رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mahak

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    36
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط mahak

  1. #PART_34 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ دید زدن و تموم کردم و به رو به رو نگاه کردم یه خونه بزرگی که نماش از سنگ بود . کنار در ورودی هم یه حالت مارپیچی داشت که رفتیم تو . وای اینجا رو باش انگار اومدی نمایشگاه ماشین . خب منطقیه چهار تا پسر تو همچین خانواده ای هر کدوم ماشین داشته باشن. چند تا ماشین مدل بالا که حتی اسماشون هم نمیدونستم کنار هم پارک شده بود با دو تا موتور که یکیش کاوازاکی سبز مشکی بود و اون یکی هم هوندا CBR 300 این مشکی و قرمز بود . واقعا برام سوال شد که شغل این مرد چیه که اینهمه پولداره . نکنه خلافکاری چیزی باشه . مهسا خل شدیا چرت و پرت نگو . از تو آینه نگاش کردم و گفتم: شغل آقای رادمنش چی هست؟ البته اگه یه موقع خسته نمیشید صحبت کنین . از تو آینه نگام کرد و گفت: بزرگ یا کوچیک ؟ ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  2. #PART_33 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ گوشی و دراوردم و با گوشی سرگرم شدم تا اینکه ماشین سرعتش کمتر شد . به بیرون نگاه کردم . واو جای قشنگی بود . از بیرون خونه هاش اینقدر خوشگله داخلش چه شکلیه . ماهان یه بوق زد که یه پیرمرد در مشکی و طلایی که طرح های قشنگی داشت رو باز کرد . ماهان شیشه رو کشید پایین و با پیرمرد سلام کردن . خداروشکر شیشه دودی بود و من و ندید . حال نداشتم سلام کنم . واقعا جای قشنگی بود . سمت راست یه استخر بزرگ بود و دورش درخت و گل یکم پایین ترش یه تاب خانوادگی بزرگ فلزی که سفید و خوشگلی بود . سمت چپ هم سرسبز بود و یه آلاچیق فوق‌العاده خوشگلی که ستون های آلاچیق از گل های صورتی و بنفش پوشیده شده بود. گل های خوشگلی که داخل گلدون بودن دور آلاچیق چیده شده بودن . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  3. #PART_32 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ من: آهان ، میشه درمورد این خانواده یکم حرف بزنی؟ کاش یه چیزی بگه حداقل چند تا چیز دستگیرم بشه ،بفهمم چجورین . ماهان دوباره از آینه نگاهی بهم انداخت و گفت : خانواده خوبین . دِ آخه مرتیکه نگفتم بگو خوبه یا بد گفتم توضیح بده ایش . مردک مغرور دو کلمه هم نمیتونه حرف بزنه . یه موقع خسته نشی فکت اذیت نشه . من: اوکی . از آینه چشم غره ای بهش رفتم که دید . خوبه حداقل سلیقه آهنگش خوبه. آهنگ پل از گوگوش بود . کل راه دیگه حرف نزدیم و داشتیم آهنگ گوش می‌دادیم . بیشتر آهنگ هاش هم از گوگوش و هایده و مهستی و داریوش بود . نه بابا خوشم اومد . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  4. #PART_31 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ داشتم از شیشه به بیرون نگاه میکردم که تازه یادم افتاد نمیدونم داریم کجا میریم و خونه شون کجاست . سرم و چرخوندم که ازش بپرسم دیدم از آینه جلو زل زده نگام می‌کنه . مرتیکه ماه ندیده . اخم کردم که نگاهشو گرفت . یه اهم اهمی کردم و گفتم : داریم میریم کجا؟ دوباره از آینه جلو یه نگاه بهم انداخت و به جلو نگاه کرد و گفت : اصفهان وای خداروشکر . من: کدوم قسمتش میریم؟ ماهان: جنوب اصفهان ، مرداویج . واوووو نه بابا اینا واقعا پولدارن. شنیدم ثروتمندان و پولدارای اصفهان اونجا زندگی میکنن . من خود اصفهان زندگی نمی‌کردم و یکی از شهر های استان اصفهان بودم . ولی خوبه حداقل زیاد دور نمیشم . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  5. #PART_30 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ منم یه نگاه به خونه و خاطره هایی که توش داشتم نگاه کردم . حتی بابا هم نموند که باهاش خدافظی کنم . خیلی از دستش دلخور بودم . آهی کشیدم و در خونه رو بستم و کفشام رو پوشیدم . رفتم پایین و به ماشین نگاه میکردم. نمیدونستم جلو بشینم یا عقب ، بالاخره آشنا نبود و زشت بود همینجوری برم جلو بشینم دفعه های قبل فرق میکرد و اون موقع ها حواسم نبود . تو فکر بودم که برم جلو بشینم یا عقب که ماهان رفت و در عقب رو باز کرد و اشاره کرد . ماهان: بفرمایید . واو ، نه بابا خوشم اومد . -دیونه شدیاا خوشت نیاد داره کارشو انجام میده . به فکرم اهمیت ندادم. من: ممنون . و رفتم نشستم . درو بست و خودش هم نشست و حرکت کرد . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  6. #PART_29 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ پاشدم یه شلوار مشکی فول بگ که کناره هاش خاکستری میشد با یه تیشرت لانگ ساده که پشتش تصویر پروانه بنفش بود رو پوشیدم و موهام هم شونه کردم و دم اسبی بستم . یکم رژ زدم و زد آفتاب اینسری دیگه ریمل نزدم مژه هام خودش خوبه نمیخواد . داشتم به خودم تو آینه نگاه میکردم که آیفون به صدا در اومد . ماهان بود . درو براش باز کردم که اومد بالا . مثل همیشه کت و شلوار مشکی و یه پیراهن مردونه خاکستری تنش بود فک کنم لباس کارش بود ولی خیلی بهش میومد و عضله هاش کاملا مشخص میشد. بهش سلام کردم که جوابم رو داد . چمدونی که کنارم بود رو برداشت و گفت: چیز دیگه ای ندارین ببرم ؟ من: نه همینه فقط . سری تکون داد و رفت . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  7. #PART_28 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ حنا: عنتو با قاشق میخورن عشقم، اصلا غصشو نخور. کی باید بری؟ ساعت و نگاه کردم ۵ بود . من: اوه الانا دیگه میاد . من برم آماده شم هر اتفاقی افتاد باهات در ارتباطم پیامت میدم جیگر حنا: برو‌عشقم، توریاتو حتما ببر رسیدی نو.دتو بده. مراقب خودت باااش. من: من آخرش نفهمیدم دختری یا پسر میترسم یه روز بیای بالا سرم بکشی پایین یکی دراد بگه سلام من این همه مدت اینجا قایم بودم . حنا: بوبول ۱۹۷ سانتیم میبوستت، سیک.تیر دیگه. من: ک.رم دهنت دی.ث. اومد دوباره حرف بزنه که قطع کردم میزاشتم تا صبح فحشم می‌داد وای من عاشق این دخترم تو اوج افسردگی هم باشم وقتی باهاشم حالم خوب خوب میشه. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  8. #PART_27 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ حنا: ولیخب فکر کنم اگه کلا جا به جا شی بهتره، هرچیزی که به زندگی قبلیت وصلت کنه ممکنه اذیتت کنه الان. اووووو از الان رزروه پس، اخلاق که مهم نیست از قدیم گفتن سوراخ باشه دیوار باشه، مهسا جون من سفت بچسبشون من یکیشو میخوام. من:چی بگم والا ، نخوام هم مجبورم بسوزم و بسازم . حالا ببینم اگه لیاقتت رو داشتن جورشون میکنم واست . حنا: درست میشه عشق من، سخته ولی خب درست میشه. ام، ک.ون لق پسرا، خودتو چجوری ببینم از این به بعد پس؟ من: نمیدونم بهشون نمیخوره خانواده سخت گیری باشن بادیگارد هم که دارم باهاش پا میشم میام پیشت دیگه ، یا فوقش ازشون پول میکشم فرار میکنیم میریم از ایران . حنا: بریم کانادا، اونجا گی بازی می‌کنیم. من: دیونه همین دلقک بازی هاته دیروز نزدیک بود به گ.ام بدی ، این پسره هنوز نیومده داره فوضولی می‌کنه ایش‌. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  9. #PART_27 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ حنا: ولیخب فکر کنم اگه کلا جا به جا شی بهتره، هرچیزی که به زندگی قبلیت وصلت کنه ممکنه اذیتت کنه الان. اووووو از الان رزروه پس، اخلاق که مهم نیست از قدیم گفتن سوراخ باشه دیوار باشه، مهسا جون من سفت بچسبشون من یکیشو میخوام. من:چی بگم والا ، نخوام هم مجبورم بسوزم و بسازم . حالا ببینم اگه لیاقتت رو داشتن جورشون میکنم واست . حنا: درست میشه عشق من، سخته ولی خب درست میشه. ام، ک.ون لق پسرا، خودتو چجوری ببینم از این به بعد پس؟ من: نمیدونم بهشون نمیخوره خانواده سخت گیری باشن بادیگارد هم که دارم باهاش پا میشم میام پیشت دیگه ، یا فوقش ازشون پول میکشم فرار میکنیم میریم از ایران . حنا: بریم کانادا، اونجا گی بازی می‌کنیم. من: دیونه همین دلقک بازی هاته دیروز نزدیک بود به گ.ام بدی ، این پسره هنوز نیومده داره فوضولی می‌کنه ایش‌. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  10. #PART_26 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ حنا:ینی داری میگی تو هیچ‌نسبت خونی‌ای با من نداری و از اولشم دختر یکی دیگه بودی و اینجوری‌دبه در اوردن سر هممون؟ البته به من که ربطی نداره سر مامان بابات دبه در آوردن ولی چرا خیلیم به من ربط داره دختره ی گوز مشنگ نمی‌فهمم واقعا الان چه ریکشنی نشون بدم. بخدا که همین امشب تاکسی میگیرم میام تا اونجا یقه اون بابات فامیلیشم یادم نمیاد چیچی بود همون عمو رو میگیرم میگم پای تخ.میتو از زندگی تخ.می تر ماهک درار‌ وگرنه تخ.ماتو میپیچونم تا بمیری. ولی نه میگی پولدارن اصلااا این رفتار درست نیست نه، باهاشون پاشو برو نهایتش میام زن بابات میشم پولاشونو تیغ میزنیم دیگه... من: دو دقیقه ساکت شو زنیکه بابای چی کشک که چی دلقک نباش دیونه . دنبال پولای بابامی بیا زن خودم شو قانومی حنا: چطوری انقدر ریلکسی، الان خونه جدیدت کجاست چطوریه یهو میخوای بری تو یه خونه دیگه با یسری آدم دیگه پس عمو حسن چی مدرسه درس کلاس، داداشات خوشگلن؟ من: نمیدونم باورت میشه هنوز حتی نمیدونم اهل کجام؟ معلوم نیست کدوم شهر باید زندگی کنم اگه همین شهر باشم خیلی خوب میشه دیگه نمیخواد از این مدرسه برم واقعا نمیخوام از بچه ها دور بشم ، مجبورم برم وگرنه خودمم دلم برا بابا تنگ میشه ، بابا خودش هم یجورایی داره من و از خونه پرت میکنه صبح می‌ره تا شب من و خونه تنها می‌زاره دیشب هم گفت بری بهتره زشته بمونم اینهمه سال بزرگم کرده بسه ، اوووووو حنا اینقدر خوشگلن حیف داداشمن ، وای حنا اون پسره ماهان و ندیدی فک کنم بادیگاردمه چند ساعت دیگه هم میاد سراغم اخلاقش که گوهه ولی خوشتیپه . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  11. #PART_25 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ از صبح که بیدار شدم کل اتاقم و ریختم به هم و چیزایی که نیاز داشتم و چیدم تو چمدون ، قاب عکسا و چند تا چیزایی که یادگاری بهم دادن و چند تیکه لباس و...... ساعت ۲ بود که ناهار خوردم . بابا از موقعی که من فهمیدم بابای واقعیم نیست باهام سرد شده و از صبح که بیدار میشه می‌ره بیرون و تا شب نمیاد . حوصله م سررفته بود و موقع خوبی بود که به حنا زنگ بزنم و قضیه رو براش توضیح بدم . سه تا بوق خورد که بانو جواب داد . من: سلام عشقم چطوری حنا: سلام بانووو حالشماا من : فداتشم بدنیستم . یکم صحبت کردیم و قضیه رو براش تعریف کردم . حنا:یعنی الان میگی باور کنم اینم فیلمت نیست مسخرم کنی به ریشم بخندی نه؟ خندیدم و گفتم : عههه حنا ، خدایی راستشو گفتم . اینقدر زندگیم پیچیده شده که حتی توهم باور نمیکنی . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  12. #PART_24 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ تو چشماش نگاه کردم یه جوری نگام میکرد . بابا: مهسا باید بری پیش خانواده واقعی خودت زندگی کنی از نظر قانونی هم میتونن تورو ببرن پیش خودشون . چرا حس بدی گرفتم ، چرا حس میکنم یه مزاحمم براش که میخواد هرچه زودتر برم . آقای رادمنش: ما دیگه رفع زحمت کنیم . بعد رو به من کرد و گفت : فردا عصر ماهان میاد سراغت . سری تکون دادم و رفتن . رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم . خوابم نمیومد پس فک کردن گزینه ی خوبی بود . بالاخره باید منطقی باشم نمیشه از روی احساسات تصمیم بگیرم حتی اگه من و هم نمی‌داد به این خانواده بازم من نمی‌تونستم مامان واقعیم رو ببینم . ولی اگه من و نمیدادن شاید زندگی بهتری داشتم شاید اینقدر اذیت نمیشدم . یعنی من از فردا قراره جای دیگه ای زندگی کنم ؟ سوال های زیادی تو ذهنم بود که کسی نبود جوابشون و بده کم کم به خواب رفتم. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  13. #PART_23 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ من الان باید چی بگم . -چیزی نیازی نیست بگی باید قبول کنی . -من نمیخوام قبول کنم اینهمه سال کجا بود که یهو اومده میگه می‌خوام بقیه عمرت و پیش خانواده واقعیت زندگی کنی؟ فکرمو به زبون اوردم و گفتم : اینهمه سال کجا بودین که الان میخواین باهاتون زندگی کنم؟ بقیه عمرم رو هم مثل همین ۱۴ سال زندگی میکنم . آقای رادمنش: اون ۱۴ سالی که میگی هرروز مراقبت بودم و همیشه زیر نظرت داشتم از تک تک کارات خبر داشتم و مراقب بودم که بلایی سرت نیاد ، من پشیمون شده بودم ولی دیر شده بود ولی الان دیگه برادرات هم میدونن تو زنده ای و باید برگردی . حرصم گرفته بود شاید منطقی حرف بزنه ولی من دلم برای بابام تنگ میشه هرچقدر هم بابای واقعیم نباشه ولی بزرگم کرده و من بهش وابسته شده بودم . من: شدم عروسک و دست به دستم میکنین . هرچقدر هم این خانواده ، خانواده واقعیم نباشن ولی من دوسشون دارم و دلم براشون تنگ میشه . آقای رادمنش : خب هروقت خواستی میتونی بیای و ببینیشون ، ولی باید پیش ما زندگی کنی و سرپرستیت با من باشه ، درسته کار منم اشتباه بوده ولی ماهم دلمون برات تنگ شده . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  14. #PART_22 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ سرم و از گوشی در آوردم و بهش نگاه کردم به تو چه آخه مردک یه روز نیست هنوز داداشم شدی . منم مثل خودش برگشتم گفتم : خیلی. بعدشم سرم و کردم تو گوشی و واسه اینکه بیشتر اذیت کنم یه تک خنده دیگه رفتم . آریا اومد چیزی بگه که آقای رادمنش گفت : مهسا باید درمورد چند تا چیز باهات صحبت کنیم . گوشی و گذاشتم کنار و جدی شدم . این تغییر مود هم برای خودم عجیب بود چه برسه به آریا و ماهان . رو کردم بهش و گفتم : بفرمایید . یه اهمی کرد و شروع کرد : ما همه چیو برات تعریف کردیم و همه چیز رو میدونی، خانواده واقعیت ما هستیم و باید پیش ما زندگی کنی ، اتاقت رو تا فردا میگم آماده کنن برات وسایلی هم از اینجا نیازی نیست با خودت بیاری فقط چیزای مهم رو بیار . اتاقت رو اگه راضی نبودی بعدا میتونی تغییرش بدی . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  15. #PART_21 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم و رفتم رو مبل تک نفره ی کنار آریا نشستم. دیگه جایی خالی نبود وگرنه عمرا کنار این مینشستم. گوشی و درآوردم و با حنا چت میکردم . بهش گفتم که باید بعدا باهاش تماس بگیرم و اتفاقای این دو روز رو براش تعریف کنم. داشتیم مثل همیشه چت میکردیم که مسخره بازی مون شروع شده بود و داشتم خودم و کنترل میکردم که بلند قهقه نزنم . دیگه داشتم از خنده میپوکیدم که یه تک خنده کوچیکی ازم دهنم در رفت و چون آریا و ماهان بهم نزدیک بودن شنیدن . آریا برگشت سمتم و گفت : خوب سرگرمیاا خوشمیگذره؟ وایی اصلا از این زاویه به بدبختیم فکر نکردم . تاالان حسام و تحمل کردم الآنم نه یکی نه دو تا باید چهارررر تا داداش و تحمل کنم . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  16. #PART_20 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ یعنی چیی مگه چمه . رفتم تو و در و بستم . روبه رو آینه وایسادم که با دیدن خودم نزدیک بود از ترس جیغ بزنم . موهام رفته بودن سمت بالا و خیلی شلخته شده بودن و لباسم کج شده بود. پاچه شلوارم هم کشیده شده بود بالا و انگار شلوارک پوشیدم . آرایش زیادی نمیکنم یدونه رژ میزنم و ریمل و زد آفتاب که چون نشستمش قبل خواب و گریه هم کرده بودم ریملم پخش شده بود دور چشمم و رژم هم پخش شده بود تو صورتم . وای حق داشتن اونجوری نگام کنن این چه قیافه ای آبروم رفت. دستمال مرطوب کننده رو برداشتم و صورتم رو تمیز کردم و لباسام رو با یه تیشرت پسرونه مشکی و شلوار مشکی گشاد خونگی عوض کردم ، موهام و هم شونه کردم ،حوصله بافتنشون و نداشتم با یه کشمو بستم. خب حالا باید برم بیرون؟ هم خجالت میکشیدم و هم حوصله نداشتم . ولی باید میرفتم حداقل اگه تونستم چند تا سوال هم ازشون میپرسم . درو باز کردم و از اتاق رفتم بیرون . همه داشتن صحبت میکردن و انگار نه انگار اتفاقی افتاده . البته برای اونا هم اتفاقی نیفتاده که بخوان ناراحت باشن اونی که مثل اسباب بازی داشت جا به جا میشد من بودم . آرین و باباش و امیر رو مبل سه نفره نشسته بودن و بابا رو مبل تک نفره رو به روشون بود که امیر تو گوشی بود و آرین و باباش و بابا درحال حرف زدن . ماهان و آریا هم رو مبل دو نفره نشسته بودن و باهم حرف میزدن. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  17. #PART_19 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ بابا از آشپزخونه اومد بیرون . بابا؟ اون بابام نیست . -ولی چندسال بزرگت کرده منطقی باش . -چندسال هم من و از خانواده واقعیم دور کرده غیراز اینه؟ -بابای واقعیت نخواستت تقصیر اون نیست که ،بعدشم بابای واقعیت الان پشیمونه نمی‌بینی. -از همه شون متنفرم . -اونا همه چیو برات تعریف کردن ، عجله ای تصمیم نگیر . با صدای بابا از فکر دراومدم . بابا: قرص خواب خوردی؟ من: آره چطور؟ بابا: خوابت سنگین شد پشت دربودیم جواب ندادی نگران شدیم بلایی سر خودت اورده باشی . عجیبه نگران شدن ، اینهمه سال نگران همچین روزی نبودن که موقعی که بفهمم حالم چجوری میشه الان نگران شدن ؟ من: الان که میبینین خوبم ، اجازه هست برم بخوابم؟ آریا که داشت جلوی خنده شو می‌گرفت گفت: فقط تو آینه رو نگاه نکن خوابت میپره . بعد همه شون زدن زیر خنده . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  18. #PART_18 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ مـهســا با سرو صدای زیاد چشمام و باز کردم . خیلی خوابم میومد و خسته بودم . صدای چیه این . آقای رادمنش: مهسا مهسا درو باز کن. اینا اینجا چیکار میکنن. نمیزارن آدم دو دقیقه بخوابه چرا اینقدر محکم میکوبن به در . اینقدر خوابم میومد که حواسم به لباسام و قیافم نبود و همینجوری رفتم درو باز کردم . که ۷ تا کله آدم دیدم که همه با نگرانی نگام میکردن . کم کم قیافه شون داشت از حالت نگرانی درمیومد . ماهان هم عقب وایساده بود و یجوری زل زده بود بهم انگار آدم ندیده . آقای رادمنش:چیزی شده حالت خوبه؟ نگام بهش افتاد و تازه داشت حواسم جمع می‌شد که چند ساعت پیش چه اتفاقایی افتاد و از دستشون عصبی بودم . اخم کردم و گفتم : مگه قرار بود چیزی بشه؟ ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  19. #PART_17 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ دم در نشسته بودم تا اینکه رسیدن و از ماشین پیاده شدن . با عجله پیاده شدن و اومدن سمتم . آرین: مهسا کجاست ؟ من: داخل خونه هرچی هم آیفون و زدم جوابی نداد . اگه میشه درو باز کنین . پدرخونده مهسا کلید و درآورد و در و باز کرد همه رفتن تو . نمیدونستم برم داخل خونه یا نه . نتونستم بمونم پشت در و رفتم تو . آقای رادمنش رفت سمت اتاق مهسا و در زد . ولی باز نمیکرد . هیچ صدایی هم از تو اتاق نمیومد و در و قفل کرده بود . آقای رادمنش: مهسا مهسا درو باز کن. پدرخونده مهسا دنبال یه چیزی بود که درو باهاش باز کنه که در باز شد . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  20. #PART_16 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ از حرفای مامان فقط به جمله آخرش دقت کردم . وای ، نکنه بلایی سر خودش بیاره . با این فکر با عجله با مامان خدافظی کردم و گوشی و قطع کردم . از ماشین پیاده شدم و آیفون و زدم . هرچی میزدم کسی باز نمیکرد و میترسیدم بلایی سر خودش اورده باشه اون امانت دست من بود . گوشی و از تو جیبم درآوردم و با آقای رادمنش تماس گرفتم. بعد چند بوق بالاخره جواب داد . آقای رادمنش : الو ماهان چیزی شده؟ وای حالا چجوری بهش بگم اصلا نباید تماس می‌گرفتم . من: مهسا تنها خونه س حالش هم زیاد خوب نبود در و هم باز نمیکنه ممکنه بلایی سر خودش بیاره خودتون رو برسونید باید هرچه زودتر بریم داخل خونه . از بس پشت سرهم حرف زدم نفسم بند اومد یه نفس عمیق کشیدم . آقای رادمنش: همین نزدیکیاییم خودمون و الان میرسونیم. منتظر جواب من نموند و تماس و قطع کرد . چند بار دیگه آیفون و زدم ولی بی فایده بود . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  21. #PART_15 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ مـاهــان به رفتن مهسا نگاه میکردم که گوشی زنگ خورد . از رو داشبورد برداشتمش . مامان بود . مامان: الو سلام پسرم خوبی کجایی من : سلام خوبم مهسا رو از آزمایشگاه اوردم . شما چیکار میکنین ماهلین خوبه ؟ مامان: اونم خوبه . آروم تر صحبت کرد و گفت: راستی جواب آزمایش چی بود؟ من: مثبت . مامان: هییی یعنی اون دختره زنده بود اینهمه وقت و کسی خبر نداشت؟ مامان حق داشت منم هنوز در تعجبم . پسرا هم معلوم نیست خوشحالن یا ناراحت از دست باباشون عصبین و بابت اینکه خواهرشون رو بعد اینهمه مدت دیدن خوشحالن ولی مامان میگه آریا از همون بچگیش هم خواهرش رو مقصر مرگ مامانش میدونست ، آریا هم یکی مثل مهسا ،۳ سالش بود که مامانش فوت کرد و نتونست درست حسابی ببینتش . چند روزه هم ازش خبری نبود بعد فهمیدیم رفته شمال با رفیقاش پسره پر انرژی هست . میشه گفت تقریبا با پسرا اوکیم از بچگی باهم بزرگ شدیم ولی دو سال هست بخاطر اینکه بابا فوت کرد من شروع کردم به کار و هرچند خانواده ما فقیر بود ولی با خانواده آقای رادمنش صمیمی بود من و برد تو شرکت نزدیک به خودش . همیشه بهم میگه تورو جای پسر خودم میدونم ، یک هفته هست که شغلم تغییر کرده و شدم بادیگارد مهسا ، آقای رادمنش میگه تورو میزارم بادیگاردش چون بهت اعتماد دارم . ولی فک نکنم بتونم این دختره رو تحمل کنم خیلی پرو و لجبازه. با صدای مامان از فکر اومدم بیرون . مامان: باتوم ماهان صدام میاد؟ من: بله مامان چیزی گفتی ؟ مامان: میگم دختره کجاست حالش خوبه؟ من : تازه رسوندمش سرش و انداخته پایین رفته خونه نه خدافظی نه سلامی اینم مثل داداشاش دیونه س . مامان: عه ماهان دختره حالش خوب نی مامان باباش طلاق گرفتن بعد یهویی بیان بهش بگن اصلا اونا پدر مادرت نبودن ما خانواده ت هستیم خب معلومه حالش بده. بلایی سر خودش نیاره خوبه . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  22. #PART_14 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ روم و ازش گرفتم و سرم و انداختم پایین . از همه شون متنفرم . اشکام و پاک کردم و بلند شدم خوشم نمیاد جلوی کسی گریه کنم . داشتم نگاهشون میکردم یه نگاه سرد یا پر از تنفر، از همه شون بدم میاد . الان به کدومشون میگفتم بابا؟ کسی که بزرگم کرد ولی از خونش نیستم؟ یا کسی که پدر واقعیم هست ولی هیچ پدری در حقم نکرد؟ من: می‌خوام برم خونه . هرچقدر سعی کردم صدام نلرزه و نفهمن بغض دارم ولی نشد . آقای رادمنش: آقا ماهان میرسونتت. بدون هیچ حرفی رفتم سمت ماشینی که مال ماهان بود . درو باز کردم و جلو نشستم که ماهان هم نشست و حرکت کرد. سرم و تکیه دادم به شیشه و به بیرون نگاه میکردم . وقتی ماشین و پارک کرد پیاده شدم و رفتم تو خونه . رفتم تو آشپزخونه و دنبال قرص خواب گشتم. یدونه خوردم و رفتم رو تخت دراز کشیدم . اصلا حوصله هیچی و نداشتم و واسم مهم نبود که ماهان پایین بود و حتی تعارف نکردم بیاد بالا . کم کم چشمام سنگین شد و خوابیدم. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  23. #PART_13 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ من: راستی اون پسره که از همه کوچیکتر بود دیشب چرا نبودش؟ ماهان همونجور که به جلو نگاه میکرد و خیلی خونسرد بود جواب داد: نمیدونم. ای بابا،اصلا به من چه . خوشحال از اینکه قراره جواب منفی باشه و یه عالمه حرف بارشون کنم از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتشون . سلام کردم و آقای رادمنش جواب سلام رو داد . نوبتمون شد و رفتم خون دادم. بعد من آقای رادمنش هم خون داد. موقعی که کارمون تموم شد اومدیم بیرون . ـــــــــــــــــــــــــــــــــ☆ـــــــــــ بالاخره یک هفته گذشت و با بابا داریم میریم سمت آزمایشگاه تا جواب آزمایش دی ان ای رو بگیریم . رسیدیم و با همه سلام کردیم و رفتیم داخل سالن. پسرا رفته بودن تو حیاط اونجا نشسته بودن و من و بابا و آقای رادمنش تو سالن بودیم . کم کم داشت خوابم می‌گرفت که اسممون رو صدا زدن و آقای رادمنش بلند شد . منم خوابم پرید و از جا بلند شدم . برگه آزمایش تو دستش بود و می‌رفت سمت حیاط. منم مثل یه جوجه اردک زشت پشت سرش راه افتاده بودم . رفتیم تو حیاط و همه دور هم بودیم که برگه آزمایش رو باز کرد و گفت: جواب مثبته. درست شنیدم ؟ جواب مثبته؟ و از اونجایی که انگار پسرا هم منتظر شنیدن جواب منفی بودن یکی یکی برگه رو نگاه میکردن . و آخر سر دادنش به من که با دیدن جواب مثبت دست و پام می‌لرزید . نمی‌تونستم روی پاهام وایسم رفتم و رو نیمکت نشستم . الان یعنی چی . یعنی من دختر این خانواده نبودم و ۱۴ سال بزرگم کردن؟ یعنی مثل یه کالا من و دست به دست کردن و به هم دیگه میدادن؟ یعنی مامان واقعیم مرده ؟ همه چی سخت بود و از همه سخت تر مرگ مادری که تا حالا ندیدمش . وقتی به خودم اومدم که داشتم به کسی که اصلا نمی‌شناختمش ولی پدرم بود نگاه میکردم و اشکام میریختن . ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  24. #PART_12 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ زنگ اول هنر داشتم ، گرفتم خوابیدم . زنگ تفریح بود و با بچه ها تو حیاط نشسته بودیم که ماهان اومد داخل . این اینجا چیکار می‌کنه . چرا اومده اینجا . خواستم برم سمتش که زنگ خورد و رفتیم سر کلاس . چند دقیقه از کلاس گذشت که سرایدار مدرسه اومد و گفت وسایلت و جمع کن میری خونه . تو حیاط رو نیمکت نشسته بودم که ماهان اومد سمتم . من: چرا میریم خونه؟ ماهان: سلام . وای رو مخ . من: علیک ،سوال من جواب نداشت؟ درحالی که داشت می‌رفت گفت : بریم تو ماشین حرف می‌زنیم. بلند شدم و رفتیم تو ماشین نشستیم که حرکت کرد . ماهان: قراره ببرمتون آزمایشگاه آقای رادمنش منتظرتون هستن آهان پس موقع این که آقای رادمنش ضایع بشه رسیده . ولی چرا اینقدر عجله داره خودش. ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
  25. #PART_11 ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃ خسته بودم و دلم میخواست فقط بخوابم . رفتم و روی تخت دراز کشیدم و فکر میکردم . -یعنی من چهار تا برادر دارم؟ -وای مهسا خل شدی ؟ اونا برادرای تو نیستن همه ش دروغ بود . -اگه راست بود چی؟ وای دیونه شدم دیگه دارم با خودم بحث میکنم . یهو یادم افتاد ۴ پسر بودن چرا موقعی که اومدم خونه ۳ تا بودن؟ پس اون پسره مو فرفری کجا بود؟ اسمش چی بود .وای یادم نمیاد . مهم نیست بیخیال . با فکر و سوال های عجیب غریبی که داشتم به خواب رفتم . ـــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــ صبح با صدای آلارم از خواب بیدار شدم . ساعت هفت بود و باید آماده میشدم واسه مدرسه . وای داخل این دردسرها کی حوصله مدرسه رو داره . به چیزی فکر نکردم و آماده شدم و رفتم مدرسه......... ▹ · – · – · – · 𔘓 · – · – · – · ◃
×
×
  • اضافه کردن...