آریو قبل از این آقا علوی از ماشین پیاده بشه پرسید:
- شما که درباره اون قسمت نیامدنم به خونه جدی نبودید که... بودید؟
طاهر به در نیمه باز تکیه زد و به آریو که با گوشه ابروش ور میرفت نگاه کرد ماهی طعمه رو گرفته بود.
- این دیگه به خودت بستگی داره، فعلا هم درها رو قفل کن و به چیزی دست نزن تا ببینم این پدرسوخته کجاست.
آریو با شوک توی سکوت ایجاد شده فرو رفت؛جدا شدنش از رویا و میعاد و برگشتنش به پرورشگاه اصلا آسون نبود! نه از نظر دولتی و نه از نظر روحی... حتیٰ این که هنوز به پرورشگاه میرفت با این که دیگه والدین داشت هم درست نبود و از نظر قانونی ایراد داشت.
سرش رو به شیشه ماشین تکیه داد و با خودش فکر کرد باید با این موضوع چطوری کنار میآمد؟ انگار وضعیتش هیچ راه چارهای نداشت.
فسخ سرپرستی ممکن بود از طرف بچه هم صورت بگیره؟ آریو تا به اینجا هیچ وقت با والدینش مشکلی نداشت! همه چیز خوب بود تا همین چندماه پیش...
با دیدن خانوادهای که در تیر رأس نگاه آریو برای یه پیک نیک خانوادگی جمع شده بودن و درحالی که روی چمنها لم داده بودن داشتن غذا میخوردن نگاهش رو برگردوند.
چشمهاش رو به در کتابخونهٔ کوچک اون طرف خیابون دوخت و با تعجب ابروهاش رو بالا انداخت جلوی در بلوک سیمانی قرار داده بودن و روی اون علامت پلمپ شهرداری بود! کتابخونه پلمپ شده بود؟!
آریو کمی توی جاش جابه جا شد و صدای مشماهای صندلی رو درآورد.
حالا که فکر میکرد یکی از کتابهاش دست آریو جا مونده بود! بارها موقع ورود به کتابخونه تابلویی با مضنون این که ساختمان وقف بانو لیالی تابنده است مواجه شده بود؛ اما متوجه نمیشد چرا باید یه ساختمون وقف شده رو پلمپ میکردن؟
به ساختمون دو طبقه نگاه کرد حتی پنجرهها رو هم نبسته بودن!
با صدای کوبیده شدن شیشه به سمت در راننده برگشت و قفل ماشین رو برای آقای علوی و رایان که کنارش ایستاده بود باز کرد. به محض این که آقای علوی پشت فرمون جا گرفت رایان غر زد: من گشنمه!
آریو از آیینه ماشین به رایان نگاه کرد موهای همیشه آشفتهاش خاکی بود و چشمهای سیاه و ریزش حالت خنده و تمسخر داشت این یعنی حال رایان مثل همیشه بود!
طاهر هنوز درست متوجه نشده بود دعوای بین رایان و پسر ناظمشون سر چی بوده؟ حدس هایی میزد شاید پدرشون نبود؛ ولی تجربه زیادی داشت بلاخره هر چی که گذشته یه دعوای بچهگونه بوده.
طاهر- تا همین دو دقیقه پیش داشتی فوتبال بازی میکردی گرسنهگی رو حس نکرده بودی چی شد الان یهویی؟
رایان پیش دستی کرد و گفت:
- خوب تا اون موقع داشتم کار مهمی انجام میدادم الان بیکارم تو چرا پکری بچه؟ نگو که الان باید از توی میمون هم معذرت خواهی کنم که...
طاهر با بهت و ضرب رایان رو صدا کرد:
- این چه لقبهایی که به هم میدید؟ یعنی چی؟ رایان خان حواست باشه چوب خط هات داره هی پر میشه ها!
رایان پرو تر از قبل شونهای بالا انداخت و گفت:
- آقا چرا دعوا میکنید خودم تو مدرسه شنیدم همه ما اول میمون بودیم بعد چیز... تکمیل... آره تکمیل پیدا کردیم آدم شدیم.
طاهر در حالی که داشت کمربندش رو میبست جواب داد:
- شما اول برو معنی تکامل رو پیدا کن نمیخواد بقیه رو میمون کنی...
رایان خودش رو از بین صندلی ها به جلوی ماشین کشید و درحالی که به نیمرخ عبوس آریو سیخونک میزد گفت:
- هی برای من فاز ع.. عصبی برندار بگو چته نکنه میخواستی وایسم دوباره نگاهش کنم گفتی معذرت خواهی کن، کردم دیگه!
طاهر با کف دست رایان رو به عقب هدایت کرد و غر زد:
- د بچه مگه تو تنت موش داری یه لحظه اروم بگیر بشین خطرناکه یه ترمز بزنم توی شیشه ماشینی!
آریو که حوصله وراجی بیشتر رایان رو نداشت از آینه به تخم چشمهای رایان خیره شد و لب زد: میگم برات و بعد بلند گفت: انقدر گیر نده دیگه امتحانم رو خوب ندادم هی یه بند حالا حرف بزن.
طاهر ابروی به نقش بازی کردن آریو انداخت بچه ها واقعاً گاهی خیلی عجیب میشدن.
طاهر- رایان خان من با شما بعداً کار دارم.