-
تعداد ارسال ها
60 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط رائوزین
-
#پارت2 آوین نفسی از روی کلافگی بیرون داد و بلند شد تا دوباره چایی بیاره. از توی آشپزخانه صداش اومد: «آرمِن*، مطمئتی که نمیخوای بیای با من؟» «کجا باهات بیام؟ مگه نمیدونی امتحانات شروع شده؟» «بیخیال شو زن :) بیا بریم سراغ خوشگذرونی تا بتونیم دوباره به پروژهها برگردیم. اوضاع خیلی خَط خَطیه، مغز هیچکس کار نمیکنه برای ادامه تحقیقات. «ولم کن .. کار دارم برای خودم» چایی رو آورد ، روی میز گذاشت. اومد کنارم نشست و دست هاشو روی دست های من گذاشت و آروم شروع کرد به نوازش کردن . انگار چیزی پشت این لمس ساده پنهان شده بود. آوین تنها کسی بود که در هر شرایطی که بود کنار من می موند نمیخواستم از دستم دلخور بشه چون توی هر موقعیتی هر جایی کمکی لازم بود می اومد به داد من میرسید . مهربون بود ، با تمام زندگی بدی که داشت و سختی هایی که کشیده بود تلاش میکرد همیشه همه رو بخندونه تا به همه خوش بگذره. بهم گفت : « آرمن با تو هستم ، اشکالی نداره من میدونم که کابوس هایی که میبینی ، خانواده ات ، مشکلاتت باعث شده که دچار مشکلاتی بشی .. » رو به آوین برگشتم نگاهش کردم و کمی فاصله گرفتم ازش «یه لحظه وایسا .. آوین از کجا میدونی ؟ من که بهت چیزی نگفتم .. تو ؟ تو از کجا فهمیدی؟» با حالت شوک شده ای که داشت ، دست پاچه شده بود ولی سعی میکرد منو آروم کنه گفت : «آرمن ؟ میدونی .. یادت نیست؟ .. آره آره .. اون روز ، خودت اون روز اومدی توی اتاق ، مست کرده بودی گریه میکردی؟ یادت نیست؟» یهویی از روی کاناپه بلند شدم .. یعنی چی؟ من کی مست کردم خبر نداشتم اگر اون شب رفته بودم ، پیش آوین اگر هم چیزی گفتم یادم نمیاد .. پس؟ پس چه چیزایی دیگه فراموش کردم ؟ *Armen -آرمِن: کسی که نفرین درونش خانه کرده ، آدمی که ذهنش مسموم نفرین شده ذاتا شرور نیست
- 26 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
-
- ماوراء طبیعی
- کمدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#پارت1 صدای فریادی از توی خانه بلند شد. فوراً از طویله به سمت خانه دویدم. تپش قلبم نفسام رو بند آورده بود و چند سرفه خشک از گلوم خارج شد. تمام علوفههایی که توی دستم داشتم، وسط طویله پراکنده شدند. دامنم رو توی مشتم گرفتم و با تمام توان دویدم. باد پاییزی به صورتم میخورد و باعث میشد لرزشی به تنم بشینه. از خانه تا طویله فاصله زیادی بود؛ باورم نمیشد که چطور تونستم این فاصله طولانی را در چند دقیقه طی کنم. انگار که پاهام خودشان من رو حمل میکردند. به خونه رسیدم و با تمام توان در رو باز کردم. نفسم رو محکم بیرون دادم و چشمهام رو چرخوندم تا منبع صدا رو پیدا کنم. وسط خانه بودم. بوی گوشت سرخ شده توی فضا پیچیده بود. همه چیز عادی بود؛ چیز عجیبی درون خانه دیده نمیشد. کمی قدم برداشتم. صدای قلبم رو میشنیدم؛ صدای قدمهام روی چوبهای قدیمی کف خانه که جیر جیر میکرد، استرسام رو بیشتر میکرد. صدایی اسمم رو صدا کرد: «ویرا… ویرا؟» دنبال صدا میگشتم، اما صدا من رو آروم صدا میکرد. کلافه و گیج شده بودم. دنبال صدا میگشتم… «ویرا؟… ویرا؟» منبع صدا از آشپزخانه میاومد. با حسی که قلبم قرار بود از قفسه سینه بیرون بزند، به خودم جرئت دادم که به سمت صدا بروم. دلم میخواست آن چیزی که فکر میکنم، نباشه. چند قدم مونده به آشپزخانه ایستادم. افکارم مانند سیلی، بدترین اتفاقهایی که میتونست بیفته رو جلوی چشمام مجسم میکرد. دامنم رو رها کردم و دستهام رو مشت کردم. تلاش کردم نفس عمیقی بکشم؛ سعی کردم خودم رو آروم کنم. میترسیدم دوباره اتفاقاتی بیوفته که نتونیم خانواده شش نفرهمان رو دوباره کنار هم جمع کنیم. به سمت آشپزخانه رفتم. تنها چیزی که میخواستم این بود که یک چاقو بردارم. ذهنم فرمان داد: «برای اینکه بتونی زنده بمونی، یک چاقو بردار.» پا تند کردم به سمت آشپزخانه که دیدم خون کف آشپزخانه رو پوشانده بود، انگار شیری باز مونده بود، که به جای آب .. خون داشت سرازیر میشد. لکههای سرخ رنگ روی کابینتها و دیوارها پاشیده شده بود. ولی به طرح عجیبی که متوجه آن نمیشدم و حتی منبع دقیق خون مشخص نبود. عرق سردی روی کمرم نشست سرم رو به طرف راست چرخوندم و با دیدن صحنه جلوی روم، شوکه شدم. انگارزمان متوقف شد. قلبم از حرکت ایستاد. نفسم در سینه حبس شد و تمام دنیا در یک نقطه خیره شد. چهرهی… دستهای لرزانم رو، روی دهانم گذاشتم تا صدایی از گلویم خارج نشه. با دیدن این صحنه، چندین قدم به عقب برگشتم و به میز غذاخوری برخوردم. برخورد ناگهانیام به میز باعث شد تعادلم رو از دست بدم و با صدایی که توی گلوم گیر کرده بود، اجازه خروج پیدا کنه : «آآآآآآ…» سپس همه جا تاریک شد. زمان حال: با صدای آوین به خودم اومدم. سرم رو تکان دادم و گفتم: «ببخشید، اصلا فکرم اینجا نبود… بگو چی داشتی میگفتی ؟»چندین ماهه که دارم فقط این تصاویر رو میبینم ،قبلا هم میدیدم ، ولی الان خیلی دیگه واضح تر شده بودند واقعا اذیت کننده هستند که باعث میشن ، نتونم اوضاع خوبی داشته باشم ، تمرکز کزدن هم برام سخت شده بود. طوری شده بود که کسی باهام حرف میزد ، من توی این تصویرها ، گم میشدم.
- 26 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
- ماوراء طبیعی
- کمدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اسم رمان: زمزمههای جرم نویسنده: رائوزین وِهالت | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی، ماورایی،کمدی مقدمه: شصت سال پیش، توی روستای وسمه یه پرونده جنایی موند که هیچکس نتونست حلش کنه. حالا، بعد از چندین سال، یکی اومده که میخواد این پرونده رو حل کنه. ولی این پرونده، یه پرونده معمولی نیست ، پرونده ای هست که همراه با نفرین همراهه. آرمن نمیدونه چرا پژار ناگهان سوارش کرد و از دست پلیس فرار کردن. نمیدونه چرا توی صندوق عقب ماشین، یه چیزی هست که آوین و پژار نمیذارن ببینه. نمیدونه چرا هر شب کابوسهای عجیب میبینه. تنها چیزی که میدونه اینه: مادربزرگش همیشه میدونسته که آرمن قراره روزی به سمتش بیاد. فقط صبر میکرده تا ۲۴ سالش بشه. و نفرینی که شصت سال پیش شروع شد، هنوز تموم نشده. حالا آرمن باید بره به روستای وسمه. به همون جایی که پروندهی جنایی دفن شده بود ، تا بتونه دوباره بیدارش کنه به خونهای که هیچکس جرأت نداره بره توش. ولی بعضی حقیقتها اونقدر ترسناکن که حتی مردهها هم از شنیدنشون فرار میکنن.
- 26 پاسخ
-
- 11
-
-
-
-
-
- ماوراء طبیعی
- کمدی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :