لازمه من باب انتخاب این موضوع و استفاده از شخصیتهای ترکی برای نشون دادن اینکه مشکلات و انسانیت مرز و بومی ندارن قدر دانی ویژهای ازت داشته باشم ...
اونجاهایی که حس و حال طبیعت و آدما رو با هم آمیخته میکردی طوری که انگار طبیعت با وجود بسته بودن دستاش، تنها کاری که از دستش بر میاد یعنی ناراحتی رو انجام میده ...
یا اونجا که ی دختر، با وجود زور و اسلحه، تمام تلاش خودشو میکنه که تسلیم نشه؛ تسلیم زنجیری از جنس پارچه که با لباس عروسی در هم تنیده شده تا اونو متوقف کنه حتی اونجا که جاوید برای کمک میاد ولی اون میگه بزار تنم بمیره ولی برنگردم پیش کسی که روحمو از بین ببره ...
اما بریم سراغ پیرنگ داستان؛ شروع سریع یک ماجرا و اومدن ناگهانی شخصیتها شاید جذاب باشه ولی یک سردرگمی به وجود میاره مخصوصا وقتی بدون هیچ پرزنتی یک اسم بیاد و تو اصلا ندونی کیه و چرا وارد بحث شده ...
گاهی توی متن ی سردرگمی حس کردم؛ انگار هنگام نوشتن گفته باشی " چرا قلممو اینجا مصرف کنم؟ چرا نبرم ی جای دیگه؟!
علائم نگارشی مامور تو هستن که به خواننده بگن چطوری باید این متن خوانده بشود پس بهتره یخورده بیشتر دقت کنی که باعث نشه جریان متن از دست خواننده خارج بشه ...
بعضی جاها اشتباهات تایپی دیده میشد که میتونی بعدا بررسی و اصلاح کنی...
با وجود این حرفا بدون که موضوع و شخصیت پردازی بسیار عالی هستن و مطمئنم بهتر از این هم خواهی شد تا جایی که من برای امضا گرفتن ازت در صف بایستم 💚🙏
روایِ امید ...