رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

آوی

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    1
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

دستاورد های آوی

Newbie

Newbie (1/14)

  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

0

اعتبار در سایت

  1. آوی

    زمزمه خیال

    #پارت_۶ اتاق ۶۰۲ بوی متفاوتی داشت؛ نه بویِ تندِ مواد ضدعفونی‌کننده، بلکه بوی تنباکوی مرغوب و یک عطرِ سردِ مردانه که با بوی خون ترکیب شده بود. کاوه روی تخت تکیه داده بود. سرش را به سمت پنجره برگردانده بود و به بارانِ ریزِ پشت شیشه نگاه می‌کرد. وقتی صدای قدم‌های رها را شنید، سرش را نچرخاند؛ اما صدایش در فضای ساکتِ اتاق پیچید: «دیر کردی، دکتر. داشتم فکر می‌کردم شاید ترسیدی و دیگه نمی‌آی.» رها سینی را روی میزِ چرخ‌دار گذاشت و با خونسردی گفت: «تویِ این بیمارستان، یا باید از کارِ زیاد بترسی یا از حقوقِ کم. ترس از بیمارِ گلوله‌خورده، لیستِ اولویت‌هام رو پر نمی‌کنه.» کاوه بالاخره سرش را چرخاند. نگاهش روی رها قفل شد. رها حس کرد زیر آن نگاهِ سنگین، مثل یک سوژه‌ی میکروسکوپی در حال بررسی است. کاوه گفت: «پس ترسی نداری؟ جالبه. چون حتی بادیگاردهای من هم وقتی بهم نزدیک می‌شن، دستاشون می‌لرزه.» رها در حالی که دستکش‌هایش را با صدایِ بلندِ «تِق» دستش می‌کرد، جواب داد: «اون‌ها احتمالاً می‌دونن شما کی هستید. من فقط می‌دونم که اگه این پانسمان رو عوض نکنم، جایِ بخیه‌هاتون عفونت می‌کنه.» رها نزدیک شد. دستانش روی پانسمان خونی رفت. او داشت به لبه‌ی تاریکی نزدیک می‌شد؛ بی‌خبر از اینکه این اولین قدم، شروعِ فرو رفتن در دنیایی است که هیچ راهِ برگشتی ندارد.
×
×
  • اضافه کردن...