رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mahak

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    36
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط mahak

  1. #PART_10 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ با صدای ماهان از خواب بیدار شدم. ماهان: خانوم خانوم بیدارشید رسیدیم . من: وای باش. چشمام و باز کردم و از ماشین اومدم بیرون . آراد و امیر هم از ماشین پیاده شده بودن و انگار منتظر من بودن . از کنارشون رد شدم و یه چشم غره بهشون رفتم و آیفون رو زدم . در و باز کردن و از پله ها بالا رفتم سرم خیلی درد میکرد و حوصله هیچکس و نداشتم و از اون موقع ها شده بودم که پاچه همه رو می‌گرفتم . کفاشمو درآوردم و رفتم داخل.آرین و امیر و.....آقای رادمنش و بابام توی پذیرایی بودن. به کدومشون بابا میگفتم ؟کدومشون بابام بودن؟ مهسا گیج نشو خب معلومه که دروغ گفتن و بابات بزرگت کرده اون مرد بابات نی. معلومه که نیست . اهمیت ندادم بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاقم و در و قفل کردم. بابا : مهسا تا الان کجا بودی؟ آرین : در و باز کن بیا حرف بزنیم . امیر: بابا، مهسا فک می‌کنه دروغ گفتی و باباش نیستی. آقای رادمنش:‌ مهسا دخترم بیا بیرون حرف بزنیم . سکوت کردم و جواب هیچکدوم رو ندادم . رفتم نشستم روی تخت . همه شون پشت در بودن و داشتن حرف میزدن . آراد: مهسا بیا درو باز کن . من : می‌خوام بخوابم . می‌تونستم قیافه بابا رو الان تصور کنم که عصبی شده چون مهمون داریم و به جور بی احترامی محسوب میشه . ولی من برام مهم نیست چون اومدن و چند تا چرت و پرت گفتن فک کردن من کودنم که باور کنم. بابا: مهسا بیا بیرون تا درو نشکوندم ما هنوز مهمون داریم و مهمونامون نرفتن . آقای رادمنش: حسن داد نزن. یعنی چی چرا جلو همه اینحوری باهام حرف میزنع. اصلا خودش هم اومد باهاشون همکاری کرد . عصبی شدم و رفتم در و باز کردم. من: خوابیدن جرمه؟ دلم میخواد بخوابم به مهمونات هم بگو برن و دفعه بعدی که میرن خونه کسی چند تا دروغ سرهم نکنن و نگن. تو خودتم چجوری میای باهاشون همدستی می‌کنی و بهم دروغ میگی. آقای رادمنش با ناراحتی نگام کرد و گفت: ما بهت دروغ نگفتیم . من: باش حالا که دروغ نگفتین باید مدرک داشته باشین دیگه باید ثابت کنید . فردا میریم آزمایش خون می‌دیم. آقای رادمنش: باش . برو بخواب فردا صبح میریم آزمایشگاه. یه لحظه موندم . یعنی اینقدر مطمئنه که میگه بریم آزمایش بدیم؟ شاید میخواد ضایع نشه واگرنع امکان ندارع که حرفاش درست باشن. با حرص درو به هم کوبیدم. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  2. #PART_9 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ مهســــــا صدای ماشین اومد و دقیقا کنار صندلی که روش نشستم پارک کرد . صدای یه مردی اومد: ببخشید یه دختری ندید این دور و اطراف تقریبا ۱۴سالش باشه؟ سرم و گرفتم بالا و به مرده نگاه کردم . اشک جلوی چشمام رو گرفته بود و تار می‌دیدم . مرده: عه مهسا خانوم شما هستید؟ میدونین آقا چقد دنبال شما میگردن؟ بفرمایید تو ماشین . این کیه دیگع؟ با دست اشکامو پاک کردم بهتر میتونستم ببینمش ولی باز هوا تاریک بود و قشنگ دیده نمیشد یه مرد تقریبا ۲۰سالع که کت و شلوار پوشیده بود و تیپش مثل بادیگاردا بود چهارشونع بود و قدش بلند بود که فک کنم من تا سینه ش می‌رسیدم . من: شما؟ مرد: ماهان هستم .از کارکنان آقای رادمنش بزرگ من: رادمنش بزرگ کیه؟ ماهان: همون آقای که اومده بودن خونه تون. فهمیدم . نمی‌خواستم برم پیش اونا . از کجا معلوم دروغ نگفته باشن . شاید بخوان من و بدزدن و بابا میخواست باهاشون هماهنگ کنه که از دستم راحت بشه . از جا بلند شدم و راهم کشیدم که برم . ماهان: مهسا خانوم وایسین یه لحظه صب کنین نرین . گوش ندادم به راهم ادامه دادم نمیدونم می‌خوام کجا برم فقط می‌خوام برم . دستمو از پشت گرفت و نگهم داشت . ماهان: ببخشید ولی من وظیفه م هستش که شمارو ببرم پیش آقای رادمنش . من : ولم کن . دستم و محکم گرفته بود و ول نمی‌کرد . لعنتی .هی حلقه دستش رو سفت تر می‌کرد تا دستم رو درنیارم. ماهان: مهسا خانوم اینقدر دستتون رو فشار ندین تا ولتون کنم دست خودتون بیشتر درد میگیره لجبازی نکنین بیاین سوار ماشین بشین . من : نمیام با شما هیج جا نمیام. حرفم که تموم شد یه ماشین اومد و پارک کرد و امیر و آراد از تو ماشین پیاده شدن . امیر: کجایی تو چند ساعته دنبالتیم بیا سوار ماشین شو بریم. من: من با شما هیچ جا نمیام . رو کردم به سمت ماهان و با عصبانیت و داد گفتم : میشه ولم کنین دستم و کبود کردین. ماهان دستم و ول کرد و عذر خواهی کرد . اومدم برم که آراد اومد جلوم و گفت:اینقدر لجبازی نکن بیا بریم مجبورمون نکن بزور ببریمت . من: تو کی باشی که به من بگی چیکار بکن چیکار نکن؟ دلم نمی‌خواد نمیام. آراد: من برادر بزرگترت هستم و بهت میگم سوار ماشین شو مهسا . من:از کجا معلوم که راست میگین؟ از کجا بفهمم دروغ نمیگین؟ شاید خواهرت نباشم و بابات دروغ گفته باشه . تا مطمئن نشم با شما هیچ جا نمیام. امیر: بیا بریم بعدا درمورد اینجور چیزا صحبت میکنیم . کشیده کشیده گفتم : ننن ممم ییی ااا مممم. آراد پوفی کشید . امیر اومد جلو و بلندم کرد . با عصانیت گفتم: بزارم زمین چیکار می‌کنی . امیر: یه لحظه ساکت باش مثل بچه آدم بیا بریم خونه صحبت میکنیم . من: درست صحبت کن . ولم کن . چیزی نگفت و به مهراد گفت در عقب ماشین رو باز کنه ماهان در و که باز کرد . امیر من و گذاشت تو ماشین و درو قفل کرد و به ماهان گفت که ببرم خونه و خودش و آراد سوار ماشین شدن و حرکت کردن. ماهان سوار ماشین شد و یه نگاه بهم انداخت و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد . به اتفاق چند دقیقه پیش فکر نکردم و فکرم رو درگیرش نکردم چون بالاخره باید یه جوری برمی‌گشتم . به بیرون نگاه کردم و به فکر فرو رفتم . اگه واقعا مامان بابای من یکی دیگه باشن . یعنی مامان واقعیم مرده؟ تا حالا ندیدمش؟ تا حالا بقلش نکردم؟ یعنی چه شکلی بوده؟ داشتم به اینجور چیزا فک میکردم که کم کم از خستگی خوابم گرفت . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  3. #PART_8 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ آریـــــــــن هنوز تو شوک بودم . بابا بهمون گفته بود مرده . ولی الان یه ساعت جلومون بود همون خواهری که اونقدر براش ذوق داشتم و فک میکردم مرد و سال ها براش حالم بد بود . به خودم اومدم و به ساعت نگاه کردم ساعت نه و نیم بود . همه مون منتظر مهسا بودیم ‌. آراد و امیر رفته بودن تو شهر و دنبالش می‌گشتن . دو ساعتی میشد دنبالشن و خبری ازش نشده . از دست بابا خیلی عصبی بودم و ازش ناراحت بودم . ولی حالش خوب نبود خیلی نگران مهسا بود . میترسه بلایی سرش بیاد . اعصابم خورد شده بود معلوم نیست این دختره چند ساعته کجاست . گوشی و برداشتم و با ماهان تماس گرفتم زودی جواب داد: الو سلام آقا . من: ماهان دو تا ماشین خبر کن بیان اینجا زود بگو بیان نیم ساعت دیگه اینجا باشن. ماهان:چشم آقا . من: خودت هم برو تو شهر تو پارکا یه دوری بزن ببین مهسا رو میبینی یا نه. ماهان: چشم آقا ولی من نمیشناسمش که . من: بیا بالا عکسش رو نشونت میدم . گوشی و قطع کردم و رفتم آیفون رو زدم ماهان اومد بالا . رو کردم به آقا حسن و گفتم: عکس مهسا رو بهم بده می‌خوام دنبالش بگردن باید بشناسنش. آقا حسن از تو گوشیش یه عکسی نشونم داد . یه دختره با چشمای درشت موهای بلند . پوست سبزه و خیلی خوشگل. این مهسایی که اینجا دیدم خیلی رنگ و رو پریده بود . به اینجور چیزا زیاد فکر نکردم و عکس رو به ماهان نشون دادم و گفتم : شلوار کارگو و تیشرت لانگ مشکی پوشیده بود زود برو تو پارکا بگرد ، چند تا از بچه ها رو هم خبر کن بیان و زودی دنبالش بگردن تا قبل ساعت دوازده باید پیداش کنین . ماهان :چشم آقا . و رفت. نشستم رو مبل و سرم رو گرفتم دستام و داشتم فکر میکردم . نمیخوام بلایی سرش بیاد . بعد از چندسال پیداش شده . دلم میخواد بگیرمش بغلم . چندسال بخاطر این دختر گریه میکردم و فک میکردم مرده ولی الان فهمیدم که زنده س . وای خدایا شکرت . رو کردم به بابا و پرسیدم: چرا همچین کاری کردی؟ چرا به ما دروغ گفتی؟ چرا مهسا رو دادی به آقا حسن؟ بابا نگاهی بهم انداخت و گفت: پسرم اون موقع حال خوشی نداشتم . عقلم درست حسابی کار نمی‌کرد یه اشتباهی کردم که راه برگشتی نداشتم . به شما هم نتونستم راستش رو بگم چون بزرگتر میشدین میرفتین سراغ مهسا و پیداش میکردین .موقعی که پشیمون شدم و دلم میخواست مهسا رو خودم بزرگ کنم دیگه فایده نداشت و نمی‌تونستم خانواده حسن رو بهم بریزم.بخاطر همین سعی کردم از دور مراقب مهسا باشم و ازش محافظت کنم. من: پس چرا الان اومدی سراغش؟ بابا: حسن و زنش طلاق گرفتن و پسر حسن و زنش رفتن روستا زندگی کنن و مهسا موند پیش حسن . منم دیدم موقعیت خوبه و گفتم برم بیارمش و پیش خودمون زندگی کنه . من: دوتا اتفاق تلخ توی چندروز واسش اتفاق افتاده . سنش کمه چطور می‌تونه اینهمه چیز رو تحمل کنه؟ نباید بهش میگفتی. آقا حسن: مهسا رو میشناسم دختر قوی هست بعد چند روز بهتر میشه . خوب میشه . بابا: بالاخره باید میفهمید . نمی‌خواستم بخاطر کسی که مادرش نیست ناراحت باشه و دلش واسه کسایی که مادر و برادر واقعیش نیست تنگ بشه . من: بالاخره باهاشون زندگی کرده و دلش براشون تنگ میشه . بابا: آرین بسه . بالاخره باید میفهمید که فهمید دیگه نمیشه کاری کرد . سکوت کردم و چیزی نگفتم . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  4. #PART_7 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ همه مون به دهن بابا زل زدیم ببینیم چی میگه همه کنجکاو بودیم غیراز مرد میانساله که اونم با یه نگرانی خاصی داشت نگاه میکرد . بابا: موقعی که من اومده بودم اصفهان و کار میکردم با آقا آرش آشنا شده بودم بعد یه مدتی رفیق شده بودیم و خیلی باهم خوب بودیم . بعد یه مدت هردو تا مون قرار. بود دختر دار بشیم و خیلی خوشحال بودیم می‌گفتیم دخترامون باهم همبازی میشن و موقعی که دخترم بدنیا اومد خونه مون رو میارم اصفهان تا رفت و آمد داشته باشیم هم پسرامون باهم همبازی بشن هم دخترامون . نزدیکای ماه های آخر بارداری زنامون بود که .... مکثی کرد . همه پسرا با یه نگاه غم آلود به بابام خیره شده بودن تا ادامه حرفش رو بزنه که مرد میانسال که همون آقای آرش باشه شروع کرد: دختر من خیلی عجله داشت و هشت ماهش بود که رفتیم بیمارستان . مامانتون چون یه مشکلی داشت سر زایمان نتونست دووم بیاره و به رحمت خدا رفت . ولی ..... ولی دخترم زنده موند . من از دخترم متنفر شده بودم چون زنم و ازم گرفت من دیگه دخترم رو اون موقع نمی‌خواستم اون موقع گیج بودم حالم بد بود نمیدونستم دارم چیکار میکنم . چند روز دخترم رو توی بیمارستان نگه داشتن چون زود بدنیا اومده بود . بعد چند روز خبر بهم رسید که زن حسن هم زایمان کرد ولی از اونجایی که چندبار زنش سقط داشته این یکی بچه ش هم بعد اینکه بدنیا اومد مرد. حسن گفته بود هنوز به زنش نگفته و اگه زنش بفهمه حال روحیش بد میشه . منم مغزم کار نمی‌کرد و داغ دار بودم و عزیزم رو از دست دادم حالم بد بود و نمیدونستم دارم چیکار میکنم دخترم رو به زور دادم به حسن و گفتم به زنت بگو این دخترتون هست و نگو که دخترتون مرده تا حال زنت هم بد نشه . حسن هم قبول کرد . موقعی که به پسرام گفتم مامانشون از دنیا رفته خیلی حالشون بد شده بود نمی‌خواستم بگم که خواهرتون رو هم دادم رفت که حالشون بدتر بشه چون خیلی دوست داشتن خواهر داشته باشن و صدرصد بزرگتر میشدن میرفتن سراغ خواهرشون . بخاطر همین بهشون گفتم خواهرتون همراه مادرتون مرد . همه ی پسرا تعجب کرده بودن و تو شوک بودن. من نمی‌فهمیدم چیشدع . یعنی ....یعنی من ....من ،نه نمیخوام بهش فک کنم نه امکان ندارع . میگه که دخترش رو داده به حسن؟ حسن بابای من؟ نه شاید یه حسن دیگه رو بگه . یعنی من مرده بودم؟ یعنی من جای یه دختر مرده بودم؟ احساس خفگی بهم دست میداد حالم داشت بد میشد . صداهای اطرافم رو مبهم می‌شنیدم . خشکم زده بود . دستام مشت شده بود و به هم فشار میدادم کل بدم منقبض شده بود و داشتم سرخ میشدم نمی‌تونستم نفس بکشم حس خیلی بدی بود اون لحظه . همه شون دورم جمع شده بودن و انکار داشتن صدام میکردن. یهو یکیشون با عصبانیت گفت: بهش شوک وارد شده تکونش بده وایسادین نگاهش میکنین . یهو یکی محکم زد زیر گوشم . انگار راه تنفسم باز شده بود نفس نفس میزدم و اشکام سرازیر شدن . همه چی داشت از جلوی چشمام رد میشد اینهمه اذیت شدن اینهمه تخت فشار گذاشتنای خانواده . اینهمه تحمل کردنای همه چی. نمی‌فهمیدم دارم چیکار میکنم . دوییدم و از خونه زدم بیرون . بابا اومد که جلوم و بگیره . بهش گفتم: برو کنار حالم بده جایی نمی‌رم همینجام می‌خوام تنها باشم . و رفتم بیرون . دروغ گفتم فقط میخواستم برم .از اینجا برم . هرجایی برم ولی اینجا نمونم .از خونه زدم بیرون هوا تقریبا تاریک بود . منم حواسم به هیچجا نبود و داشتم میرفتم فقط میرفتم و گریه میکردم . خسته شدم از بس گریه کرده بودم و پاهام درد میکرد به دور و اطرافم نگاه کردم رسیدم بودم پارک پرنیان(دریاچه مصنوعی) اینجا تا خونه مون خیلی فاصله داره و با ماشین حداقل ده دقیقه فاصله داره . یعنی چند ساعته دارم میام؟ به ساعت نگاه کردم ساعت نه و نیم شب بود . این موقع شب اینجا تنها . میترسیدم بلایی سرم بیاد . گوشی و درآوردم و دیدم ۳۰ تا تماس بی پاسخ داشتم . ۱۰تا از بابا بود . بابا؟ اون دیگه بابای من نیست . ۲۰تا تماس بی پاسخ از چند تا شماره ی ناشناس. گوشی و گذاشتم رو حالت خاموش و نشستم رو صندلی و سرم و گذاشتم رو زانوهام و گریه میکردم . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  5. #PART_6 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ رفتم و استکان ها رو چیدم و چای ریختم تو استکان ها لیوان آخری بود و داشتم به این فک میکردم که اینا کین و چین که یهو چای ریخت رو دستم نزدیک بود جیغ بزنم و آبروم بره ولی جلو خودم و گرفتم . اشک توی چشمام جمع شده بود و گریم گرفت یه چند دقیقه نشستم تو آشپزخونه و گریه کردم بعد پاشدم و اشکام و پاک کردم و چای هارو بردم . چای هارو که پخش کردم رفتم نشستم سرجام . وقتی گریه میکنم نوک دماغم قرمز میشه و از چشام معلومه گریه کردم . داشتن باهم حرف میزدن و فهمیدم که همون پسر خوشگله که چشماش آبی بود اسمش آراد هست . اونی هم که سی سال بهش میخورد آرین و سومین مردی که وارد شده بود امیر و دبیرستانیه آریا . همشون هم داشتن مرد میانسال رو بابا صدا میکردن که فک کنم همشون داداش هم بودن . مرد میانساله نگاهی بهم کرد و دست کشید به ریشش و مرتبشون کرد گفت: گریه کردی دخترم؟ چرا یجوری باهام حرف زد نمیدونم شاید من زیادی حساس شدم. من: نه گریه نکردم. همشون به من نگاه میکردن و آریا برگشت سمت باباش و آروم صحبت کرد که من صداش رو شنیدم: بابا نمی‌خوای معرفی کنی ؟ اینجا چیکار میکنیم؟ مرد میانسال: صب کن میفهمی مرد میانسال نگاهی به بابا کرد و گفت: میخوای خودت شروع کنی و تا به قسمتیش رو تعریف کنی بقیه ش رو من تعریف کنم؟ بابا نگاهی بهش کرد یه نگرانی و اظطرابی تو چشاش میبینم . یعنی چی و میخواد تعریف کنه؟ ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  6. #PART_5 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم بخوابم و گوشی برای ساعت سه و نیم تنظیم کردم که بیدار شم. یه جای سرسبز و پراز سبزه و درخت خیلی جای قشنگی بود . داشتم از فضا لذت می‌بردم که دو تا زن اومدن به سمتم یکیش مامانم بود و یکی دیگه رو نمی‌شناختم ولی آشنا بود برام . دوتاشون با خوشحالی اومدن سمتم و بهم گفتن دخترم . بعد به هم نگاه کردن و گفتن اون دختر تو نیست و دختر منه . دعواشون شده بود و بحث میکردن رفتم بینشون که جداشون کنم که یهو زیر پام خالی شد و از خواب پریدم . این چه خوابی بود دیدم هنوز داشتم نفس نفس میزدم و عرق کرده بودم . رفتم دست و صورتم و شستم و به ساعت نگاه کردم ساعت سه بود . یکم رفتم تو گوشی و ساعت سه و نیم پاشدم لباسام رو عوض کردم . یه شلوار کارگو مشکی و هودی مشکیه خیلی بلند و گشاد پوشیدم و رفتم بیرون که برم مغازه . یکم میوه خریدم و اومدم خونه . هودیم رو عوض کردم و یه تیشرت لانگ مشکی پوشیدم که تصویر یه تِدی بر قهوه ای روش بود . سرتا پا مشکی پوشیدم و انگار کسی فوت کرده باشه . رفتم تو آشپزخونه و میوه هارو شستم و چیدم تو ظرف . صدای آیفون اومد رفتم و درو باز کردم. بابا اومد تو و ..... اینا کین ؟ چرا نمیشناسمشون؟ چرا چندتا مرده غریبه رو آورده خونه؟ شاید رفیقای بابام باشن. ولی آخه پنج تا مرد . یکیشون که از همه شون بزرگتر بود و بهش میخورد پنجاه سالش باشه . با ریش و سیبیل و موهای جو گندمی قد بلند و چهارشونه با کت و شلوار از سرو ریختش هم پولداری میبارید. اومد و بهم سلام کرد و منم سلام کردم . پشت سرش یه مرد سی ساله که قدش تقریبا اندازه همون مرد اولی بود ولی هیکلی تر بود چشم ابرو مشکی بود و با ابهت و کت و شلوار پوشیده بود. اونم سلام کرد ولی یجوری نگام میکرد . حس کردم اونم تعجب کرده . بعد اون یه پسر دیگه اومد که سنش کمتر بود و ۲۰ و خورده ای سن داشت ولی خیلی خوشگل و جذاب بود برعکس اون دوتا مرد این کت و شلوار نپوشیده بود و ریش و سیبیل نداشت و تیپ رسمی نزده بود روی مد بود و یه تیشرت مشکی با یه شلوار لی راسته آبی و این موهاش تقریبا قهوه ای بود و رنگ پوستش روشن تر بود اینم قد بلند بود و بدنساز ولی هیکلش از اون مرد دومی بزرگتر نبود. اینم سلام داد و جوابش رو دادم . اینم مثل مرد دومی تعجب کرده بود . رفتاراشون و نگاه کردناشون عجیب بود . اووووووماییییگاددددددددد. ایننننن دیگععععع کییییی بودددد . خیلیییی خوشگل و جذاب بود یه پسر مو بور و پوست سفید و چشمای آبی، خیلی بیبی فیس بود و جذاب و کیوت بود . قدش نسبت به بقیه کوتاه تر بود و بهش میخورد۱۸۵باشه تقریبا اندامش هم رو فرم بود و معلومه همشون بدنسازن ولی این هنوز هیکلش گنده نشده بود و رو فرم بود ولی خیلی خوشگل بود . اینم باهام سلام کرد و با نگاه عجیبی رفت نشست . و آخرین پسر بهش میخورد یه پسره دبیرستانی باشع . خیلی جذاب بود اینم . قیافه این دوتا اخریا شبیه هم بود . اینم ریش نداشت و تقریبا موهاش قهوه ای بود و بیبی فیس بود . قدش هم ۱۸۰بود انگار چون با پسر قبلی هم اندازه بودن اندامش از پسر قبلی بهتر بود . استایلش با بقیه فرق داشت و این رو مد تر بود و یه تیشرت مشکی پوشیده بود و یه شلوار مشکی نیم بگ. از استایلش خیلی خوشم اومده بود . شیطون بودن از سرو صورتش میبارید و ازش معلوم بود که هوله . اینم سلام داد و رفت پیش بقیه شون نشست . من هنوز تو شوک بودم و اینارو نمی‌شناختم .بابام آروم بهم گفت برو بشین . رفتم روی مبل رو به روی دو تا مرد اولی نشستم . مرد میانساله یجوری نگام میکرد . نگاهش عجیب بود یه حالتی بود احساس میکردم توی چشماش یه پشیمونیه یا یه حسرت. بقیه هم چند دقیقه با تعجب به من نگاه میکردن و بعد به اون مرد میانسال . کسی چیزی نمی‌گفت و همه ساکت بودن . خواستم پاشم برم چای بیارم . بابا: بشین خودم میارم . آروم گفتم: زشته خجالت میکشم تو بشین خودم میارم من نمیخوام با اینا تنها بمونم . بعد پاشدم و رفتم . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  7. #PART_4 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ تو گوشی بودم و به حنا پیام میدادم. حنا دختر خاله م هست و تنها کسیه که تو این موقعیت میتونم باهاش دردو دل کنم . حنا ۱۷سالشه . با اینکه ازم بزرگتره ولی خیلی باهاش راحتم. کل قضیه امروز و براش تعریف کردم و گفتم که فردا هم مهمون داریم و نمیدونم کیه . گفت شاید عمه م اینا یا عموم اینا می‌خوان بیان . راست گفت شاید عمه م بخواد بیاد خونه . از حنا خداحافظی کردم و شب بخیر گفتم و گوشی و گذاشتم کنار . تا صب خوابم نبرد و به فردا فک کردم ، به آینده فک کردم ، به این فک کردم که قرارع چیکار کنم . بدون مامانم چجوری زندگی کنم . داشتم به اینجور چیزا فک میکردم که خوابم برد . ـــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ـــــــ از خواب بیدار شده بودم و به ساعت نگاه کردم . ساعت ده بود . وایییییی قرارع مهمون بیاد و من هیچ کاری نکردم . با این فکر از جام پریدم و رفتم سرویس بهداشتی . دیشب ساعت چهار بود خوابیدم و هنوز خوابم میاد .ولی نباید بخوابم چون هزار تا کار دارم . اول از همه آشپزخونه رو یکم مرتب کردم چون اگه عمه م بیاد به آشپز خونه دقت می‌کنه و بعد میگه چقد نامرتب و فلان . البته مامانم قبل اینکه بره خونه رو مرتب کرد ولی خب باز یکم مرتب تر میکنم که جایی کثیف نباشه . ایرپاد گذاشتم تو گوشم و آهنگ غمیگن گوش میدادم. موهام و گوجه ای بستم تا تو دست و پام نباشن و گرمم نشه . آشپزخونه تموم شد و رفتم سراغ پذیرایی و اتاق ها . موقعی که تموم شد به نگاهی به خونه انداختم خیلی خوب شده بود و برق میزد . خیلی گرمم شده بود و خسته شده بودم رفتم حموم. از حموم اومدم و لباسام رو عوض کردم . موهام رو هم سشوار کشیدم و تو آینه به خودم نگاه کردم . یه دختر تقریبا سبزه،موهای مشکی بلند که تا زیر کمرم بود . چشمای تقریبا درشت و قهوه ای سوخته با مژه های بلند . دماغ متوسط و لبای درشت . قدم کوتاه بود و هیکلم توپر . از خودم خوشم نمیومد و همه میگن اعتماد به نفس پایینی دارم . ساعت یک بود خودم گشنمه م نبود . زنگ زدم به بابا ببینم واسه ناهار میاد یه چیزی آماده کنم براش یا نه . گوشی و برداشتم و تماس گرفتم . سه تا بوق خورد و برداشت. بابا: الو سلام. من:الو بابا خوبی برای ناهار میای؟ بابا:نه . مهسا عصر مهمونا میان لباسهای درست حسابی بپوش و مرتب باش ،خونه رو تمیز کردی؟ من: باش . اره خونه رو تمیز کردم . بابا نمی‌خوای بگی کی میخواد بیاد خونه؟ بابا مکث کرد . بابا:کار دارم باید برم خودت چند ساعت دیگه میفهمی.خدافظ من: خداحافظ. چرا نمیگه اگه عمه اینا میخواستن بیان می‌گفت . فکرم درگیر شد و داشتم دیونه میشدم . چرا اینقدر اصرار داشت مرتب باشم و خونه مرتب باشه؟ تا حالا کسی می‌خواست بیاد خونه دراینحد حساس نبود. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  8. #PART_3 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ زنگ آخر خورد همه بچه ها خوشحال شدن و کیفاشون رو جمع کردن . ولی من خوشحال نبودم چون باید میرفتم خونه و مامانم و داداشم رو خونه نمیدیدم . دیگه نمیبینیمشون‌ . بابام هم نمیزارع دیگه برم ببینیمشون. رسیدم خونه کفاشمو درآوردم و کلید رو چرخوندم . درو باز کردم و وارد شدم . دیگه بوی غذا نمیومد.دیگه کسی درو برام باز نکرد دیگه بلند داد نزدم سلام و کسی جوابم رو نداد . دیگه به کسی نگفتم دارم از گشنگی میمیرم . با چشای اشکی رفتم تو اتاق .لباسام رو عوض کردم و رفتم حموم . بابا خونه نبود. نزدیکای ساعت سه بعدظهر بود که اومد خونه. دراز کشیده بودم رو تخت و داشتم به گذشته فک میکردم به اینکه مامان اینا خونه بودن و باهم زندگی میکردیم . بابا صدام زد جواب ندادم .اومد تو اتاق . بابا: چرا صدات میزنم جواب نمیدی؟ من سکوت کردم و فقط نگاش کردم . بابا: مهسا ببین خودت انتخاب کردی که پیش من بمونی .الآنم رفتن . بشینی گریه کنی برنمی‌گردن پاشو بیا پذیرایی می‌خوام باهات حرف بزنم . و رفت تو اتاقش . حوصله نداشتم بشینم نصیحت هاشو بشنوم الان لابد میخواد بگه که درساتو بخون و نمیخوام این اوضاع به درست صدمه بزنه و.... بابایی:فردا نمیری مدرسه. من:چرا؟ بابایی: باید خونه رو مرتب کنی مهمون داریم. من: مهمون؟تو این موقعیت ؟ کی میخواد بیاد؟ بابایی: فردا بیان خودت میفهمی ،ففط درست رفتار کن . من:باش. حس میکنم حال بابا زیادی خوب نبود . فک کنم اتفاقی افتاده واگرنع بخاطر رفتن مامان اینا ناراحت نبوده خوشحال هم شده بود و می‌گفت از دستش راحت شدم . پس مطمئنا اتفاقی افتاده. رفتم تو اتاق و با سردرد خوابیدم . با خواب عجیب غریبی که دیدم بیدار شدم. رفتم تو گوشی تا شب. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  9. #PART_2 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ بابا: اومدی خونه حرف میزنیم الان پشت تلفن نمیشه. من: بابا بیا سراغم من نمیتونم تحمل کنم تا زنگ آخر . بابا: بشین سر کلاست درست عقب میوفته . من: بابا من نمیتونم من نمیمونم مدرسه ، میشه بگی چیشده؟ دارم روانی میشم ، حداقل بگو رفتن یا نه. تو دفتر بودم و همه معلما داشتن نگاهم میکردن . همه ی احساسات باهم قاطی شده بود .عصبانیت ، استرس،خجالت،ترس ،بغض . داشتم روانی میشدم واقعا . بابا مکث کرده بود و من داشتم به اینجور چیزا فک میکردم که با صدای بابا به یه عالم دیگه رفتم و بغضم شکست و اشکام سرازیر شدن . گفت رفتن ....... یعنی ..یعنی بدون اینکه از من خدافظی کنن رفتن ‌. چجوری تونستن؟ مگه نگفتن حداقل میزارن من از مدرسه بیام و بعد برن . من ازشون خداحافظی نکرده بودم . یه خداحافظی کردم و تلفن رو قطع کردم . با یه حال پریشون و بد از دفتر زدم بیرون . خانم طاهری: مهسا چیزی شده خوبی؟ من یه لبخند چرت و پرتی زدم که ازش معلومه فیکه و گفتم: اره خوبم . رفتم تو حیاط روی صندلی نشستم . سرم و گرفتم بین دستام و گریه میکردم . دلم براشون تنگ میشه . کاش موقعی که تو دادگاه بودن حداقل نمیگفتم پیش بابام میمونم و میرفتم پیش مامانم و داداشم . ولی اون موقع..... اون موقع دلم برای بابام تنگ میشد و مامانم اذیتم میکرد. وای نمیدونم دارم چیکار میکنم نمیدونم دیگه باید چیکار کنم . زنگ خورد و رفتم سرکلاس . کل تایم کلاس سرم رو میز بود و گریه میکردم ‌. همه ی بچه ها میدونستن چیشدع و این بیشتر حالم و بد می‌کرد. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  10. #PART_1 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ زنگ تفریح بود داشتم تو حیاط دور میزدم و پوست لبم رو می‌کندم .استرس داشتم یعنی الان چی میشه . مامانم داره به چی فکر می‌کنه و چیکار می‌کنه . یعنی میرن؟ یعنی دیگه مامانم موهام و شونه نمیکنع؟یعنی قراره دیگه با داداشم سر کنترل تلویزیون دعوا نکنم؟ بغض کرده بودم دلم میخواست گریه کنم ولی اونجا تو اون جمع دوستام نمیشد . دیگه نتونستم تحمل کنم پا شدم رفتم دفتر به خانم طاهری(معاون مدرسه) گفتم: میتونم با پدرم تماس بگیرم ؟ خانم طاهری: اره عزیزم بفرما . شماره بابام رو گرفتم تا چهار تا بوق خورد فک میکردم دستش بنده و جواب نمی‌ده ولی جواب داد : الو سلام. من: سلام بابا خوبی ؟ بابا: سلام مهسا خوبی ؟چیزی شده؟ من: بابا ..... بابا:بله مهسا زود بگو کار دارم. من: مامان اینا کجان. بابا چیزی نگفت سکوت کرد . من: بابا چیشده؟ نکنه نکنه رفتن؟ ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  11. به نام خدا نام رمان: ماهی قرمز نویسنده: ماهک | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام، ماجراجویی، عاشقانه ، فانتزی، انتقامی خلاصه: مهسا دختری ۱۴ ساله که زندگی ساده خود را با خانواده اش می‌گذراند، اتفاقی می‌افتد و خانواده اش از هم می‌پاشد . آدم هایی به زندگی او پا می‌گذراند که نزدیک ترین افراد زندگی اش هستند ولی مهسا هیچ آشنایی با آنها ندارد با وارد شدن آدم های جدید اتفاقاتی در زندگی او رخ می‌دهد...
×
×
  • اضافه کردن...