nastaranhamzeh
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
18 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط nastaranhamzeh
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دیار تلفن را قطع کرد. گوشی را زیر چانهاش نگه داشت. فکرش حسابی درگیر شدهبود. نمیدانست رفتارهای حوریا را پای استرس و فشار برای چشمهای خواهرش بگذارد، یا... یا مسئله دیگری که او نمیدانست چیست، ولی حسش میکرد. از روی صندلی حصیری درون تراس بلند شد. دستش را به نردههای مشکی تکیه داد. هنوز در مهر ماه بودند، اما امشب از آن شبهای سرد بیهویت بود. خیره به گلدان خشک شدهی ساختمان روبرویی، ذهنش، شروع به تفسیر رفتارهای حوریا کرد. او میترسید که ترک شود، اما چرا؟ چشمهای حریر چه ربطی به رابطهی آنها داشت؟ دو دستش را کلافه از میان موهایش عبور داد و سپس، پس گردنش نگه داشت. سعی کرد پازلهای نامرتب درون سرش را جور دیگری بچیند. از خودش پرسید: «حوریا باید چیکار کنه که من ترکش کنم؟» از جوابی که به خودش داد، شقیقهاش تیر کشید. فقط در صورتی که پای فرد دیگری در میان بود، این امکان وجود داشت. فکش بهطور غیرارادی چفت شد. این یک مورد هیچ جوره به ذات حوریا نمیخورد. دیار به خود اعتماد داشت؛ یقین داشت دختری که انتخاب کرده، هیچگاه درگیر خ*یانت یا عشق دیگری نخواهد شد. هر گمان دیگری شاید درست بود، ولی این یک قلم... . پس قضیه چه بود؟ چه داستان دیگری میتوانست باعث شود حوریا وحشت جدایی از او را داشته باشد؟ به ستوه آمده از این به جایی نرسیدن، نفس عمیقی کشید و آن را با درماندگی فوت کرد. صدای باز شدن در تراس، او را از عالم خودش بیرون کشید. شهیاد، با چهرهای خوابآلود و اخمی که نشان از کلافگی داشت، در آستانهی در ایستاد. گفت: - چته تو سرما ایستادی؟ دو ساعته داری فکر میکنی. بیا تو بابا، چاییدی! دیار تکان نخورد. نگاه آشفتهاش در صورت شهیاد دودو زد. نمیتوانست به سادگی از واکنشهای عجیبوغریب حوریا بگذرد. به واسطه شغلوحرفهاش، هر نشانهی کوچکی برای او هشدار بود. بیحوصله گفت: - گیرم شهیاد، بیخیالم شو! ابروهای شهیاد بالا پرید. چیزی در لحن دیار، او را نگران کرد. برای لحظهای سکوت کرد، بعد پرسید: - عمو خوبه؟ اوضاع خونه روبراهه؟ دیار، دستش را روی نردههای فلزی گذاشت. سرمای فلز، از پوستش رد شد و تا مغز استخوانش نشست. سرش را تکان داد. - آره، مشکل از خونه نیست. شهیاد به در تراس تکیه داد. آنطور که با رکابی ایستادهبود، لرزش گرفت. - با حوریا دعوات شده؟ از این عادتها نداشتین! دیار، شستش را به حالت دورانی، گوشهی شقیقهاش نشاند. - نه، فقط نگرانم! این روزها یه جوریه، استرس داره. تحت فشاره! من الان باید کنارش باشم، نه اینجوری خودم رو پنهون کنم که فکر کنه تهران نیستم. شهیاد نفسش را آهسته بیرون داد. دستش را روی شانه دیار گذاشت. با لحنی که سعی داشت آرامشبخش باشد، به او تسکین داد. - از روی خوشی که خودت رو پنهون نکردی، مرد مومن؛ دستور گرفتی. چند روز دیگه هم مهره مشفق و دارودستهاش سوت میشه، تو هم راحت میشی. تو این چند روز میخواد چه اتفاقی بیفته؟! دیار، نگاهش را از او گرفت و به دوردستها دوخت. درخت چنار که حالا سایهاش زیر نور چراغ خیابان کشیده شدهبود، شبیه هیولایی عظیم به نظر میرسید، که چنگالهایش را برای گرفتن چیزی باز کردهاست. شهیاد راست میگفت، در این چند روز که اتفاقی نمیافتاد، میافتاد؟ غافل از آنکه دقیقاً قرار بود در همین چند روز اتفاقهایی بیفتد؛ اتفاقهایی که هرگز در معادلات او نمیگنجید. -
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
برای لحظات کوتاهی سکوت کرد. بینیاش را بالا کشید تا به خودش مسلط شود. از سرش گذشت: «چی شد که اینطور عاشق این مرد شدم؟!» - برام حرف میزنی دیار؟ دلم گرفته! دیار، ثانیهای مکث کرد. سپس لحنش لطیفتر از گلبرگهای بهاری شد. - دخترم چرا چند روزیه که گرفتهست؟ پس فهمیدهبود. پس میدانست یک مرگیاش شده! - دیار، من رو دوستم داری، مگه نه؟ آوای دیار محکم و مطمئن بود. - مگه میشه تو رو دوست نداشت، گیانم! وقتی اینگونه او را میخواند، دلش میخواست تا قیام قیامت در حوالیاش پرسه بزند. لب گزید تا گریهاش شدت نگیرد. بیفکر پرسید: - اگه کار اشتباهی بکنم چی، باز هم دوستم داری؟ سکوت دیار، طولانی شد. از سوال حوریا ترسید. میان ابروهایش، گرهی کوری افتاد. حوریا هرگز دختری نبود که برای لوسبازی از این دست سوالها بپرسد. - اتفاقی افتاده، حوریا؟ چیزی هست که بخوای به من بگی؟ حوریا میخواست جیغ بکشد. فریاد بکشد و صدا بر سر بیندازد که: «آره، میخوام بگم. بگم که دارم یه کاری میکنم. بگم که اگه تو بفهمی شاید ولم کنی، بگم که...» عوض همه حرفهایی که در دلش بود اما، خندهی بیمعنایی تحویلش داد. خندهای که ته دلش خالی و پر از درد بود. - آره! میخوام بگم که خیلی دوست دارم؛ به اندازهی همه روزهایی که کسی رو دوست نداشتم، به اندازه همه روزهایی که نمیدونستم عشق چیه، به اندازه بینهایت، دیار! باش دیار، همیشه باش! دیار دلشوره گرفت. ابراز علاقهی بیهنگام حوریا، دلِ گرفتهاش، گریههای بیدلیل این اواخر، مهربانیهای بیش از اندازهاش در هر تماس، همهاش باعث میشد حس خوبی نگیرد. او را بیشتر از خودش میشناخت. این رفتارهای تازه، او را از حوریای همیشگی فرسنگها دور میکرد. فکرهای منفی به سمتش هجوم آوردند. در نهایت، فکر مضحکی از سرش عبور کرد، که نکند قصد خودکشی دارد. برای آنکه روی این زالوی جان گرفته در مغزش خط بزند، گفت: - میدونی که تو هر شرایطی پشتتم، چه کنارت باشم و چه نباشم. باید دیار مرده باشه که تو فکر کنی ممکنه نباشم. مگه من رو کشته باشن که حضورم رو پشت سرت نبینی، باوانم! حوریا دست روی قلبش گذاشت. ممکن نبود از او بگذرد، نه؟ - تو که باشی همهچی خوبه! آوای دیار اینبار جدی شد. نوعی تحکم آغشته به ترس در آن بود. گویی ندانسته میدانست که یکجا، یک خبرهایی هست. - حوریا مراقب خودت باش تا من برگردم، خب؟ هر چی که نگرانت میکنه رو خودم درست میکنم، خب عزیزم؟ حوریا پلک بست. به خوبی میدانست که دیار همیشه همینطور برایش گفته، اما اینبار... اینبار همهچیز متفاوت بود. دیر بود، خیلی دیر بود برای آنکه دیار بتواند همه نگرانیهایش را درست کند. -
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
روی تختفلزی دراز کشید. صدای جیرجیر ملایم تخت، انگار فریاد میکشید که: «من هم مثل تو خستهام!» خنکای نسیم پاییزی از میان پنجرهی نیمهباز، پردهی صورتیرنگ را تکان میداد. هوا مطبوع و دلپذیر بود، آوای ماشینهایی که از خیابان بالایی رد میشدند، دور و محو بود. نفس کشید. در دل احساس سنگینی میکرد. مردمکهایش را چرخاند. فضای اتاق به لطف سخاوت ماه تاریکروشن بود. نگاهش روی حریر ماند؛ تختهایشان درست مقابل هم قرار داشت. حریر بالش را از زیر سرش برداشته و به عادت همیشه، به آغوش گرفتهبود. از نحوه خوابیدنش، لبخندی به طعم لیموشیرین زد؛ در ابتدا شیرین و درنهایت اما، تلخ! نگاه از روی او برداشت. کاش که این آخرهفتهی کذایی به خیر میگذشت. دلش میخواست هر طور که شده پول عمل را جور کند؛ طاقت اذیت شدن حریر را نداشت. ندایی از درون برایش پچ زد: «این کار فقط برای حریر است؟ » پاسخ آن صدای موذی را نداد و به سقفِ سفید خیره شد. میدانست عملشان اشتباه است، اما وقتی فردی مثل مشفق چندین خانواده را به خاک سیاه مینشاند و جامه از تنشان میکند؛ وقتی هیچ قانون و منطقی جلودارش نبود، مجبور میشدند خودشان نقش قاضی را بازی کنند؛ حکم کنند و تاوان بگیرند. آهی کشید. قطره اشکی از گوشهی چشمهایش چکید. از خودش پرسید: « آنقدر خوششانس هستیم که در اجرای این حکم، گیر نیفتیم؟ » هرچند که او غصهی گیر افتادنش را نمیخورد، غصهی بعد از گیر افتادنش را میخورد؛ که حریر و مادرش بعد از او چه میشوند؟ دیار چه میشود؟ دست روی پیشانیاش گذاشت. «وای دیار... وای که اگر میفهمید، حتماً تا ابد قیدش را میزد.» پلک بست. اشکهایش همچون مرواریدهای درشتی که از کیسهی اشرفی بر خاک بیفتند، بر روی گونههایش میغلتیدند. گرچه در ظاهر همهچیز همانطور پیش میرفت که آنها میخواستند، ولی ته دلشان راضی نبود؛ همچون به دام افتادگانی که جبر روزگار را پذیرفته و پا در مسیر اشتباهی گذاشتهبودند. هق خفهای زد. کاش به سیزدهسالگیاش برمیگشت؛ آنوقتی که پدرش زنده بود و حریر تازه به دنیا آمدهبود؛ آنوقتی که از شوق یک تازهوارد، نوای خندهشان تا هفت خانه آنطرفتر هم میرفت. دست روی دهانش گذاشت، مبادا صدای گریهاش حریر را بیدار کند. لعنت به آن تصادف شوم؛ آمد و همچون راهزنی در بیابان، اندک خوشیشان را ربود. و حالا درست یازدهسال بود که او نوای پرمهر پدرش را نداشت. همیشه سعی میکرد قوی باشد، اما از درون هنوز همان دختر بچهی لوس نیازمند نوازش بود. پر از افسوس، شماره دیار را گرفت. نیاز داشت که با یکی حرف بزند، یکی از جنس او! حرف بزند تا مطمئن شود که دیار هست، صدایش هست، نوازشش هست، آرامشش هست... . نوای ملایمش باعث شد، گوشی را بیشتر به گوشش بچسباند. - هنوز بیداری عزیزدلم؟ -
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
صدای سپهر ولی، شریانهایش را آزاد کرد. با هول و وَلا پچ زد: - یکی رفته فیوز رو بزنه، بیا بیرون! حوریا نفسنفسزنان دست روی قلبش گذاشت، لب زد: - وای سپهر... وای سپهر از دست تو! سپهر بااسترس به ساعت اشاره کرد: - بدو حوریا، وقت نداریم! حوریا به سرعت کلید را سرجایش برگرداند. خمیر را در مشتش پنهان کرد و به طرف در تقریباٌ دوید. به محض خارج شدن آنها از اتاق، برق هم آمد. تیلههای حوریا به سمت سپهر برگشت؛ همزمان با گذاشتن خمیر در جیبش، برای آنکه مطمئنش کند اثر کلید را برداشته، پلک روی هم گذاشت. سالن خلوت بود، حتی صدوقی، منشی دفتر هم پشت میزش نبود. همههمه از طرف اتاق ترجمه شنیده میشد. سرکی در اتاق کشید. با دیدن کامپیوتر یلدا که نیمی از سیم پشتش سوختهبود، خندهاش گرفت. به یُمن وجود اشکان که قبلاٌ برق خواندهبود و جریانها را میشناخت، این نمایش را درست کردهبودند. اشکان، تمام شب گذشته را صرف یلدا کردهبود تا به او یاد دهد چطور آتشسوزی راه بیندازد که کسی آسیب نبیند. عجیب این پسر باهوش بود و چه حیف که نتوانست به جایگاه واقعیاش برسد. مشفق دستهایش را پشت کمر قفلکرده و با ابروهای گرهخورده، بالای سر تاسیساتی ساختمان ایستادهبود. نگاه نگران یلدا به طرفش برگشت و او با سر تکان دادنی، دلش را قرص کرد. از همین فاصله هم میتوانست آزاد شدن نفسهایش را ببیند. باقی بچهها هم طی جو پیش آمده، هر کدام نظری میپراندند. اشکان خمیر را از دستش گرفت و درون ظرف پلاستیکیای که با خودش آوردهبود، گذاشت. - دم هر سهتاتون گرم! ترکوندین، من این بیرون داشتم پس میافتادم. یلدا خندید. برای آنکه به همهشان دید داشته باشد، روی صندلی شاگرد کج نشست. - من همهش استرس داشتم یکی سپهر رو موقع دستکاری فیوزها ببینه. سپهر به پشتی صندلی تکیه داد. با حالت خودپسندانهای قلنج گردنش را شکاند. میدانست یلدا از این کار متنفر است و به عمد انجامش میداد. - داداشت رو دست کم گرفتی. یادت که نرفته اینی که جلوت نشسته یهبار برگه امتحانی کش رفته و آبی از آب تکون نخورده. حوریا با اضطراب خندید. - این مسئله با برگه امتحانی یکیه؟! هنوز هم با فکر به کاری که امروز کردهبودند، تپش قلب میگرفت. - ولی وقتی بیهوا اومدی تو، من اشهدم رو خوندم، گفتم به حتم مشفقه! سپهر غشغش خندید. سپس شیشه را پایین کشید تا هوای آزاد وارد ماشین شود. - راست میگه، قیافهش خدا بود. تو اون تاریکی عین میت سفید شدهبود. یلدا، به اشکان که روی صندلی راننده نشسته و آرنجش را به فرمان تکیه دادهبود، نگاه کرد. - ولی قبول کنین، کار حوریا از همهمون سختتر بود. من جاش بودم قطعاٌ یه گندی میزدم. با گفته یلدا، هر چهارنفرشان به هم زل زدند. خوب میدانستند امروز چه کار خطرناکی را از سرگذراندند. با چشمهایی که هیجان در آن سوسو میزد به خنده افتادند. سپهر صافتر نشست. دلهرهی نشسته بر انتهای خندهشان را حس میکرد. ابرو بالا داد و چشمکی زد. - ولی خودمونیم، خوب کلهخرایی هستیم. حوریا، شالش را که به دور گردنش افتادهبود، سر کرد. امروز که در شرایطش قرار گرفتهبود، بیشتر میفهمید کارشان تا چه اندازه میتواند ترسناک باشد. برای جلوگیری از افکار منفیاش، پرسید: - خب قدم بعدی چیه؟ تا قبل از برگشت دیار باید این کار رو تموم کنیم. میدونین که ده روز دیگه برمیگرده. نگاهشان به طرف اشکان چرخید. گویی همهشان منتظر جواب او بودند. بالأخره او بزرگترین عضو گروهشان و البته تا حدود زیادی مغز متفکرشان بود. اشکان تغییر رشتهای بود، به همین خاطر سه سالی با آنها تفاوت سنی داشت. اشکان به ته کوچهی تاریک زل زد. - باید تا جمعه صبر کنیم که نگهبان ساختمون مرتضوی باشه. رو به سپهر پرسید: - تنهاست دیگه، نه؟ سپهر لبهایش را با زبان تَر کرد. - آره! شبهای جمعه شیفت اون و یعقوبیه! از ساعت دوازده تا سه مرتضوی، بعدش هم یعقوبی! حوریا، دست به هم پیچاند. با فکر به آن شب هم، ترس به جانش میافتاد. - اگه زمانی که پیشبینی کردی، درست نباشه چی؟ سپهر با اطمینان سر بالا انداخت. - امکان نداره. من دوماهه زیرنظرش گرفتم. درست از ساعت دووربع تا دوونیم یا دووچهل پشت دوربینها نیست. میره نماز شب میخونه. حوریا، دست روی قلبش گذاشت. عمیقاً احساس ناراحتی میکرد. خنده مأیوسانهای کرد. - ولی اگه گیر بیفتیم مرتضوی هم به دردسر میفته. ممکنه فکر کنن همدستمونه! یلدا سرش را به طرفین تکان داد. او در این داستان خوشبینترین بود. - نه حوریا... نه! ما گیر نمیفتیم. سپهر حرفش را تأیید کرد. بیشتر از همه نگران بود و بروز نمیداد. - حق با یلداست. با آتیشسوزی فرمالیته امروز جلوی اون همه چشم، امکان نداره کسی شک کنه. همه فکر میکنن همون اتصالی باعث آتیش سوزیه! -
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حوریا با دستهای گرهکرده و پر از تشویش، به دوروبرش نگاه کرد. سر مشفق پایین بود؛ در حال خواندن مدارکی که او ترجمهاش کردهبود. بیجهت پابهپا شد. همه تنش از استرس یخ زدهبود. در دل، لعنتی بر سپهر و یلدا فرستاد که این ماموریت خطیر را برعهدهی او گذاشتهبودند. هرچند که چارهای نبود؛ در این بازی هرکس مسئولیت خودش را داشت. سپهر مسئول پراندن فیوزها، او مسئول برداشتن کلید و یلدا... . میدانست کلید اتاق مشفق کجاست؛ همیشه جای ثابتی داشت. پوست لبش را از داخل دهان جوید. سعی کرد حواس خودش را پرت کند. خرماییهایش را از روی تابلوهای نصبشده بر دیوار که هر یک کشوری را نشان میدادند، به روی مبلهای چرم دستهبلند نشاند. نفس نامحسوسی کشید. جلوتر رفت. عقربههای ساعتِ مربعشکل اتاق، به کندی پیش میرفت. انگار خیال نداشت از نوک برج ایفلی که تصویرش در آن طراحی شدهبود، یک اینچ آنطرفتر برود. در سر، شروع به شمردن کرد. « یک! » دستش در جیب مانتو پاییزهاش نشست و خمیر را لمس کرد. آب دهان قورت داد. ته حلقش گویی خاکستر پاشیدهبودند. « دو! » با پای راست روی زمین ضرب گرفت. این اتاق، تنها اتاقی بود که مشفق کلیدش را حتی به نگهبان هم نمیداد؛ واِلا سپهر، باقی کلیدها را با دوزوکلک از چنگ آبدارچی در آوردهبود. سرفهای مصلحتی کرد. باز هم شمرد: « سه! » همهی زندگیشان بند همین اتاق بود. کاش که نقشهشان درست پیش میرفت! « چهار! » مشفق خودنویس خاکستریرنگش را میان انگشتهایش چرخاند. حوریا پلکهایش را بازوبسته کرد و به عنوان آخرین شماره، شمرد: « پنج! » در یک ثانیه، فضا با صدای سوتمانندی خاموش شد و او با وجود دانستن اصل ماجرا از جا پرید. مشفق نوچی کرد. برگهها را روی میز گذاشت. غر زد: - ای بابا! الان چه وقت برق رفتن بود. ساعت نزدیک به پنج عصر بود و هوای پاییز هم که عاشق تاریکی! مشفق صدایش را بالا برد. - خانم جواهردوست! هنوز این دردش درمان نشده، جیغهای بلندوبیوقفهی یلدا، همچون آژیر در کل سالن پیچید. حوریا کف دستهای عرقکردهاش را به مانتویش کشید. مشفق نگاه متعجبی به او انداخت. دهان بازنکردهبود که در اتاق به ضرب باز شد. سپهربا لحنی به ظاهر مضطرب، آبوتاب داده گفت: - یکی از سرورها اتصالی کرده، فکر کنم داره آتیشسوزی میشه. مشفق با عجله از پشت میز چوبیاش بلند شد. به طرف در پا تند کرد. سپهر، دو انگشت دستش را به معنای دودقیقه فرصت، کنار پاهایش نگه داشت. در تاریکروشن اتاق، نگاه ملتمسی به حوریا انداخت. سپس دستِ راستش را پشت مشفق گذاشت و در حال هدایت کردنش به بیرون، در را بست. حوریا نفس متزلزلی کشید. به سمت کتی که به آویز مجاور به پنجره آویزان بود، گام برداشت. شروع به گشتن جیبهای کت کرد. ضربان قلبش از هزار عبور کردهبود. با ذهنی خالیشده از همهچیز و پر از ترس، جیب بعدی را هم گشت. نفسش از خالی بودن جیبها بند آمد. در دل، خداخدا کرد. التماس کرد: «خدایا همین یهبار، میدونم کارم اشتباهه، ولی تو رو خدا!» عرق سرد از پیشانیاش شره گرفت و چشمهایش پر از آب شد. ناامید از نبودن کلید، دستش را به طرف جیب کوچکی که زیر یقهی کت طراحی شدهبود، برد. در کمال خوشبختی اما، نوک فلزی آن را با سرانگشتانش لمس کرد؛ همانجا بود. با نفسهای منقطع، خمیر را از جیب مانتویش درآورد. چشمهایش مانند یویو، بین ساعت و در و دستهایش میچرخید. بااحتیاط کلید را بین خمیر گذاشت و دو طرفش را روی هم فشرد تا ردش حک شود. لعنتی! دستهایش میلرزید. سعی کرد بهدرستی کارش را انجام دهد تا نتیجه دردسری را که کشیدهبودند، به فنا ندهد. دعا نبود که بلد باشد و زیرلب نخوانده باشد. کلید را با ملایمت از بین خمیر درآورد و با شالش آن را تمیز کرد. فقط یک حرکت اشتباه کافی بود تا زندگی چهارنفرشان، با هم به تاراج برود. مجدد آب دهان قورت داد. حلقش کویری بود، انگار بزاق در دهانش ترشح نمیشد. دستپاچه داشت کلید را در جیب پایینی کت میگذاشت که در میانهی راه حواسش جمع شد و تا خواست آن را به جای اصلیاش برگرداند، صدای در، خون را در رگهایش منجمد کرد. -
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دیار از بیپرواییاش به خنده افتاد. جعبه پیتزا را باز کرد و به طرف اویی که روبرویش مینشست، گرفت. برای عوض کردن بحث، موضوعی را که میخواست دم رفتنش بگوید، باز کرد: - احتمالاٌ مجبورم برای مقالهم سههفتهای رو به منطقه محروم برم. این سههفته هم از فردا شروع میشه. وقتی برگشتم برات یه سوپرایز عالی دارم. دستهای حوریا که میرفت تا پیتزا را به درون دهانش ببرد، از خبر بیمقدمهاش، میان زمینوآسمان خشک شدند. سههفته نباشد؟ یعنی چیزی حدود یکماه؟ آن هم از فردا؟ - کجا؟ چرا به من نگفتی؟ دیار ظرف سالاد را باز کرد. فاکتورگرفته از اخمهای درهمش، کاملاٌ عادی گفت: - پس الان دارم چی میگم؟ حوریا پیتزا را به درون جعبهاش بازگرداند. دلگیر نگاهش کرد. - مگه خودت الان فهمیدی که باید بری؟ تو برای اینکه بخوای مقالهات رو کامل کنی، حداقل از یکماه پیش برنامه ریختی. بعد الان به من میگی؟ لبهایش را گاز گرفت تا خودش را کنترل کند. دیار بعضیاوقات ناجوانمردانه معادلاتش را به هم میریخت. نسبت به برخی مسائل، طوری خونسرد عمل میکرد که اوبه خودش شک میکرد. برای هیچ کارش با او مشورت نمیکرد، مگر کاری که بهطور مستقیم با خودش در ارتباط بود. وقتی هم اعتراض میکرد، سعی میکرد از موضوع رد شود؛ انگار که مسئله خاصی نبوده و او بیخودی حساس شدهاست. - من برای تو کی هستم دیار؟ یک دوست معمولی؟ چون آدم دوست صمیمیش رو هم در جریان یکسری از کارهاش قرار میده، چه برسه به نامزدش! دیار سعی کرد ملایمتر برخورد کند. حوریا که نمیدانست اصل داستان از چه قرار است. خودش هم سهروز پیش فهمیدهبود. - از من به دلنگیر عزیزم، خودمم سهروز پیش فهمیدم که این مقاله نیاز به تحقیق حضوری داره. کاسه چشمهای حوریا پر شد. لبهایش به لرزش افتادند. خسته شدهبود، نه فقط از رفتارهای دیار، بلکه از همهچیز! - باشه، سه روز پیش فهمیدی، باور میکنم. چرا همون سهروز پیش نگفتی؟ دیار با دیدن صورت گُر گرفتهاش، از جا برخاست. نمیدانست این قضیه تا این اندازه برایش مهم است. همیشه آنقدر درگیر کاروزندگیاش بود که فرصت نکرد روحیه دخترها را بهتر بشناسد. تا قبل از حوریا اصلاٌ کسی وارد زندگیاش نشدهبود که او یاد بگیرد. کنار صندلیاش زانو زد و دستهایش را گرفت. - من نمیدونستم این قضیه برات مهمه. داری گریه میکنی؟ ببینمت؟ اشکهای حوریا بیمحابا فرو میریخت؛ در حالیکه بهجای نگاه کردن به مردمکهایش، خیره به یقه لباسش بود. دیار پشیمان از بحثی که پیش از غذا به راه انداختهبود، پشت دستهایش را بوسید. - آخه دورت بگردم، چرا خودت رو اذیت میکنی؟ چرا انقدر مسائل کوچیک رو برای خودت بزرگ میکنی؟ گفتن سهروز پیش من با الان، چه فرقی به حال تو داره؟ حوریا ناراحت از آنکه او متوجه اصل داستان نمیشود، دستهایش را از دستهای او بیرون کشید. - مشکل همینه که فرقش رو نمیفهمی، فکر میکنی هیچ فرقی نمیکنه. دیار صبوری کرد. دوباره دستهایش را گرفت و پشت آن را نوازش کرد. احتمال میداد روحیهاش بابت چشمهای حریر و فشاری که رویش است به هم ریخته باشد. - باشه قربونت برم، تو بگو من بدونم. فرقش چیه؟ صدای گریهی حوریا بلندتر شد. - فرقش اینه که من میفهمم برام ارزش قائلی، بهم توجه میکنی. ولی تو اینجوری نیستی. غدی، مغروری، فقط به خودت فکر میکنی. انقدر برای کارهات به هیچک.س توضیح ندادی که خیال میکنی به نامزدت هم نباید توضیح بدی. هق زد و ادامه داد: - بهت گفتم من بابا ندارم، خاطرات نوازشش انقدر ازم دوره که بعضی اوقات یادم میره بودن یه مرد تو خانواده چه شکلیه؛ تو گفتی من مثل پدرت ازت مراقبت میکنم. هم نامزدت میشم، هم بابات میشم؛ به من تکیه کن! ولی همهش در حد همون حرف موند. تو حتی مثل یه نامزد معمولی هم کنارم نیستی، چه برسه به اینکه بخوای دو تا نقش رو همزمان بازی کنی. ما الان یهسال و سهماه که با همیم ولی تو... . دیار، مستاصل بلند شد. تحت هیچ شرایطی طاقت گریههای حوریا را نداشت. دلش میخواست وقتی او گریه میکند سر خودش را به دیوار بکوبد. به آغوشش گرفت و عذرخواهی کرد. - هیش! باشه عزیزدلم! ببخشید، گریه نکن. قول میدم دیگه اینجوری نشه. بهم گوش بده، حوریا! من خودمم تازه فهمیدم قربونت برم. صورتش را میان دستهایش گرفت. بارها و بارها او را بوسید. - اصلاٌ بعدش رو شنیدی؟ گفتم برات یک سوپرایز عالی دارم. به جون مامان روحی، به جون خودت، انقدر خوشحالت میکنه که یادت میره. اصلاٌ من از این به بعد هروقت خواستم جایی برم به تو خبر میدم، فقط دیگه گریه نکن! حوریا آرامتر شدهبود. دلش برای استیصال و تقلای دیار سوخت. می دانست بابت دل پرش از زندگی، تا این حد حساس شدهاست. فینفینی کر د. با دلخوری پرسید: - کجا میخوای بری؟ دیار با سرانگشتهایش، اشکهایش را پاک کرد. در دل به قربان چشمهای سرخ و لبهای لرزانش رفت. او برای این دختر میمرد. - یه روستایی هست نزدیک به مرز خراسان جنوبی، باید برم اونجا! با چندتا از بچهها میریم. سههفته هم بیشتر طول نمیکشه. تیلههای خرماییرنگ حوریا، میان قهوهایهای دیار دودو زد. با جرقهای که در ذهنش خورد، برای یکآن از فضای موجود دور شد. فکرش به سرعت ،همانند جورچینی، معادلات را کنار هم چید. دیار سههفته میرفت؛ سههفتهای که آنها میتوانستند برنامه مشفق را پیاده کنند. قبل از آنکه برگردد، همهچیز تمام شدهبود. اینطوری برایشان بهتر هم میشد. به هرحال دیار مرد باهوشی بود و ممکن بود با بودنش بوهایی از داستان ببرد. آنچنان در فکر فرورفتهبود که اشکهایش بند آمده و حالت صورتش عوض شدهبود. سپس بیمقدمه و بیفکر گفت: - پس مراقب خودت باش! ابروهای دیار بالا پرید. چنان از این تغییر ناگهانی متعجب شد که ذهنش قفل کرد. حاضر بود قسم بخورد در این دقایقی که حوریا به چشمهایش نگاه میکرد، جای دیگری سیر میکرد. مرد خرفتی نبود، ولی نمیدانست این تغییر موضع یکباره را پای چه چیز بگذارد؟!- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
در حال شانهکردن موهای مواج و بلندش، زیرلب، آهنگ بیسروتهی را با خود زمزمه میکرد. پریشان بود. نمیدانست چرا با وجود همهی توجیهات توی سرش، نمیتوانست آن بخش از مغزش را که مربوط به دیار میشد، خاموش کند. وقتی به او فکر میکرد، انگار در دلش رخت میشستند. قلبش میگفت «به خاطر عشقت هم که شده، نباید قبول میکردی. فکر میکنی اگر دیار بفهمد، تو را خواهد بخشید؟» عقلش میگفت «اصلا گور بابای عشق و همه داستانهایش؛ فکر کردی انجام این کار آسان است؟ اگر گیر بیفتی، چه کسی میخواهد کمک خرج مادرت باشد؟ حریر چه میشود؟» حسی مرموز از درونش، موزیانه اظهارنظر میکرد.«آنقدر آیه یأس نخوانید، حالا وقت این حرفها نیست. قرار نیست دیار هیچوقت متوجه این موضوع شود. قرار هم نیست گیر بیفتم. نمیتوانم دست روی دست بگذارم که خواهرم کور شود، یا مادرم برای مخارج ما با یک پیرمرد ازدواج کند.» با شنیدن صدای در، دست از کار کشید. بُرسش را روی دراور گذاشت. خودش را در آیینه برانداز کرد. غم نهفته در چشمهایش، سنخیتی با صورت آرایش کردهاش نداشت. هوفی کشید و با کلافگی دست به موهایش برد تا آنها را ببندد، اما میانه راه متوقف شد؛ دیار عاشق موهای بلندش بود. نفسعمیقی کشید تا به خودش مسلط باشد. سپس از اتاق خارج شد. با دیدن دیار که مشغول جابهجا کردن خوراکیها بود، لبخند بیاراده و تلخی زد. دیار نمونه کامل یک مرد دلخواه برای هر دختری بود؛ همان اندازه امن، همان اندازه حمایتگر، همان اندازه... - چرا اونجا ایستادی باوانم؟ بیا زودتر شام بخوریم برسونمت که دیر بشه، مامانت حسابی شاکی میشه. وقتی اینطور بهخصوص او را میخواند، یادش میرفت که میخواست چه بگوید. پیش رفت. «اگر دیار بفهمه، من رو میبخشه؟» سرش را تکان داد. سعی کرد لحظات خوشش را با این فکروخیالهای بیهوده، به خودش زهر نکند. - تو خودت کار داری که دوست داری من رو زود برسونی، واِلا که مامانم بهانهست. سپس جعبه پیتزا و سالادسزار را از روی کنسول برداشت. دیار لبخند زد. حض برد از بوی خوش شامپویی که از میان آبشارش خودنمایی میکرد. - داری تو دهنم حرف میذاری. نوشابهها را به دستش داد. چشمهایش از تاپ قرمزی که حوریا به تن کردهبود، عبور کردند. حسابی به تنش نشسته و جلوهی پوست سفیدش را دوچندان کردهبود. حوریا زباندرازی کرد. - حرف دلته دیارخان! من فقط بازگوش کردم. دیار خندید. دستش را گرفت و او را یکضرب به طرف خودش کشید. با قرار گرفتن او میان آغوشش، دست دور کمرش انداخت. با شیطنت پچپچ کرد: - خب عزیزم شما فکر نمیکنی، با این بلبل زبونیهاتون ممکنه به جای شام شما رو بخورم؟ با خباثت، لحنش را آرامتر کرد. اغواگرانه ادامه داد: - با این موهای باز خوشبو، لباس نهچندان مناسب، به نظرت نباید یکم محتاطتر جوابم رو بدی؟! حوریا از برخورد نفسهای او زیر گلویش، قلقلکش آمد. خندید. همزمان دست روی سی*ن*هاش گذاشت؛ درست جایی بالای قلبش! برای آنکه او را ببیند سرش را عقب برد. قد خودش کوتاه نبود، ولی دیار زیادی بلند بود. - فعلاٌ که بدرقمه فاز امانتداری گرفتی، انقدر که صندوق امانات بانکم تا این اندازه متعهد نیست. دیار از بالا که به خرماییهای درشتش نگاه میکرد، دوست داشت سالها در همین زاویه نگهش دارد. پارادوکس چشمهایش، با خال گوشهی لبش، نسبت به او بیطاقتش میکرد. حوریا راست میگفت؛ اگر به قول او، این حس امانتداری نبود... . آب دهان قورت داد. گاهیاوقات خویشتنداری در مقابل او برایش سخت بود. با آنکه همین حالایش هم محرم بودند، اما دوست نداشت قبل از عقد اتفاقی بیفتد. همیشه هم سعی میکرد قرارهایش با حوریا بیرون از خانه باشد؛ مبادا افسار امیال سرکشش از دستش رها شود. بوسهی پرمحبتی روی موهای حوریا کاشت. از او جدا شد و برای آزاد کردن نفس سنگینشدهاش، حرف را عوض کرد: - گفتم شاید پیتزا نخوری، برات سالاد هم گرفتم. حوریا با شیطنت به چهرهی سرخشدهاش خیره شد. وقتی اینطور خودداری میکرد، دلش میخواست اذیتش کند. - استاد بهشون برخورده؟- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
یلدا ضربهای به مدارک انباشته شدهی روی میز زد. - ببینین چه کردم، همه رو دیوونه کردم. با شعفی مصنوعی، چشموابرو آمد. - به نظرتون مشفق بهم تشویقی میده؟ سپهر پوزخند تمسخرآمیزی زد و همزمان همراهیاش کرد. - حتماً بانو یلدا! احتمالاً مِنباب تشویق، دفتر ترجمهشون رو پیشکشتون میکنن. سپس لحنش افول کرد. با چشم، به پروندهها اشاره زد. - حالا جدی همهش تموم شد؟ اگه تموم شده قربون شکلت، بیا یه دستی برسون مدارک این جوجه دانشجوها رو تموم کنیم. جون یلدا لنگم! یلدا شانه بالا انداخت و پشتچشمی برایش نازک کرد. سپس مشغول جمع کردن وسایلش شد. - همینم مونده؛ اشکان دو ساعته که تو کوچه بالایی منتظره! زیر پای بچهم علف سبز شد. شما هم جمع کنین بریم، نامزد من که علاف کمکاری شماها نیست. سپهر برای آنکه اذیتش کند، بیشتر روی صندلیاش لم داد. - دو دقیقه صبر کن بذار این مجموعه رو ببندم، بعد علی کنیم. یلدا، غرلندکنان مشغول جابهجا کردن زونکنهای روی میزش شد. حوریا لبخند کمجانی به گفتههای زیرلبیاش زد. میدانست اگر تا دهدقیقه دیگر جمع نکنند، حسابی از خجالت جفتشان در میآید؛ به خصوص که پای اشکان وسط بود. کامپیوترش را خاموش کرد. لبخند بیفروغش با یادآوری قرار امروزشان، از لبهایش پر کشید. روز موعد فرا رسیدهبود؛ پایان یکهفته اولتیماتومی که به او دادهبودند. دستبهسی*ن*ه به پشتی صندلی تکیه داد. سعی کرد ذهنش را به چیز دیگری معطوف کند. هنوز هیچی نشده نوک انگشتهایش یخ کردهبود. بیدلیل روی صندلیاش جابهجا شد و مردمکهایش را روی دکور آبی_خاکستری اتاق چرخاند. «پایان این بازی چی میشه؟ ما رو به کجا میرسونه؟» چشمهایش از روی میزهایی که دورتادور اتاق چیده شدهبود، رد شد و روی قفسههایی نشست که پشت سر هر مترجم نصب شدهبود. تنها حُسن اتاق بیروحی که مشفق برایشان ساختهبود، دو گلدان بزرگ استوانهای بود که به فاصله یک متر از هم، کنار پنجرههای قدی غبارگرفته قرار داشت. پوزخندی به سلیقهی ناقص مشفق زد. «مرتیکه گدا، نکرده یه دیزاینر بیاره.» شالش را بازتر کرد. احساس خفگی میکرد. اگر به مشفق میباختند... . واقعاٌ چطور میتوانستند با کسی سرشاخ شوند که تمام عمر نزول خوردهبود و ککش نگزید؛ آشیانهی صدها خانوار را آوار کرده و در حالیکه از خرابههایش نان میخورد، پاچههای شلوارش هم خاکی نشدهبود؟! دستش را به پسِ سرش رساند. احساس درد میکرد. دوسال پیش انگار همهچیز راحتتر بود؛ وقتی با نقشه پا در شرکت مشفق میگذاشتند، چنان از عاقبت کارشان مطمئن بودند که احدی یارای مقابله با آنها را نداشت. سرشان پر از شور جوانی بود و کلههایشان بوی قرمهسبزی میداد. به قول یلدا، میخواستند سهم خودشان را از گلوی دنیا بیرون بکشند. سری از روی کلافگی تکان داد. دوست نداشت به بعدش فکر کند؛ به بعد کاری که میخواستند انجام دهند. میخواست از دل این داستان عقب بکشد، به اندازه یک گام، اما یاد گریههای اشکان، خواهر مثل ماهش که سالها بود درگیر زندگی نباتی شدهبود، سپهری که سینا را در همین جریان از دست داد و حالا از آن برادر رشید همیشه ورزشکار، تنها یک پسر مفنگی ماندهبود؛ نمیگذاشت که او عقب بایستد. با دستی که به شانهاش خورد، انگار که روح به تنش بازگشته باشد، از عالم افکارش خارج شد. یلدا داشت با شیطنت نگاهش میکرد. - قشنگ تو یه جهان دیگه سیر میکنی؛ کجایی بابا! دهبار صدات زدم. نگاهش از او کنده شد و روی سپهر نشست که پرسشآمیز خیرهاش بود. مشفق نباید قصر در میرفت. نه حالا که خودش زیربار مشکلات مالی داشت کمر خم میکرد؛ نه حالا که همهشان، سخت، نیازمند معجزه و تحولی در زندگیشان بودند؛ نه حالا که یلدا اندرخم کوچهی زمینگیری پدرش بود و او اندرخم عمل چشمهای خواهرش! وقت جازدن نبود. چهارنفری این راه را شروع کردهبودند، چهارنفری هم باید تمامش میکردند. بیمقدمه و بااطمینان گفت: - منم هستم.- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** خمیازهای کشید. از پشت میزتحریرش بلند شد. روز پرکاری را از سر گذرانده بود؛ بلند شد تا آبی به سروصورتش بزند. کشوقوسی به تن کوفتهاش داد. نه، اینطور نمیشد، باید خودش را به یک قهوهغلیظ دعوت میکرد. از اتاق خارج شد و به طرف آشپزخانه رفت. از فکرش گذشت: «باید هرچی زودتر شر این داستان رو بکنم.» خسته و با ذهنی پریشان، قهوهجوش را از کابینت بالای سینک برداشت. آنقدر غرق کارش شدهبود که فراموش کرد به حوریا زنگ بزند. قهوهجوش را روی اجاقگاز گذاشت. نگاهی گذرا به ساعت دایرهشکل روی دیوار انداخت. اخمی از بابت حواسپرتیاش کرد. ساعت از دوشب گذشتهبود. حتماً تا الان حوریا خواب بود؛ احتمالأ هم با ناراحتی به خواب رفتهبود. پودر قهوه را از کابینت زیر گاز درآورد. ناخودآگاه به یاد اولین دیدارشان افتاد. روزی که برای نزدیک شدن به مشفق، مجبور شد به دفترشان برود. حوریا را اولینبار آنجا دیدهبود. لبخندی بیاراده روی لبهایش نقاشی شد. وقتی به ترجمهاش ایراد گرفته و گفته بود که کارش در حد تبلیغات دفترشان نیست، آنچنان برآشفت که صورتش رو به کبودی میرفت. با صدای «تگی» گاز را روشن کرد و همانجا ایستاد. چقدر حوریا از آنکه نتوانستهبود درستوحسابی جوابش را بدهد و آنطور که باید، حق مطلب را ادا کند، شاکی بود. با خودش خندید و به یاد آن روز، سری از روی تاسف تکان داد. «دختره دیوونه، واسه چهارتا انتقاد ساده داشت سکته میکرد.» شانههای عضلانی و دردناکش را مالید. با این وضعیت باید یک دوش آبگرم میگرفت. خمارِ ذرهای خواب درستوحسابی بود. فنجان اهدایی حوریا را از آبچکان برداشت. روی آن تصویر یک دراکولا طراحی شدهبود. وقتی فنجان را برایش میخرید، گفته بود: «به یاد خشم اولین روزت خریدم که یادم نره چقدر میتونی ترسناک باشی.» گاز را خاموش کرد. قهوه را درون فنجان ریخت. او که نمیدانست چرا آن روز تا آن حد بیانعطاف بود. نفسی کشید. همه این روزهای نبودنش را جبران میکرد؛ برای اویی که دوست داشتنش هرگز در برنامههایش نبود، ولی تا آمد به خودش بیاید دلش را باخته بود. قرار نبود حالاحالاها وارد این وادیها شود، ولی خب، عشق جوری یقهاش را چسبید که خودش هم ماند که چطور شدهاست. قُلپی از قهوهاش نوشید. کاش زودتر از بند این مخفیکاری خلاص میشد. سعی کرد به بعدش فکر نکند، به بعد برملا شدن همه چیز! میدانست حوریا از خیلی از خواستههایش برای او کوتاه آمدهاست. میدانست و برای او هم که شده، شبوروزش را یکی کردهبود، که این داستان را تمام کند. صورتش از تلخی قهوه جمع شد، ولی برایش لذتبخش بود. این ماده انگار خستگی را همچون رختی از جانش بیرون میکشید. فردا باید یک سر هم به بنگاه میزد تا کار فروش ماشینش را بکند. حوریا خبر نداشت که او میداند خواهرش نیاز به عمل دارد، نمیخواست هم حالاحالاها باخبرش کند. میخواست با این کار غافلگیرش کند و عوض تمام کمکاریهای اخیر رابطهشان را دربیاورد. داستان عمل حریر را از زبان مادرش شنید. آن هم چون از دهان هاجرخانم پریدهبود؛ واِلا که این مادرودختر، سخت، تودار و با عزتنفس بودند. یکتنه بار مشکلات را به دوش میکشیدند و از بندهای طلب کمک نمیکردند. از جا بلند شد. تهماندهی قهوهاش را درون سینک خالی کرد. اسکاچ را برداشت و روی آن مایع ریخت. با همهی خستگیاش، عادت به شلختگی نداشت؛ همهچیز باید در همان لحظه مرتب میشد. با صدای «دلینگ» گوشیاش، از فکر بیرون آمد. حدس زد حوریا باشد. دستش را با حوله کوچکی که نزدیک دهانهی آشپزخانه آویزان بود، خشک کرد. گوشیاش را از روی کنسول برداشت. با دیدن نامهای روی صفحه، قفلش را باز کرد. درست حدس زدهبود، اولین پیام از طرف حوریا بود؛ نوشته بود: «از من که گذشت، دیگه جیکجیک عاشقانه نمیخوام، ولی به سلولهای مغز خودت رحم کن. شب بخیر بابایی!» خندید، از ایموجی دراکولایی که آخر جملهاش برای او فرستادهبود. «دخترهی شیطون بلا!» با دیدن پیام دوم اما، ابروهایش به هم نزدیک شد. «یه خبرهایی هست؛ داره یه اتفاقهایی خارج از برنامه میافته. فردا بیا پیشم! کلاف داره گم میشه.»- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
یلدا کیفش را از روی شانههایش برداشت. کنار حوریا، روی نیمکتِ سبزرنگ پارک نشست. - اشکان جان، میشه بشینی لطفا؟ سرگیجه گرفتم، بس که راه رفتی. اشکان دوبار متوالی، دست به ریشهایش کشید. وقتی چارهای برای عصبانیتش نمییافت، دچار تیک میشد. - به دوستت بگو! عشق دیار جوری کورش کرده که داره به همهچی گند میزنه. آقا نمیخوای، بکش عقب بذار ما کارمون رو بکنیم. سپهر دست روی شانهاش گذاشت. خودش هم حال درستی نداشت، ولی حالا جای سرزنش کردن نبود. - خیلی خب، بیخود جز نزن. اومدیم اینجا که حرف بزنیم. داد و قال نداره که! مردمکهای یلدا، گربهای را که از روی سطلزباله فلزی پایین پرید، دنبال کرد. ناخودآگاه پاهایش را روی نیمکت بالا کشید. - سپهر راست میگه؛ با تیکه و کنایه که چیزی حل نمیشه. واسه یه نزولخور به جون هم افتادین. سپس رو به حوریا کرد که نگاهش بند گلهای آفتابخوردهی پارک بود. - تو هم ساکت نباش، یه چیزی بگو دیگه! اشکان روی نیمکت روبرو ولو شد. شروع به کندن پوست لبش کرد. - چی میخواد بگه؟! دوسال و اندی جون کندیم، اونوقت خانم به هوای نامزدش مدتهاست که جا زده. یلدا تشری به او زد. - زشته اشکان! این چه طرزه حرف زدنه! حوریا نفسی کشید. چشمهایش داغ شدهبود. حس میکرد ظرفیتش پر است؛ پُری نزدیک به سرریز شدن! آنها که خبر نداشتند دغدغه جدیدی به دغدغههایش اضافه شدهاست. - عیب نداره، بذار بگه. حق داره. من با عشقوعاشقی بیوقتی که راه انداختم گند زدم به همهچی! من باعث شدم همهتون از برنامههای تو سرتون عقب بمونین. اشکان، شرمنده از گفتهاش، دستی به پس گردنش کشید. سعی کرد لحنش دوستانه باشد. میدانست او هم تحتفشار است، اما خواهرش که همچون تکهگوشتی گوشهی خانه افتادهبود، اجازه نمیداد منطقی فکر کند. - من اینها رو نگفتم که تو رو ناراحت کنم، حوریا! ولی ما از اولش هم رو این حساب وارد اون شرکت لعنتی شدیم. داشتی میرفتی سمت دیار گفتم نکن گیر میکنی، این پسره پابندت میکنه؛ گفتی نه، صرفاٌ چون مرده، چون آدم حسابیه، چون با هر کسی بُر نمیخوره توجهم رو جلب کرده. رو به جلو متمایل شد و آرنجهایش را روی سر زانوهایش گذاشت. - گفتم نکن حوریا، این پسره جنمش بیشتر از اینه که تو با یک دوستی ساده کنترلش کنی؛ خودت رو میبازی. گفتم یا نگفتم؟ گربه سیاهی که از بین پاهایش خزید و صاف داشت به طرف یلدا میرفت را، با دستهایش به طرف دیگری هدایت کرد. - حالا چی شد؟ به دوسال نکشیده چنان پابندت کرد که خانوادهها تو جریان رفتن و یک نامزدی هم بست بیخ ریشت! الان میخوای چیکار کنی؟ ما موعدمون داره سر میرسه. مشفق، باروبندیلش رو ببنده تموم زندگیمون دود میشه. مردمکهای حوریا در نگاه خیرهاش دودو زد. لبهایش را گزید تا بغضی که افتانخیزان خودش را تا سرگلویش رسانده، به عقب براند. -ولی من... . اشکان هوف کلافهای کشید. به نیمکت تکیه داد. سرش از این چرخه بیانتها به ونگونگ افتادهبود. - حوریا جان، عزیز من، رفیق من، بابا به خدا به فکر ما نیستی، به فکر خودت باش؛ یا رومیروم، یا زنگیزنگ! نمیشه که ما رو هم یه لنگ در هوا نگه داری. حوریا آب دهان قورت داد. هیچگاه تا این اندازه احساس یأس نداشت. او اصلاٌ اینطور نبود؛ اینطور که اشکش دم مشکش باشد و بین هزار فکر بچرخد؛ اینطور که آنقدر بیعرضه و بیدستوپا به نظر برسد. - من فقط میگم شاید بشه مشفق رو یهجور دیگه گیر انداخت. اینجوری... اینجوری شاید برای ما هم بهتر باشه. اشکان خنده عاصیای کرد و رو به سپهر گفت: - میبینی؟ نمیفهمه. با انگشت اشاره به سرش اشاره کرد. - بالاخونه رو فرستاده سیزده به در! سپهر که تا همان لحظه سکوت کردهبود، با نگاهی جدی براندازش کرد. - چجوری؟ اونجوری که برادر ساده لوح من و خواهر سادهتر اشکان خواستن گیرش بندازن؟ نتیجهش چی شد؟ یک داداش معتاد وبال خانواده ما، یک خواهر نیمهجون وبال خانواده اشکان! چشمهای خواهرت چی؟ انقدر عِز و التماس مشفق کردی دو قرون بهت وام داد؟ گفت حساب موسسه خالیه، با اینکه تو میدونی نیست، همهمون میدونیم. دست در جیبش فرو برد. به تکه سنگ جلوی پاهایش ضربه زد. بیانعطاف بود، نه برای خودش، برای همهشان! - بسه حوریا! به هر راهی زدی که این راه نشه. واسه خاطر دیار کردی، ولی یادت رفت همون دیار هم نمیتونه الان کمکی به تامین پول چشم خواهرت بکنه. سر بلند کرد و قهوهایهایش را به آسمان مه گرفته دوخت. به نظر میآمد پاییز دلگیری در راه باشد. - فقط یکهفته وقت داری که فکرهات رو بکنی. اگه هستی که دمت گرم، چهارتایی میریم تو دلش؛ اگه هم نیستی که باز هم دمت گرم که تا اینجا بودی. دوستیمون سرجاش میمونه، فقط راهمون جدا میشه. یلدا دست حوریا را در دست فشرد. میتوانست درک کند که در چه دوراهی سختی دستوپا میزند. او بیشتر از همه میفهمید که چه در دلش میگذرد. برای آن که کمی آرامش کند، بااطمینان گفت: - فکرنکن اگه راهمون جدا بشه ولت میکنیم؛ باز هم هر جایی که کمک بخوای اولین نفرهایی که به سمتت میان، اولین نفرهایی که به سمتت میدوان، ماییم، خب؟ حوریا، مشوش نگاهش کرد. آنها که خبر نداشتند مادرش قرار است سپر بلا شود؛ که با یک مرد بیستسال بزرگتر از خودش ازدواج کند.- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
در حال بازی کردن با غذایش بود که هاجرخانم، لیوانی آب برایش ریخت. این روزها حوریا از همیشه بیحوصلهتر و غمگینتر بود؛ میدانست که بار زندگی روی شانههای نحیفش سنگینی میکند. - بخور انقدر فکروخیال نکن. چرا برگشتی خونه؟ مگه قرار نبود با دیار باشی؟ حوریا لیوان را برداشت. بیمیل قُلپی از آن نوشید. درون سرش بلوایی به پا بود. فضایش را داشت آنقدر جیغ میکشید تا همه عقدههایش را زخمی کند. نگاهش را بیهدف، بند تابلوی گُلِ بالای تلویزیون کرد. - کار داشت. سرش شلوغه، مثل همیشه! «مثل همیشهای» که گفت، گوش هاجرخانم را تیز کرد. او را میشناخت، وقتی دلخور بود اینطور به کنایه حرف میزد. - به دل نگیر ازش مادر! تو که میدونی داره همهی تلاشش رو میکنه که زودتر عقد کنین. حوریا چنگالش را در سالاد فرو برد. مردمکهایش اینبار، بند گلهای آبیرنگ سفره شد. میدانست، اما این آن خواستهای نبود که او داشت؛ که به خاطرش پشت پا زد به تصمیم چهارنفرهشان! تصور او از عشق، فرای این حقیقتهای تلخ بود. او تصور میکرد همهچیز تمام میشود؛ بی پناهی، بی پدری، بیتکیهگاهی به پایان میرسد؛ حالا ولی، میدید آن تصورات شیرین از دوران نامزدی، در دلمشغولیهای دیار گم شدهاست. دیار بود، یعنی همه تلاشش را میکرد که باشد، اما کافی نبود؛ نمیتوانست همهی خواستههایش را آنطور که باید، برآورده کند. نمیتوانست، چون اصلاٌ خبر نداشت که او با چه افکاری دستوپنجه نرم میکند. او میگفت «ز» دیار تا زاینده رود را برایش طی میکرد، اما دلش اجازه زیادهخواهی را به او نمیداد؛ مجبور میشد برای رسیدن به خواستههایش، روی پاهای خودش بایستد تا مبادا بار مشکلات روی شانههای دیار سنگینی کند. که اگر دیار میدانست، تمام کاروبارش را یکجا ول میکرد تا به درد او برسد. زبان روی لبهایش کشید: - میدونم مامان! روزی هزاربار دارم اینها رو به خودم دیکته میکنم. حریر بشقابش را جلو برد: - بازم میخوام. هاجرخانم لبخندی به اشتیاقش زد. بشقابش را گرفت. آنقدر عاشق ماکارانی بود که به احساس سیریاش بها نمیداد. - شبه مامان جان؛ پرخوری خوب نیست. دلدرد میگیری! حریر دستی به شکمش کشید. با لحن بامزهای گفت: - ولی من هنوز جا دارم. میخوام مثل داییِ خانممختاری بشم. حوریا از گفتهاش به خنده افتاد. خانم مختاری همسایهِ طبقه بالاییشان بود. - تو دایی اون رو از کجا دیدی؟ قبل از آنکه هاجرخانم فرصت کند قضیه را جمع کند، حریر پیشدستی کرد: - امروز اومدن اینجا که با مامان حرف بزنن. حوریا باتعجب به طرف مادرش برگشت. - آره مامان؟ هاجرخانم بابت این دهانلقی، چشمغرهای حواله حریر کرد. سپس رو به او گفت: - بیخود تُرش نکن. فقط اومدن حرف بزنن. حوریا با ناراحتی اخم درهم کشید. - یعنی چی مامان؟ خب وقتی راهشون میدی، دو روز دیگه فکر ناجور میکنن، به خودشون اجازه میدن بیان خواستگاری! هاجرخانم در حالیکه برای بار دوم بشقاب حریر را پر می کرد، منومنی کرد. نمیدانست صلاح هست که حالا به دخترش بگوید، یا... . - با این وضعیتی که داریم، شاید بد نباشه به پیشنهادش فکر کنم. حوریا یکهخورده، گفت: - چی؟ مامان! - مامان نداره. وضعمون رو که میبینی. پنجماه دیگه قرارداد خونه تموم میشه. پول چشمهای حریر هنوز جور نشده. تو هم برای جهازت هیچکاری نکردی. با این وضعیت، دست روی دست بذارم که دو تا بچههام عین شمع جلوی چشمهام آب بشن؟ مگه ازدواج بده؟ سنت پیغمبره، چه ایرادی داره؟! چون مادرم، حق ندارم دوباره ازدواج کنم؟ کاسه چشمهای حوریا پر شد. خانممختاری از یکسال پیش، مستقیم و غیرمستقیم حرف خواستگاری از مادرش را پیش میکشید. او هم هربار در لفافه به برجکش میکوباند. فکر میکرد این قضیه تمام شدهاست، ولی مثل آنکه... . - من نمیگم ازدواج بده، نمیگم حق نداری ازدواج کنی؛ میگم با این آدم ازدواج نکن! با آدمی که بیستسال ازت بزرگتره، خودش بچههاش رو عروس و داماد کرده، ازدواج نکن! مرتیکه سر پیری دنبال یه پرستار بیجیره و مواجبه که رُفتورُبش رو بکنه. اشکهایش بیاختیار از گوشهی چشمهایش سرازیر شد: - من بمیرم هم نمیذارم خودت رو فدای نداشتن پول کنی. هاجرخانم جوش آورد. حریر، کز کرده در خودش جمع شد. فکر میکرد او باعث این دعوا شدهاست. - پس چی؟ وایسم تا چشمهای بچهم از دست بره؟ تو هم جای اینکه فکر زندگی و آیندهت باشی، دوباره کل حقوقت رو بذاری واسه پیش و اجارهی سقف بالای سر من؟ صدای حوریا بیاراده بالا رفت. قلبش داشت آتش میگرفت. - گفتم حریر با من، نگفتم؟ نگران چی هستی؟ به من اعتماد نداری؟ اگه بچه توئه، خواهر منم هست. منم به همون اندازه نگرانشم! صدای هاجرخانم هم بالا رفت: - پس خودت چی؟ دستهای حوریا، ناخودآگاه روی قلبش نشست. دلش میخواست از سی*ن*ه بیرون بزند. - من برم به درک! مگه فقط تو زیر این سقف زندگی میکنی؟! من برای جایی که زندگی میکنم نباید پول بدم؟ هاجرخانم، غمگین، با پر روسریاش، نم چشمهایش را گرفت. - کی میگه بچه تا تو خونهی مادرشه باید پول اجاره بده؟ حوریا طغیان کرده از جا بلند شد. - به جون تو، به جون حریر مامان، اگه خودت رو اینجوری حیف کنی، یک لحظه هم به غمتون فکر نمیکنم و خودم رو میکشم. سپس به طرف اتاق رفت و در را پشت سرش کوباند. نوای گریهی صدادارش، دل هاجرخانم را خون کرد. انگار که او را میان آبوآتش معلق نگه داشته بودند. شرمنده دخترهایش بود؛ شرمندهی روی همسر خدابیامرزش بود. از وقتی که شوهرش فوت کردهبود، با تُرشی درست کردن و آشپزی برای مردم، صورتش را با سیلی سرخ نگه داشت. تمام این سالها سعی کرد تا دستش پیش احدی دراز نشود. از شکم خودش زد؛ نخورد تا بچههایش بخورند، نپوشید تا بچههایش بپوشند، آخرش هم نشد آنطور که باید بشود.- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
صدای «خسته نباشید» دیار، لبخند به لبش آورد؛ مثل همیشه دقیق و سروقت! منتظر ماند تا دانشجوها از کلاس خارج شوند. سپس تکیهاش را از دیوار برداشت و سرکی کشید. دیار با چهرهی جدی و اخمی که بر پیشانیاش خط انداختهبود، در حال جمع کردن وسایلش بود. تنهاش را از دهانهی در جدا کرد و داخل شد. با شیطنت گفت: - استاد اجازه، ما بیایم داخل! دیار سر بلند کرد. با دیدن او، جدیت از صورتش بار بست و جایش را به یک لبخند مهربان داد. - سلام خانمخانما! اینجا چیکار میکنی؟ مگه امروز سرکار نرفتی؟ حوریا پیش رفت و درست مقابلش ایستاد. به قدوبالایش نگاه کرد. از خوشتیپیاش حظ میبرد. این مرد همهچی تمام بود. فقط خدا میدانست که چقدر به او علاقه داشت. دست دراز کرد و باعشق، یقهاش را مرتب کرد. - امروز حریر نوبت دکتر داشت، برای همین مرخصی گرفتم. کارش که تموم شد، سپردم دست مامانم و مسیر رو گرد کردم سمت اعلیحضرت! گفتم دیار که وقت نداره حق نامزدش رو ادا کنه، حداقل من این کار رو بکنم. دیار کیفش را برداشت. نگاهش از خال گوشه لب حوریا عبور کرد. «نقطه ضعف لعنتی!» - من قربون شما هم میرم، ولی به من تیکه ننداز دخترم! میدونی که تو این یه قلم اهل کوتاه اومدن نیستم. حوریا چشمی در حدقه چرخاند و قدمهایش را بلندتر برداشت تا با او همگام شود. - خب پس با این حساب، جریمهت اینه که تا آخرِشب دست از کار بکشی. دیار کمی فاصلهاش را با او حفظ کرد تا گزک دست خالهزنکهای دانشگاه ندهد. - تا آخرِشب نمیشه، اما میتونیم ناهار رو با هم بخوریم. حوریا انگار که بادش خالی شده باشد، بر جا ایستاد. - ولی من به مامانم گفتم تا آخرِ امشب رو با تو بیرونم! دیار صبورانه ایستاد و به صورت اخم آلودش لبخند زد. حوریا برعکس چهره منعطفاش، هرگز دختر منطقیای نبود. حسابی لجباز بود و وقتی خواستهای داشت که عملی شدنش را دور میدید، به هزار روش ممکنوناممکن دمار از روزگارت در میآورد. سعی کرد از در دیگری وارد شود. نمیخواست ناراحتش کند. - میدونی که باید تا آخرماه مقالهم رو با دکتر یحیایی ببندم. فقط هفت روز دیگه فرصت دارم. نمیخوام فرصتم رو برای ورود به کلینیکش از دست بدم. حوریا اخم کرد. شلتر از قبل، کنارش راه افتاد؛ بیحوصله غر زد: - فرصت با من بودن رو چی؟ برات راحته که یک هفته من رو ندیدی؟ حواست هست که تمام این مدت، فقط تلفنی حرف زدیم؟ چرا همهش جوش کارت رو میزنی؟!خب یهکم هم جوش من رو بزن، دلم خوش باشه که بهم اهمیت میدی. دیار «ناچی» از سر دلخوری کرد. - فقط جوش کارم رو میزنم؟ بیانصاف نباش، حوریا! من اگه جوش تو رو نمیزدم که سه شیفت نمیدوییدم تا زودتر خودم رو جمعوجور کنم. حوریا پوزخند تلخی زد. تا کی میخواست دستدست کند که همهچیز درست شود؟ دیار روزوشبش را با کار یکی کردهبود؛ یک خواب درستودرمان نداشت، همهاش دنبال آن بود که زودتر مطب شخصی خودش را بزند و سری توی سرها در بیاورد. برای رسیدن به این هدف هم از هیچ کاری دریغ نکردهبود؛ چه از کار در کلینیکهای مختلف، چه گرفتن پایاننامه دانشجویان، چه... . گامهایش را تندتر برداشت. «آنوقت او میخواست مسئله حریر را با دیار در میان بگذارد تا راه حلی بیابند.» خندهی عصبیای در دل کرد. تا کجا خودش را به آن راه میزد؟ دیار حتی اگر میخواست هم، نمیتوانست راهحلی برای چشمهای حریر داشته باشد. باید به حرفهای اشکان فکر میکرد. او راست میگفت. این تنها راهی بود که پیش روی چهارنفرشان قرار داشت؛ آنها ناگزیر به قدم گذاشتن در همان مسیر بودند. نوای سپهر در سرش پیچید: «کار خطرناکیه، ما هم میدونیم، ولی مجبوریم؛ از اولش هم قرارمون همین بود. قرار نبود مثل یک کارمند نمونه، صبح به صبح بیایم سرکار و تا بوق سگ جون بکنیم. ما رویامون این بود؟ که مثل حیوون بارکش برای مشفق کار کنیم که اون مرتیکه حرومی آخرِماه چندرغاز کف دستمون بزاره ؟» ثانیهای پلک بست که با نوای یکبارهی دیار از جا پرید. انگار ترسید که او ذهنش را خوانده باشد. - نرو تو خودت اینجوری، عزیزدلم! بعد دستش را به طرف حوریا دراز کرد. - دستت رو به من بده! حوریا متعجب به اطرافش نگاه کرد. آنقدر غرق در افکارش بود که متوجه خروجشان از دانشگاه نشدهبود. - بده دیگه! با تردید دست درون دست او گذاشت. دیار دستش را فشرد. بااطمینان گفت: - تا عصر هر چی که تو بگی، باشه؟ حالا هم اخمهات رو باز کن، دلم میگیره. حوریا یکآن ترسید. «اگر درصدی گیر میافتادند، آنوقت چه؟ تکلیف دیار چه میشد؟ تکلیف این لحن مطمئن، مهربانیها، تکلیف این مردی که جلوی احدی کوتاه نمیآمد و تنها در برابر او کوتاه میآمد، چه میشد؟»- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
باعجله از ورودی شرکت داخل شد. نگاه سرسریای به سالن انداخت. یک امروز را به خیر میگذراند، دیگر پشتِ دستش را داغ میکرد که شب دیر بخوابد. با دیدن جای خالی منشی، خواست نفس راحتی بکشد که درست در همان لحظه، مشفق از آشپزخانه بیرون آمد. مچگیرانه گفت: - خانم پورانی! مثل اینکه رفتار سازمانی براتون معنایی نداره. اگه دید زدنتون تموم شد، تشریف ببرید سرکارتون که مراجعین لنگ جنابعالی نمونن. حوریا معذب از صدای بلندش، دستی به شالش کشید. مردک عوضی توجه همه را جلب کردهبود. نظرش از گلهای ارکیدهای که روی میز منشی بود، گذشت. از فکرش رد شد: «یکی نیست به خودش بگه تو که ادعای رفتار سازمانیت میشه برای کسی که همسن دخترته گل نخر!» - سلام! معذرت میخوام توی ترافیک موندم. من ال... . مشفق ابرو درهم کشید. دست آزادش را بلند کرد و میان کلامش پرید. - وقت برای توجیه زیاده. برو سر ترجمهت! حوریا لپش را از داخل دهان گاز گرفت. در حالیکه سعی داشت عصبانیتش پنهان بماند به سمت اتاق رفت. از سرش گذشت. «پیر خرفت!» بیحوصله «سلام»ی به بچههای اتاق داد و پشتِ میز نشست. بدون نگاه کردن به آنها که زیرچشمی او را میپاییدند، سیستمش را روشن کرد. با قرار گرفتن پاکت کروسان روی میزش، سر بلند کرد. سپهر با آن چشمهای پر شَروشور، با اشارهای به بسته، چشمکی زد. - میدونستم صبحانه نخوردی؛ برای هضم چوبکاری اول صبح مشفق لازمه. بخور جون بگیری. حوریا لبخندی از محبت بیدریغش زد و چشم از شیدا برداشت که همه تنش گوش شدهبود تا مکالمهشان را بشنود. - ممنون ازت! با یلدا حرف زدی؟ دیروز درگیر حریر بودم نتونستم بهش زنگ بزنم. سپهر روی صندلی کناریاش نشست. در حالیکه صفحه لپتاپش را روشن میکرد، زمزمه کرد: - آره، نگران نباش! حواس اشکان بهش هست. مرخصی گرفته که کنارش باشه. حوریا لب پیچ داد و پاکت حاوی کورسان را باز کرد. انگار درست در سختترین مرحله امتحان الهی بودند. از طرفی خودش، از طرفی دیگر هم یلدا! دلش میخواست میتوانست کاری برایش بکند. پدرش کارگر ساختمان بود. این آخریها از روی داربست افتاده و زمینگیر شدهبود. هوفی کشید. مصیبت بیهنگام! آن هم درست وقتی که قرار بود به خانهی بخت برود. جای آن که هیجان عروسیاش را داشته باشد، باید استرس دوا و دکتر پدرش را میداشت. گویی همهشان یکجا در چالهی زندگی افتاده بودند. نفسی گرفت، ناخودآگاه یادش رفت به اولین روزی که همدیگر را دیده بودند. آن اولینبار خاطرهانگیز! یلدا کنار آبخوری زمین خوردهبود و او کمکش کرد که روی پا بایستد. همانجا پیمان دوستیشان بسته شد؛ یک دوستی محکم! و از آن پس همهچیزشان یکی شد؛ در یک دبیرستان درس خواندند، یک رشته را انتخاب کردند و در آخر هم وارد یک دانشگاه شدند. با صدای سپهر از افکارش خارج شد. - تو هپروت دیاری که نیشت یک بند شل میشه؟! بخور دیگه! اون ترجمهها رو هم نصف کن بده من، امروز اضافه میمونم بتونی تمومش کنی. حوریا گازی به کروسان زد و سپاسگزار نگاهش کرد. سپهر خندید. دست دراز کرد و خودش برگههای تلنبارشدهی روی میز را برداشت. - حالا نمیخواد اینجوری نگام کنی. دیار ببینه شاکی میشه. دیدی که چه گردنداریه! حوریا از لقبی که برای دیار به کاربردهبود، چشم غرهای به او رفت. - گردن دار چیه! میدونی که روی شما حساس نیست. سپهر سرش را نزدیک برد و برای حساس کردن قضیه، به عمد پچ زد: - نه تو این فاصلهی نزدیک و با این نگاههای شیفته! این دیاری که من میبینم، یک تبر جیبی گرفته دستش، هر کی چپ نگاهت کنه ریشهاش رو میزنه. حوریا خودش را عقب کشید و اشارهای به شیدا زد که از نزدیکیشان حسابی سرخ شدهبود. - فعلا که یکی دیگه داره تبرش و برای من تیز میکنه. سپهر با لاقیدی شانه بالا انداخت و پوزخند زد. - کافیه بفهمه داستان زندگیم چیه، اونوقته که یه سیفون روی این عشق و عاشقی میگیره. این بچه سوسول به ما نمیخوره. حوریا سکوت کرد. سپهر برعکس روحیه شادوشنگولش، زندگی سختی داشت. سپهر دست از میان موهایش عبور داد و برای عوض کردن بحث گفت: - امروز بریم عیادت پدرِ یلدا؟ اگه خواستی بگو دیارم بیاد. حوریا نگاه به مردمکهای غمگینش کرد. هرچه گردانه زندگیشان را هم میزدند قرعه به نامشان در نمیآمد؛ هربار پوچتر از پوچ مجبور به ادامه بودند. شاید در این چرخه باطل پوچ، تنها قرعه شانس همین پیوند دوستی چهارنفرهشان بود. - دیار که نمیتونه بیاد؛ این روزها حتی منم به زور میتونم ببینمش، درگیره! ولی خودم میام.- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حوریا سر تکان داد. عاصی از درگیریهای ذهنیاش، مقنعهاش را درآورد. کاش به حرف اشکان گوش میکرد. اگر شرکت هم جوابش میکرد، آنوقت به کدام ریسمانِ خدا چنگ میانداخت؟! دلش میخواست مغزش را از کاسه در بیاورد تا دیگر به هیچچیز فکر نکند. - آره تا حدودی! تو نگران نباش. دکتر چی گفت؟ دروغ پشت دروغ! پوزخندی به خودش زد. مگر چارهی دیگری هم داشت. دل مادرش را هم به هولوولا میانداخت که چه؟! - حرفهای همیشگی. باید برای جراحی عجله کنیم. ممکنه آسیب چشمهاش بیشتر از این بشه. حوریا «اوهومی» گفت. برای گریز از سوالهای مادرش، پا تند کرد و خودش را درون اتاق انداخت. حریر با آن لبخند همیشه سبزش، دندانهایش را به نمایش گذاشت. - سلام آجی! چه خوب که اومدی. دیدی چی درست کردم؟ قشنگه؟ از دیدن کاغذهای رنگارنگی که دورش بود و خانهای که با مقوا درست کرده بود، لبخند بیجانی زد. میمرد برای این خواهر کوچکتر که همه آمال و آرزوهایش در خانه خلاصه میشد. - آره قندعسل! عالی شده. پاشو میخوایم شام بخوریم. چشمهات که درد نمیکنه؟ حریر «نوچی» کرد و عینک ته استکانیاش را بالا کشید. سپس مِنمِنکنان گفت: - هفته بعد مدرسه میخواد ما رو اردو ببره، اوم... مامان میگه من نباید برم. میشه... میشه راضیش کنی؟ آخه همه دارن میرن. کیفش را روی آویز فلزی کنار میزتحریر گذاشت. دستش را به طرف او دراز کرد. - نه قربون اون چشم های قشنگت بشم قندم! الان نمیشه، ولی قول میدم وقتی عمل کردی، با مامان سهتایی گردش بریم. حریر بیتوجه به دستهای دراز شدهاش، بُق کرده، شروع به جمع کردن وسایلش کرد. چشمهایش همیشه برای او محدودیت بود. آهی از سر افسوس کشید. حرفی نزد تا مبادا حوریا را ناراحت کند. با وجود بچگیاش میدانست که چه بار سنگینی روی شانههای خواهرش است. حوریا کلافه از ناراحتیاش، دست مشت کرد. سپس به طرف گوشیاش رفت. نمیدانست باید چه کند. ذهنش یارای یافتن راهحل نبود. دلش میخواست هرچه زودتر از این مرحله از زندگیاش عبور کند. مثلاً شب بخوابد و صبح ببیند همهچیز درست شدهاست. برای فرار از دلمشغولیهایش، شماره دلخواهش را گرفت. به بوق سوم نرسیده، انتظارش به پایان رسید. - سلام باوانم! خسته نباشی خانمم! لبخند، مثل شکوفهای که روی درخت سیب بشکافد، روی لبهایش شکفت. خورشید روزهای تاریکش بود این مرد!- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
نفسنفسزنان، با همه توان میدوید. میخواست دور شود. دور شود و نبیند، دور شود و نشنود، دور شود و... . تاریکی شب، با نوای گامهای خیسش در کوچه خلوت، صدای رعد و برق و بارانی که بیرحمانه بر سر و رویش میکوفت، همهاش، همهاش او را به خنده میانداخت؛ خندهای توخالی و سراسر از غمواندوه! غمِ از دست دادههایش، غمِ بربادرفتههایش، غمِ... . آسمان با غرشی بیمحابا، یکسره، کوچه را روشن کرد و او همچنان میدوید. میدوید که از خاطر ببرد، میدوید که تسلیم نشود؛ تسلیم هیولاهای سیاهی که سلولهای مغزش را به فرماندهی خود درآورده بودند و هر آن ممکن بود قلبش را از تپش وادارند. وارد ساختمان شد. با شالی که از سرش افتاده، لباس هایی که به تنش چسبیده و جانی که دیگر جان بالا آمدن نداشت. نفهمید چه شد، چطور شد، چگونه شد و اصلاً چرا شد. فقط وقتی به خود آمد که دستش روی زنگ خانهای نشست که هیچ امیدی به حضور صاحبخانهاش نداشت، هیچ امیدی! در باز شد. باز شد و مرد ظاهر شده پیش چشمهایش، با آن قامت تنومند چونان سرواَش، با مردمکهایی که از حیرت گشاد شدهبود، متزلزل، چونان ماهی بیرون مانده از آب، دهانش باز و بسته شد. "حوریا" *** خسته از کشمکش امروزش با یک مشت آدم زباننفهم، در خانه را بست و همانجا، پشت در، با تنی لهیده نشست؛ این هم نشدهبود. گزینه دیگری هم ماندهبود؟ بغض تا پشت گلویش بالا آمده و او، دائم قورتش میداد. مبادا گزک دهد دست چشمهای بهانهگیرش که حسابی هوای باریدن داشت. هاجرخانم از شنیدن صدای بسته شدن در، سر از آشپزخانه بیرون آورد و با دیدن دخترش به آن وضع، نگران شد. - چته مادر؟ چرا وا رفتی؟ لبخند زد. زور زد که طبیعی جلوه کند. قلبش احساس سنگینی میکرد، با این حال از جا برخاست و بند کتانیهایش را باز کرد. راه خوبی بود تا نگاه کدرش را از چشمهای تیزبین مادرش پنهان کند. - هیچی، یه مسیری رو دوییدم نفسم گرفت. دروغ گفته بود. - ترسوندیم مادر! مگه دنبالت میکنن که همهش عجله داری! در حالی که کفشهایش را درون جاکفشی چوبی میگذاشت فکر کرد: «نه دنبالم نمیکنند، فقط آن قدر به در بسته خوردهام که از ترس پیدا نکردن در باز، دارم جان میکنم.» - نه، گرسنهم بود. میخواستم زودتر بیام یه چیزی بخورم. هاجرخانم ملاقه درون دستش را دستبهدست کرد و پیشبندش را درآورد. - خیلی خب! تا دستوروت رو بشوری منم سفره رو پهن میکنم. قبلش هم حریر رو صدا کن. بچهم از عصری داره کاردستی درست میکنه. سپس خواست به سمت آشپزخانه برگردد که انگار چیزی یادش آمده باشد برگشت. پرسید: - راستی وام چی شد؟ درست شد؟- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی برای nastaranhamzeh ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
مقدمه: میایستم، مقابل او! آیینه روبروی من است و فرد درونش، عجیب با من غریبه است؛ چونان شیردالی که بر شر نشسته و غضب بر روحش پیله کرده! چشمهایش، چشمهایش مرا یاد فردی در کوچهپسکوچههای بنبست گذشته میاندازد. درست همان نقطهای که زمین خوردهبود، میان تاریکی، روی سنگ ریزههای اندوه! دلم میسوزد؛ برای اویی که اینگونه در بند دژم اسیر گشته! افسانه او، هرگز این چونین بیرحم نبود. سرد و عمیق مرا مینگرد. لبخند میزنم، به خیال آنکه نرم شود. او اما، منحنی بیروحی تحویلم میدهد و چقدر سنگدل است. زمزمه میکنم: «قلبت، قلبت سرما را به آغوش کشیده.» گویهای یخی مقابلم دودو میزند. گویی چیزی در پستوی ذهنش مرور میشود. چیزی از بیابان بیکسی، چیزی از ظلمت قلبهای دورش! چه بر سرش آوردند؟!عقب میکشم. آیینه بدقلق است. رو به او، از دور، بیصدا لب میزنم: «چه کنم، چه کنم که بازگردی؟!» لبهایم، نقش بیمعنایی بر خود میگیرد و او، پوزخند میزند. در سرم میپیچد: «او مرده است! معجزه، شاید معجزه او را از قلب دژم رها کند.»- 17 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان در بند دژم | نسترن حمزه کاربر انجمن نودهشتیا
nastaranhamzeh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در تایپ رمان
نام رمان: در بند دژم نویسنده: نسترن حمزه ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: برای او، گریختن از تعبها فایدهای نداشت. تا لحظهای که بیغصه زندگی میکرد، باتلاق رمندهی مشکلات، اَمانش نمیداد. برای دیدگان هم خونش، برای التیام دردی که در جان او نبود و او را میرنجاند، به سمت پرتگاه رفت، پرتگاهی که او را به اعماق دره زندگیاش هل داد.- 17 پاسخ
-
- 3
-