رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

آفتابگردان

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    0
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط آفتابگردان

  1. نام رمان؛ شمن

    پیشگفتار؛

    او ایزد عشق بود و بر تو عاشق و تو در تمنای دیگری، وای به حال دیگری...

     

    دنیا جای شگفت‌آوری است در نگاه نخست خالی از عشق و بدون هیچ دلبر و دلدار راستین اما در نهانگاه هنوز دارد بسی اروس‌های شوریده‌حال و پسیخه‌های شیدا که در گاهواره‌ی مستی و دَهَش، چشم به راه ققنوس عشق آرمیده‌اند؛ 

    گرچه همیشه بخت با عشاق یار نبوده و چه بسیار اروس‌ها و پسیخه‌هایی که بیگانه با یکدگر، حیران در میان هجوم بازتاب فریبنده‌ی آیینه‌های تودرتوی دیوارهای مازگونه‌ی دنیا، به فسون تشنه فریب چشمانه بیگانه با عشق به اشتباه دل می‌بازند و عشق بی‌اعتبار می‌شود...

     

     

    فصل اول، اقرار

    همیشه از کودکی با خود خیال می‌کردم، مرگ هولناک‌ترین وقایع بشری است و در گور خفتن، غم‌انگیزترین اما اکنون که سی و هشت سال از سنم گذشته و تارهای سفید را بوضوح میان موهای خود می‌بینم و چند خط نازک بر چهره‌ام افتاده، به روشنی دریافته‌ام به حتم تمام عمر اشتباه فکر کرده‌ام و مرگ نه تنها هولناکترین وقایع نیست بلکه حتی گاه میتواند یک راه گریز از گردنه‌های وحشت‌انگیز زندگی باشد؛ یک نوع خلاصی و رفتن بی‌بازگشت از دنیایی که دیگر جای ماندن نیست!

    همچنانکه سیگار لای دو انگشتم می‌سوزد از پنجره‌ی اتاق خواب به منظره‌ی شبناک شهر می‌نگرم که از این بالا به قیری چگال در مجاورت اشعه‌های نوری دور می‌ماند که بر آن بازمی‌تابند!

    بااینکه از طبقه‌ی پائین نوای موزیک تولدت مبارک به ضرب و قیل و قال میهمان‌ها و بچه‌ها می‌آید اما هیچ میلی به سهیم شدن در شادی‌ آنها ندارم بخاطر همین هم بلافاصله پس از اینکه دخترم شمیم کیک تولدش را برید، به بهانه‌ی سر درد جشن را ترک کردم و به خدمتکارم؛ مهین سپردم اجازه ندهد کسی برای خداحافظی مزاحمم شود و بعد هم بالا آمدم تا قدری با خودم خلوت کنم.

    آه، دلم از خودم گرفته و هیچ راه بازگشتی نیست.

    موهایم را عقب می‌فرستم، از پنجره فاصله می‌گیرم، سیگارم را در جاسیگاری کریستال روی کنسول خاموش میکنم و به تصویر خودم در آینه زل می‌زنم اما تاب نگاه کردن به خودم را نمی‌آورم! زیرا از چشمهای عسلی خود هراس دارم و مژگان سیاهی که گویی از سر هر تارشان، قطره‌ای خون قندیل بسته! حتی دیگر از لب‌های ژل زده‌ی رنگینم نفرت دارم و بینی کوچکی که ماهرانه با شمایلی طبیعی جراحی شده و بوی خون را بوضوح از تمام تنم استشمام می‌کنم، پنداری ساعتهای مدید در حمام خون خفته‌ام، نفسم تنگ میشود، دستانم به لرزه می‌افتد و زیستن در لحظه برایم سخت می‌شود. روشنایی زجرم می‌دهد، بی‌درنگ کلید برق را میزنم و اتاق غرق خاموشی می‌شود.

    بی آنکه لباس شب سبز زمردینم را از تنم بیرون بیاورم یا آرایشم را پاک کنم، کفشهای پاشنه میخی‌ام را از پاهایم بیرون میکشم و گوشه‌ی اتاق پرت میکنم بعد هم بر تختم ولو می‌شوم، یاد گذشته‌ لحظه‌ای دست از سرم برنمی‌دارد، قلبم می‌سوزد و تا میخواهم پلک بر هم گذارم چهره‌ی عبوس و چشمان پر آب "مسیحا" به روشنی هر لحظه که در آن می‌توان به واقع زیست، در برابر چشمانم نقش می‌بندد! نقشی که از خاطرم هرگز زدودنی نیست!

    طنین صدایش پنداری در پیچش گوش‌هایم ضبط شده وقتی که مرا با محبت بنام میخواند؛

    -رویا!

    هرشب همین است با خیال او به خواب می‌روم و صبح با نوعی کرختی وحشتناک که بند بند وجودم را از هم می‌گسلد بیدار می‌شوم اما امشب باید آخرین شب باشد، چون خیال دور و محزون او که دائم به شکلی رقیق و روشن در نظرم جلوه میکند مرا از پا درآورده و مرا دیگر یارای به دوش کشیدن بار گران این غم نیست.

    امشب که شب جشن است و شمیم و شروین در جشن تولدند و تا صبح سرگرم کادوهایشان هستند و پوریا دوباره معلوم نیست کدام گوری رفته، بهترین زمان برای پایان بخشیدن به این کابوس شوم است.

    دست از خواب میکشم و قوطی قرص برنجی را که از مدتها قبل در کشوی پائین تختم پنهان کرده بودم درمی‌آورم، تنگ آب هم که مانند هرشب روی پاتختی انتظار لیوانم را میکشد، آماده‌ی پذیرایی از من است اما پیش از آنکه با خوردن چند قرص‌ کار را تمام کنم باید پرده از این راز چرکین و سیاه بردارم و خاطراتم را مو به مو در حافظه‌ی گوشی‌ام ثبت کنم و برای آقای جهانگیری -وکیل خانوادگی‌مان- بفرستم تا دست‌کم پس از مرگم حقیقت عیان شود و بار گران این کابوس وحشتناک از دوشم برداشته شود. تلگرامم را باز میکنم و با حوصله می‌نویسم؛ سلام؛ بی هیچ حرف دیگر!

     

    خوب به یاد دارم که پانزده سال پیش در چنین شبی برای نخستین بار مسیحا را در جشن عروسی دختر عموی طلا؛ آذر دیدم. او جوانی سی ساله بود با قدی میانه، بینی گرد، پوستی روشن و چشمان قهوه‌ای روشن درشتی که با ابروهای پهن طاق‌دار و موهای مشکی روغن‌زده‌اش هارمونی خاصی داشت اما زیبا نبود، تنها می‌شود گفت عادی بود و شاید بخاطر ظاهر مرتب و اتوکشیده‌ای که برای خودش ساخته بود، اندکی کاریزماتیک. من آن شب در تب و تاب عروسی بودم و دمغ از لک شدن سر آستین کت دامن کالباسی رنگی که به تازگی خریده بودم و برای اولین بار می‌پوشیدم از این رو هیچ متوجه نگاه‌های خیره‌ی مسیحا بر خودم -که‌ نقل آن را بعداً از زبان فک و فامیل‌ طلا، دخترعمه‌ها و دخترعموهای خودم شنیدم- نشدم!

    آن زمان من دانشجوی ترم آخر رشته‌ی مدیریت بازرگانی بودم و هزاران سودا به سر داشتم از رسیدن به عشق‌های زودگذر جوانی گرفته تا تاسیس یک آژانس تبلیغاتی آن هم با جیب‌ خالی! 

    و هیچ فکر نمی‌کردم گاهی عشق‌های زودگذر، میتوانند آتش زیر خاکستر شوند و رویاهای دور و دراز، محقق!

×
×
  • اضافه کردن...