نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
5 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط زِهآ
-
پارت_1 صبحها همیشه از یک نقطه شروع میشدن؛ صدای زنگ گوشی و چند ثانیه خیره شدن به سقف. منم فرقی با بقیه نداشتم. چشمهام رو باز کردم و چند لحظه همونطور بیحرکت موندم. نور کمرنگی از لای پرده وارد اتاق میشد و روی دیوار روبهرو میافتاد. نمیدونم چرا، ولی بعضی روزها آدم از همون لحظه اول بیدار شدن میفهمه قرار نیست روز معمولیای باشه. گوشی رو برداشتم. چندتا پیام کاری داشتم. که یکیش از سیاوش بود. «کجایی؟» ساعت پیام برای ده دقیقه پیش بود. اخم کردم. «خونهام. مگه قرار نبود ساعت نه بریم؟» جوابش تقریباً فوری اومد. «قرار بود. الانم نهه.» به ساعت نگاه کردم. هشت و پنجاه و هفت دقیقه. لعنتی. از روی تخت پریدم پایین. خیلی سریع آماده شدم. معمولاً تیپهای خاصی نمیزدم، ولی همیشه سعی میکردم مرتب و خوشبو باشم. بعد از یه نگاه سرسری به آینه، کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. نیم ساعت بعد پشت فرمون نشسته بودم و توی ترافیک صبحگاهی گیر کرده بودم. موزیک درحال پخش بود ولی حواسم بهش نبود. فکرهام جای دیگهای بودن. شاید به خاطر پروژه جدید. شاید هم به خاطر اینکه چند وقت بود حس میکردم یه چیزی توی زندگیم در حال تغییره، ولی هنوز نمیتونستم اسمش رو چی بذارم. دستم رو روی فرمان کوبیدم. چراغ قرمز لعنتی انگار قصد نداشت سبز بشه. گوشیم لرزید سیاوش بود بدون معطلی جواب دادم. ـ رسیدی؟ ـ نه. ـ باز خواب موندی؟ ـ ساکت شو. صدای خندهش از پشت خط اومد. ـ از دبیرستان تا الان هیچچیزت تغییر نکرده باده. لبخند زدم. ـ خیلی حرف بزنی برمیگردم خونهها. ـ آره، حتماً. بعدم زنگ میزنی بگی سیاوش بیا دنبالم، حوصله تنهایی ندارم. ـ چرت نگووو. ـ حقیقت تلخه عزیزم. چشمهام رو گرد کردم. ـ عزیزم گفتی؟ ـ آره. ـ دیگه زیادی داری احساساتی میشی. ـ تقصیر سنمه. ـ سی و پنج سالت شده، انگار هشتاد سالته. خندهش بلندتر شد. همون خندهای که سالها بود میشناختم. وقتی به شرکت رسیدم، سیاوش جلوی آسانسور منتظرم بود. همونطور که میرفتم سمتش ، سرش رو تکون داد. ـ ده دقیقه. ـ هشت دقیقه. ـ یازده دقیقه. تشر زدم: ـ سیاوش… خندید. بعضی آدمها انقدر قدیمی میشن که دیگه جزئی از زندگی آدم به حساب میان ...سیاوش برای من دقیقاً همین بود. نه لازم بود توضیحی بدیم، نه وانمود کنیم آدمهای نزدیکی به هم هستیم. کنارش راه افتادم. ـ سیروان زنگ زده بود بهت؟ سیاوش پوزخند زد. ـ صبح تا الان پنج بار. پوفی کشیدم. ـ من وسط نیستماا. سیاوش خندید. ـ تو از روز اول بودی خبر نداری. اخم کردم. ـ من فقط میگم نازی نامزد داره. ـ و من فقط میگم نازی منو دوست داره. سرم رو تکون دادم. ـ این دوتا یکی نیست سیاوش. لبخندش کمرنگ شد. ـ تو هیچوقت نمیخوای از زاویه دید من نگاه کنی. ـ اتفاقاً خیلی وقتها از زاویه تو نگاه کردم. ـ پس چرا نمیفهمی؟ چند لحظه سکوت کردم. ـ چون بعضی چیزا فقط دوست داشتن نیست. آدم باید مسئولیت انتخابهاشم قبول کنه. ـ مسئولیتشو قبول میکنم. ـ ولی نازی هنوز مال خودش نیست که بخواد انتخاب کنه. چیزی نگفت میشناختمش؛وقتی حرفی برای گفتن داشت و نمیزد، یعنی نمیخواست بحث رو ادامه بده.
- 2 پاسخ
-
- 4
-
-
-
نام رمان: «نآمشروع» نام نویسنده : زهآ ژانر: عاشقانه + درام +معمایی + خانوادگی خلاصه: باده بعد از سالها دوباره وارد زندگی خانوادهای میشه که یه روز با یه اتهام سنگین ازشون طرد شده بود. حالا یه پروژه کاری و درست همونجا، کاوه محتشم وارد زندگی باده میشه؛ بدون اینکه هیچکدومشون بدونن این آشنایی قراره چه چیزایی رو تغییر بده بازگشت باده به عمارت محتشم؛آغاز کشف رازهای افراست.🥀
- 2 پاسخ
-
- 4
-
-