رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

SETAYESH_KH

رفیق نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    79
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط SETAYESH_KH

  1. #پارت_سوم #جاوید(مهراب) از همان لحظه‌ای که او را در خواب دیدم، فهمیدم اشتباه کرده‌ام. اشتباه من این نبود که به او کمک کردم؛ اشتباه این بود که گذاشتم بماند. وقتی خوابید، روبه‌رویش نشستم؛ چراغ کم‌نور، صدای باران، بوی الکل و پارچه‌های خونی که در سطل جمع شده بودند، همه چیز را سنگین کرده بود. نگاه از صورتش گرفتم و گوشی را از روی میز برداشتم. تمام تردیدها فرو ریختند. نتیجه همان بود که حدس می‌زدم: فرهاد ساراچ‌اوغلو. نامش مثل استخوانی در گلوی من گیر کرد. خانواده‌ای که روزگاری با چند امضا، پدر مرا زمین زدند؛ نه با ضربه، بلکه با ورشکستگی، بیماری و سکته. پدر هیچ‌وقت فریاد نزد، هیچ‌وقت شکایت نکرد؛ نتوانست، چون مُرد. چون از من گرفتندش. و من ماندم با این سؤال که سال‌ها ذهنم را آزار داد: «اگر آن‌ها نبودند، الان چه می‌شد؟» سال‌ها طول کشید تا بفهمم انتقام نه انفجار است، نه شلیک. انتقام زمان می‌خواهد، نفوذ می‌خواهد، صبر می‌خواهد. برای همین به ترکیه برگشته بودم؛ نه برای خاطره، نه برای آرامش، بلکه برای بستن پرونده‌های باز مانده‌ی چندسال گذشته. و اکنون، پرونده‌ی بازِ ساراچ‌اوغلوها، و مشخصاً تنها دخترشان، نَفَس، روی میز من بود. نقشه‌ها از همین امشب شکل می‌گرفتند؛ نه هیجانی، نه از سر خشم، بلکه دقیق و ضربتی. مرحله‌ی اول: فرهاد ساراچ‌اوغلو فرهاد را نه با فریاد، نه با تهدید، نه حتی با بدهی‌ها زمین می‌زنم؛ بلکه با قراردادهایی که بدون خواندن امضا کرده، با شریک‌هایی که فکر می‌کردند امن‌ترین نقطه‌ی دنیا هستند. زمین خوردنشان خونین نخواهد بود، اما آرام هم نخواهد بود. اگر بخواهم آرام پیش بروم، آن‌قدر آرام جلو می‌روم که نفهمند چه زمانی افتاده‌اند جلوی پایم و تنها فرصت التماس داشته باشند. مرحله‌ی دوم: امیرپاشا دمیر امیرپاشا با پول بزرگ شده بود و از ترس دیگران تغذیه می‌کرد. اما یک ضعف داشت: بیش از حد تشنه‌ی دیده شدن بود. اسمش همه‌جا بود: در هر پروژه، هر معامله، هر فساد کوچکی. لازم نبود نابودش کنم؛ فقط کافی بود نور را رویش بیندازم و کمی دستکاری کنم. اما مشکل درست همین‌جا بود: نفس. هیچ‌وقت نمی‌خواستم او را وارد داستان کنم؛ اما هر بار اسمش در ذهنم می‌آمد، نقشه مکث می‌کرد. او دختر همان خانواده بود، دردانه‌ی پدرش. اما کاری که کرده بود، او را از آن خانواده جدا کرده بود. مجبور بودم نفس را بکشم وسط. حتی اگر لازم می‌شد، با تهدیدش، داستانشان را کنترل کنم. با صدای حرکتش روی پارکت‌های کف کلبه بیدار شدم. آرام راه می‌رفت؛ انگار هنوز مطمئن نبود این‌جا واقعی باشد. چشم‌هایم را نیمه‌باز نگه داشتم. با چهره‌ای دردمند از اتاق بیرون آمد. تی‌شرت مشکی ساده‌ی من و شلوار ورزشی گشاد روی تنش بود؛ احتمالاً از کمد کلبه برداشته بود. اهمیتی نداشت؛ زیاد اینجا نمی‌آمدم و روی لباس‌هایم حساس نبودم. موهایش باز و پریشان بود، آرایش صورتش پاک شده و رنگ از چهره‌اش رفته بود. پتو را کنار زدم و نشستم. نگاهش به من افتاد؛ مکث کرد. - سلام… صبح بخیر. - سلام. بلند شدم تا سمت سرویس بروم که چشمم به میز چیده شده افتاد. - تو کردی؟ با تعجب گفتم؛ کی بیدار شده بود که وقت این کارها را داشته باشد؟ لبه‌ی لبش را گزید: - اوهوم… ببخشید، البته بی‌اجازه انجام دادم. بی‌خیال، در سرویس را باز کردم: - عیب نداره. بعد از انجام کارها بیرون آمدم. نشسته بود پشت میز. جلو رفتم و روبه‌رویش نشستم. - می‌خوریم، بعد می‌ریم خونه‌تون. فنجان را گرفت. دست‌هایش هنوز می‌لرزید. - امیر… اسمش مثل خراش از دهانش بیرون آمد. - امیر چی؟ با بغض گفت: - امیر دنبالمه. پام برسه خونه، می‌دونم میاد سر وقت‌م. با مکث نگاهش کردم و گفتم: - بیاد. فعلاً کاری نمی‌تونه بکنه. سرش را بالا آورد؛ نگاهش پر از سؤال بود: - تو از کجا این‌قدر مطمئنی؟ جوابی ندادم. بعضی اطمینان‌ها توضیح ندارند.
  2. #پارت_دوم جاوید مکث کرد. نگاهش به دهانه‌ی کوچه دوخته شد؛ صداها نزدیک‌تر می‌شدند، سایه‌ها به هم می‌ریختند، اما با این حال پرسید: - اسمت چیه؟ نَفَس با صدایی لرزان پاسخ داد: - نفس. نامش در دهان جاوید سنگین نشست؛ گویی واژه‌ای بود که جای درستی نداشت، یا شاید زیادی آشنا بود. لحظه‌ای درنگ کرد و سپس گفت: منم مـ… جاویدم. نباید هویتش فاش می‌شد. تمام مکالمه به ترکی جریان داشت؛ زبانی که هم پوشش بود و هم فاصله. جاوید کتش را از تن درآورد و آرام روی شانه‌های نَفَس انداخت. - گوش کن، نفس… الان با من می‌آی. ساکت، آروم، هرچی گفتم. نفس با نگاهی پر از تردید و درد به او خیره شد: - تو کی هستی؟ جاوید نگاهش را از او برنداشت، اما پاسخی نداد. فقط دستش را دراز کرد. نَفَس پس از مکثی طولانی، دستش را در دست او گذاشت؛ درست در همان لحظه که صدای فریاد امیر از ته کوچه پیچید: - نفس! جاوید دستش را محکم‌تر گرفت. شل شدن بدن نَفَس و فشار زخم پهلویش را حس کرد؛ بی‌درنگ دستش را زیر کتف و زانوهای او برد. - منو نگه دار. نَفَس با دست‌هایی لرزان، بازوانش را دور گردن جاوید حلقه کرد. جاوید بدنش را کج کرد، از کوچه بیرون زد و با تمام توان دوید. باران شدت گرفته بود؛ ضربه‌های تندش بر سقف و شیشه‌های خودرو، ضرب‌آهنگ تپش‌های قلبش شده بود. ماشین را از جاده‌ی اصلی به پیچ‌وخم‌های تاریک و بی‌تابلو کشاند. چراغ‌ها تنها چند متر جلوتر را روشن می‌کردند. نَفَس، مچاله و بی‌قرار، درازکشیده روی صندلی عقب بود؛ کت جاوید هنوز روی شانه‌هایش قرار داشت، اما لرزش بدنش بند نمی‌آمد. جاوید کوتاه پرسید: - سردته؟ نَفَس پس از مکثی کوتاه گفت: سردمه… سرم گیج می‌ره. جاوید دنده عوض کرد: - تحمل کن، یه ربع دیگه رسیدیم. نفس بی‌مقدمه پرسید: - چرا کمکم کردی؟ جاوید نگاهش را از آینه به او دوخت: - سؤال بهتری نداری؟ نفس بی‌درنگ گفت: - دارم. مکثی کرد و دوباره پرسید: - تو کی هستی؟ جاوید لحظه‌ای سکوت کرد، سپس با لحنی مبهم گفت: - شاید نجات‌دهنده‌ت! حدود یک ربع بعد، به کلبه‌ای در دل جنگل رسیدند؛ کلبه‌ای چوبی، قدیمی، با چراغی کم‌نور درون و ایوانی روشن. نه آن‌قدر لوکس بود و نه کاملاً فرسوده، اما در آن لحظه، امن به نظر می‌رسید. جاوید پیاده شد و دور زد تا در را باز کند. نَفَس که روی پا ایستاده بود، با هجوم دوباره‌ی درد پهلو خم شد. جاوید بازوهایش را گرفت: - آروم… من هستم. همین جمله، همین سه کلمه، سد اشک‌های نَفَس را شکست. برای اولین بار گریه کرد و ناخودآگاه سرش را روی بازوی جاوید گذاشت. آرام وارد کلبه شدند. جاوید چراغ را روشن کرد، کشوی قدیمی را بیرون کشید و جعبه‌ی کمک‌های اولیه را برداشت. بوی چوب سوخته، الکل و بتادین در فضا پیچید. — دراز بکش. نفس روی مبل زرشکی دراز کشید. جاوید کوسن نقره‌ای را زیر سرش گذاشت، زانو زد و دست‌های لرزانش را از بدنش کنار زد. برای اولین بار چشمش به خون خشک‌شده روی لباس افتاد. - باید این قسمتش رو برش بدم، اشکالی نداره؟ مکثی کرد و آرام‌تر افزود: - اگه اجازه بدی البته. نَفَس سر تکان داد؛ لبانش جمع شد: - فقط از شر این درد خلاصم کن. جاوید با دقت پارچه را برش زد. گلوله سطحی بود و می‌توانست خارج شود، اما می‌دانست آستانه‌ی تحمل درد او پایین است. - خوش‌شانسی آوردی. نَفَس با پوزخندی لرزان گفت: - تو به این می‌گی خوش‌شانسی؟ یادم نبود اسم این اوضاع خوش‌شانسیه! جاوید بدون آن‌که نگاهش کند پاسخ داد: - به زنده موندنت آره. اگه از نزدیک‌تر زده بودن، الان باید جنازه‌ات رو جمع می‌کردن. لحنش تند و آمیخته به خشم بود. کوسن دیگری جلو آورد: - می‌خوام تیر رو از بدنت دربیارم. چیزی ندارم که باهاش درد و تحمل کنی سر‌کننده می‌زنم، اما اگه درد داشت، اینو گاز بگیر. سر‌کننده را به دست نَفَس داد. با تماس الکل، بدنش سوخت؛ ناله‌ای کوتاه کرد و سرش را در کوسن فرو برد. جاوید مکث کرد: - ببخش. نفس نفس‌بریده گفت: - نه… ادامه بده. تمومش کن. نگاهش در نگاه جاوید گره خورد: - بدتر از این نیست که اونا امشب روح منو کشتن. جاوید لحظه‌ای ایستاد. زمان کش آمد؛ لحظاتی طولانی، پر از درد، فشار و خون، تا سرانجام کار به پایان رسید. وقتی پنس را برای بیرون کشیدن گلوله جلو برد، جیغی دلخراش کلبه را پر کرد و نَفَس بی‌هوش شد. بی‌هوشی‌اش، کار جاوید را آسان‌تر کرد. پانسمان را بست و زیر لب گفت: - تموم شد.
  3. مقدمه برخی اتفاق‌ها از جایی آغاز می‌شوند که هیچ‌کس انتظار آن را ندارد. نه با فریاد، نه با هشدار؛ تنها آرام، درست در لحظه‌ای که گمان می‌کنیم همه‌چیز در جای خود قرار دارد. این داستان با یک فرار آغاز می‌شود؛ شبی که می‌بایست پایان یک مسیر باشد، اما به‌جای آن، سرآغاز چیزی عمیق‌تر و خطرناک‌تر شد. دختری ناگهان وارد بازی قدرت و شرط شد و مردی که حضورش همانند باران شبانه‌ای ناگهانی بود، همه‌چیز را دگرگون کرد. در دل عمارت‌هایی که دیوارهایشان راز نگه می‌دارند و میان آدم‌هایی که گذشته خود را مخفی کرده‌اند، این داستان نه تنها روایت عشق ساده است، بلکه حکایت رازها، سکوت‌ها و تصمیم‌هایی است که می‌توانند زندگی چندین نفر را برای همیشه تغییر دهند. و هنوز، هیچ‌کس نمی‌داند که قربانی کیست و بازی‌گردان کیست. #پارت_اول رعد و برق زد و باران آغاز شد؛ نه شدید، نه آرام، بلکه همانند اشک‌هایی که آدم‌ها در خلوت می‌ریزند، بی‌صدا و پنهان. نفس با کفش‌های پاشنه‌بلند روی زمین خیس کوچه‌ای باریک پشت باغ می‌دوید. دامن لباس عروسش را از جلو جمع کرده بود؛ پایین لباس سفید و چرک، لکه‌دار و سنگین، هر گامش را دشوار می‌ساخت. نفس‌نفس می‌زد، نه صرفاً به‌خاطر دویدن، بلکه به دلیل وحشتی که سال‌ها در وجودش ریشه دوانده بود و اکنون با صداهای شلیک بی‌وقفه در گوشش پیچیده بود. پشت سرش صدای فریاد امیر که به ترکی فریاد می‌زد «مگه نگفتم شلیک نکنید؟» می‌آمد، اما او نمی‌توانست نگاه کند. تنها می‌دوید، به امید فرار. با رسیدن به کوچه‌ای باریک، در سایه دیوار ایستاد. سینه‌اش خسته و خس‌خس‌کنان، دستش را روی پهلوی چپش فشار داد؛ سوزشی تند در بدنش پیچید، گویی پوستش را می‌سوزاندند. از لای انگشتانش خون چکه می‌کرد و لبانش لرزیدند. به آرامی زیر لب گفت: - نه… نه… الان نه! قدم‌هایی از دور شنیده شد، و سپس صدایی که می‌شناخت: - پیداش کنید، سریع، نمی‌تونه دور شده باشه! امیر بود! زانوهایش از ضعف شل شد، اما نمی‌توانست عقب بکشد؛ اکنون فرصت بود. خود را به سایه دیوار کشاند و نفسش را حبس کرد. اشک‌هایش بی‌صدا فرو ریختند. لباس عروسی که مادرش با خوشی از پایان یک روز پرچالش صاف کرده بود، اکنون چون کفنی بر او پیچیده شده بود. با نوک پاش لگدی به سنگ زد. از وقتی به استانبول برگشته بود، شب‌های بسیاری را به قدم زدن گذرانده بود تا خواب سراغش نیاید. نور، صدا، خنده و موسیقی ترکی بلند در خیابان پشتی باغ پیچیده بود؛ عروسی‌ای که بیش از حد باشکوه به نظر می‌رسید. جاوید، سیگارش را روی زمین انداخت و با نوک کفش خاموش کرد. صدای شلیک، توجهش را جلب کرد. سرش به سمت صدا چرخید و با دقت حرکت کرد. میان گشت‌زنان، امیر پاشا را دید. امشب، شب عروسی دختر فرهاد ساراچ اوغلو بود. به‌احتیاط حرکت کرد تا دیده نشود و به کوچه‌ای رسید. در آنجا دختری با لباس عروس، جمع‌شده و تکیه داده به دیوار، موهای خیس به صورت چسبیده، در آن تاریکی و روشنایی جزئی کوچه، خودنمایی می‌کرد. جاوید لحظه‌ای ایستاد، گویی خیال می‌کند. دختر با شنیدن قدم‌ها، سرش را بلند کرد. چشم‌هایش وحشت‌زده و پر از التماس بود؛ صدایش درنیامد، تنها نگاهش سخن می‌گفت. جاوید یک قدم جلو رفت و آرام گفت: - هی… نفس عقب کشید: - تو کی هستی؟ نیا جلو، خواهش می‌کنم… صدایش لرزان بود. ترکی با لهجه‌ای آشنا، نه کاملاً ترک و نه کاملاً ایرانی، اما با نشانی از لهجه ترکی، شنیده می‌شد. جاوید پرسید: - کسی دنبالت می‌کنه؟ نفس سرش را تکان داد و اشک ریخت؛ دستش از پهلو جدا شد و خون روی زمین چکید. جاوید فحشی کوتاه زیر لب داد و زانو زد: - زخمی شدی؟ ببینم! نفس با وحشت گفت: - نمی‌خوام برگردم… اگر برگردم، می‌میرم.
  4. نام رمان: نفس در سایه‌ی مهراب ژانر: عاشقانه‌، درام، خانوادگی نویسنده: ستایش خطیبی | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: او از دست اجبار فرار کرد، به جایی امن پناه برد، به آن مکانِ اجباری اما امن! اما سایه‌ها هنوز دنبال او بودند. رازها، بدهی‌ها و نقشه‌ها… همه به هم گره خورده‌اند. و هیچ‌چیز آن‌طور که به نظر دخترک می‌رسد نیست، آمد… بدون هشدار، بدون سر و صدا. دخترک باید از دست چه کسی فرار می‌کرد؟ از دست اویی که ناگهان در قلب عمارت به چشم می‌خورد؟ رازها و نقشه‌ها، عشق و انتقام… همه در سایه‌ها پنهان شده‌اند بلاخره سر باز می‌کند! سخنی با خواننده: مکان اتفاقات در ترکیه-فتحیه می‌باشد، و تمامی مکالمات به ترکی است، جاهایی که مکالمات فارسی صحبت می‌شود داخل متن گفته شده‌است. گالری رمان "نفس در سایـــه‌ی مهـــراب"
×
×
  • اضافه کردن...