رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

دختر بی نام

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    1
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط دختر بی نام

  1. داستان واقعی از عشق دو کودک/ در کوچه‌های خاکی، با یک رابطه‌ی ساده اما عمیق بزرگ می‌شوند؛ او محافظش بود و او تکیه‌گاه احساسی‌اش. 🌿

    داستانی که بر اساس واقعیت شکل گرفته و دیالوگ‌هایش کاملاً واقعی است.

    هفت سال بعد، وقتی دوباره همدیگر را می‌بینند، همه‌چیز تغییر کرده؛ یکی هنوز در خاطره‌ها زندگی می‌کند و دیگری در واقعیت.

    و برخورد دوباره‌شان، آرام‌آرام تبدیل می‌شود به شکستن یک تصویر قدیمی و روبه‌رو شدن با حقیقت… 💔

  2. انعکاس در آینه زمان: از کوچه‌های خاکی تا حقیقت هفت سال پیش، دنیای آن‌ها در کوچه‌ای خلاصه می‌شد که هر سنگفرشش خاطره‌ای داشت. 🧸 پسر، با همان دمپایی‌های فیروزه‌ای‌اش 👟، با بی‌‌پروایی در چاله‌های آبِ گل‌آلودِ کنارِ درختان می‌پرید. دختر همیشه با نگرانیِ کودکانه تذکر می‌داد: «نپر توش! کثیفه، پر از کرمه، مریض می‌شی.» 😷 و پسر فقط می‌خندید، انگار آن گل‌ولای، زمینِ بازیِ پادشاهیِ او بود. 👑 پسر، قهرمانِ دنیای دختر بود. 🦸‍♂️ وقتی دختر تنها، منتظرِ پدرش روی پله‌ها می‌نشست، پسر مثلِ یک نگهبانِ کوچک از راه می‌رسید: «اومدم ببینم بابات اومد دنبالت یا نه.» 👨‍👧 اگر دختر به هر دلیلی اشک می‌ریخت 😥، پسر دستپاچه خود را می‌رساند: «چرا گریه می‌کنی؟ کی اذیتت کرده؟» 😠 و اگر کسی سرِ دختر داد می‌زد 🗣️، پسر با چهره‌ای برافروخته، آماده‌ی دفاع بود: «اون چی ازت می‌خواست؟ چیشده؟» 😡 یک بار، پسر با چوب‌بستنی‌ها یک منجنیقِ ظریف ساخته بود. 🍡 داداشِ کوچولوی دختر با حسرت نگاهش کرد و پسر، بی‌هیچ منتی، منجنیقِ محبوبش را به دستِ پسرک داد. 🎁 او در دنیای کودکی‌اش، دختر را ملکه بازی‌هایش کرده بود 👸؛ هیچ‌کس بدونِ تاییدِ دختر حقِ ورود به بازی را نداشت . حتی وقتی دوستانِ پسر پافشاری می‌کردند، او فقط به نگاهِ دختر خیره می‌شد؛ اگر دختر تایید نمی‌کرد، هیچ‌کس وارد نمی‌شد. 👀 یک بار، روی پله‌ها، غرقِ در خنده‌های بی‌دلیلِ کودکانه بودند 😂، که پسر ناگهان دست پیش برد و لپِ دختر را کشید. 😗 دختر از این حرکتِ غیرمنتظره جا خورد و با تعجب نگاهش کرد 😳 ؛ پسر هم نگاهش کرد و هر دو زیرِ خنده زدند. 😆 آن‌قدر این لحظه برای پسر خاص بود که بعدها با غروری کودکانه 😇، این ماجرا را برای دوستانش تعریف می‌کرد. وقتی هم دختر نگرانِ برادرش بود 😟، پسر با لحنی که از سنِ کمش بزرگ‌تر بود 🗣️، می‌گفت: «نگران نباش، من هستم، من مواظبشم.» 💪 در آخرین دیدار، دختر گفت: «خونه‌مون عوض شده، دیگه نمی‌تونم بیام.» 🏡 و پسر با قاطعیتی کودکانه گفت: «اگه نیای، من میام دنبالت! همه زنگ‌ها رو می‌زنم تا خونه‌تون رو پیدا کنم.» ☎️ و ما خندیدیم، بی‌خبر از اینکه آن خنده، پایان است. ⏳ ۷ سال بعد… وقتی همدیگرو دیدن، پسر با یک نگاه دختر را شناخت 👀. اما هیچ‌چیز مثل قبل نبود. او تغییر کرده بود، و من هم. گفت‌وگویمان ساده شروع شد، اما پر از فاصله‌های نادیدنی بود. از خاطرات پرسیدیم، از گذشته، از آدم‌هایی که دیگر نبودند. دختر با تردید سلام کرد. 👋 پسر هم سلام کرد و مکالمه را ادامه داد:«یه داداش داشتی، اسمش چی بود؟» 🤔 بعد از کمی گپ و گفتِ کوتاه، دختر پرسید: «تو رل داری؟» 💑 پسر سکوت کرد. 🤫 دختر دوباره پرسید و پسر جواب داد: «آره. یکی رو از بچگی می‌شناسم، فامیلمونه. اول ازش بدم می‌اومد، ولی تازگی‌ها فهمیدم ازش خوشم اومده، رل زدیم.» 💘 دختر گفت: «خب پس...» 😔 پسر ادامه داد: «البته به روش نمیارم که حسم عمیقه، چون پر رو میشه.» 😏 دختر خندید و گفت: «حتماً خیلی دوستش داری.» 🥰 پسر که انگار توقعِ این جمله را نداشت، گفت: «عجب...» 😮 و بعد، عکسِ دوست‌دخترش را فرستاد 📸 و گفت: «بفرستم ببینی تایید می‌کنی؟ شب بخیر رفیق.😻» فردای آن روز، دختر گفت: «می‌خوام برم.» 🚶‍♀️ پسر گفت: «چیه؟ بازم مثل بچگی زود قهر می‌کنی؟ نیومده می‌گی خداحافظ؟» 😠 دختر با دلخوری گفت: «تو رل داری، منم می‌خوام برم. من دوستت داشتم.» 😥💔 پسر با لحنی که سعی در آرام کردنش داشت، گفت: «منم دوست داشتم ولی حسم پرید. 💨 یادته اون پسره که گفت بود من بهش گفتم تو دوست دختر منی 🤨، اون پسر تو بچگی راست میگفت من اونزمان اون حرفارو زده بودم.» 🤯 و دختر گفت: «راستی عکس رلتو نفرستادی. 🖼️» پسر گفت: «نه، نمی‌خواد. بیا فقط مثلِ آبجی و داداش باشیم.» دختر انگار چیزی در درونش شکست: «پس با قلبم بازی کردی.» 💔🔨 پسر پرسید: «تو نکردی؟» 🤔 دختر گفت: «باید تاوان بدی.» ⚖️ پسر پرسید: «من یا تو؟» 🤷‍♂️ دختر با خشم گفت: «اصلاً تو پسر خوبی نیستی، داری به همه دروغ می‌گی.» 😡 پسر گفت: «اسم خودتو رو من نذار.» 🙅‍♂️ دختر با صدایی لرزان گفت: «من دوستت داشتم.» 😭 پسر همان جملاتِ تلخِ قبل را تکرار کرد: «همه اینا بعد ۷ سال یادت اومده؟ رفتی همه دوراتو زدی برگشتی؟» 🚶‍♀️💨 دختر پرسید: «چرا حست پرید؟» 🤔 پسر گفت: «چون خیلی اذیت می‌شدم از نبودنت. بعد فکر کردم تو بزرگتری، حسم پرید.» و دوباره تکرار کرد: «تو از من بزرگتری.»🤷‍♂️ دختر که حالا مطمئن شده بود پسر دارد بازی می‌دهد 🤥، تاریخ تولدش را پرسید: «۹ دی ۸۴.» 🗓️ دختر گفت: «من ازت ۲ سال و ۱ ماه و ۱۵ روز بزرگترم.» 🤓 میان حرف‌ها، فهمیدم زندگی‌اش ادامه پیدا کرده؛ رابطه‌ای دارد، دنیای خودش را ساخته، و من فقط بخشی از گذشته‌اش هستم. 🌙دختر گفت: «دوستت دارم.» 🥰 پسر گفت: «منم داشتم، ولی حسم پرید.» 💨 پسر حتی جملاتِ عادیِ هفت سال پیش را هم به یاد داشت. 🧠 وقتی دختر پیشنهادِ «جرئت حقیقت» داد 🎲 و پسر نپذیرفت، دختر گفت: «پس چی بازی می‌کنی؟» 🤔 پسر گفت: «دیگه بزرگ شدم.» 😎 دختر گفت: «من هنوز بازی می‌کنم!» 👧 و پسر با کنایه یادآوری کرد: «هفت سال پیش خودت گفتی دیگه بزرگ شدیم، نریم پارک بازی کنیم. حالا می‌گی هنوز بازی می‌کنی؟» 😒 دختر پرسید: «تو دلت می‌خواد من برم؟ فقط بگو آره یا نه.» 🥺 پسر گفت: «نه.» 😐 دختر از دردهایِ تنهایی‌اش گفت 😔؛ چیزهایی که به هیچ‌کس نگفته بود درست مثل کودکی که دختر راز هایش را تنها به پسر میگفت و پسر به همه ی حرفای دختر گوش میداد . . پسر گوش داد، اما فقط در نقشِ یک پاسخ‌دهنده بود. وقتی دختر پرسید:«عکسم رو که فرستاده بودم دوباره می‌فرستی؟ گالریم پاک شده 😥»، پسر که همان روز بخاطر استفاده از گوشی مادرش عکس را پاک کرده بود، گفت: «نه بخدا ، ندارم. همون روز ک فرستادی پاک کردم. 😔» دختر که دید پسر دیگر نه آن محافظِ بچگی است 😔 و نه آن پسرِ پذیرا، خواست ضربه‌ی نهایی را بزند تا ببیند آیا هنوز هم برایش ارزشِ قلبی دارد یا نه؛ پس گفت: «دیگه باورت ندارم.» 💔 و اورا اینبار برای همیشه ترک کردم . و من… درونم چیزی را هم‌زمان هم پیدا کردم و هم از دست دادم. هم آرام شدم، هم شکست خوردم، هم آزاد شدم. آن لحظه فهمیدم که سال‌ها، یک تصویر را در ذهنم بزرگ کرده بودم. تصویری از یک پسر، و یک حس. «در ذهن کودکانه‌ام، او تبدیل شده بود به نماد دیده شدن…» اما حقیقت، ساده‌تر و انسانی‌تر از چیزی بود که در ذهنم ساخته بودم. --- پایان یک فانتزی، شروع یک واقعیت 🌱 آن شب، برای اولین بار، به گذشته نگاه کردم و در دل گفتم: «دیگه لازم نیست نگهت دارم…» نه از روی نفرت. نه از روی اجبار. بلکه از روی فهمیدن. 🥲💛
  3. عشق بچگی تو را به یاد دارم . داستان عشق بچگی از دو کودک ک زمان انهارا از هم دور کرد

    نام اثر :  انعکاس اینه های حقیقت 

    نویسند :دختر بی نام 

×
×
  • اضافه کردن...