نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
5 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط مدینه عالمی
-
رمان فرشته جهنمی | مدینه عالمی کاربر انجمن نودهشتیا
مدینه عالمی پاسخی برای مدینه عالمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ۲ آب موهام رو با حوله گرفتم و با سشوار خشکش کردم. موهام رو شونه کردم و بعدش گوجهای بستم. ماسک صورت گذاشتم روی صورتم و رفتم سمت آشپزخونه، شکمم از گرسنگی صدا میداد. کشو زیر اپن رو باز کردم. دوتا نودل مرغ داخل کشو بود برداشتمشون... . نودل رو داخل آب جوش ریختم، بعد از چند دقیقه ادویهش رو اضافه کردم و منتظر موندم جا بیفته. شعله رو کم کردم و گذاشتم تا کمی بجوشه. خودم رفتم تو اتاقم ماسک رو از صورتم برداشتم و بعدش آبرسان به صورتم زدم با دست پخشش کردم و برگشتم آشپزخونه، نودل رو خوردم. حوصله شستن قابلمه رو نداشتم. فقط گذاشتمش روی اُپن و به سمت پذیرایی برگشتم. روی مبل سه نفره دراز کشیدم و کتاب سیامک گلشیری که در مورد انتقام بود رو گرفتم تا جایی که خونده بودم رو پیدا کردم و بعدش شروع کردم به خوندن. گربه مشکی رنگم که اسمش رو بیدندون گذاشته بودم اومد پیشم رو شکمم حلقه زد و خوابید. خُرخُرش باعث شد منم کمکم خوابم بیاد، خمیازه کشیدم و چشمهام رو مالیدم تا خواب از سرم بپره ولی نشد که نشد... پلکهام رو هم افتاد و خوابم برد... . خواب میدیدم بیدندون گم شده، هر جا که فکر میکردم رفته باشه رو گشتم، ولی نبود. توی یه کوچه تاریک بودم هی بیدندون رو صدا میزدم ولی جوابی نمیشنیدم. از دور یکی رو دیدم که داشت بهم نزدیک میشد. مردی با شونههای پهن و ماسکی روی صورتش داشت. فقط چشمهاش دیده میشد. بهم نزدیک شد، توی صورتم خم شد نفس داغش خورد تو صورتم، گفت: - گربهات رو گم کردی کوچولو؟! کوچولو؟! انگار خودش غول هفتسر بود. بدون اینکه یه سانتی ازش دور بشم گفتم: - آره، گربهم رو گم کردم. شما ندیدینش؟ تو چشمهام نگاه کرد و گفت: - چرا دیدمش، پشت سرته. برگشتم تا پشت سرم رو نگاه کنم اما... .- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان فرشته جهنمی | مدینه عالمی کاربر انجمن نودهشتیا
مدینه عالمی پاسخی برای مدینه عالمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مقدمه: بعضی آدمها با اسمشان شناخته میشوند... بعضی با گذشتهشان... اما عدهای، با خونشان. در دنیایی که قدرت با گلوله معنا میشود و اعتماد، گرانترین معامله است، یک اشتباه میتواند سرنوشت هزاران نفر را تغییر دهد. این داستان، روایت فرشتهای نیست که از آسمان آمده باشد... روایت دختری است که جهنم را زندگی کرد، از میان خاکستر برخاست و تصمیم گرفت سرنوشتش را با دستان خودش بنویسد. اینجا عشق، همیشه نجاتبخش نیست... انتقام، همیشه آرامش نمیآورد... و حقیقت، گاهی از مرگ هم ترسناکتر است. به دنیای «فرشتهی جهنمی» خوش آمدید... دنیایی که در آن، حتی فرشتهها هم بوی جهنم میگیرند. *** پارت ۱ طناز: امشب قرار نبود شیفت شب وایستم با اینکه دو سه تا عمل جراحی تو یه روز پشت سر هم داشتم، خیلی خسته شده بودم. بعد از آخرین جراحی از اتاق عمل بیرون شدم دستهام رو شستم کلاه و ماسک رو در آوردم نگاهی به ساعت انداختم.10 شب رو نشون میداد. پوفی کلافه کشیدم و لباسهام رو عوض کردم. از بیمارستان بیرون زدم. رفتم سمت ماشین شاسی بلندم، رنگش مشکی بود. سوئيچ رو از کیفم بیرون آوردم و سوار شدم. استارت زدم و کیفم رو روی صندلی کمک راننده گذاشتم، راه افتادم و به طرف خونه روندم. بین راه از آینه به عقب نگاه کردم، مثل همیشه صندلیهای عقب خالی بودند. نفسم رو آه مانند بیرون دادم، من همیشه تنها بودم، تنها میرفتم خونه، تنها میرفتم بیرون، تنها میرفتم بیمارستان... . سکوت خفه کنندهی بود که گوشیم زنگ خورد، نیما منشیم بود. بعد از دو بوق جواب دادم. صداش توی ماشین پیچید. با خونسردی گفت: - سلام خانم. در جوابش گفتم: - سلام، چی شده؟ نفس عمیقی کشید و گفت: - دوشنبه سه عمل جراحی و همزمان جلسه شرکت آرتِمیس رو دارید. به احتمال زیاد نمیرسید. اجازه میدید من بهجای شما توی جلسه حاضر بشم؟ خسته بودم و اعصابم خورد شد و زیر لب گفتم: - لعنتی! سپس به نیما گفتم: - هر عمل چند ساعت طول میکشه؟ خونسرد گفت: - عمل اولتون، جراحی تومور شکمیه که ساعت ۷ صبح شروع میشه و حدوداً ۳ یا ۴ ساعت طول میکشه. ادامه داد: - عمل دوم ساعت ۱۲ ظهر شروع میشه؛ جراحی دنده سمت راست که تقریباً ۱ یا ۲ ساعت وقتتون رو میگیره. عمل سوم، جراحی پیوند کبد، اگر از ساعت ۳ بعدازظهر شروع کنید، احتمالاً تا ۹ یا ۱۰ شب طول میکشه. با اخم گفتم: - طی این چند روز وقت آزاد توی برنامهم نیست؟ بعد از کمی سکوت گفت: - فقط شیفت فردا شبتون خالیه! بقیش پره! با ناله گفتم: - وای خدای من! نیما گفت: - وقتتون پره اگه اجازه بدید من خودم جلسه رو شرکت کنم؟ نفسم رو بیرون دادم گفتم: - باشه! تو برو ممنون. پاسخ داد: - خواهش میکنم. تماس قطع شد و من داخل کوچه پیچیدم کوچه تاریک بود چراغهای ماشین کوچه رو روشن کرده بود. ماشین رو پارک کردم بعد از پارک کردن، کوچه دوباره تاریک شد... . نگاهی به کوچه انداختم فقط نور ماه یکم کوچه رو روشنتر کرده بود. هیچوقت فکر نمیکردم که سرنوشتم سیاهتر از این کوچه خلوت و تاریک باشه. وارد ساختمان شدم، جلو آسانسور ایستادم. آسانسور پایین اومد و سوار شدم، دکمه طبقه 4 رو فشار دادم. بعد از چند دقیقه آسانسور ایستاد. پیاده شدم و رفتم سمت در خونه کلید انداختم و در باز شد. داخل خونه رفتم و خسته خودم رو روی مبل مشکی رنگ انداختم. توی این چند روز خیلی بهم فشار اومده بود، هر روز عمل جراحی داشتم. روی مبل خودم رو پرت کردم. خسته نالیدم: - ای خدا! چرا اینقدر کار ریخته رو سرم! ساعت رو نگاه کردم دهونیم شب بود. پیش خودم گفتم: - خب طناز خانم! وقتشه یکم برای خودت وقت بذاری! از روی مبل بلند شدم رفتم طرف اتاقم. کیفم، سوئيچ و گوشیم رو گذاشتم روی پاتختی مقنعهم رو از رو سرم کشیدم، موهام از بس فرصت حموم رفتن نداشتم، سیخسیخ شده بود؛ انگار برق گرفته بودتم. رفتم طرف حموم، در رو بستم. شیر آب داغ رو باز کردم طی چند دقیقه حموم پر از بخار آب شده بود، دوش 20 دقیقهای گرفتم و اومدم بیرون... . کراپ مشکی جذب و یه شلوار راحتی مخمل مشکی که عکس کرومی روش چاپ شده بود رو پوشیدم.- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان فرشته جهنمی | مدینه عالمی کاربر انجمن نودهشتیا
مدینه عالمی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
رمان فرشته جهنمی نویسنده: مدینه عالمی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: مافیایی، عاشقانه، انتقامی، معمایی، طنز خلاصه: طناز از همان کودکی یاد گرفت که به هیچکس اعتماد نکند. مادری که رهایش کرد، پدری که از او متنفر بود و گذشتهای که پر از رازهای پنهان است، تنها چیزی بود که برایش باقی ماند. سالها بعد، در حالی که به دنبال حقیقت درباره پدر واقعیاش میگردد، قدم به دنیای بیرحم مافیا میگذارد؛ جایی که قدرت، خیانت و خون، قانون اول است. اما طناز تنها یک دختر معمولی نیست. در وجود او رازی نهفته است که با خشم بیدار میشود؛ رازی که میتواند سرنوشتش را تغییر دهد یا همهچیز را نابود کند. در میان دشمنان، قراردادهای مرگبار و عشقی که هیچوقت انتظارش را نداشت، طناز باید انتخاب کند: «قربانی گذشته بماند یا به قدرتمندترین مهره این بازی تبدیل شود.»- 3 پاسخ
-
- 1
-