-
تعداد ارسال ها
4 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط آبی
-
«پارت اول» آنیل بعد از خوردن آخرین قطره ی قهوه اش، ماگ اش را روی میز کارش گذاشت، گردنش بخاطر این شب بیداری های این مدت به درد آمده بود و طاقت آنیل را طاق کرده بود، ناچار سرش را روی میز گذاشت و برای چند لحظه کوتاه، چشمانش را روی هم گذاشت، ولی با صدایی که، درون مغزش جاری شد، که اگر این گزارش رابرای فردا تمام نکند،هرچی تا الان پنبه کرده است رشته میشه،سریع چشمانش را باز کرد و بدون معطلی عینکش را روی،چشمانش گذاشت، و دوباره نگاهش را به صفحه ای لبتاب،داد،خلاصه های گزارشش را نوشته بود و درحال خواندن ان بود، ولی یک موضوعی بدجور ذهن او را مشغول کرده بود،چگونه یک انسان میتواند همچین کاری انجام دهد، و اصلا این آدم کیست؟_هر چه تا الان گشته بود نتوانسته بود، آن فرد که در این چند ماه به شبح زوال معروف است را پیدا کند، به گونه ایی که بعد از انجام قتل مانند آب در زمین فرو میرود، داغ ترین خبرهای امروز، این بود که این شبح زوال کیست، و برای چه هر شنبه در ساعت۳بامداد یک نفر را به طور تمیز و کاملا برنامه ریزی شده به قتل میرساند، و دلیل این کارش در یک روز و یک زمان خاص چیست؟، و تا الان کسی از منابع خبری نتوانسته بود، چیزی درباره این شبح زوال، که به معنای،» روبروی با آن مساوی با نابود شدن است« پیدا کند، و همه فقط او را به سایه ی تاریکش و آن رژ لب قرمزی که بعد از کشتن افراد با ان یادداشتی روی جسد میگذارد، البته به زبان عجیب،غریبی که کسی نتوانسته تا کنون بفهمد که آن قاتل چه کسی است و هدفش از انجام این کار چیست؟_هر که هست بدجور روی مخ و عصاب آنیل درحال پیاده روی بود، او از معمایی که برای حل کردن آنها باید وقت گذاشت نفرت داشت و درکی هم از انتظار نداشت،و خسته نگاهش را بین کلمات گزارش چرخاند، اگر کنفرانس و شرح گزارشش را فردا خراب کند، اعتبارش را از دست خواهد داد، زیرا این گزارش برای سر دبیر، بسیار مهم است و چندبار هم به آنیل تاکید کرده بود که تمام هوش و حواسش را روی گزارش فردایش بگذارد،و تاکید سردبیر، یعنی خانم همتی را نمیتوانست درک کند، این هم مانند خبر های دیگر و گزارش های دیگر بود...
-
«به نام خالق عشق» نام رمان: قفل رژلب نویسنده: هستی خانلو (آبی) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: جنایی، عاشقانه، معمایی خلاصه: آنیل، خبرنگار جسور، با پروندهای مرموز از قتلهای زنجیرهای روبرو میشود. هرچه در این تاریکراهه پرونده عمیقتر میشود، با حقیقتی تکاندهندهتر مواجه میشود: مردی که در مرکز این پرونده قرار دارد، به شکلی غیرمنتظره او را مجذوب خود میکند. در این میان، خط باریکی بین حقیقت و فریب، عشق و انگیزه، و بقا و سقوط وجود دارد. آنیل باید تصمیم بگیرد تا کجا پیش برود تا حقیقت را کشف کند، پیش از آنکه خود قربانی بازی مرگبار شود.