پونزده سال از من کوچیک تره اصلا یه نگا به ملینا بکن کدومتون دلتون میاد این بچه رو شوهر بدین
  18. پارت10 ولی اگه نشون کنن نمیتونم نغمه رو رها کنم من بگم نه ،اونا نغمه رو اذیت میکنن البته چرا بگم نه وقتی دختری که عاشقشم زن یکی دیگه س وقتی پناه مال من نیست فرقی داره دختر عموم تو زندگیم باشه یا نه؟ اونم بچه س ازدواج نمیفهمه من که زندگیم تموم شده ،ولی نغمه آسیب میبینه _ داغون میشه بچه ، تازه بفهمه شوهرش عاشق یکی دیگه س اونم زندگیش تموم میشه +دوتا شکست خورده تو یه خونه روزارو شب میکنیم شبا رو صبح _ آزاد تو اگه بخوایی .. نزاشتم ادامه بده + نمیشه _ تو بخوای میشه +من همچین کاری نمیکنم _ تو هیچ کاری نکن مثل آب خوردن از دستت بره +مال من نیست که از دستش بدم هیچوقت نبود _ به دستش بیار +اون نامزد پسرعمومه نمیتونم بی ناموسی کنم _ آره تو فقط یه عمر حسرت بخور + بی خیال چیزی که میگی رو هم بکنم فایده نداره تصمیمی که تو خانواده ما گرفته شده به هیچ وجه تغییر نمیکنه _ تو هیچوقت به پناه نزدیکم نشدی ببینی نظرش چیه اصلا، شاید اونم حس متقابلت رو داره +نداره ، یعنی فرقی هم نداره دختر دایی بزرگم برای این که به زندگی که اینا میخواستن محکوم نشه خودکشی کرد قرص خورد ولی نزاشتن بمیره تا خودشون بکشنش الان سه تا بچه داره پناه هم هر کاری کنه تهش به سیاوش محکومه _ هی منو ببین ،ترسیدی؟ میترسی پناه هوایی شه بلایی سر خودش بیاره +نمیدونم، میترسم؟ یا نه حمید من نمیخوام به من امیدوار شه ولی آخرش زن سیاوش شه نمیتونم برم دستشو بگیرم بگم من دوست دارم یه طرف سیاوشه ، پسرعمومه باهم بزرگ شدیم اون پناه و بخواد نخواد پناه نامزدشه نمیتونم برم بهش بگم من عاشق نامزدتم یه طرفم پناهه،دختر داییمه کاری از دستم ساخته نیست _ تو آدم کج رفتن نیستی وگرنه خیلی راحت میتونی پناهو برداری ببری هر جای دنیا که دلت خواست تو امکانشو داری ‌+ولی وجدانشو ندارم ، دلشو ندارم جراتشو ندارم _ آزاد سیاوش میلی به .. +حمید تموم کن نمیخوام دیگه دربارش حرف بزنم بحث و از خودت پیچوندی رسوندی به عشق و انصاف من _ ببین من الان میرم ولی مدیونی اگر یه درصد هم فکر کنی عمدا مامانمو فرستادم خونه داییت یعنی اگر فکر میکنی من نظری به پناه داشتم یا دارم همینجا آخرین قرارمون باشه نه سراغمو بگیر نه اسممو بیار +این چرت و پرتا چیه میگی؟ معلومه که همچین فکری نمیکنم حمید من اعصابم خورده یکم سر تو خالی کردم تو برادر منی از ماشین پیاده شد و رفت منم رفتم خونه مامان در حال جنب و جوش بود رفتم تو آشپز خونه مامان عصبانی شد و گفت _ با موی خیس تو خونه نگرد این هزار بار _اومدم آب بخورم الان میرم خشک میکنم ،خبریه خیلی تدارک دیدی یخچالم پره _ دخترا امشب میان + خوبه بیان دلم واسه بچه ها تنگ شده بود برگشتم داخل اتاق و موهامو خشک کردم قاب عکس چهار تایی مونو برداشتم باید پنج تایی میشد ولی... چقدرم ردیفی ایستادیم از بزرگ به کوچیک آسایش، آبجی بزرگه همدم من آسایش خیلی رفیق بود پنج سال ازم بزرگ تر بود اما انقدر باهاش راحت بودم انگار برادر بزرگترمه نه خواهر بزرگتر هر درد و ناراحتی منو میدونست و واسه هر کاری با اون مشورت میکردم با اون درد دل میکردم برای آسایش، منصور پسر خالمو صلاح دیدن که ازدواج کردن و برعکس خیلی از نوه ها خوشبخت شدن سه تا بچه پشت سر هم آورد و سعی کرد تو زندگی که براش ساختن خوش باشه با انگشتم صورت آرام و نوازش کردم آه از آرام خواهر دومی ، بیشتر از بقیه دوستش داشتم فکر میکردم هر چقدر بهش محبت کنم کمه آرام سه سال از آسایش کوچیک تر بود ولی دو ماه بعد از آسایش مجبورش کردن ازدواج کنه بدترین زندگی سهم آرام شد پسرعمو رامین هم پونزده سال از آرام بزرگ تر بود هم بد اخلاق هم اعتیاد هم یه حیوون وحشی بود تا اون آدم شه زندگی آرام تباه شد هیچکسم ککش نگزید خیلی اذیت کرد خواهرمو خواهر عزیزم
  19. پارت9 یا میپرسیدم اگر عاشقش نیستم چرا خودمو انقدر تغییر دادم ؟ بلند شدم و جلوی آیینه ایستادم به غریبه تو آینه چشم دوختم این که من نیستم من واقعی موهاش طلاییه ، ابرو و مژه هاش زرده دماغش یه دماغ نرماله که نیازی به عمل نداره لباش خوش حالت و چون بوره خوشرنگم هست من واقعی چاق و غب غب داره عصبانی برمیگردم و اینبار رو زمین میشینم +احمق ،احمق بابت هر کاری که واس به چشم اومدن کردم پشیمونم دماغمو کوچیک تر کردم ،لبامو بزرگ تر ،رفتم غب غبم رو از بین بردم ، هر روز باشگاه و برنامه های سنگین ، سی کیلو وزن کم کردم سی کیلو!! شدم یه دختر زیبا و ظریف ،لاغر و چشم رنگی اما سیاوش برای ندیدنم هر کاری کرد چقدر حرص میخوردم برای حماقت هام لاغر شدن بد نیست ولی عمل دماغ و اشتباه کردم بد نشده ولی من هدفم از عمل جلب توجه کسی بود که طاقت شنیدن اسمم نداشت ................... آزاد + کلاس که خالی شد وسایلمو تو کیفم جا دادم نگاهم افتاد به کتاب ملت عشق یکی از شاگردام برام آورده بود زبان اصلی بود خونده بودم ولی ملت عشق ارزش ده بار خوندن هم داره یه خانم سی ساله بود که میخواست مهاجرت کنه به ترکیه برای زبان تورکی میومد در که باز شد بدون اینکه سرمو بالا بگیرم گفتم + آرمان باز چی جا گذاشتی آرمان یه شاگرد هفده ساله و سربه هوا بود و هر جلسه یه چیزی جا میذاشت. عینکمو در آوردم و گذاشتم تو جاعینکی همونطور که میزاشتم داخل کیفم سرمو بالا گرفتم با دیدن حمیدرضا با عصبانیت و خشم بلند شدم از کنارش گذشتم و به سرعت از آموزشگاه خارج شدم سعی کردم خودم کنترل کنم تا دماغ و دهنش یکی نشه همین که خواستم در ماشین و باز کنم خودشو رسوند و در و بست حمید_ یه دقیقه مجال بده حرف بزنم +از جلوی چشمم گم شو وگرنه دیگه خودمو کنترل نمیکنم _ بزار توضیح بدم هلش دادم عقب و نشستم داخل ماشین قبل از این که ماشین و روشن کنم زود رفت سمت شاگرد نشست _ برای همینه که بهت میگن روانی ،یه جور رفتار میکنی انگار به شرافتت دست درازی کردم +نکردی؟ بی شرف بی حیثیت _ چته آشوب راه انداختی ،من نمیدونستم اون دختر پناهه ،حالا خوبه دختره خودش نامزد داره دندونامو روی هم فشار دادم و با خشم گفتم +برو پایین نزار دماغتو هم قد صورتت بکنم _ باشه ببخشید ، بخدا نمیدونستم آزاد ما رفیقیم دشمن که نیستیم +ولی شدیم ،به کسی که دست میزاره رو دختری که عاشقشم رفیق میگن؟ _ بزرگش نکن میدونی دیگه جریانو مامانبزرگم وقتش کمه وقتی خودش خبردار شد فقط چند ماه زندهس ،بهم گفت آرزوشه ازدواج منو ببینه مامانم بهم گفت یکیو پیدا میکنه منم قبول کردم +مزخرف نگو مادرت اصلا نه اسمی نه عکسی پرید بین حرفم _ نه جان خودت نه اسمشو گفت نه عکسی فقط گفت تو دانشگاه حمیده یه دختری رو دیده میره خاستگاریش مامانم خودش خیلی ناراحت بود ،زنداییت بهش گفته بود دخترم نامزد داره +آره نامزد داره آدم با خر ازدواج کنه ولی با اون مردیکه نامزد نه _ ببین من حتی اگه عاشق پناهم میشدم یه جوری دور می ایستادم که حتی دیده نشم تو منو نمیشناسی؟ + اعصابم خورده داییم بهم زنگ زده میگه دوستت نمیدونه دخترای ما نشون دارن؟ حمید رضا دلم میخواد خفت کنم ،مامانت رفته از پناه برای تو خاستگاری کرده به زور جلوخودشو گرفته بود نخنده + چیه من دارم از خشم منفجر میشم تو میخندی؟ زد زیر خنده و گفت _ الان دوتا پسریم که هر دومون یه دختر و خواستیم و نه به من دادن نه تو ،دادن به سیاوشی که پناه و نمیخواد + دلت کتک میخواد! وضعیت من خنده داره _ باشه ولی دیگه دست بردار من که با آگاهی نرفتم خاستگاری پناه ولی تو هم هیچ تلاشی نکردی که +چه تلاشی؟ وقتی اسم سیاوش روشه الان تو فامیل چو افتاده روزی که پناه و به عقد سیاوش در بیارن نغمه رو هم نشون من میکنن با چشمای اندازه کاسه گفت _ نه!! نمیکنن بابا +میکنن اونا با آرامم همین کارو کردن _ ولی نغمه خیلی کوچیک نیست؟ + کوچیک نه بچه س سیزده سالشه ،نشون میکنن وقتی به سن عقد رسید عقد کنیم _ تو قبول میکنی؟ ازدواج با یه دختر بچه مسخره نیست + برای همین انقدر اعصابم خورده _ آره تو میدونستی من عمدی نکردم پیاز داغشو زیاد کردی + آره ولی عمدی یا غیر عمدی جناب عالی تو لیست خاستگارای عشق منی
  20. پارت8 بی مقدمه گفت مامان_ سیاوش خیلی پسر خوبی از آب در اومد فکر نمیکردم انقدر بچه با ادب و محترمی باشه هنگ کرده گفتم +اون الان چه ربطی داشت _ رفته پیش بابات باهاش صحبت کرده ترسیدم عجیب بود اما حس ترس تو وجودم رخنه کرد +چه صحبتی _ خیلی محترمانه بهش گفته یعنی ازش اجازه خواسته تا با تو وقت بگذرونه + ها چی میگی، واقعا رفته پیش بابام _ آره شماره تو رو خواسته و ازش اجازه گرفته یه وقتایی بیاد دانشگاه دنبالت یه وقتایی هم بیاد تو رو ببره چند ساعتی باهم باشین مثل سیخ راست نشستم +مامان جدی که نمیگی _ پناه شش ساله نشون کرده شی + بابام چی گفته _ قبول کرده چی میخواستی بگه بلند شدم و کلافه دستامو به هم کوبیدم + چرا نظر منو نمیپرسید من نمیخوام اصلا این شش سال کجا بود مامان من نمیخوام _ دخترم تو باید هر وقت خواست بری چون تا دو سه ماه دیگه عقد میکنید ولی اصلا نمیشناسیش تا بابابزرگت وقت عقدتونو تایین کنه باهاش رفت و آمد کن یکم بشناسش +من با اون عقد نمیکنم من به مصلحت دوتا پیرمرد از خود راضی تن نمیدم _ این چه حرفیه ورپریده ، کدوم یکی از دختر عمو هات تونستن جلوشون وایسن ؟ کار احمقانه ایی نمیکنی من نمیخوام تو هم مثل آرام با چشم اشکی و تن کبود بشینی سر سفره عقد +مامان من آدمم اونا حق ندارن منو مثل ملک بندازن پشت قباله کسی اونم کسی که منو اصلا نمیخواد من ازدواج نمیکنم حاضرم با حمیدرضا ازدواج کنم اما با سیاوش نه _ پناه اعصابمو خورد نکن + نمیخوامش من نمیتونم با اون زندگی کنم _ باشه تو فقط به آقاجون بگو نمیخوام ببین چه بلاهایی سرت میارن + همینه دیگه بدبختی ما دقیقا از اونجا شروع شد که از رفیق بابابزرگمون بیشتر از خدا میترسیم _ اگه اون خدا بیامرز ها زنده بودن الان تو یه بچه هم داشتی +بله من همینقدر بدبختم که واسه مرگ پسر عموی های آقاجون خوشحالی میکنم چون زیر سایه شون هنوز مجردم مامان_ پناه جان دخترم ، ببین خواهرتو اونم فکر میکرد کاوه دوسش نداره اما دیدی که چقدر خوشبختن تو هم مثل پگاه خوشبخت میشی +مامان به خدا من با سیاوش خوشبخت نمیشم یه کاری کنید اجازه ندین منم قربونی رفاقتشون کنن سیاوش از من متنفره حتی ممکنه منو بخاطر اجبار آقاجون اذیت کنه. _ سیاوش پسر بدی نیست هم سواد داره هم کار خوب داره هم خیلی خوب و محترمه پس یکم بساز + بسوزم یا بسازم؟ اون دوتا پیرمرد چرا نمیمیرن _ درست صحبت کن بی تربیت هی من هیچی نمیگم رو سرم سوار میشی سیاوش زنگ زد مثل آدم جوابشو میدی دانشگاهم اومد باهاش خوب رفتار میکنی + اونم منو نمیخواد _ اگه نمیخواد بزار با زبون خودش بگه تو چرا آدم بده بشی ،اگه اون نمیخواد بزار اون بره اعتراض کنه اگه به بابابزرگت بگی نمیخوام و قبول نمی کنم و فلانه یه مجازاتی بهت میده ده برابر بد تر از این + بده هر بلایی میخواد سرم بیاره ولی منو مثل زمین نزنه به اسم سیاوش ترجیح میدم منو کلفت خونه سیاوش بکنه ولی خانوم خونش نه یک ذره هم دلم نمیخواد این نشون مسخره به عقد واقعی تبدیل شه برگشتم داخل اتاق و کلافه رو تخت پگاه نشستم اتاق منو و پگاه مشترک بود و بعد ازدواجش هم تختشو برنداشتیم چون بعضی شبا که کاوه سرکار بود پگاه و نویان پیش ما میموندن احساس عجیبی داشتم یه تردیدی تو سرم بود خودم با خودم چند چند بودم؟ عاشق سیاوش بودم؟ اگه بودم چرا دلم نمیخواست مال من شه چرا میخواستم فریاد بزنم تا صدامو همه بشنون همه طایفه محکوم شده به فلاکت بدونن که من تسلیم نمیشم زیر بار ظلم نمیرم میخواستم جنگ کنم پیروز شم ،اجازه ندم دوتا آدم بخاطر رفاقتشون ماها رو فدا کنن.
  21. پارت7 +سیاوش مکثی کردم گفتن اسمشم برام درد داشت سخت بود +سیاوش از من متنفره اون اصلا زیربار این تصمیم نمیره حالا ببین کی گفتم _ ولی تو ازش متنفر نیستی مثل خر عاشقشی رفتی باشگاه لاغرشی ،دماغتو عمل کردی گفتی لب بزرگ مده رفتی ژل تزریق کردی هر روز این آریشگاه اون کلینیک زیبایی هر روز باشگاه که چی شه؟ که توجه سیاوش جلب شه +الان نمیخوام توجهش جلب شه از اینایی که شمردی دوسال و خورده ایی گذشته بچه بودم احمق بودم فکر میکردم لاغر شم دوست داشتنی میشم دماغمو عروسکی کردم که به چشمش بیام اما اون بازم نخواست منو ببینه چه اهمیتی داره ظاهرم فوق العاده باشه وقتی از خودم متنفره واقعا پشیمونم بخاطر باشگاه رفتن سی کیلو کم کردم پدرم دراومد اما هیچ اهمیتی نداشت _ اره میدونست لاغر کردی و دماغ و مماغتو خوشگل کردی ولی خبر نداشت که چی شدی +سعی نکن گولم بزنی الان اصلا نمیخوامش آره عاشقش بودم اما نمیخوامش حتی اگه بیاد بگه عاشقت شدم ،اصلا از وقتی دیدمش مطمئن تر شدم نمیخوامش _ پس آماده شو که یه جنگ بزرگ در پیش داری تو بگی نه سیاوش بگه نه نتیجه رو میدونی سیاوش هم اگر خاک تو سرش بشه بگه نه و پناه و نمیخوام آقاجون(بابابزرگ سیاوش،به پدر پدر خودمون میگفتیم بابابزرگ به رفیقش میگفتیم آقاجون) روزگارتونو سیاه میکنه + میدونم من که اولی نیستم _ ولی هر کی بهشون گفت وصلت و قبول نمیکنم الان دوتا بچه داره براشون اهمیتی نداره تو چه حسی داری +من نمیتونم ،همینجوریشم آدم خیلی شادی نیستم ،برم تو زندگی که اصلا مال من نیست خب بدبخت اندر بدبخت میشم _ ببین فعلا که هیچی معلوم نیست شاید بعد عقد یهو دیدی سیاوش بیشتر از تو عاشقه یعنی من مطمئنم عاشق توعه تو یه نگاه به نغمه بکن +حرص میخورم بخدا ،بابا نغمه هنوز چهارده سالشم نشده شب تولد بهم گفت آبجی تروخدا عقد کردین زیاد نامزد بمونید . دلم کباب شد آخه گناهش چیه _ هم گناه ماست نوه این خانواده بودن ، نغمه اولیش نیست + ولی بد ترینش هست ،آخه از آزاد شوهر میشه _ نمیشه از اون روانی هیچی نمیشه اما یه درصدم شک ندارم ،احتمالا تو عقد شما اونا رو هم نشون میکنن +از همشون متنفرم از بابابزرگا از آزاد از سیاوش از کل طایفه از خودم _ بلند شو بریم خدا رو چه دیدی شاید تخیلات منفیت برعکس شد +هه امکان نداره پگاه_ بزار ببینیم چی پیش میاد حالا نخواستی هم تو هیچ کاری نکن بزار سیاوش بره بگه نمیخواد چون قطعا یه مجازات سنگین براش در نظر میگیرن. +پگاه اگه بخوان زورم کنن من خودمو خلاص میکنم _ چرت و پرت نگو ، بچه بازی در نمیاری تهش طلاقه دیگه عقد میکنی میبینی شدنی نیس جدا میشی بعدش هیشکی کاریت نداره چون از نوه ها حذف میشی + کی چرت میگه ؟ آرام ده بار خواسته جدا شه مگه گذاشتن _ آخ آخ از آرام نگو به جون خودت شرایط آرام خیلی بدتره در اصل اونه که روزگارش سیاه شد بعدم چون بچه داشتن اجازه طلاق ندادن بهش جلوی مجتمع منو پیاده و کرد و خودش رفت وارد ساختمون شدم و رفتم طبقه سوم در واحد خودمونو بازم کردم رفتم داخل به مامان سلام کردم و رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم و برگشتم تو هال پیش مامان نشستم داشت سریال مدینه رو از ای فیلم تماشا میکرد
  22. پارت6 سیاوش همراه با پدر و برادرش تو کار تولید کفش بودن تولیدی داشتن و کفش چرمی تولید میکردن اما خودشون مغازه نداشتن پخش کننده بودن. بعد از شنیدن حرفاش قلب و غرورم شکست و هیچوقت نخواستم ببینمش اما فکرم نمیکردم واقعا سالها نمیبینمش دلم میخواست دستشو بگیرم حسی که دارم رو احساس کنه دلم میخواست چیزی تو قلبم بود تو قلب اونم باشه اما نبود حتی اگه میشد چه فایده ایی داشت من که پناه واقعی نبودم به قول بچه های دانشگاه پناه بازسازی شده بودم حتی اگر دنیا برعکس میشد و سیاوشی که از من متنفره عاشقم میشد بازم دلم نمیخواستش چون اون خودمو پس زد حق نداشت عاشق ظاهر جدیدم شه هی خدا ، نچرال مو نخواسته چطور میخواد الان عاشقم شه اون هیچوقت حسی که من دارم و نداشت و برعکس از من متنفره برای این که منو نبینه شش سال ازم دوری کرده تقویم که یادم افتاد استرسم افتاد به جونم دو ماه فقط دوماه دیگه محلت داشتیم نمیدونم چیکار باید کنم چی میشه ، خب شاید شاید که نه صد در صد سیاوش جلوشون میایسته میگه من این دختر و نمیخوام لازم نبود من آدم بده شم مثل قبل اون منو پس میزنه درست من عاشقش بودم اما ترجیح میدم تو عشقش بمیرم تا به اجبار منو بگیره و هر روز و هر لحظه نفرت و تو چشماش ببینم نمیتونم تحمل کنم سیاوش هر روز بهم بگه منو نمیخواد حتی میترسم کسی تو قلبش باشه و بهم بگه تو باعث شدی بهش نرسم اون موقع بود که واقعا میشکستم و دغ میکردم شایدم بد جنس از آب در بیاد ،عشقشو بیاره خونه جلوی من بهش محبت کنه جلوی من به یکی دیگه بگه دوست دارم چنتا نفس عمیق کشیدم ‌+ مزخرف نگو پناه ................... چند روزی از تولد نویان گذشته بود ،تو کلاس مشغول طراحی بودیم با ماژیکی که به دستم خورد سرمو بردم بالا استاد بالا سرم بود استادمون یه مرد میانسال و جدی بود استاد_ کمالی برو بیرون جلسه بعدی هم اخراجی از جلسه بعد تشریف بیار بلند شدم + استاد خطایی از من سرزده _ بله هواست به کلاس نیست زود کلاس و ترک کن مزاحم بقیه نشو + استاد من که .. _ بلند شو خانم کمالی برو بیرون ک بار دیگه به کلاس من بی احترامی کنی از دانشگاه اخراج میشی نگاهی به طرحم کردم و با چشمای گشاد شده از کلاس خارج شدم عکسی که جلومون گذاشته بود واسه طراحی عکس یه پلنگ بود و من فقط کاغذ و خط خطی کرده بودم پوف خدایا چه خاکی رو سرم بریزم این چیه کل کاغذ و خط خطی بود و باید خداروشکر میکردم که فقط یه جلسه اخراجم کرد یکم تو محوطه چرخیدم تا پگاه برسه قرار بود اون روز پگاه بیاد دنبالم تو ماشین نشستم و نقاشیمو دادم نگاه کنه زد زیر خنده پگاه_ این چیه +از کلاس اخراج شدم _ خاک تو سرت شانس اوردی استادتون خانم نبود وگرنه از کشور اخراجت میکرد حالا هواست کجا بود +پگاه بریم کافه؟ _ باشه بریم ولی تو چت شه + نمیدونم از شب تولد نویان اصلا هوش و هواس ندارم _ تب عشق داری +نمیخوام تب کنم با هم رفتیم کافه و طبق معمول قهوه تلخ پگاه گوشیشو چک کرد و گفت _ ولی سیاوش تا آخر شب فقط نگاهت کرد + از پناه جدید خوشش اومده _ خوشش نیومد اون لحظه ایی که قلبشو داد بهت رو قشنگ حس کردم + برو بابا چه دل دادنی ، اون برای اینکه منو تحمل نکنه مراسم هیشکی نرفت حتی مهمونی کربلای عموش رو هم نیومد _ نکه خودت خیلی میری با حالت بی چاره گفتم + حالم اصلا خوب نیست همش فکر میکنم یه فلاکت بزرگ منتظرمه فقط دو ماه ،شهریور تموم نشده حکم باید اجرا شه نمیتونم اون زندگی رو تحمل کنم
  23. پارت 5 + آره طنین جان میوه بیار اصلا یه چیز شیرین بیار من فشارم افتاده طنین_ سیاوش یه ساعته داری میگی رفتم تولد فشارم پایینه دوباره میگی تولد خواهر زاده پناه بودم ویتامین لازمه د حرف بزن دیگه +من پناه و دیدم طنین_ آها خب همین بگو از اول کوهیار_ داداش جان دوساله میگم برو ببینش قبول نمیکنی طنین_ به حرفم رسیدی ؟ تا دیدی وا دادی؟ + ببینید الان وقت خندیدن به من نیست من واقعا حالم خوب نیست شش ساله دارم خودمو عذاب میدم که این دختر و نمیخوام اصلا وقتی دیدمش باورم نمیشد پناهه کوهیار با خنده_ چی شد قبول کردی تسلیم بابابزرگت شدی + کوهیار من تسلیم پناه شدم طنین_ صد بار بهت گفتم پناه و ببینی همون روزش دلتو میبازی + نمیدونم یعنی انتظار نداشتم پناه و انقدر خوب ببینم طنین_ حالا رفتارش باهات چطور بود گرم برخورد کرد +نمیدونم کوهیار_ ای داد تو از دست رفتی +سلام کردیم گفت حالت چطوره منم حال اون پرسیدم فقط همین طنین_ پس باید از تو باهاش حرف بزنم کوهیار_ آره عشقم تو حرف سیاوش و بنداز وسط ببین چی میگه +خیلی خوشگله کوهیار_ اون همه هزینه کرده دو کیلو ژل مل داره باید خوشگل باشه طنین_ نه جونم ژل مل نداره لباش خدا دادی خوشحالت فقط دماغشو عمل کرده + واقعا؟ منم فکر کردم ژل زده _ نه بابا فقط دماغش غیر طبیعیه که اونم قبل از ورود به دانشگاه عمل کرده بود ولی خیلی خوشگله برای همین میگفتم بیا ببین پشیمون نمیشی بلند شدم + بچه ها من فکرم خیلی درگیره نمیتونم یه جا بند شم میرم طنین_ کجا میری این وقت شب ،غذا درست کردم + نه طنین باید برم هوابخوره به کلم کوهیار_ اصرار نکن این الان عاشق شده باید هی دم و بازدم کنه از خونشون خارج شدم و زدم به دل خیابونا اما نمیدونستم حالم بخاطر عاشقیه یا نه؟ ************** پناه+ مثل هر شب صفحه شو چک کردم عکس جدیدی نبود رو عکس قبلیش زوم کردم کاملا برعکس من بود چشم ابرو مشکی معمولا ریش داشت و موهاش بلند بود و همیشه با کش جمع میکرد هیچوقت بدون ریش یا حتی ته ریش ندیده بودمش یعنی عکسشو ندیده بودم هیچ مراسم فامیلی نمیومد منم تقریبا نمیرفتم اما هنوز زخم قلبم خوب نشده بود کی گفته زمان مرحم درد هاست شش سال گذشته اما هنوز ترک های قلبم ترمیم نشدن پتو رو روم کشیدم سعی کردم بخوابم اما مگه میشد بعد از شبی که گذروندیم خوابم ببره دیدمش قلبم یه بار دیگه لرزید من فقط یه بچه بودم این عذاب حق من نبود من لایق این درد نبودم من فقط دل باختم و این دلباختگی فقط سه روز زنده موند واسه یه عاشق سه روز خیلی کم نیست؟ سیاوش هم تو اون شش سال تغییر کرده بود خیلی خوش تیپ تر و خوش هیکل تر شده بود اما اون خوش قیافه اورجینال بود ولی چشماش یه سرخی عجیبی داشت
  24. پارت 4 مامان_ حالا تو هم طرف رامین و نگیر ، دختر بی چاره رو خیلی اذیت کرد کتک زد آزار داد آرام اون موقع ها فقط چهارده سالش بود طفلک تو پونزده سالگیش بچه بغل کرد همتا_ بچه الان چهارده سالشه و هیچ خواهر برادری نداره آرام از این بابت که بچش پسره خدارو شکر میکنه دوباره بچه دار نشد ترسید چون اگه دختر میشد اونم مثل مادرش اسیر سرنوشت بابا بزرگ نویس میشد + پونزده سال گذشته رامین خیلی اخلاق و رفتارش بهتر شده آرام همینجاس دیگه ببینید مثل بقیه شاده و داره میرقصه عموهامو با هم دشمن کردن یادتون رفته بابا_ نخیر یادمون نرفته پدر من در اومد تا اینا رو آشتی دادم همتا بلند شد و دست منو گرفت _ پاشو بریم از نزدیک نگاش کن ‌+ول کن بابا ، خودت برو تا صبح برقص سرتمو مثل جغد بچرخون همه ببین گونه جدید کاشتی همتا_ سروش نمیخوای چیزی بگی هی منو مسخره میکنه سروش_ سیاوش دست بردار دیگه کلی پول گرفته ازم تا این شکلی شه هی میگی بده نگو برادر من ، من بدبخت میشم + قیافه قبلیت بهتر بود همتا_ عع اینجوریاس ، پس چرا پناه قیافه قبلیش بد بود الانش خوبه + برو بابا سروش دستشو گرفت و برد پیش بقیه تا آخر مراسم فقط پناه و تماشا کردم دختر سبز پوشی رو که لباسش با چشماش همخونی داشت و من و تو حیرت میذاشت از باغ نفرت انگیزمون خارج شدیم و برگشتیم خونه تمام مصلحت ها تو اون باغ صورت میگرفت ......‌.‌.... هنوز درگیر بودم باخودم و شدیدا پشیمون که چرا هیچوقت هیچ مراسم فامیلی شرکت نکردم، صرفا برای ندیدن پناه عروسی ها رو ،تولد هارو نامزدی و هیچ کدوم از مراسم ها رو نمیرفتم طنین_ هی کجایی قهوه مو برداشتم و نوشیدم نگاهی به چهره های کنجکاوشون کردم و گفتم + دیشب رفتم تولد پسر خواهر زنم کوهیار با بی خیالی گفت _ طنین تو میوه بیار این بخوره ویتامین لازم داره گرفته مارو
  25. پارت 3 سروش_ اره دیگه خاستگار ،نکنه فکر کردی جز تو هیشکی پناه و نمیگیره؟ مامان لبخند دلنشینی زد و گفت مامان_ خاستگار زیاد داره اما فقط پسر منه که بله رو میگیره بابا_ خانم پسرت دیگه اون آدم سابق نمیشه اگه این بازم گفت من پناه و نمیخوام من دیگه صادق نیستم بهم بگین سکینه همتا_ بابا جان سیاوش فک میکرد پناه همیشه همونجوری چاق و طلایی میمونه خبر نداشت که پناه چی شده؟ از خنده هاشون خندم گرفت ولی ضایع بودن دست خودم نبود از تغییرات سی صد و شصت درجه ایی پناه حسابی متعجب بودم نمیتونستم نگاه ازش بردارم باباهم درست میگفت امکان نداشت دیگه اعتراض کنم من هیچوقت ملاک عجیب یا سختی برای ازدواجم نداشتم فقط فکر میکردم دختری که میخوام باید برعکس پناه باشه و حالا پناه دقیقا همون دختر خوش اندام و زیبا رویی بود که من میخواستم باسواد بود ،استقلال مالی داشت ، داشت که هر کاری میخواسته کرده ،زیبایی داشت و تا جایی که میدونستم نقاش و طراح بود و درآمد خوبی هم واسه خودش داشت مامان میگفت نمایشگاه برگذار میکنن با هم دانشگاهی هاش پناه نمونه درخواست هر مردی از خدا برای ازدواج بود و خدا این شانس و به من داده ما تو تیر ماه بودیم و قرار عروسی سروش برای شهریور بود بعد از سروش بلافاصله عقد و نامزدی رسمی ما انجام میشد با خودم گفتم بد نیست تو این یکی دو ماهه یکم باهاش میرم میام حرف میزنم اخلاقش دستم میاد سروش انگار ذهن من و خونده باشه گفت سروش_ بعد عروسی ما آقاجون نامزدی شما رو اعلام میکنه همتا_ بعدم نغمه رو واسه آزاد نشون میکنه راستش دلم خیلی میسوزه کاش دختر دیگه ایی داشتیم که حداقل هجده سالش بود اونو نشون آزاد میکردن مامان_ نغمه اولین بچه ایی نیست که ازدواج مصلحتی میکنه آرام و شیدا هم مثل نغمه هم سنشون کم بود هم پسرامون ازشون خیلی بزرگ تر بودن همتا_ شیدا که وضعش خوبه ولی انصافا دختر عمم آرام تباه شد چقدر خاستگار خوب داشت چقدر موقعیت های خوبی بود براش بیشترین ظلم و در حق آرام کردن رامین اصلا لایق آرام نبود زندگیشو نابود کرد +رامینم خودش انتخاب نکرد ، مثل هممون صلاح دیدن آرام و بگیره اونم گرفت ، اختلافاشون بخاطر آرام بود عموم زیادی به بچه هاش پر و بال میده
×
×
  • اضافه کردن...