رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

Sahrzad

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

1 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

580 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Sahrzad

Rookie

Rookie (2/14)

  • Conversation Starter
  • Week One Done
  • One Month Later
  • One Year In

نشان‌های اخیر

0

اعتبار در سایت

  1. نویسنده‌ی محترم رمان «اندکی خوشبختی»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهد شد.

  2. نویسنده‌ی محترم رمان «اندکی خوشبختی»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهد شد.

  3. سلام جانم

    متوجه شدی کجا باید رمانت رو بذاری؟! 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Nasim.M

      Nasim.M

      عزیزدلم ناظر داری

    3. Nasim.M
    4. Nasim.M

      Nasim.M

      این لینک رمانته فعلا داشته باش که کم کم با انجمن اشنا شی. اگه تلگرام داری پیام بده بم. @Nasim98ia

  4. سلام جانم

    متوجه شدی کجا باید رمانت رو بذاری؟! 

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Nasim.M

      Nasim.M

      عزیزدلم ناظر داری

    3. Nasim.M
    4. Nasim.M

      Nasim.M

      این لینک رمانته فعلا داشته باش که کم کم با انجمن اشنا شی. اگه تلگرام داری پیام بده بم. @Nasim98ia

  5.  سلام من رمانی که می نویسم برای تایید کجا بفرستم چک بشه؟

    من تازه واردم

     

    1. Arshiya

      Arshiya

      سلام

      رمانتون تایید شده می‌تونید پارت‌گذاری کنید. تا دو روز دیگه برای رمانتون ناظر تگ میشه. 

    2. saba

      saba

      عزیزم قوانین این تالار رو بخون

      هر جاش متوجه نشدی یا سوالی داشتی خصوصی یا همینجا بپرس

      https://forum.98ia2.ir/topic/29-قوانین-مهم-تایپ-رمان/?do=getNewComment

  6.  سلام من رمانی که می نویسم برای تایید کجا بفرستم چک بشه؟

    من تازه واردم

     

    1. Arshiya

      Arshiya

      سلام

      رمانتون تایید شده می‌تونید پارت‌گذاری کنید. تا دو روز دیگه برای رمانتون ناظر تگ میشه. 

    2. saba

      saba

      عزیزم قوانین این تالار رو بخون

      هر جاش متوجه نشدی یا سوالی داشتی خصوصی یا همینجا بپرس

      https://forum.98ia2.ir/topic/29-قوانین-مهم-تایپ-رمان/?do=getNewComment

  7. رمان: اندکی خوشبختی «پارت اول» - بخور یکم جون بگیری چرا خودت رو با گذشته تنبیه می‌کنی؟ دست مشت شده‌ام را بیشتر فشار دادم هیچ دوست نداشتم کسی در زندگی‌ام دخالت یا نظری بدهد این را بارها و بارها برایش گفته‌ام ولی... از روی کلافگی پوفی کشیدم و قاشق را در ظرف ناهارم پرت کردم و از روی صندلی بلند شدم نگاهی به سالن انداختم همه دور میز نشسته و در حال شام خوردن بودند. با دیدن بچه‌ها دلم بیشتر گرفت. خدایا این بچه‌ها خیلی گناه دارن حق داشتن طمع خانواده داشتن رو بچشن چه حکمتی بود این هارو به این اوضاع برسونی؟ - نمی‌خواستم ناراحتت کنم می‌دونم نباید تو کارهات دخالت کنم ولی من نمی‌تونم ناراحتیت رو ببینم! چشم از بچه‌ها گرفتم و با ابروهای در هم به چشم‌های قهوه‌ایش خیره شدم و گفتم: - خوبه می‌دونی و باز.‌.. ریحانه حرفم رو قطع کرد و در حین بلند شدن گفت: - ببین ساحل ما یازده سال هست که با همیم زیر یه سقف با هم بزرگ شدیم ولی... اجازه ندادم حرفش را کامل کند ظرف خود را برداشته به سمت ظرفشویی گوشه سالن غذاخوری رفتم بعد از شستن ظرف از سالن خارج شدم و به اتاق رفتم. اتاق شش خوابه بود دیوار‌های طوسی و تخت‌های مشکی،چیز زیادی در اتاق وجود نداشت فقط شش عدد تخت و شش عدد کمد و شش عدد میز مطالعه. کسی در اتاق نبود به سمت تختم رفتم و خودم را روی تختم پرت کردم و برای لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم. از همه چیز خسته شده بودم زندگی در اینجا واقعا سخت بود با سرپرستی که اخلاقش واقعا بد بود سرپرستی که به بچه‌ی شش ساله رحم نکرد و فقط به خاطر اینکه جای خود را خیس کرده بود او را در زیرزمینی کثیف و تاریک زندانی کرده... بچه‌ای خوشگل و چشم‌های خماری و سبز لب‌هایی غنچه‌ای و صورتی ولی... با فکر به آن روز هنوز هم تنم می لرزد آنا بچه‌ی نامشروعی بوده که مادرش بعد از زایمان اون رو زیر درخت نزدیک پرورشگاه رها می‌کنه! چطور تونسته بچه‌ای که از پوست و استخوان خودش بود رها کنه؟ ندایی از درونم شنیدم که گفت: - مگر تو از پوست و استخوان پدر و مادرت نبودی؟ بعد از زندانی شدن آنا بعد از هفت ساعت سرپرست سمیه در زیرزمین رو باز می‌کنه و آنا رو بیهوش می‌بیند آنا به خاطر وحشت حالش بد شده بود و تب بالایی داشت که باعث تشنج شده بود و اگر کمی دیر این در را باز کرده بود آنا رو از دست می‌دادیم در افکار خودم غوطه ور بودم که در باز شد و ریحانه وارد شد نگاه خیره‌اش را روی خودم احساس می‌کردم ولی همچنان چشم‌هایم را بسته‌ بودم صدای قدم هایش که به سمت تختم می‌آمد را می‌شنیدم...
  8. رمان: اندکی خوشبختی ژانر: غمگین ،عاشقانه اثر: شهرزاد * ای تویی که آزورده شدی برای تسکین دلت میازار دل یک بی کسی آن از همه عالم و آدم کشیده است نشو برایش یک درد دیگری مگر با این آزوردن تسکین می‌شود این دل آزورده‌ی تو* سلام عرض ادب و خسته نباشید خدمت دوستان عزیز امیدوارم تا پایان داستان همراه من باشید... داستان در مورد دختری به نام ساحل هست که دختری تنهاست که به خاطر مادری سنگ دل و بی رحم که برای راحتی خودش دختر خود را به پرورشگاه می برد و ... ممنون میشم تا پایان این داستان همراه ساحل مظلوم باشید... ناظر: @Arshiya
  9. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Sahrzad

      Sahrzad

      سلام من رمانمو کجا قرار بدم ؟

       

    3. Sahrzad

      Sahrzad

      # پارت دوم

      - ساحل؟

      چشم‌هایم را باز کرده و منتظر نگاهش کردم.

      - ازم ناراحتی؟

      روی تخت نشستم و گفتم:

      - نه ناراحت نیستم فقط حوصله‌ی هیچکس رو ندارم میشه بذاری برای فردا؟

      فقط سری تکان داد و به سمت تختش رفت.

      خیلی گرفته بود ولی حوصله‌ی صحبت کردن نداشتم،روی تختم دراز کشیده و لحاف را انداختم روی بدنم .

      به سقف خیره شدم در دل گفتم:

      - خدایا حواست هست؟ خستم،چرا کاری نمی‌کنی؟ مگه من بندت نیستم؟ این بود حق من؟

      فردا مدرسه داشتم برای همین باید می‌خوابیدم ولی اصلا خوابم نمی‌بره

      می‌دونم با این فکر و خیال قرار نیست به جایی برسم پس بهتر بود بخوابم.

      ***

      بعد از زنگ خانه کوله رنگ و رو رفته ام را روی شانه‌ام انداخته و از کلاس بیرون زدم

      آخه منو چه به این مدرسه‌ی پولدارا

      سرم را زیر انداخته و به سمت خروجی راه افتادم.

      الان فقط یه جا آرومم می‌کنه خونه ای که به دنیا اومدم.

      درسته مادر و پدرم آدمای خوبی نبودن و من براشون اهمیتی نداشتم ولی نمی‌تونم فراموششون کنم.

      در فکر بودم که با طعنه یک دیونه محکم زمین خوردم و کف دست‌هایم به سوزش افتادم.

      از درد اخم‌هایم در هم فرو رفت 

      با صدای خنده جمعیتی سرم را بالا گرفتم.

      فرحناز یکی از بچه پولدارها که بچه‌ی بسیار پرو و گستاخ که فکر می‌کنه این مدرسه مال اونه با پوزخند در حالی که شانه‌اش را با دستش پاک می‌کرد گفت:

      - گدا مگه کوری نمی‌تونی جلوتو ببینی

      او راست می‌گفت من یک گدا بودم آن هم گدای خانواده.

      باز هم صدای خنده‌ی دوست‌هایش اوج گرفت.

      - عجب گدایی چقدر هم بی ریخته

      و خنده‌ی جمعیت اشک در چشم‌هایم جمع شد برای اینکه اشک‌هایم مرا رسوا نکنند سرم را زیر انداخته و مشغول پاک کردن لباس‌هایم شدم

      - جای همچین گدایی تو همون آشغالدونیه که داری زندگی می‌کنی.

      نه پول داری،نه پدری،نه مادری اصلا تو رو چطور گذاشتن اینجا درس بخونی؟

      دستم را محکم فشردم و بدون حرفی دویدم و از مدرسه خارج شدم.

      خدایا اینه عدالتت؟

    4. Arshiya

      Arshiya

      سلام نویسنده‌ی عزیز. 

      لطفا وارد نمایه‌ی خودتون بشید(اگه بلد نیستید در زیر توضیح میدم) 

      بر روی سه خط بالا سمت چپ که کلیک کنید یک صفحه باز میشه، روی پروفایل بزنید وارد نمایه میشه. 

      برید پایین‌تر تاپیک رمانتون رو پیدا می‌کنید بزنید روش وارد میشه و می‌تونید پارتتون رو قرار بدید. 

      اما اگه پیدا نکردید، یک راه اسون‌تر هم وجود داره. 

      روی سه خط که بزنید یک صفحه میاد براتون، چندتا گزینه داره. 

      اول روی گزینه‌ی «فعالیت‌ها» بزنید. 

      بعد یک صفحه‌ی جدید میاد که باز هم چندتا گزینه داره. 

      روی گزینه‌ی «مطالبی که من آغاز کرده‌ام» بزنید. 

      بعد تموم تاپیکایی که زدید براتون میاد، وارد تاپیک بشید و پارت‌های رمانتون رو بذارید. 

      سوالی بود بنده در خدمتم. 

  10. سلام

    خیلی خوش اومدین♡

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Sahrzad

      Sahrzad

      سلام من رمانمو کجا قرار بدم ؟

       

    3. Sahrzad

      Sahrzad

      # پارت دوم

      - ساحل؟

      چشم‌هایم را باز کرده و منتظر نگاهش کردم.

      - ازم ناراحتی؟

      روی تخت نشستم و گفتم:

      - نه ناراحت نیستم فقط حوصله‌ی هیچکس رو ندارم میشه بذاری برای فردا؟

      فقط سری تکان داد و به سمت تختش رفت.

      خیلی گرفته بود ولی حوصله‌ی صحبت کردن نداشتم،روی تختم دراز کشیده و لحاف را انداختم روی بدنم .

      به سقف خیره شدم در دل گفتم:

      - خدایا حواست هست؟ خستم،چرا کاری نمی‌کنی؟ مگه من بندت نیستم؟ این بود حق من؟

      فردا مدرسه داشتم برای همین باید می‌خوابیدم ولی اصلا خوابم نمی‌بره

      می‌دونم با این فکر و خیال قرار نیست به جایی برسم پس بهتر بود بخوابم.

      ***

      بعد از زنگ خانه کوله رنگ و رو رفته ام را روی شانه‌ام انداخته و از کلاس بیرون زدم

      آخه منو چه به این مدرسه‌ی پولدارا

      سرم را زیر انداخته و به سمت خروجی راه افتادم.

      الان فقط یه جا آرومم می‌کنه خونه ای که به دنیا اومدم.

      درسته مادر و پدرم آدمای خوبی نبودن و من براشون اهمیتی نداشتم ولی نمی‌تونم فراموششون کنم.

      در فکر بودم که با طعنه یک دیونه محکم زمین خوردم و کف دست‌هایم به سوزش افتادم.

      از درد اخم‌هایم در هم فرو رفت 

      با صدای خنده جمعیتی سرم را بالا گرفتم.

      فرحناز یکی از بچه پولدارها که بچه‌ی بسیار پرو و گستاخ که فکر می‌کنه این مدرسه مال اونه با پوزخند در حالی که شانه‌اش را با دستش پاک می‌کرد گفت:

      - گدا مگه کوری نمی‌تونی جلوتو ببینی

      او راست می‌گفت من یک گدا بودم آن هم گدای خانواده.

      باز هم صدای خنده‌ی دوست‌هایش اوج گرفت.

      - عجب گدایی چقدر هم بی ریخته

      و خنده‌ی جمعیت اشک در چشم‌هایم جمع شد برای اینکه اشک‌هایم مرا رسوا نکنند سرم را زیر انداخته و مشغول پاک کردن لباس‌هایم شدم

      - جای همچین گدایی تو همون آشغالدونیه که داری زندگی می‌کنی.

      نه پول داری،نه پدری،نه مادری اصلا تو رو چطور گذاشتن اینجا درس بخونی؟

      دستم را محکم فشردم و بدون حرفی دویدم و از مدرسه خارج شدم.

      خدایا اینه عدالتت؟

    4. Arshiya

      Arshiya

      سلام نویسنده‌ی عزیز. 

      لطفا وارد نمایه‌ی خودتون بشید(اگه بلد نیستید در زیر توضیح میدم) 

      بر روی سه خط بالا سمت چپ که کلیک کنید یک صفحه باز میشه، روی پروفایل بزنید وارد نمایه میشه. 

      برید پایین‌تر تاپیک رمانتون رو پیدا می‌کنید بزنید روش وارد میشه و می‌تونید پارتتون رو قرار بدید. 

      اما اگه پیدا نکردید، یک راه اسون‌تر هم وجود داره. 

      روی سه خط که بزنید یک صفحه میاد براتون، چندتا گزینه داره. 

      اول روی گزینه‌ی «فعالیت‌ها» بزنید. 

      بعد یک صفحه‌ی جدید میاد که باز هم چندتا گزینه داره. 

      روی گزینه‌ی «مطالبی که من آغاز کرده‌ام» بزنید. 

      بعد تموم تاپیکایی که زدید براتون میاد، وارد تاپیک بشید و پارت‌های رمانتون رو بذارید. 

      سوالی بود بنده در خدمتم. 

×
×
  • اضافه کردن...