HADi
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
33 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
هرگز -
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط HADi
-
#پارت چهارم - ولی الان تنها نیستی، آیرا ما باهاتیم. (زمان مانده: ده دقیقه) همه یکدفعه به خودشون اومدن و یادشون اومد که مرحله هنوز تموم نشده و باید ادامه میدادن و آدم درست رو انتخاب میکردن، اینبار نایا رفت جلو و سعی کرد تفاوتی بین آیینهها پیدا کنه نزدیک یکی از آیینهها شد و به چشمای مشکی پسری که زل زده بود بهش که مثل یک تیر به کل بدنش نفوذ میکرد؛ نگاه کرد نایا از سردی نگاه پسر تنش لرز افتاد و صدای کلفت خش دار پسر سکوت را شکست و بلند گفت: - لطفا کمکم کن دارم از بین میرم بدنم سردِ سرد میشه چیزی نمونده به پایان زندگیم. نایا حتی اجازه مخالفت به کسی نداد و دستش رو جلو برد تا صورت پسرک رو لمس کنه و دستش از آیینه مشکی رد نشد اینبار صدای آژیر بلند شد و نایا به خودش اومد و با لکنت لیا گفت: - چی...کار کردی؟ صدای بلند خودکار دوباره بلند شد دومین اشتباه، یک اشتباه مونده تا مرگ، دوباره یک تصویر دیگه مثل پرژکتور روی تمام آیینهها پخش شد اینبار گذشته نایا بود که افتاده بود روی صحنه و دختر دوازده سالهای که موهای بلوند طلایی بلندش دورش ریخته بود و دستاش رو گذاشته بود روی گوشش و گریه میکرد و از ترس داخل کمد قایم شده بود و بدنش مثل زلزله چند ریشتر میلرزید، تصویر زن و مردی روی کل آیینه پخش شد مرد چاقو به دست و زنی که روی زمین افتاده بود و غرق در خون بود رو نشون میداد و تصویر بعدی شکنجه شدن و مورد تجاوز قرار گرفتن نایا توسط پدرش بود؛ آیرا باورش نمیشد که اینا رو نایا بهترین دوستش که مثل خواهر براش بود پنهون کرده و صدای هق هق نایا کل فضا رو گرفت دخترا بغلش کردن با صدای آروم گفتن: - زمان کمی مونده خودت رو جمع جور کن باید زودتر از اینجا بریم بیرون دنبال راه حل باشین. (سوم شخص) (زمان باقی مانده پنج دقیقه) همه به خودشون اومدن و سعی میکردن به خود آیینهها توجه نکنن و به کنارههای آیینه نگاه کنن چون تصمیم گرفته بودن که تعداد لکههای خون رو روی هر آیینهها بشمرن و یکی از آیینهها بیشترین خون رو داشت لیا با صدای بلند گفت: - بچهها این یکی فرق داره فکر کنم این درسته. آیرا آروم گفت: - مطمئنی چون این دفعه اشتباه کنیم یکی از ما میمیره. نایا با ترس گفت: - بچه ها دو دقیقه مونده فقط عجله کنین. لیا دوباره با ترس گفت: - یا باید کلن هر سهتامون بمیریم یا ریسک کنیم انجام بدیم. (لیا)وقتی سکوتشون رو دیدم دستم رو جلو بردم وقتی به چشمای پسره نگاه کردم موهای مشکی پسر به هم ریخته شده بود و با چشایی که پر از اشک بود نگاهم میکرد دستم رو با چند ثانیه مکث دوباره به جلو بردم، لحظهای که دستم به آیینه خورد حس کردم انگار فرو رفتم تو یه سطل آب یخ، ولی همزمان پوست دستم میسوخت اهمیتی به سوزشش ندادم و بالاخره دست پسر ناشناس رو گرفتم و با زور به سمت بیرون کشیدمش ولی یه نیروی عجیب که انگار جاذبهی معکوس بود نمیذاشت بیاد بیرون انگار آیینه داشت میبلعیدش.(زمان مانده: یک دقیقه) دستم دیگه انگار داشت از جا کنده میشد که نایا و آیرا با وحشت داد زدن: -بکش بیرون دیگه، چرا نمیاد؟! بلند فریاد زدم و گفتم: - دستم نمیاد بیرون بچهها، کمک کنین! کمرم رو بگیرین بکشین عجله کنین زمان نداریم. اول ایرا از پشت کمرم رو گرفت که زورش از همه بیشتر بود؛ ولی انقدر محکم کشید که حس کردم ناخنش پوستم رو شکافت، از درد یه جیغ بلند کشیدم ولی اهمیتی نداد، نایا هم کمر آیرا رو گرفت و با هم شمردیم. @melodi
- 28 پاسخ
-
- 6
-
-
- ترسناک تخیلی
- معمایی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پارت سوم لحظهای بعد آیینهها با صدایی که انگار دارن ترک میخورن شروع به لرزیدن کردند؛ صدایی که بیشتر شبیه به نفس کشیدنِ سنگین بود از اعماقِ تمامی آینهها بلند شد، انگار که چیزی پشت آیینهها در حال بیدار شدن بود و منتظر حمله که ما رو در خودش غرق کنه و ما فقط بهم نگاه میکردیم؛ بیحرکت و مبهوت ترسخورده دیگه تو هیچکدوم از آینهها انعکاس خودمون نبود فقط چهره یه پسر، با موهای تیره و چشمایی که سیاهیشون انگار آدم رو میکشید توی خودش، صداش آهسته ولی پر از التماس و پر از لکنت بود و فقط پشت هم کلمات رو میگفت: - کمکم کنین... تو رو خدا... نذارین اینجا بمونم... از همهی آینهها، صدای اون پسر از همه جا پخش میشد صدای یکنواخت و پر از التماسش توی اتاق پخش میشد همزمان، تصویرش تو تکتک آینهها تکرار میشد؛ اما انگار تو هر کدوم حالت چهرهاش یهذره فرق داشت. یکی میترسید، یکی میخندید، یکی زل زده بود؛ لیا با لکنت و صدای لرزون گفت: - مگه ممکنه؟! این دیگه چه کوفتیه؟! اینکه اینجا نیست پس چطوری تو آیینه دیده میشه. انقد که ترسیده بودیم حتی جرعت جواب دادن به لیا رو نداشتیم؛ پسر فقط با چشمای سیاه و گود افتادهاش بهمون خیره شده بود و صدای کمک خواستنش میومد که ناگهان، صدای خودکار دوباره پخش شد اینبار واضحتر از قبل گفت: - یک نفر از بین آنها واقعی است، دست او را بگیر ولی با هر انتخاب اشتباه، یک بخش از گذشتهات پخش خواهد شد.(زمان مانده دوازده دقیقه) آیرا نگاهش رو از چشمای پسر برنداشت انگار که چیزی داخل نگاهش بود یه حس آشنا، انگار یه تیکهی گمشده از گذشتهش قفل شده تو اون دوتا چشم با دست لرزونش به سمت آیینه رفت و لیا فریاد زد: - آیرا نه! صبر کن هنوز نمیدونیم واقعی یا نه! ولی دیر شده بود، انگشت آیرا آیینه رو لمس کرد و لحظهای سکوت و بعد یه صدای شکستن مثل ترک خوردن شیشهی یخزده و به یکباره آیینه سیاه شد و بعد یک تصویر مثل پروژکتور روی تمام آیینهها پخش شد؛ گذشتهی آیرا با کیفیتی مثل دوربینهای قدیمی، با صدای خشدار نشون داده میشد تصویر اینگونه بود که یه خونهی لوکس و درِ چوبی بزرگ باز میشه و یک مرد میانسال با قد متوسط و با کت و شلواری طوسی پر رنگ دختر بچهای حدوداً یک ساله رو بغل کرده و دختر به طرز عجیبی موهای سفیدی که با زور با کش موی ریز قرمز رنگ بسته شده بود و باقی موهای جلویش اطراف صورتش را پوشونده بود چشای خاکستری خمارش پر از اشک شده بود؛ مرد با صدای خفه و گرفته به زنی که پشت دره میگه: - بگیرش، دیگه نمیتونم نگهش دارم. زن با تردید نوزاد رو بغل میکنه؛ مرد ادامه میده و اینبار با صدای محکمتر گفت: - مادرش موقع زایمان مرد، این بچه بدشگون به دنیا اومده نمیتونم حتی نگاهش کنم در محکم بسته میشه و زنی که بچه رو بغل گرفته لحظهای به صورتش نگاه میکنه و بعد با سردی میگه: - فقط تا وقتی کوچیکه نگهش میداریم. صحنه تغییر میکنه دخترک حالا پنج سالشه و بیرون در خونه ایستاده که در پشت سرش با صدا بسته میشه؛ صدای زن به گوش میرسه که بلند میگه: - دیگه بزرگ شده ما قولی ندادیم که تا بزرگیش نگهش داریم دخترک به در زل زده و چشماش پر از اشک میشه ولی گریه نمیکنه. فقط زمزمه میکنه و آروم گفت: - مامان؟ من دیگه کجا برم؟! تصویر محو میشه و لحظهای سکوت کل فضا رو پر میکنه؛ وقتی نگاهم به سمت آیرا میبرم که بدنش به لرزه افتاده و لباش از درد گزیده شده بود و دستش رو روی سینهاش میزاره، انگار که سعی داره یه زخم قدیمی رو پنهان کنه، آهسته و با تعجب گفتم: - تو، تو فرزند خونه بودی؟! آیرا بدون اینکه به کسی نگاه کنه آروم زمزمه کرد و گفت: -من هیچوقت نمیدونستم، فکر میکردم مامانم من رو ولم کرد ولی حالا میفهمم هیچوقت حتی من و کسی نخواست و نمیخواد. نایا دستش رو روی شونه آیرا گذاشت:
- 28 پاسخ
-
- 5
-
-
- ترسناک تخیلی
- معمایی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پارت دوم یه جور نوری که فقط من میدیدم؛ همون لحظه صدای خشخشی از لای درختها اومد و نفسهامون تو سینه حبس شد؛ ولی هنوز چیزی از لای درختها بیرون نیومده بود یا شاید، فقط داشت نگاهمون میکرد؛ لیا یکدفعه با صدایی که ترس توش موج میزد گفت: ـ وایسین بچهها اون چیه که اونجاست؟! از فکر کشیده شدم بیرون جلو رومون یه دروازهی غولپیکر بود؛ ولی انگار بیشتر شبیه یه مرز بود تا یه دروازه مثل مرزی که تمام جنگل رو از وسط به دو قسمت تقسیم میکرد؛ وسط دروازه با خطی زمخت و قطرهچکون عدد دوازده حک شده بود و رنگش مثل خون خشکشده بود و رنگ قرمز تیره خون زیر نور کم جنگل میدرخشید؛ نایا با صدای لرزون و آروم گفت: ـ دوازده؟! یعنی چی؟! واقعاً بنظرتون این عدد چه معنی میده؟! لیا نزدیکتر شد و چشمهاش رو دوخت به دروازه و آروم گفت: ـ شاید اومم، شاید تعداد مرحلههاست؟! یا شاید هر بار کسی حذف میشه، یه عدد کم میشه تا به صفر برسه و با صدای آهسته گفتم: ـ بچهها انگار که عدد دوازده با خون نوشته شده انگار شبیه خونی که تازه از بدن خارج شده دوتاشون سکوت کردن و این سکوت همراه با جنگل، تاریک و پر از مهاش زجر آور بود، نایا یکدفعه گفت: - مهم نیست چیه وایستادن اینجا، ما رو نجات نمیده باید یک فکر کنیم ببینیم چطوری این در رو باز کنیم و رد بشیم. (لیا) از ترس داشتم به خودم میلرزیدم، یعنی خون کی میتونه باشه سعی میکردم مثل بقیه بچهها ترسم رو پنهون کنم و قوی باشم آروم رفتم نزدیک در یه دکمه قرمز رنگ بود زدمش با کلی گرد خاک باز شد و بچه ها یک قدم رفتن به سمت عقب و آیرا سریع دستم رو کشید و به عقب برد آیرا با صدایی که هیچ ترسی توش نبود گفت: - بازی فکر کنم شروع شد بیاین بریم داخل آروم سری تکون دادیم و قدم اول رو برداشتیم و دروازه شروع کرد به صدا دادن از خودش مثل نفسی که آمادهی بلعیدن باشه، وقتی وارد شدیم دروازه با صدای مهیبی پشت سرمون بسته شد؛ صداش مثل انفجار بود که انگار یه دنیای کامل قفل شد، باورم نمیشد چیزی که جلو روم بود رو دارم میبینم، وارد یه سالن بزرگی شده بودیم که انگار ته نداشت و ترسناک بودنش اینجا بود که تمام فضا با آیینه پوشیده شده بود دیوار، سقف و حتی زمین زیر پام که بازتاب خودم بود اینجا همه جاش عجیب بود حتی داخل سالنش مه خفیفی داشت که باعث میشد بازتابم رو محوتر بشه انگار دیگه اصلاً توی جنگل نبودیم اینجا بیشتر شبیه یه خونهی شیشهای کابوسوار بود؛ یه صدای بلند شروع کرد به تیکتیک کردن برگشتم و به در بسته شده نگاه کردم که با رنگ خون یه زمان هک شده بود زمان باقی مانده (پونزده دقیقه) نفسهام سنگین شده بود با احتیاط رفتم سمت یکی از آیینهها روی سطح سردش بخار گرمی نشست و طوری بود که انگار آیینه نفس میکشید؛ انگشتم رو بالا آوردم و روی سطح آیینه کشیدم که جملهای آبی رنگ ظاهر شد (اگر تصویرت پلک زد، دیگه خیلی دیر شده) و بعد صدای یک بلندگوی بیروح توی فضا پیچید بیشتر از پنج ثانیه اجازه نگاه کردن نداری، خشکم زده بود سرم رو بالا گرفتم و بازتاب خودم هنوز داخل آیینه دیده میشد، تا اینکه لبخند زد یه لبخند بیاحساس اون لبخند من نبود؛ نایا سریع مچم رو گرفت و به عقب کشید نفسش لرزون شده بود، ولی محکم گفت: - فقط به خودمون نگاه کنیم یا فقط به هم دیگه به هیچچیز دیگه نگاه نکن آیرا. ناگهان حس درد مثل جرقهای از زیر پوستم پرید بالا دستم داشت انگار تیکه تیکه میشد از سوختن سوزشش انگار از زیر پوست شروع شده بود؛ با لکنت و وحشت گفتم: - چـ… چی داره میشه؟ آیرا با دست لرزون آستینم رو زد بالا روی پوست بازوم با چیزی مثل سوزنهای داغ، یه جمله حک شده بود (اخطار اول) و زیرش با خون دستم که چکیده میشد نوشته شد تا سه اخطار میتوانید دریافت کنید، بعد از سومین اخطار مرگ به سراغ شما میآید خون از زیر نوشته جاری میشد؛ نایا بدون هیچ حرفی یه تیکه از لباسش رو پاره کرد و پیچید دور بازوم و با صدای آرومش گفت: - قراره زنده بمونیم لیا نترس زود بازی رو تمومش میکنیم. ولی از ته چشمهای خودش هم میتونستم ببینم که اونم ترسیده. @melodi
- 28 پاسخ
-
- 6
-
-
- ترسناک تخیلی
- معمایی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پارت اول (دعوت نامه مرگبار) روی میز مطالعه نشسته بودم و با لپتاپ مشترک که من، نایا و لیا باهاش کار میکردیم، داشتم پروژهی میکروبشناسی رو که استاد داده بود رو جلو میبردم؛ ساعت از دو گذشته بود و خواب از سرم پریده بود و فقط لیا هنوز بیدار بود؛ ناگهان یه نوتیف عجیب وسط صفحه ظاهر شد و لیا سرش رو بالا آورد و گفت: ـ نوتیف چی بود؟! صفحه رو با تعجب نگاه کردم و بلند خوندم سطح اول آمادهی فعالسازی است؛ زیرش فقط یه دکمه آبی رنگ بود که نوشته شده بود شروع، لیا اخم کرد و گفت: ـ این چیه دیگه؟ برنامه نصب کردی؟! سریع سرم رو تکون دادم گفتم: ـ نه قسم میخورم حتی به وایفای هم وصل نبودم. نایا از گوشهی اتاق، خمیازهکشان گفت: ـ نزن اون دکمه رو نصف شبی حوصلهی دردسر جدید ندارم. ولی من، داشتم از کنجکاوی میمردم دیگه از پروژههای بیپایان خسته شده بودم و با خودم گفتم شاید یه بازی هیجانی باشه با مکث روی دکمه زدم و در یک لحظه نور سفید خیره کنندهای کل صفحه رو گرفت و بعد همه چی تاریک شد؛ زمانی که به خودمون اومدیم دیگه داخل اتاق نبودیم روبه روی ما یک دروازهی عظیم از سایه و دود باز شده بود و بالای دروازه نوشته شده بود به دنیای ممنوعه خوشاومدین از اینجا به بعد قانونها فرق دارن هر اشتباه، یک نفر رو حذف میکنه. گیج و منگ به دور و برم نگاه کردم داخل یک جنگل تاریک و پر از مه ایستاده بودیم و هوا به قدری سرد بود که به یکباره لرزی به تن ضعیفم افتاد که باعث شد کل موهای بور بدنم سیخ بشن؛ لیا با صدای لرزون که انگار از ته عمق چاه درمیاد گفت: - آیرا چیکار کردی؟! اینجا دیگه کجاست؟! چی رو زدی؟ با لکنت آروم گفتم: ـ نمیدونم... به خدا فکر کردم یه بازیه اصلاً نمیدونستم ممکنه همچین چیزی اتفاق بیفته. نایا سعی کرد آرامش خودش رو حفظ کنه و آروم گفت: ـ بچهها، آروم باشین و همینجا وایستادن هیچ فایدهای نداره و هم خطرناکه، بیاین آروم از دروازه رد شیم. همیشه از شجاع بودن نایا خوشم میومد، همیشه انقد نترس و باعث دلگرمی ما بود و با تایید من و لیا دست هم رو گرفتیم و به سمت دروازه حرکت کردیم قدم به قدم بین درختهای عظیم و سبزی که توی تاریکی شب تیره دیده میشدن جلو میرفتیم؛ درختا به طرز عجیبی بلند بودن حتی شاید به ته ته آسمون هم میرسید و این باعث ترسناکتر شدن جنگل میشد دقیقا زمانی که تو خودم غرق شده بودم، صدای جیغ لیا فضا رو لرزوند به سرعت برگشتم سمتش و با ترس به کفشش نگاه میکرد؛ یه عنکبوت روی کفشش سعی میکرد حرکت کنه و با بیتفاوتی با گوشهی پام عنکبوت رو پرت کردم اونور و گفتم: ـ از این به بعد یکم آرومتر جیغ بزن. دوباره به راه افتادیم؛ صدای خشخش برگا از زیر پامون به صدا در میومد و سکوت وهمآور جنگل، مثل یه پتوی سنگین پیچیده بود دورمون، لیا آروم گفت: ـ بچهها، شما هم حس میکنین یه نفر از لای درختا نگاهمون میکنه؟! نایا نگاهی به اطراف انداخت و سری به تأیید نشون داد. دروغ نگم، منم خیلی بیشتر این حس رو داشتم؛ ولی برای اینکه نترسن مخصوصاً لیا که حساستره، بروز ندادم و با صدای محکم گفتم: ـ نه فکر نکنم، چون تو یه جنگل تاریک هستیم و سایههای درختا و مه همه جا هستن و باعث شده فکر کنی یکی داره نگاهت میکنه اما ته دلم مطمئن بودم ما تنها نیستیم؛ انقد راه رفته بودیم که حس میکردم پاهام دیگه جون ندارن خیلی عجیب بود که هیچکدوممون اعتراضی نمیکرد، هر کی یه گوشهی ذهنش گیر کرده بود. اون سکوت کشدار داشت مغزمون رو میجَوید نگاهی به بقیه انداختم، صورتهاشون رنگ پریده و لبها خشک، چشمها کمکم گیج و خسته شده بودن. وسط اون جنگل تاریک و پر از مه، فکر خونه ولم نمیکرد! خونه؟ نه، بیشتر یه زخم کهنه بود، هر کدوممون یه مدل زخمی از خانوادهمون داشتیم جز لیا، لیا همیشه انگار از دنیای دیگهای بود. یه دختر اصیل و با خانوادهای کامل با موهای مشکی بلندش همیشه مرتب و مثل سیاهی شب بود و چشمهاش کشیده و پر از رمز و راز، همونجوری که میتونست هر پسری رو جذب کنه؛ ولی نمیدونست پشت اون نگاه من چقدر حسرتش رو میخوردم؛ از اونطرف نایا کنارم بود و با چشمهای آبیش که از کل زندگی من قشنگتر بود. حتی اون موهای بلوند موجدارش مثل دریا بود که انگار خدا نقاشی کرده بود؛ از وقتی کلاس پنجم باهاش آشنا شدم تا حالا، اون مادرش رو از بچگی از دست داده بود و با اینکه همیشه سعی میکرد قوی باشه، ته چشمهای درشتِ آبیش یه غم قدیمی توش داشت؛ ولی تو اون سادگی یه چیز خاصی توی نگاهش بود. @melodi
- 28 پاسخ
-
- 6
-
-
- ترسناک تخیلی
- معمایی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
نام رمان :بازی مرگ نام نویسنده:حدیث رضایی ساعت پارت گذاری :یازده شب ژانر :هیجانی، ترسناک، معمایی خلاصه: بازی، ساعت ۳ بامداد شروع میشه. وقتی گروهی از نوجوانها یک اپلیکیشن مرموز روی گوشیهاشون پیدا میکنن که فقط ساعت ۳ نصف شب باز میشه، ناخواسته وارد دنیایی ترسناک و موازی میشن. این فقط یه بازی نیست — بازیایه که نمیتونی ازش خارج بشی، حداقل نه بدون عواقب. تو این دنیا، باید با معماهای مرگبار، جنگلهای شبحزده، قطارهای متروکه و ساختمانهای عجیبوغریب با درهای سیاه روبهرو بشن. هر مرحله، ذهنشون رو به چالش میکشه — و ارادهشون برای زنده موندن رو امتحان میکنه. اگر شکست بخورن، یکی از اونا برای همیشه اونجا گیر میافته. به «بازی مرگ» خوش اومدی. آمادهای بازی کنی؟ مقدمه: ناظر: @Nasim.M
- 28 پاسخ
-
- 7
-
-
-
- ترسناک تخیلی
- معمایی
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :