نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
6 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط بهاره شیرین سخن
-
رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
بهاره شیرین سخن پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت220# چند ساعتی گذشته بود. چشمانم را باز کردم؛ فضای اتاق همچنان در تاریکی و سکوت غرق بود. با یک حرکت از حالت خوابیده بلند شدم و لبهی تخت نشستم. ساعت مچیام را که روی میز رها شده بود برداشتم؛ ساعت ۴ بعدازظهر را نشان میداد. بند ساعت را دور مچ بستم و نگاهی به صفحهی روشن گوشی انداختم؛ چند تماس از دست رفته از نیکویی و پرتویی داشتم و یک تماس هم از طرفِ صدر. در آن لحظه حوصلهی هیچکدام را نداشتم. دوباره تصویر چشمهای ترلان، قاب عکس روی تخت و چهرهی معصوم و دلشکستهی هایرون در ذهنم تداعی شد. صدای تقوتقِ ملایم درِ کابینت و تختهگوشت از سالن بلند شد؛ نشان میداد هایرون در آشپزخانه است. اصلاً طاقت نداشتم و دوست نداشتم از دستم دلخور و آزرده بماند. با همین فکر از اتاق بیرون رفتم. قامت کشیده و ظریفش پشت به من در آشپزخانه بود و با دقت مشغول پاک کردن و خرد کردن سبزیجات تازه به نظر میرسید. حضورش در کنار من، حتی در تاریکترین گوشهی یک زندان هم گرما و دلگرمی به همراه داشت. نزدیکتر رفتم، لبهی اپن آشپزخانه ایستادم و دستهایم را تکیهگاه بدنم کردم. میدانستم بابت رفتارهای چند ساعت پیش حق دارد از من کینهای به دل بگیرد، زیادی تند رفته بودم و زیادهروی کرده بودم... هرچند دلم میدانست ترسم از دست دادنش بود، ولی زبانم خشن چرخیده بود. با لحنی آرام و دلجویانه گفتم: — «خسته نباشی.» یک لحظه دستش ایستاد و صدای یکنواخت و تند ساطور روی تخته قطع شد، اما بدون آنکه حتی سرش را برگرداند یا کلمهای بگوید، دوباره ضربهها را محکمتر ادامه داد. از اینکه حرفی نزد و سنگین بود، دلم گرفت؛ طاقت نداشتم او را در این لاکِ قهر و سکوت ببینم. برای همین لحنم را جمعوجور کردم و گفتم: — «اگه قانونهای این خونه هنوز پابرجاست... آماده شو که امروز ناهار و شام پای منه. میریم یه رستوران دنج.» قلقش را بلد بودم؛ میدانستم چطور او را به حرف بیاورم. بیمقدمه چرخید. با نگاهی که شعلههای خشم و دلخوری توامان در آن زبانه میکشید، چشم در چشمم دوخت و گفت: — «لازم نکرده! من با شما جایی نمیآم. از کدوم قانون حرف میزنی؟ همونی که خودت چند ساعت پیش با داد و بیداد زیر پات گذاشتی؟!» کاملاً متوجه طعنهاش شدم؛ حق با او بود. برای اینکه فضا را تلطیف کنم، ابرویی بالا انداختم و با لحنی ملایم و ساختگی گفتم: — «من که چیزی یادم نمیآد... کدوم رفتار رو میگی؟» با حرص دوباره رویش را برگرداند و با ضربههای محکم و خشنی که با ساطور روی تخته میکوبید، زیر لب گفت: — «قرصهات رو نخوردی، مالِ اونه!» لحنم را پر از شیطنت کردم، به جلو متمایل شدم و گفتم: — «اگه بدونی قرصِ من چیه و دوام چی میتونه باشه، هیچوقت این حرف رو نمیزنی...» حرارت و سرخیِ خجالت بلافاصله روی گونه و نیمرخ صورتش دوید. نیشخندِ محوی که برای عوض شدنِ جو روی لبهایم نشانده بودم، پررنگتر شد. دوباره گفتم: — «چرا ساکت شدی؟ نکنه داری به این فکر میکنی قرصهای من چیه؟» دست از کار کشید، ساطور را کنار گذاشت و با غضب نگاهم کرد: — «نخیر! دارم به این فکر میکنم علاوه بر اینکه خیلی زورگویی، چقدر هم پررو تشریف داری!» از لحن صریح و حاضرجوابیاش قند در دلم آب میشد، ولی سعی کردم همان ظاهر جدی و مغرور را حفظ کنم. پشتم را به او کردم و همانطور که با قدمهای شمرده به سمت اتاق خواب میفتم، با صدایی رسا گفتم: — «حالا کجاش رو دیدی؟ باید این رو هم به لیست ویژگیهام اضافه کنی که زورِ دستم برای بلند کردنِ اجسام سنگین از روی زمین خیلی خوبه... اگه تا ۳ دقیقهی دیگه حاضر نشی، خودم میآم و از روی زمین بلندت میکنم!» -
رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
بهاره شیرین سخن پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت219# بوقهای ممتد و بیپاسخ مثل سوهان روی اعصابم کشیده میشد: — «جواب بده لعنتی... جواب بده!» گوشی را از گوشم فاصله دادم و کلافه خواستم درماشین وبازکنم که درست همان لحظه، یک تاکسی زرد رنگ جلوی درِ ویلا، درست روبهروی ماشینِ من ترمز زد. با اخم و تعجب چشم دوختم؛ درِ عقب باز شد و هایرون با چند کیسهی خریدِ بزرگ پیاده شد. پشتبندش، راننده هم پیاده شد و صندوقِ عقب را بالا زد تا انبوهی از پلاستیکها و بستههای خرید را بیرون بیاورد و کنار پای هایرون بگذارد. هایرون هنوز متوجه حضور من و ماشینم نشده بود؛ با طمأنینه با راننده حساب کرد و تشکر کرد. اما آتشی که درونم زبانه میکشید، چنان اختیاری برایم نگذاشته بود که بتوانم خشم و تلاطمِ قلبم را مهار کنم. از ماشین فاصله گرفتم و با گامهایی سریع و کوبنده خودم را به او رساندم. تا متوجه سایهام شد، برگشت و نگاهم کرد. همان لبخندِ زلال و گرمِ همیشگیاش روی لبهایش شکفت و با آن چشمهای معصوم و روشنش سر تا پایم را برانداز کرد: — «اِ... برگشتی سیاوش؟ چه خوب که اومدی! میشه لطفاً کمکم کنی این کیسهها رو ببریم داخل؟ کلی خرید کردم.» دلیلِ این حالِ به غلیان آمده و آتشینم را به درستی نمیدانستم؛ شاید سرریز شدنِ اتفاقاتِ تلخِ امروز و مواجهه با ترلان بود، شاید خستگی و بیخوابیِ دیشب، یا شاید... شاید همان قابعکسِ بینهایت زیبای لعنتی که آتشِ حسادتی کور را در رگهایم به راه انداخته بود! بیآنکه دستم به سمت کیسهها دراز شود، با لحنی خشک، بُرنده و پر از تحکم سرش غریدم: — «کجا بودی اینهمه وقت؟! چرا اون موبایلِ لعنتیت رو جواب نمیدی؟!» لبخند روی صورتِ ظریفش خشکید. سایهای از ترس و حیرت در عمقِ نگاهش دوید و با تعجب یک قدم عقب رفت: — «موبایلم... موبایلم سایلنت بود، اصلاً متوجه نشدم زنگ زدی. بعدشم مگه چیه؟ رفته بودم خرید برای خونه...» اینبار کنترل از دستم خارج شد؛ رگِ گردنم برآمده شد و با شدتی بیشتر فریاد کشیدم: — «حق نداشتی بری خرید! مگه من بهت تأکید نکردم فقط برو یک قدمِ کوتاه توی ساحل بزن و سریع برگرد؟! اگه خرید لازم داشتی، اگه وسیلهای میخواستی، باید میگفتی تا خودم بیام با هم بریم!» هایرون به وضوح جا خورد؛ بغض و لرزشی ناگهانی در صدایش پیچید و بریدهبریده گفت: — «من... من فقط گفتم شاید سرت شلوغ باشه، نخواستم مزاحمت بشم... گفتم خودم کارا رو...» بیرحمانه میان حرفش پریدم و با خشونت غریدم: — «لازم نکرده تو به جای من فکر کنی! هر تصمیمی داری بذار وقتی از این جزیرهی کوفتی برگشتیم تهران، اونوقت هر کاری دلت خواست برای خودت بکن! ولی این خرابشده جاش نیست، فهمیدی؟!» سنگینیِ نگاهِ پر از بهت، دلشکستگی و اشکآلودش را حس کردم، اما طاقت نیاوردم نگاهش کنم. پشتم را به او کردم، با قدمهایی عصبی وارد ویلا شدم و درِ ورودی را پشت سرم رها کردم. مستقیم به اتاقم رفتم، خودم را با تمام خستگی و تلخی روی تخت پرت کردم و با یک حرکتِ محکم درِ اتاق را بستم. سکوتِ سنگینی در خانه پیچید؛ هایرون بیرون در، کنار آن همه بستهی خرید، با دلی شکسته و هزاران علامت سؤال و ابهام در چشمانش، تنها مانده بود. اتاق در تاریکیِ سنگینی فرو رفته بود؛ پردههای ضخیم جلوی هجومِ نورِ تیزِ ظهرِ کیش را گرفته بودند و فقط کورسویی از لای درز پارچه، خطی خاکستری روی سقف میانداخت. دراز کشیده بودم روی تخت، ساعد دستم را انداخته بودم روی چشمهایم و با هر دم و بازدم، سنگینیِ هوای اتاق را توی ریههایم میکشیدم. پلکهایم از شدتِ بیخوابیِ شب قبل و فشارِ عصبیِ این چند ساعت تیر میکشید. سردردی کوبنده شقیقههایم را مثل پتک میکوفت. بدنم منقبض و کرخت بود، اما این خستگیِ لعنتی، فقط جسمی نبود؛ روحی بود. از صبح، با هر مکالمه و هر دیداری تکهای از آرامشم تراشیده شده بود؛ بازیهای ترلان، تماس پر از اشک مادر، سایهی سنگین و گنگِ فرید... و در نهایت، آن وحشتِ فلجکنندهای که وقتی ویلا را خالی دیده بودم، به جانم افتاده بود. دست دیگرم را مشت کردم و روی سینهام گذاشتم؛ درست جایی که ضربان قلبم هنوز آرام نگرفته بود. وقتی تاکسی ایستاد و هایرون با آن چشمانِ شفاف و تنِ سالم از ماشین پیاده شد، حس کرده بودم دوباره میتوانم نفس بکشم. آن خشمِ مهارنشدنی، آن فریادهای بیانصافی که سرش کشیدم... همهاش از وحشتِ نبودنش بود؛ از این حسِ کشندهای که اگر بلایی سرِ او میآمد، اگر دستِ راشد یا هر بیهمهچیزِ دیگری به یک تار موی هایرون میرسید، من چه خاکی به سرم میریختم؟ دیدنِ سالمش، بندِ دلم را که تا آستانهی پاره شدن کشیده شده بود، محکم کرد؛ ولی تاوانِ آرام شدنِ دلواپسیِ من، شکستنِ نگاهِ زلالِ او بود. یاد لرزش صدایش، بغضِ توی گلویش و بهتی که پشت پلکهایش نشست افتادم. تصویرِ او که دمِ در، دستتنها میانِ آنهمه بار و کیسه ایستاده بود، مثل خنجر توی وجدانم فرو رفت. عذاب وجدان روی تمام خستگیهایم آوار شد. چشمهایم را زیر فشار ساعدم محکمتر بستم و زیر لب غریدم: — «لعنت به من...» -
رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
بهاره شیرین سخن پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت218# سوار ماشین شدم، ولی افکارم مثل کلاف سردرگم در هم تنیده بود؛ فکرم مشغول کاری بود که فرید با ترلان کرده بود، نگران رایان بودم و سایهی شوم راشد گرگصفت که از سرمان کم نمیشد. از پارکینگِ شرکت بیرون آمدم. هوای کیش نسبت به این دو ماه خنکتر و مطبوعتر شده بود، اما درونم غوغایی برپا بود. با خودم گفتم: — «بهتره برگردم به ویلا... حداقل شاید بتونم بیخوابیِ لعنتیِ دیشب رو جبران کنم.» جدیداً حس غریبی من را در خود اسیر، درمانده و سرگردان کرده بود؛ حسی ناشناخته که فقط بوی آرامش و عطرِ تازه و پاکِ سیب میداد... حسی که تمام وجودش هایرون بود. وارد محوطهی شهرک ساحلی شدم. طبق معمول، نگهبان با دیدن ماشین زنجیر را پایین انداخت. با سرعت وارد کوچه شدم و جلوی درِ ویلای شماره ۱۷ ترمز کردم. با قدمهایی کشیده و بلند خودم را به داخل رساندم؛ با این تصور روشن و دلچسب که هایرون گوشهای از این ویلا مشغول آشپزی است یا شاید روی مبل غرقِ خواندن کتابش شده، سرم را به داخل سالن چرخاندم: — «هایرون؟» هیچ جوابی نیامد. خبری از عطرِ خوشطعم غذا نبود، اثری هم از هایرون دیده نمیشد. درِ اتاقش نیمهباز بود؛ نگاهی به داخل انداختم، آنجا هم خالی بود. نگاهم رفت سمت ساعتِ دیواری سالن؛ نزدیکِ ۱۲ ظهر بود. با خودم غریدم: — «نزدیک ظهره... پس کجاست؟ چرا هنوز برنگشته؟» حجم سنگینی از دلواپسی و نگرانیِ تلخ به قفسهی سینهام فشار آورد. دندانهایم را روی هم ساییدم: — «لعنتی! مگه قرار نبود فقط یه دور کوتاه بزنه و زود برگرده؟» درست لحظهای که میخواستم با کلافگی برگردم، چشمم روی تخت هایرون متوقف شد. چند قدم جلو رفتم؛ یک قاب عکس چوبی در کنار همان لباسهای رسمیِ امروز هایرون روی روتختی رها شده بود. نزدیکتر شدم و قاب عکس را با تعجب میان دستهایم گرفتم. عکس هایرون بود؛ کنار ساحل دریا. از بوی تازگیِ چاپ و سلفونِ براقی که هنوز دور قاب کشیده شده بود، مشخص بود همین یکی دو ساعت پیش چاپش کردهاند. هایرون با آن رنگ لباس، پسزمینهی آبی دریا و تار موهای رها و پریشانش در باد... واقعاً چشمنواز و دلربا شده بود؛ تصویری که بیاختیار قلبم را لرزاند. اما درست در کسری از ثانیه، سؤالی مثل زهر در سرم پیچید: — «این عکس لعنتی رو کی ازش گرفته؟ با کدوم دوربین؟» اخمِ بسیار غلیظی روی پیشانیام نشست. حسادت و خشمی مهارنشدنی در رگهایم جوشید. زیر لب با لحنی تند غریدم: — «قرار بود فقط یه قدم کوتاه بزنه... نه اینکه با این سر و وضع بره ژست بگیره و عکس بندازه!» قاب عکس را کلافه روی تخت انداختم. با سه قدم بلند خودم را از ویلا بیرون کشیدم. گوشیام را از جیب بیرون آوردم و همانطور که تندتند شمارهاش را میگرفتم و بوقهای ممتد روی اعصابم خط میانداخت، سوار جگوار شدم و در را محکم کوبیدم. -
رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
بهاره شیرین سخن پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت217# هنوز از رفتنِ ترلان نگذشته بود که ویبرهی گوشی روی چوبِ میز بلند شد. نگاه انداختم؛ دوباره عکسِ مادر روی صفحه افتاده بود. خیلی وقت بود ندیده بودمش و دلتنگیِ کهنهای در سینهام چنگ انداخت. بیمعطلی به گوشی چنگ زدم و تماس را وصل کردم: — «جانم مادر؟» صدایِ گرم و همیشگیاش توی گوشی پیچید: — «سیاوش جان، خوبی مادر فدات بشه؟» نفسی تازه کردم و آرام گفتم: — «ممنونم مادر، شما خوبی؟ حالتون چطوره؟» میخواستم سراغِ فرید را هم بگیرم، اما با یادآوری حرفهای ترلان، کلمات در گلویم خشکیدند و از آوردنِ اسمش پشیمان شدم. غیرتم اجازه نمیداد به زبانی که حرمت دارد، نام مردی را بیاورم که روح و جسمِ یک زن را به بازی گرفته باشد؛ حتی اگر آن مرد برادرم فرید بود. مادر آهی کشید و با لحنی لرزان گفت: — «دروغ چرا مادر... خوب نیستم. فرید چند روزیه خبری ازش نیست، گوشی رو جواب نمیده، هیچی. میترسم باز بلایی سرِ خودش یا زندگیش بیاره...» دست آزادم را عصبی میانِ موهایم کشیدم و پلکهایم را روی هم فشردم: — «نگران نباشید مادر. خودم حواسم به همهچیز هست، پیگیری میکنم.» برای اولین بار در تمام زندگیام بود که کلمات را با سختی کنار هم چیدم و سراغِ کیومرث را گرفتم: — «کیومرث... کیومرث چطوره؟» مکثِ طولانیِ مادر پشتِ خط، بهوضوح نشان از حیرت و ناباوریاش داشت. بعد از چند لحظه منمنکنان گفت: — «اونم... اونم دل و دماغ نداره مادر. روی تختش تو اتاق خوابیده، نا نداره بلند بشه. از طرفی الان چند روزیه از ترلان هم بیخبرم. دلشورهش امونم رو بریده. به دوستش رزیتا هم زنگ زدم، میگفت چند روزیه ازش هیچ خبری نداره. هر کی ندونه تو که خوب میدونی سیاوش، مادرش دمِ رفتن اون رو به من سپرده... دست من امانته.» صدایِ شکستنِ بغض و هقهقِ آرام مادر، تیرِ خلاص برای بیحوصلگی و اعصابِ خردِ آن روزم بود. دلم نمیخواست هیچ زمانی در زندگیام شاهد گریه و ناراحتیاش باشم؛ او تنها یادگارِ زندهی اسطورهی قلب و روحم بود، پدری که همهی دنیای من به حساب میآمد و به حرمتِ نامش طاقت دیدن اشکِ این زن را نداشتم. با صدایی گرفته گفتم: — «نگران نباشید مادر، گریه نکنید... ترلان... ترلان حالش خوبه.» گفتنش برایم سختترین کار دنیا بود. چشمانم را محکم بستم و کلمات را با هر زحمتی که بود به زبان آوردم تا فقط صدای گریهاش بند بیاید. مادر که انگار شوکه شده بود، بریدهبریده و با ناباوری گفت: — «راست میگی مادر؟! تو... تو مگه باهاش حرف زدی؟ از کجا میدونی؟» نگاهم افتاد به سبدِ گلِ بزرگ روی میزم که حالا با آن روبانها و گلبرگهایش حسابی روی مخم رژه میرفت. لب گزیدم و گفتم: — «هم باهاش حرف زدم... هم... هم دیدمش. اون اینجاست مادر، اومده جزیره.» لحنِ مادر ناگهان میان تعجب و خوشحالی تاب خورد و با ذوقی مادرانه گفت: — «از دست این دختر! سیاوش جان، تو رو خدا حواست بهش باشه... خودت میدونی که اون بیشتر از همه بهخاطر ما موندگار شد و نرفت...» کلافگی به گلویم چنگ انداخت. دلم نمیخواست بیش از این در این گفتگو بمانم: — «چشم مادر. اگه کاری ندارید من برم، کلی کارِ عقبافتاده توی شرکت دارم که باید انجام بدم.» مادر با آسودگیِ خاطری که از صدایش حس میشد، گفت: — «باشه مادر، قربونت برم. خیالم راحت شد... مراقب خودت باش سیاوشم.» بعد از حرف زدن با مادر، سعی کردم خودم را با صفحه مانیتور لپتاپ مشغول نشان بدهم، ولی نشد؛ تمرکزم کاملاً از دست رفته بود. انگار همهچیز دست به دستِ هم داده بود تا به کلافگیام افزوده شود. پوفی از سرِ بیحوصلگی کشیدم. واقعاً توان و انگیزهی انجامِ هیچ کاری را نداشتم. درِ لپتاپ را با یک حرکتِ محکم بستم، گوشی تلفن ثابت روی میز را برداشتم و با فشردنِ کلید، داخلیِ یک را گرفتم: — «خانم مرجان، بگید برام یه لیوان آب خنک بیارن.» — «چشم مهندس رادمنش، الان میگم براتون بیارن.» گوشی را سر جایش کوبیدم. کشوی میز را بیرون کشیدم؛ چشمم به انگشتر یادگاریِ مادر افتاد که شب نامزدی به هایرون داده بود. آن را برداشتم و میان انگشتانم نگه داشتم. با لمسِ نگین و رکابش، آرامش عجیبی در رگهایم دوید. چقدر این انگشتر برازندهی دستهای ظریف هایرون بود... ناخودآگاه یاد نگاه و التماسهای آن شبش افتادم؛ وقتی که با چشمهای نگرانش خواهش میکرد وسط سالن برای رقص نرویم. لبخند محوی روی لبم نشست. آنقدر غرقِ مرورِ آن لحظهها و تصویرِ نگاهش شده بودم که اصلاً نفهمیدم آبدارچی کِی وارد اتاق شد و چه زمانی لیوان آب روی میزم قرار گرفت. به خودم آمدم، جرعهای از آب سرد نوشیدم و لیوان را روی میز گذاشتم. با یک حرکت از پشت میز بلند شدم، کت مشکیام را که پشتِ صندلی آویخته شده بود برداشتم، روی دست انداختم و با قدمهای بلند به سمتِ در خروجی راه افتادم. -
رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
بهاره شیرین سخن پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت216# صدای تقتقِ ممتد و تیزِ پاشنههایش روی سرامیکِ دفتر، مثلِ کوبیدنِ میخ بر تابوتِ آرامشم بود. سایهی بلندش روی لبهی درِ شیشهای افتاد و بدون در زدن، خودش را به داخل پرتاب کرد. همان تیپ و استایلِ همیشگی، انگار برایِ فرشِ قرمز آمده بود، نه برایِ نشستن در شرکتِ کیش. سبدِ گلِ بزرگی در دست داشت. کلِ فضایِ دفتر در سکوتی مرگبار فرو رفت. کارمندها حتی جرأت نمیکردند سرشان را از رویِ مانیتورها بلند کنند؛ انگار در آن لحظه، کوچکترین تکانِ اضافی میتوانست فاجعهبار باشد. از جایم بلند شدم. نمیخواستم وقتی او نشسته است، من پشتِ میزم سنگر بگیرم. دستهایم را محکم لبهی میز قفل کردم و با سردترین لحنی که داشتم گفتم: — «تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه قرار نبود...» لبخندِ مصنوعیاش، قبل از اینکه جملهام تمام شود، پهن شد. سبدِ گل را با بیخیالی روی انبوهِ پروندههای روی میزم گذاشت. — «تبریک میگم سیاوش. خیلی دلم میخواست این فضا رو از نزدیک ببینم. درسته که به شکوهِ شرکتِ تهران نمیرسه، اما خب... هر جایی که تو باشی، اونجا بینقص به چشم میاد.» سرد و بیروح جواب دادم: — «احتیاجی به گل نبود. ولی خب، ممنون.» بدون اینکه از لحنِ خشکِ من برنجد، صندلیِ مقابلِ میزم را عقب کشید و نشست. پایش را رویِ پایِ دیگرش انداخت و با نگاهی تیز و جستجوگر، تکتکِ کارمندها را از نظر گذراند. انگار دنبالِ کسی بود؛ شاید ردپایی از غریبهای که در ویلایِ شماره ۱۷ بود. پشتِ میز ایستاده بودم و از بالا به او نگاه میکردم. بدنم منقبض بود. با صدایی که سعی میکردم در آن خشمم را پنهان کنم، گفتم: — «خب... هنوز نگفتی دلیلِ واقعیِ این سرزدنِ ناگهانی چیه؟ فقط برایِ گل آوردن که تا اینجا نکوبیدی اومدی، مگه نه؟» در نگاهش چیز عجیبی پنهان بود که از آن سر درنمیآوردم. برعکس نگاه هایرون که همیشه زلال بود و چشمانش با من حرف میزد، نگاه ترلان کدر و گم بود؛ انگار پشت آن مردمکها هزار راز و محاسبهی پنهان جریان داشت. ترلان به صندلی تکیه داد و با لحنی ملایم و حسابشده گفت: — «دارم کارای رفتنم به آمریکا رو انجام میدم، ولی خب یک ماهی طول میکشه کارای اقامتم انجام بشه. گفتم حداقل تو این مدتِ کم کنار تو باشم… نمیدونستم ممکنه دیدنِ من حال تو رو انقدر بد کنه.» از شنیدن حرفهایش متعجب شدم. ترلان دختری نبود که به این راحتیها عقب بکشد، ولی رفتنش پیش خانوادهاش برای من خوشایند بود؛ تمام شدنِ این بازیها بهترین اتفاق ممکن به حساب میآمد. ناگهان امواجی از عذاب وجدانِ کار فرید به من هجوم آورد. هر چه بود، اتفاق تلخی افتاده بود و سنگینیاش روی سینهام مینشست. آهسته نشستم و رو به ترلان گفتم: — «من کی گفتم از دیدن تو حالم بد میشه؟ من فقط میگم اینجا محیط کاریِ منه، خودم بهت سر میزدم...» پوزخند تلخی روی لبهایش نشست: — «گفتم شاید وقت نکنی، یا دوست نداشته باشی سر بزنی. تنهایی تو اون ویلای مخوف حوصلهسربره.» رو به ترلان گفتم: — «درست میگی، کارای شرکت تازه داره راه میافته و سرم هم شلوغ هست، ولی نه به اندازهی خوردن یک فنجان قهوه. بالاخره هرچی باشه تو دخترخالهی منی.» تلفن را برداشتم تا به آبدارچی سفارش قهوه بدهم که ترلان از جا بلند شد: — «نه سیاوش، بهتره به کارت برسی. منم میرم یک چرخی تو جزیره میزنم، قهوه بمونه برای بعد. ترجیح میدم یک شب شام رو با تو بخورم... اگه دعوت کنم میآی دیگه؟» با تردید نگاهش کردم: — «آر... ه، آره میآم، چرا که نه.» — «پس فعلاً.» برگشت که از اتاق خارج بشود. صدایش کردم: — «ترلان.» برگشت. یکم گفتنش برایم سخت بود؛ نگاهم را از او گرفتم و به روی میزم انداختم و زیر لب گفتم: — «ماجرای فرید اگه واقعیت داشته باشه، میتونی قانونی اقدام کنی... منم قول میدم پشتت باشم.» نگاهش کردم؛ لبخند تلخی زد و بعد بیرون رفت. -
رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
بهاره شیرین سخن پاسخی برای bahare ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت215# نگاهم را از صفحهٔ مانیتور نگرفتم. نورِ آبیِ صفحهنمایش چشمانم را میزد، اما بیتوجه به سوزشِ خفیفش، فایلهای حسابرسیِ جدید را بالا و پایین میکردم. هرچقدر بیشتر خطوط را بالا پایین میکردم، کلافهتر میشدم. یک مشت اعداد و ارقامِ بلاتکلیف که انگار بدون هیچ منطقی کنار هم ردیف شده بودند. خودکارِ روی میز را توی دستم فشردم و با کلافگی روی کاغذهای پرینتشده کوبیدم. — «این چه وضعیه؟ انگار یه بچه مهدکودکی اینها رو چیده...» تکیهام را به پشتیِ صندلی چرمی دادم و دستم را لای موهایم کشیدم. تنها کسی که میتوانست این آشفتهبازار را منظم کند و بدون اشتباه خروجی بگیرد، هایرون بود. ذهنش توی تحلیل اعداد دقیق عمل میکرد؛ همان نظمِ خاصی که حرصم را درمیآورد اما انکارکردنی نبود. چشمدوختم به درِ شیشهایِ دفترم. — «بهتره لپتاپ رو بدم بهش تا به سیستم شرکت وصل بشه. اینجوری هم فایلها دقیقتر و تمیزتر ثبت میشن، هم اون گربه کوچولوی سر به هوا توی ویلا حوصلهاش سر نمیره و دست به کارهای عجیبوغریب نمیزنه.» فکرش هنوز توی سرم کامل نشده بود که صدای بلند و پرتنشی از طبقهی پایین تمام تمرکزم را پراند. صدای نازک، جیغمانند و آشکارِ ترلان بود که داشت با نگهبان ورودی سرشاخ میشد. آنقدر صدا بالا بود که سکوتِ طبقهمان یکباره شکست. از اتاق شیشهای بیرون آمدم. کارمندها سر چرخونده بودند به سمت راهرو و با پچپچ نگاهم میکردند. اخمم پررنگتر شد. با لحنی محکم و تحکیمآمیز گفتم: — «به کارتون برسید! کسی سرش رو از روی سیستمش برنمداره.» همه بلافاصله سرشان را پایین انداختند و صدای تایپ سریع کیبوردها فضا را پر کرد. با قدمهای بلند و سنگین به سمت میز منشی رفتم. گوشیِ تلفن ثابت را چنگ زدم و شمارهی نگهبانی را گرفتم. به محض اینکه تماس وصل شد، بدون معطلی و با لحنی کاملاً سرد و بیحوصله گفتم: — «بذار بیاد بالا.» منتظرِ هیچ توضیحی از طرف نگهبان نشدم و تلفن را روی پایه کوبیدم. آهِ کلافهای از سینهام بیرون زد. بازگشتِ ترلان در این شرایط فقط یعنی یک دور تازه از دردسرهای روانی. به سمت دفترم برگشتم، درِ شیشهای را پشت سرم بستم و پشت میز نشستم. دستی روی فکم کشیدم و منتظر ماندم تا قدمهای پر سر و صدای ترلان پشت درِ دفترم شنیده شود.