رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

نفیس

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    8
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط نفیس

  1. گیج، چشم‌هامو باز کردم. دقیقاً همون‌جا بودم؛ بدون هیچ تغییری. همون کلبه‌ی چوبی… همون نور کم‌رنگ شمع‌ها… و همون سکوت سنگین. احساس ضعف می‌کردم. اما توی این کلبه هیچ‌چیز برای خوردن پیدا نمی‌شد. با سرگیجه و به زور سرپا ایستادم. چشم‌هامو توی کلبه چرخوندم، شاید چیزی پیدا کنم که این ضعف و گیجی رو کمتر کنه، اما هیچی نبود… هیچی. بالاخره سمت در رفتم و از کلبه خارج شدم. نگاهم از روی دریاچه‌ی کوچیک گذشت و بعد روی گل‌های رنگارنگ اطرافش چرخید. اما بین تمام اون رنگ‌ها، یه گل باعث شد نگاهم ثابت بمونه. یه گلِ کاملاً سیاه. کمی دورتر از بقیه رشد کرده بود. با اینکه رنگش مشکی بود، اما زیباییش عجیب خیره‌کننده بود؛ انگار تاریکی، به‌جای ترسناک بودن، زیبا شده بود. فقط یه شاخه ازش وجود داشت. نگاهمو از روش گرفتم و دوباره به بقیه‌ی گل‌ها دقت کردم. هر گل فقط یک شاخه داشت. یکی آبی. یکی صورتی. یکی زرد. و دوباره چشمم روی گل سیاه برگشت. تا الان چیزهای جادویی و غیرعادی زیادی دیده بودم؛ اون‌قدر که دیگه این چیزها باعث تعجبم نمیشد. داشتم از زیبایی گل‌ها لذت می‌بردم که سرمای لطیفی اطرافمو پر کرد. سرماش عجیب بود. از یه طرف حس خنک و دلنشینی داشت، طوری که انگار پوستتو قلقلک می‌داد… و از طرف دیگه، یه سنگینی خفه‌کننده همراهش بود. قبل از اینکه برگردم، سایه‌ی بزرگی روی سرم افتاد. حدس زدن اینکه کی پشت سرمه سخت نبود. آروم برگشتم سمتش. برای دیدن صورتش مجبور شدم سرمو بالا بگیرم، اما حتی اونم کافی نبود و ناخودآگاه دو قدم عقب رفتم. مثل همیشه بی‌تفاوت نگام می‌کرد. ساکت… سرد… و غیرقابل‌فهم. بی‌خیال تمام سؤال‌ها و کنجکاوی‌هام، چیزی که از همه مهم‌تر بود رو به زبون آوردم: — گشنمه. جوابم فقط یه نگاه خالی و بی‌تفاوت بود. با کلافگی اخم کردم. — چیو نگاه می‌کنی؟ میگم گشنمه! بدون اینکه چیزی بگه، از کنارم رد شد و سمت کلبه راه افتاد. برای اینکه جلوشو بگیرم، خواستم دستشو بگیرم، اما با یادآوری سرمای وحشتناکی که دفعه‌ی قبل حس کرده بودم، از لمسش منصرف شدم و سریع روبه‌روش ایستادم. با عصبانیت گفتم: — وایسا ببینم! مگه من با تو نیستم؟ اصلاً اسم تو چیه؟ برای اولین بار، بدون مکث جواب داد: — عزرائیل. همه‌چی برای یه لحظه از حرکت ایستاد. تنها کلمه‌ای که توی ذهنم تکرار می‌شد، همون اسم بود: عزرائیل.
  2. جواب سوالم فقط یه نگاهِ خالی و بی‌تفاوت بود. احساس درماندگی می‌کردم؛ انگار وسط کویری گیر افتاده بودم که شن‌هاش آروم‌آروم منو توی خودش می‌کشیدن و من، هرچقدر بیشتر دست‌وپا می‌زدم تا نجات پیدا کنم، بیشتر فرو می‌رفتم. خیلی غیرمنتظره، از شدت این همه کلافگی بغض کردم. سعی داشتم صدام نلرزه و حالِ آشفته‌ی درونمو نشون نده، غافل از اینکه برای اون، من مثل یه کتابِ باز بودم؛ همه‌چی توی چشم‌هام معلوم بود و بیهوده تلاش می‌کردم خودمو پنهان کنم. با صدایی که سعی می‌کردم محکم نگهش دارم، گفتم: — بهم بگو… تو کی هستی؟ مرد از جاش بلند شد. حرکت ناگهانیش، همراه با یادآوری دوباره‌ی اندام غول‌پیکرش، باعث شد ناخودآگاه توی خودم جمع بشم. بدون اینکه جوابی بده، به سمت در رفت. با چشمای غم‌آلود و صورتی رنگ‌پریده از ترس و گیجی، نگاهش کردم. اون تنها موجودی بود که شاید می‌تونست به سؤال‌هام جواب بده… تنها کسی که می‌تونست منو از این سردرگمی نجات بده. و حالا داشت می‌رفت. با وجود نگاه سرد و ترسناکش… با وجود تمام غیرطبیعی بودنش… نمی‌تونستم بذارم همین‌جوری بره. یهویی از جا پریدم و سریع سمتش رفتم. حرکتم اون‌قدر ناگهانی بود که فرصت نکرد جلوِ منو بگیره. دستم رو روی ساعدش گذاشتم. اما همون لحظه سرمای وحشتناکی به تمام وجودم نفوذ کرد؛ انگار برای یک ثانیه، تک‌تک سلول‌های بدنم یخ زدن. نفس توی سینم گیر کرد. مرد فوراً دستمو از روی ساعدش کنار زد. و اون موقع بود که چشم‌هاشو دیدم… چشم‌هایی که حالا، کنار اون سیاهی عمیق، رگه‌هایی از قرمز هم توی خودشون داشتن. برای اولین بار، ترس واقعی رو توی وجودم حس کردم. مرد با صدایی عمیق و خطرناک گفت: — عقب. تنها کلمه‌ای بود که شنیدم… و بعد، سیاهی‌ای که آروم دورم پیچید و منو توی خودش فرو برد.
  3. ترسیده، دستمو سمت جعبه دراز کردم و توی دستم گرفتم. جعبه اون‌قدر سرد بود که سرمایش تا مغز استخونم نفوذ کرد. ناخودآگاه با نفس بریده رهاش کردم و جعبه با صدای خشکی روی زمین افتاد. مضطرب به صورت مرد روبه‌روم نگاه کردم تا واکنششو ببینم، اما اون با همون خونسردی ترسناک، بی‌حرکت نگام می‌کرد. سکوتش بیشتر از هر فریادی عصبی‌کننده بود. — چ… چرا اون‌جوری نگام می‌کنی؟ همین‌جوری هم ترسناکی… با این هیکل گنده‌ات، نگاهت بیشتر می‌ترسونتم. چند ثانیه طول کشید تا بالاخره با صدای بم و آرومش گفت: — تو نباید اینجا باشی. خب… اینو قبلاً هم گفته بود. و خودمم می‌دونستم. این بار با تردید دوباره جعبه رو برداشتم. سرمای فلزش کمتر شده بود. آروم درشو باز کردم. داخلش فقط یه پارچه‌ی سفید قرار داشت. پارچه رو بین انگشت‌هام گرفتم و با تعجب بالا آوردم. — با این پارچه سفید چیکار کنم؟! برای اولین بار تونستم چند ثانیه مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کنم. با اینکه هنوز ازش می‌ترسیدم، آروم بودنش باعث شده بود کمتر حس کنم هر لحظه ممکنه کشته بشم. مرد بدون تغییر توی حالت صورتش گفت: — ببندش دور پات. اخم کردم. — همین؟ این که پامو خوب نمی‌کنه. کرم یا چیزی نداری؟ مرد فقط نگام کرد. همین. نه توضیحی داد، نه حتی پلک زد. با بی‌میلی پارچه رو دور مچ پام بستم. اول چیزی حس نکردم. اما چند ثانیه بعد، گرمای عجیبی دور مچ پام پیچید؛ گرمایی که سریع جاشو به درد داد. نفس توی سینم حبس شد. درد هر لحظه بیشتر می‌شد… اون‌قدر شدید که انگار استخون پامو خورد می‌کردن. جیغم بی‌اختیار توی خونه پیچید و اشک توی چشم‌هام جمع شد. دستم محکم دور مچ پام قفل شده بود و نفس‌نفس می‌زدم. اما درست همون‌طور ناگهانی که شروع شده بود، درد کم‌کم کمتر شد. کمتر… و کمتر… تا جایی که کاملاً از بین رفت. با ناباوری پامو تکون دادم. دیگه هیچ دردی حس نمی‌کردم. با وحشت به مچ پام نگاه کردم. پارچه‌ی سفید ناپدید شده بود. ضربان قلبم دیوونه‌وار بالا رفته بود. با لکنت سرمو بالا آوردم و به مرد روبه‌روم خیره شدم. — ت… تو… چی… چیکار کردی؟ چ… چه اتفاقی افتاد؟
  4. مرد بدون اینکه حتی پلک بزنه چند ثانیه همونجوری نگام کرد؛ انگار داشت تک تک کلمه‌هایی که گفته بودم رو وزن میکرد. سکوتش بدجوری سنگین بود… اونقدر سنگین که صدای نفسای خودم توی گوشم میپیچید. بعد خیلی آروم، با صدایی بم و گرفته گفت: — تموم شد؟ لحنش نه بلند بود نه خشن… اما همون دو کلمه کافی بود تا موهای تنم سیخ شه. آب دهنمو قورت دادم و سریع سر تکون دادم. چشماش هنوز توی صورتم قفل بود. اون سیاهیِ غیرطبیعی چشم‌هاش زیر نور شمع‌ها ترسناک‌تر شده بود؛ انگار ته اون تاریکی چیزی بود… چیزی که نباید میدیدم. مرد کمی به جلو خم شد. مبل زیر وزنش صدای خفیفی داد. — تو نباید اینجا باشی. قلبم فرو ریخت. — م… منم همینو میگم! اصلاً اینجا کجاست؟ چرا هیچی یادم نمیاد؟ برای اولین بار نگاهش از چشمام جدا شد. خیلی کوتاه به پام که گرفته بودمش نگاه کرد. دوباره نگاهش روی صورتم برگشت اونقدری نگاهش سنگین و ترسناک بود که اگر فقط چند دقیقه بیشتر نگاه میکردم بدون شک اشکم در میومد. نگاهش مجدد روی پام نشست بدون حرف از جاش بلند شد. از حرکت ناگهانیش جا خوردم و ناخودآگاه خودمو عقب کشیدم اما اون بی‌توجه به ترسم سمت یکی از دیوارهای چوبی رفت. دست بزرگش روی تنه‌ی درخت کشیده شد و چند ثانیه بعد بخشی از دیوار باز شد؛ انگار اصلاً از اول یه کمد مخفی بوده. چشمام گرد شد. از داخلش یه جعبه فلزی قدیمی بیرون آورد. به سمتم قدم برداشت دوباره ترسیده خودمو عقب کشیدم که جعبه رو کنار پام پرت کرد و دوباره بدون حرفی سرجای قبلیش نشست.
  5. وقتی بیدار شدم، دور و برم تاریکِ تاریک بود. هیچی دیده نمی‌شد. سعی کردم دستمو به کلید برق برسونم، اما هرچی بیشتر می‌گشتم، کمتر پیداش می‌کردم. ناامید از پیدا نکردن کلید، دوباره روی مبل نشستم. خدایا… باید چیکار کنم؟ چجوری برگردم خونه؟ البته… اگه اصلاً خونه‌ای داشته باشم که بدونم کجاست. کسی رو دارم؟ اصلاً کسی هست که نگرانم بشه؟ همین‌طور که توی فکر بودم، یهو صدای باز شدن در باعث شد سراسیمه از جام بلند شم، اما پام به لبه‌ی فرش گیر کرد و محکم روی زمین افتادم. نوری که از بیرون وارد می‌شد، همراه چراغی که دستِ کسی بود که تازه وارد شده بود، باعث شد اول از همه یه جفت کفش مشکی بزرگ رو ببینم. خیلی بزرگ… شاید سایز چهل‌وهشت یا حتی بیشتر. نگاهمو آروم بالاتر آوردم. شلوار پارچه‌ای مشکی… بعد تیشرت کاملاً مشکی… چقدر قدش بلند بود؟ شاید حدود دو متر و سی سانت. هرچقدر گردنمو بالاتر می‌آوردم، باز هم صورتی دیده نمی‌شد، تا بالاخره نگاهم روی چهره‌ی مردونه‌اش ثابت موند. با وجود خونسردی عجیبی که توی صورتش بود، باز هم خشن و عصبانی به نظر می‌رسید. فکش زاویه‌ی تیزی داشت؛ درست شبیه بازیگرای هالیوود. لب‌هاش معمولی بودن و بینی کمی عقابیش، جذابیت صورتشو بیشتر کرده بود. روی گونه‌ی سمت چپش زخمی کشیده شده بود که تا زیر چشمش ادامه داشت. و در آخر… چشم‌هاش. چشم‌های کاملاً سیاه. اون‌قدر سیاه که ناخودآگاه باعث ترس می‌شدن. بدون اینکه دست خودم باشه، با صدای بلندی گفتم: — اوه… چقدر جذاب و ترسناکی! مرد بدون اینکه واکنشی نشون بده، از کنارم رد شد و سمت دیوار رفت. حالا تازه چراغ‌های شمعیِ نصب‌شده روی دیوارها رو می‌دیدم. یکی‌یکی هر چهار شمع رو روشن کرد و نور نارنجی‌رنگشون توی خونه پخش شد. تا وقتی مشغول روشن کردن شمع‌ها بود، منم سعی کردم از جام بلند شم و خودمو از حالت داغون و کتلت‌شده نجات بدم. اما همین که روی پام فشار آوردم، درد شدیدی توی مچ پام پیچید و باعث شد دوباره سر جام بشینم. همون‌طور که مچ پامو گرفته بودم، حرکات مرد غول‌پیکری که صاحب این خونه بود رو زیر نظر داشتم. بعد از اینکه آخرین شمع رو روشن کرد، روبه‌روی من روی مبل نشست. و خیره شد بهم. از اون مدل نگاه‌هایی که انگار مستقیم وارد ذهنت میشن. ترسیده و دستپاچه، سریع شروع کردم به حرف زدن: — باور کنین من نمی‌دونم چجوری اومدم اینجا! وگرنه قصد نداشتم بدون اجازه وارد خونتون بشم. اصلاً شما می‌دونین اینجا کدوم شهره؟ یا حتی کدوم کشوره؟ همین‌طور پشت سر هم حرف می‌زدم و هم‌زمان سعی می‌کردم هم توضیح بدم، هم جواب سؤال‌هامو بگیرم. اما یهو چشمم به نگاه خیره و بی‌پرواش افتاد… و حرف زدن یادم رفت. ذهنم قفل کرد. انگار باتلاقِ چشم‌های سیاهش داشت آروم‌آروم منو توی خودش خفه می‌کرد.
  6. توی یه تصمیم ناگهانی، شاخه‌ها رو کنار می‌زنم و از چیزی که می‌بینم شگفت‌زده میشم. ناخودآگاه جیغ کوتاهی می‌کشم. امکان نداره… تا حالا چیزی به این قشنگی و عجیبی ندیده بودم. تنه‌ی درخت اون‌قدر بزرگه که شبیه یه خونه‌ی خیلی بزرگ دیده میشه. کنار درخت، یه دریاچه‌ی کوچیک اما پرآب قرار داره. تا چشمم بهش میفته تازه می‌فهمم چقدر تشنه‌ام. به سمت آب میرم، اما دوباره با دیدن گل‌های رنگارنگی که دور تا دور دریاچه رشد کردن، سرجام میخکوب میشم. حجم شگفتیم اون‌قدر زیاده که یادم میره اصلاً برای آب اومده بودم. دوباره اطرافم رو نگاه می‌کنم تا چیزی از چشمم جا نمونده باشه و همون موقع متوجه میشم تنه‌ی درخت فقط شبیه خونه نیست… واقعاً یه خونه‌ست. یه پنجره و یه درِ بزرگ روی تنه‌ی درخت جا گرفته. توی یه تصمیم ناگهانی، در رو باز می‌کنم و وارد خونه میشم. واقعاً خونه‌ست. یه خونه‌ی بزرگ… انگار یه غول توش زندگی می‌کنه. همه‌چی یه درجه بزرگ‌تر از حالت عادیه. مبل‌های کرم و قهوه‌ای با سلیقه‌ی خاصی چیده شدن. کنار پنجره یه گلدون بزرگ بامبو قرار داره. اما فقط همین. هیچ اتاق دیگه‌ای دیده نمیشه. نه آشپزخونه‌ای هست، نه حتی حموم یا دستشویی. با سردرگمی روی یکی از مبل‌ها می‌شینم. نیاز دارم ذهنمو مرتب کنم. اولین سوالی که دوباره ذهنمو درگیر می‌کنه اینه: اینجا کجاست؟ و چرا همه‌چی این‌قدر غیرواقعی به نظر میاد؟ انگار وسط یه داستان تخیلی گیر افتادم.
  7. کجام؟ اینجا کجاست؟ اطرافم را نگاه می‌کنم؛ چیزی جز صحرا نمی‌بینم. وسط بیابون چیکار می‌کنم؟ چطور سر از اینجا درآوردم؟ چه اتفاقی افتاده؟ هیچی یادم نمیاد… ذهنم خالیِ خالیه. حتی اسم خودمم یادم نیست. به لباس‌هام نگاه می‌کنم؛ یه شلوار جین و یه تیشرت سفید تنمه. هیچ کیف یا وسیله‌ی دیگه‌ای همراهم نیست. یهو چشمم به درختی میفته؛ یه بید مجنونِ بزرگ. اون‌قدر بزرگ که شاید بشه گفت اندازه‌ی یه ساختمون دو طبقه‌ست. دیدن اون درخت وسط بیابون باعث تعجبم میشه. به سمتش حرکت می‌کنم. هرچی نزدیک‌تر میشم، زیبایی و عظمتش بیشتر به چشم میاد. اون‌قدر قشنگه که چند لحظه ماتش میشم. نزدیک‌تر میرم. شاخه‌ها و برگ‌های درخت اون‌قدر اطرافش پخش شدن که تنه‌اش دیده نمیشه. دوباره به اطراف نگاه می‌کنم؛ هنوزم جز شن و ماسه چیزی نیست. با خودم فکر می‌کنم نکنه خواب می‌بینم، اما درد نیشگونی که از دستم گرفتم سریع این فکر رو از بین می‌بره. شاید این درخت سرابه… شاید توهم زدم… اما وقتی برگ‌هاشو لمس می‌کنم، اون فکر هم محو میشه. همه‌چی واقعی و عجیب و غریبه.
  8. نام رمان: آن سوی زندگی نویسنده: نفیس | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، تخیلی خلاصه: دختری که پا به دنیایی می‌ذاره که هیچ کسی نتونسته با چیزی آشنا میشه که نابود کننده است اما نه برای دختر داستان ما...
×
×
  • اضافه کردن...