رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ɓlue

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    8
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط ɓlue

  1. پارت. ِ هفتم حاجی : هیچ‌کس فکر نمی‌کنه یه روز چیزی برای دیدن داشته باشه )و بعد دوباره مشغول در شد. - بذارین کمکتون کنم و بعد کلیدو ازش گرفتم و مشغول در شدم تا بالاخره باز شد ، نهایتا چهل ثانیه زمان برد حاجی قبل از اینکه بره داخل ، گفت : ممنونم پسرم و بعد در رو بست ، منم فقط شونه بالا انداختم و زیر لب گفتم : فکر کنم حاجی هم دیگه زیادی پیر شده وقتی در واحدم رو بستم ، یه لحظه همون‌جوری دستم روی دستگیره موند . نمی‌دونم چرا ، ولی حرف‌های حاجی از ذهنم بیرون نمی‌رفت . از اون آدمایی نبودم که با شنیدن یه جمله عجیب ، تا سه روز درباره‌ش فکر کنم، اما این یکی عجیب بود . کلید رو روی جا کلیدی انداختم و کفشامو گذاشتم توی جاکفشی دقیقا همون لحظه یادم افتاد صبح به خودم قول داده بودم خونه رو یه کم جمع کنم . به اطراف نگاه کردم و با خودم گفتم فردا هم روز خداست یه لیوان آب ریختم و رفتم سمت سینک تا لیوانم رو بذارم . پنجره دقیقا بالای سینک بود همون پنجره‌ای که تقریبا ساختمون روبه‌رویی ازش معلوم می‌شد . همه‌چیز عادی بود ، از افکار خودم خندم گرفت اخه مگه قراره چخبر باشه پرده رو کشیدم و لیوان آب رو گذاشتم توی سینک بعد رفتم سمت مبل گوشیمو برداشتم ، چند دقیقه بی‌هدف توی هر برنامه ایی که داشتم چرخیدم - ای‌بابا اینم که هیچی نداره . گوشی رو کنار گذاشتم و رفتم سراغ یخچال .طبق معمول، وقتی گشنه‌ام نبود بیشتر در یخچال رو باز می‌کردم. اینم هیچی نداشت توش ، در یخچال رو بستم. سه ثانیه بعد دوباره بازش کردم. - شاید این دفعه یه پیتزا ظاهر شده باشه مثلا ولی خب متاسفانه نشده بود خندم گرفت ، داشتم روانی میشدم ، در یخچال رو بستم. ساعت از یازده گذشته بود . فردا بازهم شیفت داشتم ولی خوابم نمی‌اومد . از اون شبایی‌عه که مغزم الکی دنبال یه چیز برای فکر کردن می‌گرده چراغ‌ها رو خاموش کردم و رفتم سمت اتاق خواب . همین که روی تخت دراز کشیدم، صدای رعدوبرق ِخیلی دوری اومد. به سقف خیره شدم و با خنده‌ی آرومی گفتم: - خیالت راحت حاجی پرده‌ها کشیده‌ان
  2. پارت ِ ششم وقتی از خونه‌ی بابا و مامان اومدم بیرون، در رو آروم پشت سرم بستم . چراغ‌های سنسوردار روشن شدن و سایه‌م روی دیوار افتاد رفتم سراغ اسانسور که دیدم بازم مثل همیشه درش توی این طبقه گیر داره بیخیالش شدم و از پله رفتم ، یه طبقه که دیگه این چیزا رو نمیخواست . رسیدم به طبقه خودم که صدای تق‌تق آرومی رو شنیدم یه نفر انگار داشت با قفلش کلنجار می‌رفت سرمو چرخوندم سمت واحد کناریم . همون پیرمردی که فکر کنم حاج محمود بود اسمش ،خم شده بود جلوی در ،کلید رو چند بار توی قفل چرخوند ، بعد دوباره درش آورد و یه فوتی بهش کرد و دوباره امتحان کرد . گفتم : حاجی ، قفل با فوت درست نمی‌شه‌ها سرشو آروم بلند کرد و چند ثانیه نگام کرد. حاجی : عه تو اینجایی پسرم ؟ - اره حاجی نگاهش رد شد و رفت سمت پنجره‌ی انتهای راه‌پله چند لحظه همون‌جا رو نگاه کرد بعد خیلی آروم گفت : هوا بوی بارون می‌ده - اتفاقا امشب میگفتم با خودم ، فکر کنم احتمالا فردا بارون بیاد حاجی : وقتی بارون میاد پرده‌ها رو بکش پسرم - چی ؟ حاجی : پرده ها رو بکش ،شب‌های بارونی بهتره کسی داخل خونه‌تو نبینه لبخند زدم . - من‌که چیزی برای دیدن ندارم حاجی جان ،نهایتش ظرف‌های نشسته‌مه حاجی لبخند خیلی ریزی زد ..
  3. پارت ِ پنجم در رو نیمه باز گذاشته بودن رفتم داخل و سلام بلند بالایی دادم ، بوی قرمه‌سبزی کل خونه رو برداشته بود ، همون بویی که آدمو مجبور می‌کنه حتی اگه گشنه هم نباشه ، بشینه غذا بخوره . امیر و سارا هم هنوز بودن ، بابا هم طبق معمول کنترل تلویزیون دستش بود و بین شبکه‌ها می‌چرخید ولی چشماش روی گوشی بود . تا منو دید گفت : دیگه داشتم فکر می‌کردم امشب نمیای - مگه میشه مامان قرمه‌سبزی درست کنه و من نیام ؟ غذا رو کشیدیم و سفره انداختیم و همه باهم چیدیم وسایل رو بعد نشستیم که شروع کنیم . مامان : بخور تا لاغرتر از این نشدی - مامان ، من بیست و چهار سالمه مامان : خب که چی ؟ - هنوزم فکر می‌کنی غذا نخورم از گشنگی می‌میرم !؟ سریع و بدون مکث جواب داد : آره همه خندیدن ، بعد ادامه داد : امیر بچم که زن گرفته زنش بهش میرسه و هردوتاشون ماشالله چقدر باهم خوبن و اهمیت میدن بهم‌دیگه فقط تو موندی این وسط با یه لحن اعتراضی گفتم - توروخدا باز شروع نکن مادر من ، خیلی این بحث رو داشتیم بذارش واسه یه وقت دیگه لطفاا . وسط شام ، مثل همیشه سکوت کرده بودیم و شام میخوردیم . یه لحظه بابا کنترل رو برداشت و صدای تلویزیون رو بیشتر کرد ، خبرنگار با همون لحن همیشگی گفت : و اما در ادامه ، جسد زنی سی‌وسه ساله عصر امروز در واحد مسکونی خود در یکی از مناطق شهر کشف شد . پلیس اعلام کرده بررسی‌ها آغاز شده و علت دقیق مرگ پس از اعلام نظر پزشکی قانونی مشخص خواهد شد . از شهروندان خواسته شده در صورت داشتن هرگونه اطلاعات ، با پلیس تماس بگیرند .. بعدش تصویر ساختمونی رو نشون داد که دورش نوار زرد کشیده بودن و شوهر زنه رو نشون دادن ، بنده خدا رنگ به صورتش نبود ، بعد سریع رفت سراغ خبر بعدی . بابا یه قاشق برنج برداشت و گفت : خدا لعنتشون کنه ، هر روز یه خبره مامان زیر لب گفت : ان‌شاءالله زودتر پیداش کنن
  4. پارت ِ چهارم ساعت که از هشت رد شد، کم‌کم مشتری‌ها هم کمتر شدن . آخرین سفارش یه چای زنجبیلی بود. مرد میانسالی که همیشه قبل از رفتن می‌گفت : خسته نباشی جوون ) و منم همیشه همون جواب تکراری رو می‌دادم : قربون شما ، شب بخیر . وقتی در کافه پشت سر آخرین مشتری بسته شد ، آریا یه نفس عمیق کشید و گفت : بالاخره تموم شد . - تموم شد ؟ فردا دوباره همین بساطه پیش‌بندمو درآوردم و انداختم روی صندلی . آریا با همون حالت همیشگیش گفت : تو فقط زیاد غر می‌زنی - حقوقمو به اندازه حرف زدنم بده ، دیگه اگر دیدی من حرف بزنم کلید چراغ‌های سالن رو خاموش کرد و گفت : برو که از وقت خوابت گذشته چرت و پرت میگی - شانس اوردی امروز کلاسام کنسل شد موندم اینجا وگرنه تک و تنها تا به اینهمه مشتری میرسیدی از پا در میومدی آریا : بیا برو خودم اضافه کاری برات میزنم ، سرم رو درد اوردی مرد با خنده و خوشحالی از خداحافظی کردم باهاش از کافه که اومدم بیرون هوای خنک خورد تو صورتم ، هوای شب یه خنکی دلنشینی داشت . نه اون‌قدر سرد که آدم یخ کنه ، نه اون‌قدر گرم که عرق بریزه . بقول امیر هوا وِلَرمه هدفونمو گذاشتم توی گوشم ، ولی بعد از چند قدم دوباره درش آوردم . بعضی شب‌ها دلم نمی‌خواست چیزی بشنوم فقط صدای شهر کافی بود . راه خونه رو آروم می‌رفتم . وقتی رسیدم جلوی ساختمون موبایلم همون موقع لرزید . مامان بود : سلام پسرم کجایی؟ غذا سرد شد به جای جواب دادن زنگ آیفون رو زدم ، همینطور منتظر بودم که صدای مامان اومد. لازم نبود زنگ بزنی ، کلید داری - می‌خواستم حس مهمون بودن بهم دست بده در رو باز کرد و گفت : خونه خودته پسرم ، بیا تو حوصله اسانسور رو نداشتم واسه همین هر چهارطبقه رو با پله رفتم ، ورزش حساب میشه دیگه .
  5. پارت ِ سوم پیام امیر بود . (مامان گفته امشب بیا بالا ، قرمه‌سبزی درست کرده .) خندم گرفت ، لازم نبود خودش پیام بده ؛ مطمئن بودم تا عصر خود مامان هزار بار دیگه هم زنگ می‌زنه که یادم نره . نوشتم : میام ، ولی اگه سیب‌زمینی توش ریخته باشه نمی‌خورم . کمتر از یه دقیقه بعد جواب داد : مامان گفت ساکت بمونی بیشتر به نفعته ، بعدشم میگه کسی تو قرمه‌سبزی سیب زمینی نمیریزه اشپز . گوشی رو گذاشتم توی جیبم و زیر لب گفتم : این زن حتی از طریق پیام‌رسان هم می‌تونه ادم‌رو بترسونه ) برگشتم داخل . آریا داشت مثل همیشه حساب و کتاب می‌کرد . بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: کارن - جانم آریا : یه روز قرار میذارم با بچه ها بریم بیرون خیلی وقته استراحت ندادیم به خودمون - فکر خوبیه ، فقط چک کن ببین تعطیلی باشه چون تا اینجاشم خیلی غیبت خوردم دانشگاه آریا : مشکلی نیست که صبح میریم تو که عصرها کلاس داری - چی‌بگم ولا فقط حواست بهم باشه سرشو تکون داد و دوباره برگشت سر کار خودش تا عصر ، زندگی همون شکلی پیش رفت که همیشه بود . - میگما آریا حس میکنم توی روزای اینده یه بارون حسابی بگیره ، اخ که دلم واقعا بارون میخواد آریا : یچیزی بگو بگنجه توی مغز اخه بندر و بارون توی بهار ؟ - حالا ببین کِی بهت گفتم ، اخه نمیبینی هوای ابری این چندروز رو ؟ آریا : ابر عادیه بارون بگیره یکم دور از انتظاره توی این فصل
  6. پارت ِ دوم . می‌تونستم ماشین امیر یا بابا رو بگیرم ، ولی پیاده رفتن رو بیشتر دوست داشتم هم شهر رو می‌دیدم ، هم مردم رو . کل راه رو توی فکر موتورم بودم تا اینکه بالاخره رسیدم تابلوی کافه رو دیدم ' کافه آبی ' نه جای خاصی بود ، نه مشتری‌ها برای عکس گرفتن از قهوه و فضاش میومدن ، مردم فقط میومدن ؛ مشتریای ثابت خودمون‌رو هم داشتیم . در رو باز کردم ، زنگ کوچیکی که بالای در نصب شده بود صدا داد . آریا، مثل همیشه ، با آستین‌های بالا زده پشت دستگاه اسپرسو وایستاده بود . آریا : به‌به جناب میذاشتین بعد از ساعت کاری‌تون میومدین . گفتم : از الان شروع نکن بذار یکم خنک بشم بعد . آریا لبخند زد و گفت : تو که میبینی گرم شده هوا چرا دیگه پیاده میای ، اذیت میکنی خودتو چرا . پیش‌بندمو بستم و رفتم پشت بار وجوابشو دادم : - نمیدونم والا فقط یه حسی میگه بیا پیاده بریم . بوی دونه‌های تازه آسیاب‌شده قهوه ، برای من از هر عطری بهتر بود . دستگاه رو روشن کردم ، شیر رو داخل پیچر ریختم صدای بخار بلند شد ، اولین سفارش امروز یه آمریکانو بود . ساعت دوازده به بعد ، فضای کافه کلا یه جور دیگه می‌شد . صبح‌ها همه عجله داشتن ؛ قهوه رو می‌گرفتن و می‌رفتن ، ولی ظهر انگار زمان یه کم کندتر می‌گذشت . یکی می‌اومد فقط برای اینکه از گرمای بیرون دور باشه ، یکی هدفون می‌ذاشت و سه ساعت به یه فنجون قهوه زل می‌زد و توی فاز خودش بود ، من بیشتر مشتری‌های ثابت رو می‌شناختم . نه اسم همشونو البته ، بیشتر از روی سفارششون میشناختم . حدود ساعت دو ، کافه خلوت شد . پیش‌بندمو یه کم شل کردم و رفتم بیرون جلوی در . یه لیوان قهوه برای خودم ریختم و به خیابون نگاه کردم . توی فاز داغون بدبختی و بی‌پولی خودم بودم که گوشیم لرزید ..
  7. ( روایت اول‌شخص | از زبان کارن ) پارت ِ اول توی سکوت داشتم سقف رو نگاه میکردم و به این فکر میکردم اگر لوستر بیوفته دقیقا روی جفت پاهام میوفته و بخاطر وزنش مطمئنا پاهام لِه میشن ، یهو سکوت دلنشینم شکست و گوشیم زنگ خورد جواب دادم و گذاشتم روی اسپیکر ؛ چند ثانیه سکوت بود بعد صدای مامانم اومد مامان : هنوز خوابی؟ همونجور به سقف زل زدم و زیر لب گفتم : باز شروع شد . بعد جواب دادم ، - نه بیدار بودم ، الان میام . مامان : تا ده دقیقه دیگه بیا بالا صبحونه . - باشه ، فقـ .. هنوز حرفم‌رو نزده بودم که قطع کرد تماس‌رو ، ای‌بابا گوشی‌رو روشن کردم و به ساعت نگاه کردم ۸:۲۷ رو نشون میداد ، خب خداروشکر امروز دیر هم میکنم از توی تخت بلند شدم ، اولین چیزی که زیر پام اومد ، یه کتابه که یادم نمیاد کی وسط اتاق انداخته بودمش ، بی‌حوصله به اطراف اتاق نگاه کردم . عالیه ، همه چیز مرتبه جر کتابه که زیادم مهم نیست . مطمئنا اگر این اتاق الان شلوغ بود تا عصر که برمیگشتم عصبی و بدخلق میشدم ، مامان همیشه میگه ادم وسواسی‌هستم ولی‌خب فکر نمیکنم اونطور باشه . موهام رو با دست عقب دادم و رفتم سمت دستشویی ، یه مشت آب زدم به صورتم و زیر لب گفتم : حداقل زنده‌ای ، همینم نعمته . چند دقیقه بعد اماده شدم ، در واحدمو قفل کردم و از پله‌ها رفتم بالا ، کلید انداختم و رفتم داخل مامان داشت میز رو کم کم جمع میکرد ، مثل اینکه اینجا هم دیر رسیدم . همین که منو دید ، بدون اینکه سلام کنه گفت : مامان : باز دیر بیدار شدی ، نمیدونم چرا تو خواب نداری اصلا میدونی چقدر روی سلامتیت تاثیر داره ؟ نشستم روی صندلی . - سلام به روی ماهت بشقاب پنیر رو گذاشت جلوم و جواب سلامم رو هم در همون حال داد بابا هم مثل هرروز صبح داشت توی گوشیش کانال‌های خبری رو چک میکرد ، منو نگاه کرد و گفت : بابا : امروز بازم سرکاری صبح ؟ - اره دیگه ساعتای دانشگاه رو گذاشتم عصر صبحا باید برم کافه بابا : پس چرا هنوز اینجایی؟ یه تیکه نون برداشتم و اشاره کردم به مامان وقتی مامانو دید که صبحانه خوردن من رو زیر نظر داره دیگه چیزی نگفت . همه ساکت بودیم که یهو صدای چرخش کلید اومد و بعد امیر و همسرش سارا اومدن داخل قبل از اینکه چیزی بگه پیش دستی کردم و گفتم : - به‌به اقا امیر ، فکر کردم زن گرفتی دیگه حق نداری بیای خونه‌ی پدری . امیر : یه چند وقت نبودم زبون در اوردی و بعد سلام کردن با مامان و بابا امیر اومد نشست کنارم و یه استکان چایی برداشت . امیر : بابا میگفت موتورتو فروختی . - آره ! امیر : دلت براش تنگ شده ؟ لبخند کجی زدم . - بگم نه دروغ گفتم و بعد بلند شدم واسه خودم چایی بریزم بابا مثل اینکه حواسش به مکالمه ما بود ، گفت : حداقلش اینه که الان خونه داری . سرمو تکون دادم حرفش درست بود ، وقتی پول کم آورده بودم ، اولین چیزی که فروختم همون موتور بود . هنوزم هر وقت صدای یه موتور می‌شنوم ، ناخودآگاه یاد مال خودم میوفتم . امیر زد رو شونم و گفت : یه روز بهترشو می‌خری . - فعلا بذار قسط‌هام تموم شه بعدا یه فکری هم برای اون میکنم . ساعت‌رو نگاه کردم حدودا پنج دقیقه مونده بود به نُه و انگاری واقعا قراره دیرم بشه ، سریع خداحافظی کردم و رفتم بیرون از پله ها که رفتم پایین به واحد خودم که رسیدم چک کردم ببینم در رو قفل کردم یا نه و بعد رفتم بیرون از آپارتمان . کافه تا خونه‌ام حدود بیست دقیقه پیاده راه بود پس کلی راه دارم تا برسم .
  8. نام رمان: نه و چهل و هفت نویسنده: کوثر | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی، اجتماعی، جنایی، عاشقانه خلاصه: کارن ، جوون بیست و یک‌ساله‌ای که یه شب به‌طور اتفاقی کسی می‌شه که قربانی یه قتل مرموز رو برای اخرین بار زنده می‌بینه . چند وقت بعد ، پلیس اثراتی از حضور اون رو توی صحنه جرم پیدا می‌کنه و با توجه به شواهد ، انگشت اتهام رو به سمت کارن می‌گیرند . زندگی عادی‌ کارن توی مدت کوتاهی از هم می‌پاشه ؛ کارن تبرئه می‌شه ، اما ماجرا براش تموم نشده ، کنجکاوی و حس بی‌عدالتی که فکر میکنه در حقش شده ، اون رو وارد مسیری خطرناک می‌کنه
×
×
  • اضافه کردن...