رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

sani84

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط sani84

  1. پارت سوم {اردلان} فرهاد- ارباب اقای دکتر گفته برید پیشش دست حمیرا رو بوسیدم بلند شدم خم شدم پیشونیشو بوسیدم بی جون لبخند زد _ میرم زود میام حمیرا- باشه از اتاق بیرون زدم همراه فرهاد رفتیمم طرف اتاق دکتر رسیدم پشت در، در زدم _ بفرمایید رفتم داخل روبه فرهاد _ تو بمون اینجا _ چشم دربستم رفتم طرف دکتر نشستم روی صندلی _ گفتن با من کار دارید _ راستش اول از همه میگم که اروم باشید لطفا _ چیزی شده _ حمیرا خانوم _ حمیرا چی? _ حمیرا خانوم دیگه نمیتونه باردار بشه مکث کرد _ هیچ وقت نمیتونه _چرا _ دلیلی که حالش بد شده همینه دفعه قبل بهش گفتم گفتم که نمیتونه گوش نکرد گفت نباید به شما بگم راستش تا یه مدت باید استراحت مطلق کنه احتمال میدم که سرطان رحم داشته باشه _ چی _ بله ولی هنوز مطمئن نیستم باید یه سری ازمایشات بگیرم تا بفهمم. من میرم بیرون تا یکم شما تنها باشد با دستم صورتمو گرفتم نمیبتونستم نفس بکشم دستمو گذاشتم زیر چونم هوفف {آهو} از خونه بیرون زدم رفتم طرف جنگل برفی توی بغلم گرفت رفتم طرف رودخونه رسیدم نشستم پامو گذاشتم توی اب خنک بود دلم میخاست برم دراز بکشم تو اب سرمو ببرم زیر اب دور ورمو نگاه کردم برفیو گذاشت روی زمین رفتم توی اب عمیق بود دراز کشیدم نفس عمیقی کشدم نفسم حبس کردم سرمو بردم زیر اب شروع کردم به شمارش 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 تا میخواستم سیزده رو بگم یکی بازومو گرفت از اب کشید بیرون شروع کردم به نفس کشیدن تند تند نفس میکشیدم _ دیوونه ایییی انقدر بلند داد زد پرده گوشم پاره شد نگاهش کردم. با تعجب نگاهش کردم _ خان بالا تنش لخت بگو نگاهم رسید به شکم عضله ایش دهنم باز بود سریع سرمو انداختم پایین _ شما اینجا چیکار میکنید _ تو داشتی خودکشی میکردی _ چی مکث کردم گفتم: نه نه چه خودکشی داشتم میشموردم _ چه شمارشی اخه، داشتی خفه میشدی ریخت خودت و دیدی نفس عمیقی کشیدم لرزدم عطسه کردم _ من خوبم _ اره معلومه از اب بیرون رفت رفت تیشرتشو پوشید کوتشو بلند کرد از روی زمین تمیزش کرد _ بیا از اب بیرون رفتم طرفش کتش انداخت دورو با کتش کشیدم جلو فاصله امون خیلی کم بود نفسم حبس شد سرمو بلند کردم نگاه چشماش کردم نفس های داغش به صورتم میخورد نفس عمیقی کشید بعد رفت عقب _ برو خونه هوا کم کم داره تاریک میشه _ باشه برفیو بلند کردم تا میخواستم برم برگشتم _ حمیرا خانوم خوبه _ خوبه، خوب میشه _ انشاالله، خداحافظ _ خداحافظ چند روز از اون قضیه گذشت کتش شستم خشک کردم حالا چهطور بهش برگردونم کت گذاشتم توی یه کیسه از خونه زدم بیرون رفتم طرف عمارت روبه روی در نگهبان بود اگه بگم این کت اربابه فکر بد میکنن یه دفعه زد به سرم رفتم پشت عمارت از دیوار بالا رفتم طرافمو نگاه کردم کسی نبود کلبه هنوز اونجا بود ازدیوار پایین رفتم اروم اروم راه رفتم از کنار کلبه چوبی گذشتم پشت دیوار نگاه حیاط میکردم یک دفعه از پشت یکی دستشو گذاشت روی دهنم کشید عقب داغی نفس به گوشم خورد بعدم اروم گفت _ تو باز دزدکی اومدی داخل کاملا توی بغلش بودم هنوز دستش روی دهنم بود دستشو اروم پایین اورد برگشتم با ترس استرس گفتم _ به خاطر این اومدم کت از کیسه در اوردم _ چرا ندادی نگهبانا _ ترسیدم یه وقت حرفای بیخود بزنن صدای ارباب بزرگه اومد سریع گفت _ باید بری برو برو کت دادم دستشو دویدم رفتم پشت کلبه قایم شدم _ اردلان _ بله بابا _ باید حرف بزنیم _ درمورد چی _ درمورد حمیرا کنجکاو شدم یعنی چی میخواد بگه _ باید یه کاری کنیم اگه مردم روستا بفهمن فک میکنن مشکل از تو هستش کلی حرف پشت سرت میزنن بعد کم کم اعتبارت از بین میره میگن این چه خانی که حتی یه بچه نمیتونه از خودش داشته باشه _ بابا حمیرا حرفشو قطع کرد _ حمیرا نمیتونه باردار شه ، یه زن دیگه بگیر این قضیه هرچه زودتر باید حل بشه قبل از اینکه مردم بفهمن _ حمیرا دیوونه میشه _ بشه من تا چند وقت دیگه میخام خبر نوه دار شدنم و بشنوم و بعد با عصبانیت رفت ارباب کت دستشو محکم انداخت روی زمین تند تند نفس میکشید کبود شده بود یک دفعه........
  2. پارت دوم سم رمان: زیرسایۀ خان ژانر: عاشقانه، درام نویسنده: sani84کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: این رمان روایت زندگی آهواست دختری هفده ساله ای از روستایی کوچک که تنها ارزویش درس خوانده و رفتن به شهر است. اما سنت ها، نگاه مردم و تصمیم خانوادش اورا در مسیری قرار میدهد که هرگز انتخابش نکرده بود. آهو به اجبار به‌عنوان زن دوم خان انتخاب می‌شود؛ مردی مغرور و قدرتمند که او را فقط برای داشتن یک وارث می‌خواهد. در میان تنهایی‌ها، حسادت زن اول خان و تلاش آهو برای زنده نگه داشتن رؤیاهایش، عشقی آرام و ممنوعه وارد زندگی‌اش می‌شود… عشقی که او را بر سر تصمیمی قرار می‌دهد که می‌تواند آینده‌اش را تغییر دهد. مقدمه: در دل دشت‌های وسیع و سکوتِ خفته‌ی روستا، جایی که آسمانش گاه به رنگِ کبودِ دلتنگی غروب می‌کرد و زمینش بویِ نانِ تازه و خاکِ باران‌خورده می‌داد، دختری می‌زیست به نام آهو. هفده بهار از عمرش گذشته بود و چشمانش، به وسعتِ همان دشت‌ها، برقی از امید و آرزویِ دانایی داشت. آرزویی که در نگاهش موج می‌زد، اما در حصارِ رسم و رسومِ دست‌نیافتنی، زندانی بود. او که روزگارش با گیسوانِ بافته و زمزمه‌ی لالایی‌های مادرانه عجین شده بود، ناخواسته در سایه‌ی سنگینِ خانِ روستا، “اردلان”، گرفتار آمد. اردلانی که هیبتش بیش از آنکه گرمایِ مهر را بنشاند، لرزه‌ی ترس بر اندامِ کوچکِ آهو می‌انداخت. پیوندی ناخواسته، رشته‌ای از سرنوشت که آهو را از رؤیایِ تحصیل و پرواز، به قفسی طلایی اما پر از تشویش می‌کشاند. در این میان، تنها سکوتِ شب و صدایِ باد بود که رازِ ناگفته‌ی دلِ آهو را می‌شنید؛ رازی پر از فریادهایِ خفته و آرزوهایی که در انتظارِ فرصتی برای شکوفایی بودند. انگار حالا کی اومده دخترا با ذوق برگشتن نگاه میکردن منم نشستم روی زمین نورگل هم با تعجب نگاه میکرد چشماش برق میزد _ آهو ببین ببین چشمش به من خورد که زمین نشستم _خاک توسرت این چه وضعشه بلند شو - نورگل ول کن بابا خستم تا خواست حرفی بزنه صدای خان مانع شد صدای بم و خشک سرد _ سلام وعلیکم مردم روستا_ و علیک سلام _ همیشه اومدم سر زمین ها اونجا هم دیگه رو میدیدم ولی الان اومد اینجا سواله که چرا اومدم اینجا مکث کرد بلند شدم و لباسام و تکوندم نگاهش کردم اصلا تغییر نکرده بود ده سال پیش وقتی مچمو گرفت دقیقا همین قدر خشک بی روح بود همین جور که حرف میزد نگاهش به من خورد سکوت کرد و نگاهم میکرد منم زل زدم به چشماش خاله خدیجه گفت _ خان نگاهش چرخوند به سمت خاله خدیجه تازه یادم اومد نفس بکشم با شروع کرد به حرف زدن به خودم اومدم _ به چندتا نیرو جون نیاز دارم برای زمینای جدید میخام جونای که بیکارن اونجا کار کنن اسمشون وبگن به احمد بعد از اینکه کارای اداری تموم بشه خبرتون میکنیم الان هرکسی مشکلی داره یکی به یکی بیاین بگین تا اینو گفت بلند گفتم - من همه برگشتن نگام کردن بابام نگاهم کرد دوباره گفتم - من مشکلی دارم خان با تعحب خان_ بگو رفتم وسط اروم اروم نزدیکش شدم روبه روش ایستادم زل زدم به چشماش گفتم - الان نزدیک بیست ساله یک دونه خونه هم بازسازی نشده، هنوز اب تمیز برای خوردن نداریم از روستای بالا اب میاریم، معلمی که به بچه ها درس میداد رفته بچه ها بدون مدرسه موندن _ بازسازی گفتم از امسال شروع میکنیم این مسئله به مردا گفتم این مسئله حل شدس یه نگاه از سرتا پام کرد _ ولی خب تو ازکجا میخای بدونی خانوما از مسائل بین مردها که خبر ندارن همه شروع کردن به پچ پچ کردن نفس عمیقی کشیدم گفتم _ شاید خبر نداشته باشم از این مسئله که شما با مردا صحبت کردی ما خانوما این مسئله بیشتر برامون مهمه بچه کوچیک هست اب تمیز باید باشه برای خوردن خونه باید جوری باشه که بشه زندگی کرد مردا که براشون مهم نیست تمیزی خونه مرطوب بودن خونه براش مهم نیست ولی برای ما خانوما مهمه _ درسته ولی من این قضیه رو با مردای روستا حل کردیم پس نیاز نیست شما خانوم ها نگران باشید تا خواستم حرف بزنم بابام اومد نزدیک بازمو گرفت _ شرمنده خان بازمو از توی دستش کشیدم ادامه دادم _ معلم چی _ حلش میکنیم _ خوبه _ اگه حرف دیگه ای نداری با مردها حرف باید بزنیم _ خیر، حرف دیگه ای ندارم بابام بازم و گرفت کشید همه مردم بد نگاهم میکردن پچ پچ میکردن قشنگ معلوم بود دارن پشت سرم حرف میزنن کشون کشون بردم طرف خونه هولم داد انداختم وسط حیاط اومد طرفمو محکم زد توی صورتمو موهامو کشید داد زد _ فک کردی کی به چه جرعتی همچین کاری و کردی و ابروم و ببری - ولم کن بابا محکم تر زد لبم خونی شد _ مگه مردی اونجا نبود که تو حرف زدی ها دادی که زد حس کردم پرده گوشم پاره شده بلند شد با پاش محکم زد به کمرم رفت داخل انقدر محکم زد که نفسم بند اومد نمیتونستم نفس بکشم صدای رعد برق اومد بعذد پشت بندش بارون، کف حیاط دراز کشیده بودم بارون به صورتم و میخورد چشمام و بستم . . . . چند روزی از اون قضیه گذشت. دلم میخواست از خونه بزنم بیرون صدا میو میو کردن بلندش کردم بوسیدمش - برای تو اسم انتخاب نکردم من امم اسمت از این به بعد برفیه چون مثل برف سفیدی بغلش کردم بغض خفم کرده بود شروع کردم به گریه کردن اگه اون روز نحس لو نمیرفتیم با سامیار می رفتم از این زندان ازاد میشدم یه زندگی برای خودم تشکیل میدادم نگاه برفی کردم اشکام سرازیر شد - دلم براش تنگ شده برفی هوف { اردلان } بعد از اینکه از روستا برگشتم یه دوش گرفتم رو مبل نشستم نفس عمیقی کشیدم فکر میکردم درمورد اون چشمای ابی که اشنا بودن دیده بودم اون چشما رو اصلا تغییر نکرده بود مثل قبل پرو و لجباز یاد اون روزی افتادم که توی عمارت مچشو گرفته بودم. <ده سال قبل> _ اردلان خان ارباب گفته برید پیشش توی حیاط - باشه بلند شدم رفتم طرف در نگاه کردم بیرون نبودش احتمالا رفته حیاط پشتی رفتم سمت حیاط پشتی یه کلبه کوچیک اونجا بود بابام همیشه اونجا به چوب وسیله درست میکرد عاشق اینکار بود در باز کردم نبود در بستم صدا حرف زدن دونفر اومد _ اهو بیا پایین _ باشه باشه بزار ببینم اینجا چیه بعد یه دفعه صدای افتادنش اومد اون دختر بچه از اون ور دیوار اروم صداش میکرد _ اهو اهو خوبی از پشت سرمو خم کردم دیدمش پشتش به من بود خندید _ خوبم فقط دستم درد گرفته الان میام بزار یکم نگاه کنم کسی نیست رفتم سمتش بلند شد لباسشو تکوند سایه امو دید که پشت سرشم تا خواستم بگم تو چرا اینجایی گفت _ میگما تاحالا دقت کردی سایه ها بزرگ تر از خودمونن خندم گرفت ولی اخم کردم داد زدم _ تو اینجا چیکار میکنی پرید جیغ زد اوفتاد نگاش کردم یه دختر بچه 7 ساله با چشمای ابی ابی یه لحظه واقعا دلم خواست بشینم فقط نگاه چشماش کنم با صدای لرزون گفت _ هیچی - چرا اومدی اینجا، اومدی دزدی _ نه نه نه اصلا اومدم یه نگاه بندازم فقط بازوشو گرفتم از رو زمین بلندش کردم کشیدمش _ بیا بیا تو باید تنبیه بشی _ ولم کن ولم کن برای دزدی نیومدم _ تو نمیدونی کسی حق ورود به اینجا رو نداره چشماش پر از اشک شد _ میدونم فقط کنجکاو شدم همین من دزد نیستم بازوشو اروم ول کردم تا خواستم بگم برو صدای بابام از پشت سرم اومد ناخوداگاه پشت خودم قایمش کردم گفتم _ بله بابا _ کجای پسرم بیا میخام ببرمت بیرون _ باشه الان میام رفت برگشتم نگاهش کردم رنگش پریده بود صدای در اومد _ بیا از پشت دیوار نگاه کردم یه مرد بود از مردم روستا بود با صدای لرزیده به هاشم گفت _ اقا هاشم ببخشید واقعا منو ببخشید _ چی شده _ من من اون دختر منه که دزدکی وارد عمارتتون شده میشه بدید خودم تنبیهش کنم قول میدم دیگه همچین چیزی نشه قول میدم نگاهش کردم با ترس نگاه باباش میکرد _ بابات اومده دنبالت تا هاشم میخواست حرف بزنه گفتم _ اینجاست با صدای حمیرا به خودم اومدم اومد کنارم نشست سرشو گذاشت روی سینم _ به چی فک میکنی _ به هیچی نگاهش کردم _ تو چرا اینقدر رنگ پریده ای _ نمیدونم حالم خوب نیست _ میخای بریم دکتر _ نمیدونم _ بیا بلند شو باهم لباس عوض کنیم بریم دکتر بلند شو تا بلند شد چشماش بسته شد بیهوش شد بلندش کردم داد زدم _ هاشم، حکمت . . . { اهو } از خونه زدم بیرون باز چند نفر چند نفر کنار هم بودن پچ پچ میکردن چی شد باز نورگل_ اهو نگاش کردم _ چی شده نورگل_ نشنیدی _ چیو _ زن خان حالش بده تقربا داشت میمرد که رسوندنش بیمارستان _ چشه _ میگن یه بیماری لاعلاج داره _ خدا شفاش بده
  3. اسم رمان: زیرسایۀ خان ژانر: عاشقانه، درام نویسنده: sani84کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: این رمان روایت زندگی آهواست دختری هفده ساله ای از روستایی کوچک که تنها ارزویش درس خوانده و رفتن به شهر است. اما سنت ها، نگاه مردم و تصمیم خانوادش اورا در مسیری قرار میدهد که هرگز انتخابش نکرده بود. آهو به اجبار به‌عنوان زن دوم خان انتخاب می‌شود؛ مردی مغرور و قدرتمند که او را فقط برای داشتن یک وارث می‌خواهد. در میان تنهایی‌ها، حسادت زن اول خان و تلاش آهو برای زنده نگه داشتن رؤیاهایش، عشقی آرام و ممنوعه وارد زندگی‌اش می‌شود… عشقی که او را بر سر تصمیمی قرار می‌دهد که می‌تواند آینده‌اش را تغییر دهد. مقدمه: در دل دشت‌های وسیع و سکوتِ خفته‌ی روستا، جایی که آسمانش گاه به رنگِ کبودِ دلتنگی غروب می‌کرد و زمینش بویِ نانِ تازه و خاکِ باران‌خورده می‌داد، دختری می‌زیست به نام آهو. هفده بهار از عمرش گذشته بود و چشمانش، به وسعتِ همان دشت‌ها، برقی از امید و آرزویِ دانایی داشت. آرزویی که در نگاهش موج می‌زد، اما در حصارِ رسم و رسومِ دست‌نیافتنی، زندانی بود. او که روزگارش با گیسوانِ بافته و زمزمه‌ی لالایی‌های مادرانه عجین شده بود، ناخواسته در سایه‌ی سنگینِ خانِ روستا، “اردلان”، گرفتار آمد. اردلانی که هیبتش بیش از آنکه گرمایِ مهر را بنشاند، لرزه‌ی ترس بر اندامِ کوچکِ آهو می‌انداخت. پیوندی ناخواسته، رشته‌ای از سرنوشت که آهو را از رؤیایِ تحصیل و پرواز، به قفسی طلایی اما پر از تشویش می‌کشاند. در این میان، تنها سکوتِ شب و صدایِ باد بود که رازِ ناگفته‌ی دلِ آهو را می‌شنید؛ رازی پر از فریادهایِ خفته و آرزوهایی که در انتظارِ فرصتی برای شکوفایی بودند. پارت اول هوای بهاری عاشقشم انگار الان تازه دارم نفس میکشم . یه نفس عمیق کشیدم روی یه تخت سنگ بالای کوه نشستم تمام روستا زیر پام بود روی تخت سنگ دراز کشیدم به آسمون نگاه میکردم مامانم همیشه میگه وقتی چشمامو نگاه میکنه انگار به اسمون نگاه میکنه بزارین خودم معرفی کنم من اهوم هفده سالمه عاشق اینم درس بخونم و از این روستا برم و وکیل شم برگردم بشم وکیل کل این روستا و مقابل ارباب به ایستم اجازه ندم دیگه مردم اذیت کنه. همینجور که فکر میکردم. که صدای نازگل از پشت سرم اومد - اهو خانومم چه عجب شما رو دیدیم از حبس خانگی ازاد شدی خندیدم - بالاخره ازاد شدم بعد از یک ماه نور خورشید دیدم اسمون دیدم _ بهت گفتم اگه کتابا رو ببینه عصبی میشه - میدونم گفتی ولی افف _ بس کن دختر ما هیچ وقت موفق نمیشیم از این روستا پامون بیرون بزاریم یا درس بخونیم - ولی من هر شب دارم بهش فک میکنم هر روز بهش فک میکنم چرا همچین ادمای مغز فندقین خندید _ اگه بابات بفهمه که گفتی بهش مغز فندقی دوباره حبست میکنه دختر جلوی دهنت بگیر نگاه ویلای خان کردم تاحالا توی عمرم یک بار رفتم اونجا اونم دزدکی با کلی کتک بیرونم کردن حالا بگید کی منو لو داد ولیعهد عمارت از اون موقعه ازش متنفر شدم پسره بدجنس بعد از اون موقعه ندیدمش میگن بیشتر میره سرزمینا با گارگرا صحبت میکنه. یه دفعه نازگل زد محکم تو سرم _ به چی فک میکنی سه ساعت دارم حرف میزنم - یه دفعه یاد اون روز افتادم که رفتم عمارت _ ها یادش بخیر سر اون قضیه چقدر کتک خوردیم بابات برا اولین بار اون موقعه حبست کرد یادته وقتی اومدی بیرون یک هفته حرف نمیزدی - اره ترسناک ترین شبیای بود که گذروندم هیچ وقت اونقدر نترسیدم _ مامانت چهطوره گفتن مریض شده - اره به خاطر همون ازاد شدم گفت بیا بیرون از مادرت مراقبت کن _ نفهمه اومدی بیرون - گفتم میرم روستای بالایی دارو بخرم _ خب گرفتی - اره نه یعنی دارو رو خونه داشتیم دروغ گفتم _ بیا بریم دیگه - هوف بریممم بلند شدم با هم رفتیم طرف روستا نورگل رفت خونه منم رفتم طرف خونه همین جور که از کنار باغها رد میشدم یک دفعه یه بچه گربه دیدم که پاش زخمی شده بود بلندش کردم روسری سرمو یکمشو پاره کردم پاشو بستم - بیا بریم خونه پیشی کوچولو رفتم خونه { اردلان } با صدای گریه های حمیرا از خواب بیدار شدم نگاه حمیرا کردم گفتم - چی شده چرا گریه میکنی برگشت نگاهم کرد بغضش ترکید سرشو گذاشت روی سینم _ اردلان باز نشد بازم نشد - باز تست دادی _ دو روز از ماهانم گذشته بود من من فک کردم - فک نکن حمیرا بسه گفتم دیگه نمیخام با تو سر این قضیه بحث کنم بس کن _ مامان بابات دارن میان اگه بیان بگن ولیعهد کجاس چی بگیم - گفتم حلش میکنم میگم فعلا بچه نمخایم بلند شدم رفتم طرف حموم - من یه دوش میگیرم میرم سر بزنم به کارگرا بزنم بعد باید برم توی روستا بگردم مطمئن شم چیزی کم نیست _ تو که اونجا نمیرفتی - الان باید برم یه وقت دوباره مشکل پیش نیاد بعد از اینکه دوش گرفتم اماده شدم داد زدم _ حکمت به هاشم بگو اسبم و اماده کنه از اتاق بیرون زدم فرهاد سریع اومد طرفم _ خان _ بگو فرهاد بگو باز چی شده _ هتل مهر یک نفر اومده میگه هرچقدر بخواید پرداخت میکنم هتل بدید به من - مگه برای فروش گذاشتیم من خبر ندارم _ نه خان ولی بدجور گیرداده ک.. پریدم وسط حرفش _ فرهاد ن اگه تموم شد یکم فاصله بگیر چسبیدی دم گوشم همش حرف میزنی از پله ها پایین اومد به طرف حیاط رفتم نگاهم به حمیرا افتاد که روی تاب نشسته بود سرشو به طناب تکیه داده بود حکمت دیدم - بیا حکمت سریع اومد خیلی پیر شده بود ولی هنوزم کل این عمارت میتونه مدیریت کنه _ بله خان بفرمایید - حواست به حمیرا باشه نگاه حمیرا کرد _ چشم اقا خیالتون راحت - من میرم _ به سلامت ارباب هاشم اومد طرفم _ خان امادس - باشه هاشم { آهو} از خستگی چشام همش بسته میشده کل شب بالای سر مامانم بودم دو سالی هست که زمین گیر شده بابام بعد از یک ماه یکی از دخترای بیوه روستاا رو صیغه کرد اورد خونه باورم نمیشه زنی که سی سال باهاش زندگی کرده سر یک ماه فراموش کرد البته فرخنده دختر خوبیه روزای که من توی اتاق حبس بودم اون کمک میکرد به مامانم الان چون دیگه ماه های اخر بارداریشه نمیتونه فرخنده_ به چی فک میکنی باز - به تو _ به چی - اسم برادرم خندید گفت _ انتخاب کردی - اره _ چی -سامیار رنگش پرید _ دختر صداتو بیار پایین - چیه _ اگه بابات باز بفهمه اسم اونو اوردی باز کتکت میزنه دراز کشیدم به سقفم زل زدم _ آهو اون پسر رفته - میدونم _ پس دیگه فک نکن بهش - اگه برگشت چی _ نمیدونم صدای در اومد بلند شدم صدای جیغ جیغ نور گل اومد _ آهوووبیا بیرون! - چی شد _ خا.. نفس نفس میزد - بگو دیگه _ خان خان اومده روستا گفته همه باید بیان میدون - من حوصله ندارم _ احمقی میگم خان میاد همه دخترا رفتن بهترین لباسشون پوشیدن بعد تو _ ولم کن بازومو گرفت کشید - ولم کن نورگل _ باید بیای - اف نورگل اففف _ بیا باهم رفتیم میدون روستا، همه جمع شده بودن دخترای روستا کلی ذوق داشتن رژ زده بودن انگار براشون خواستگار اومده یک دفعه همه شروع کردن به حرف زدن _ اومد خان اومد
  4. اسم رمان: زیرسایۀ خان ژانر: عاشقانه، درام نویسنده: sani84کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: این رمان روایت زندگی آهواست دختری هفده ساله ای از روستایی کوچک که تنها ارزویش درس خوانده و رفتن به شهر است. اما سنت ها، نگاه مردم و تصمیم خانوادش اورا در مسیری قرار میدهد که هرگز انتخابش نکرده بود. آهو به اجبار به‌عنوان زن دوم خان انتخاب می‌شود؛ مردی مغرور و قدرتمند که او را فقط برای داشتن یک وارث می‌خواهد. در میان تنهایی‌ها، حسادت زن اول خان و تلاش آهو برای زنده نگه داشتن رؤیاهایش، عشقی آرام و ممنوعه وارد زندگی‌اش می‌شود… عشقی که او را بر سر تصمیمی قرار می‌دهد که می‌تواند آینده‌اش را تغییر دهد. مقدمه: در دل دشت‌های وسیع و سکوتِ خفته‌ی روستا، جایی که آسمانش گاه به رنگِ کبودِ دلتنگی غروب می‌کرد و زمینش بویِ نانِ تازه و خاکِ باران‌خورده می‌داد، دختری می‌زیست به نام آهو. هفده بهار از عمرش گذشته بود و چشمانش، به وسعتِ همان دشت‌ها، برقی از امید و آرزویِ دانایی داشت. آرزویی که در نگاهش موج می‌زد، اما در حصارِ رسم و رسومِ دست‌نیافتنی، زندانی بود. او که روزگارش با گیسوانِ بافته و زمزمه‌ی لالایی‌های مادرانه عجین شده بود، ناخواسته در سایه‌ی سنگینِ خانِ روستا، “اردلان”، گرفتار آمد. اردلانی که هیبتش بیش از آنکه گرمایِ مهر را بنشاند، لرزه‌ی ترس بر اندامِ کوچکِ آهو می‌انداخت. پیوندی ناخواسته، رشته‌ای از سرنوشت که آهو را از رؤیایِ تحصیل و پرواز، به قفسی طلایی اما پر از تشویش می‌کشاند. در این میان، تنها سکوتِ شب و صدایِ باد بود که رازِ ناگفته‌ی دلِ آهو را می‌شنید؛ رازی پر از فریادهایِ خفته و آرزوهایی که در انتظارِ فرصتی برای شکوفایی بودند.
×
×
  • اضافه کردن...