به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
H.Hasani
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
20 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط H.Hasani
-
« کایان » وقتی به قلعه رسیدیم، آدریان و لورن، ویلیام را تا اتاقش همراهی کردند. میخواستم دنبال طبیب بفرستم که لورا زودتر از من حرکت کرد. همهمان در اتاق جمع شده بودیم که طبیب وارد شد و بیدرنگ بالای سر ویلیام رفت. زخمها عمیق بودند، اما نگاه ویلیام هنوز همان بود؛ محکم… لجباز. در همان لحظه، در باز شد. شاهدخت. برای یک ثانیه، نفسها حبس شد. همه ایستادیم و احترام گذاشتیم. او چیزی نگفت؛ فقط به کار طبیب خیره بود و با تکان کوتاه سرش، اجازه داد بنشینیم. خواست برود. نمیدانم چرا، اما قبل از آنکه فکر کنم، صداش زدم. وقتی برگشت، نگاهم را پایین انداختم و گفتم: « شاهدخت… امشب میخواهیم دور هم جمع شویم. برای پیروزی. اگر بمانید… باعث افتخار ماست. » چند ثانیه سکوت افتاد. آنقدر که صدای نفس ویلیام هم شنیده میشد. بعد— « میآیم. » سرم را بالا آوردم. قبول کرده بود. و همانجا فهمیدم… این جشن، فقط برای پیروزی نبود. برای چیزی بود که تازه داشت شکل میگرفت. « جشن شبانه. شاهدخت » تالار بزرگ قلعه با نور مشعل ها روشن شده بود. بوی نان تازه، گوشت بریان و شراب گرم در فضا پیچیده بود؛ بویی که فقط بعد از زنده ماندن از یک نبرد واقعی حس میشد. سربازان خسته اما خندان، روی صندلی ها نشسته بودند. زره ها کنار گذاشته شده بود، شمشیرها به دیوار تکیه داشت و برای اولین بار در شب، صدای خنده بلند از میان دیوارهای سنگی قلعه بالا می رفت. وقتی وارد شدم، صداها برای لحظه ای قطع شد. همان سکوت آشنای همیشگی. اما این بار... نمی خواستم بزارم طول بکشه. شلنم رو از روی شانه هام برداشتم و به یکی از ستون ها سپردم. این حرکت کوچک، برای آن ها معنای بزرگی داشت. گفتم: « امشب، شاهدخت نیستم. امشب... فقط یکی از شماها هستم که زنده مانده. » زمزمه ای از تعجب و لبخند در جمع پیچید. کایان اولین کسی بود که خندید. « پس می تونیم نفس بکشیم؟ » نگاهش کردم، ابرو بالا انداختم و گفتم : « فقط امشب. از فردا دوباره همان شاهدختم. » خنده واقعی، این بار بلندتر. میرا جامش را بالا اورد. « به دیواری که ایستاد. » سایلا آرام اضافه کرد: « و به کسانی که ایستادند. » لورن محکم گفت: « و به فرمانده هایی که عقب نکشیدند. » جام ها بالا رفت. فلز به فلز خورد. صدا... گرم بود.
-
فریاد دشمنان کم کم در هم شکست. نظم شان پاشید و صف هایشان مثل موجی شکسته عقب نشست. آدریان با ضربه ای سنگین، پرچم فرمانده ی دشمن را پایین کشید و همان لحظه، تردید در چشمانشان افتاد. میرا با فرمان های دقیق، آخرین شکاف ها را بست. سایلا و کایان تیرانداز ها را عقب راندند و نایرا ضربه ی نهایی را وارد کرد. دشمن دیگر توان حمله نداشت. شیپور این بار با صدایی متفاوت نواخته شد؛ بلند، کشیده، پیروز. سپاه دشمن عقب نشینی کرد و سایه هایشان در مه گم شد. دیوار شمال شرقی... ایستاده بود. دست هایم را آرام روی لبه ی دیوار گذاشتم و برای اولین بار از اغاز نبرد، نفس راحتی کشیدم. به میدان نگاه کردم؛ پرچم سرزمینم هنوز بر فراز دیوار، استوار ایستاده بود. نگاهم را چرخاندم تا فرماندهان وفادارم را ببینم. همه بودند... جز یک نفر. دوباره دقیق نگاه کردم ؛ میان سربازان، عقب تر از ویلیام ایستاده بود. لورن، همان که برای برگرداندن ویلیام به قلعه فرستاده بودم. خیالم راحت شد، که سالمه. با صدایی رسا گفتم: « قلعه حفظ شد. کارتان عالی بود. » فریاد پیروزی سربازان، آسمان شب را شکافت. زخمی ها را به داخل قلعه منتقل کردند. من هم از دیوار پایین امدم و به سمت قلعه حرکت کردم. وقتی به داخل قلعه رسیدم، مسیر اتاقم را در پیش گرفتم. اما پیش از آنکه به راهرو برسم، صداهایی از اتاق ویلیام به گوشم خورد. گفتوگوهای آرام، صدای فلز، و نفسهایی که هنوز بوی میدان میداد. ناخواسته قدمهام کُند شد. به سمت صدا رفتم و در را کمی باز کردم. همه آنجا بودند. فرماندهان… و طبیب که بالای تخت ایستاده بود و زخمهای ویلیام را پانسمان میکرد. با ورودم، همه فوراً بلند شدند. نگاهم از ویلیام جدا نشد؛ از دست و پهلوی خونآلودش، از چهرهی رنگپریده اما ایستادهاش. بیآنکه حرفی بزنم، سرم را به نشانهی اجازه تکان دادم. دوباره نشستند. صداها برگشت، اما سنگینتر. خواستم بیرون برم. اینجا… جای من نبود. درست همان لحظه— « شاهدخت. » ایستادم. برگشتم. کایان بود. نگاهش را بالا نیاورد؛ سرش را پایین انداخته بود، درست همانطور که خط قرمز میان فرمانده و شاهدخت نباید شکسته میشد. لبخند محوی، ناخواسته، گوشهی لبم نشست.
-
با فرمان درست نیرو ها، تونستم فاصله ها را محکم نگه دارم و سپاه دشمن را عقب بزنم. میرا و سایلا با دقت نیروها را هدایت می کردند؛ هر کسی جای خودش را پیدا کرده بود. یک لحظه دشمن دوباره هجوم آورد و دیوار لرزید، اما ویلیام و کایان با تمام توان مقابله می کردند. چشمانم را تیز کردم و دستور دادم : « نیرو ها محکم بایستید! هیچ کس عقب نکشد! » همان لحظه، یک سایه بزرگ از سمت چپ حمله کرد، میدونستم اگر آن ها موفق بشن، خط ما فرو می ریزد. پس با تمام توان، صدایم را بلند کردم : « نایرا، میرا و سایلا به سمت چپ حرکت کنید! ویلیام را پوشش دهید! » ویلیام، حتی با زخم و خستگی، لبخند محوی زد و دوباره شمشیرش را بالا آورد. این لحظه، لحظه ای بود که نشان داد اعتماد، تنها با ایستادن و دفاع کردن ساخته میشه. ولی من دیگر نمیتونستم اجازه بدم او در میدان بمونه، پس به لورن دستور دادم تا او را به قلعه باز گرداند. لورن بی درنگ حرکت کرد، شمشیرش را با دقت در دست گرفت و به سمت ویلیام دوید. او با سرعت و مهارت، دشمنانی که تهدیدش میکردند را کنار زد و مسیر بازگشتی برای ویلیام باز کرد. ویلیام، حتی با زخم و خستگی، قدم به قدم عقب میرفت، اما نگاهش هنوز پر از اراده بود؛ نگاهش به من بود، و من فهمیدم که فهمیده باید به او اعتماد کنم… و او هم هنوز به فرمان من پایبند بود. در همان لحظه، صدای شیپور دوباره بلند شد؛ این بار، نوید پیروزی نبود، بلکه هشدار تازهای بود. سایههای دشمن هنوز در اطراف قلعه پراکنده بودند و هر اشتباه کوچک میتونست هزینهای سنگین داشته باشه. چشمم به ویلیام دوخته شده بود. وقتی به پشت دیوار رسید، نفسش بریده بود، اما ایستاده بود. لبخند محوی به او زدم و زمزمه کردم: « خوبه که زندهای، فرمانده.» او سرش را کمی خم کرد و با لبخندی خسته ولی مصمم پاسخ داد: « اطاعت میشود… شاهدخت.» از بالای دیوار، میدان را زیر نظر گرفتم. دشمن هنوز میآمد، اما حالا ما متحد و منظم بودیم. این نبرد، فراتر از شمشیر و سپر بود؛ این نبرد، امتحان اعتماد و وفاداری بود. حالا که ویلیام به قلعه برگشته بود به آدریان دستور دادم تا با سپاهش به میدان بره تا در این جنگ پیروز بشیم. آدریان با شنیدن دستور، سرش را محکم تکان داد و با سپاهش به سمت میدان هجوم برد. نیروهایش با نظم و قدرت، فاصلهها را پر کردند و دشمن را تحت فشار گذاشتند. میرا، سایلا و نایرا نیز خطوط دفاعی را محکم نگه داشتند و نیروها را هدایت میکردند. ویلیام هنوز کنار دیوار شمال شرقی ایستاده بود، نفس نفسزنان، اما آماده بود تا دوباره وارد میدان بشه. نگاهش به من بود؛ نگاهش پر از وفاداری و اعتماد به فرماندهیام. برای یک لحظه، همه ترسها و دردهای او در کنار هم معنی پیدا کردند: اینجا فقط یک نبرد برای قلعه نبود، بلکه آزمونی بود برای اعتماد، وفاداری و ایستادگی فرمانده هانم. صدای فریاد و برخورد شمشیرها به فلز، همچنان گوشهام رو کر کرده بود، اما قلبم آرامتر شد؛ چون حالا میدان را نه با ترس، بلکه با هماهنگی و اتحاد اداره می کردم. و این تنها شروع پیروزی ما بود…
-
ویلیام جلوتر از بقیه ایستاده بود، اما شمشیر دشمن دوباره پهلویش را هدف گرفته بود. شمشیر به او خورد، ولی زمین نخورد. اما زانوهایش کمی خم شد و نفسش بریده شد. قلبم در سینه می جهید؛ می دونستم اگر او بیفتد، دیوار شمال شرقی سقوط میکنه و همه چیز از بین می رود. چشمانم را تیز کردم و فریاد زدم: « نیروها، عقب نکشید! خط را حفظ کنید! » اما نمی تونستم نگام رو از ویلیام بردارم. او دوباره شمشیرش را بالا آورد، حتی با دست لرزان و خون روی زره اش. هر ضربه ای که میزد، بیشتر از قبل نشان میداد که فرمانده ای است که حتی در لحظه مرگ، وفادار می ماند. دلشوره و خشمم همزمان بالا گرفت. دلم میخواست به میدان برم و به او کمک کنم، اما هر تصمیم عجولانه می تونست کل میدان را نابود کنه. پس ایستادم و دستور دادم: « میرا، نیروهای سمت چپ را تقویت کن. سایلا، قوس شمالی را محکم نگه دار. نایرا، آماده هرگونه پشتیبانی باش! » صدای فریاد ها و برخورد شمشیر ها به فلز ها گوش هام رو کر کرد، اما نگاه ویلیام همان بود: خستگی و درد در چشم هاش، اما همچنان آماده ی نبرد. در آن لحظه فهمیدم... اعتماد واقعی، یعنی ایستادن، حتی وقتی مرگ جلویت ایستاده است. ویلیام دوباره به سمت دشمن حمله کرد، شمشیرش لرزان اما مصمم. خون روی زرهاش برق میزد و نفسش تند شده بود، اما عقب نمیکشید. لحظهای با خودش میجنگید؛ هر ضربهای که میزد، برای حفظ دیوار بود و برای اثبات وفاداریاش. چشمانم را تیز کردم و قلبم فشرده شد. « این بار… تو تنها نیستی، ویلیام.» در دل گفتم، اما نمیتونستم پایین برم. باید اعتمادش را میدیدم، اما از میدان دور نمیشدم. به کایان نگاه کردم و دستور دادم: « کایان با سپاهت به میدان جنگ برو! » به سرعت سرش را سمتم چرخاند « اطاعت شاهدخت » کایان با سرعت سپاهش را هدایت کرد و به سمت خط مقدم هجوم برد. به ویلیام نگاه کردم، هر لحظه ممکن بود زمین بخورد، اما ایستا ده بود، مثل صخره ای در میان طوفان.
-
شمشیرم هنوز بالا بود که ضربهای سنگین به پهلوم نشست. نفس از سینهام پرید، اما اجازه ندادم قدمی عقب برم. درد مثل آتش زیر زرهام پیچید، ولی فریاد نکشیدم. اگر فرمانده فریاد میزد، خط مقدم میشکست. دندانهایم را روی هم فشردم و دوباره حمله کردم. خون گرم روی دستم لغزید؛ نمیدانستم مال من است یا دشمن. فرقی هم نداشت. از بالای دیوار، فریادی آمد: « نردبانها! » نگاهم تیز شد. دشمن نقشهاش را عوض کرده بود. اگر نردبانها بالا میآمدند، دیوار فقط سنگ نبود… آخرین مرز بود. شمشیرم را بالا گرفتم و با صدایی که حتی خودم را شگفتزده کرد، فریاد زدم: « نذارید به دیوار برسند! » و آنجا بود که فهمیدم… این جنگ، دیگر فقط برای قلعه نیست. برای اعتماد است. برای همان یک نگاه سرد از بالای دیوار. « شاهدخت » بالای دیوارِ ضلع شمال شرقی ایستاده بودم و به پایین نگاه میکردم. برای لحظهای حس کردم ویلیام نگاهم میکند. چشمهایم را روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. میدونستم تنبیه سختی براش در نظر گرفتهام، اما او باید ثابت میکرد هنوز میتونم بهش اعتماد کنم. دوباره به میدان نگاه کردم. جنگ بالا گرفته بود، اما تا اینجا نتیجه خوب بود؛ بیشترشان عقب رفته بودند. تا اینکه دیدم. ضربهای به پهلوی ویلیام نشست. خون در رگهایم جوشید. دستام آنقدر محکم مشت شد که بند انگشتام سفید شد. برای اولین بار، وسوسه شدم خودم وارد میدان شوم. اما شاهدختی که احساساتش را رها کند، پیش از جنگ شکست خورده است.
-
«ویلیام» با سپاهم از قلعه خارج شدم. صدای شیپور سوم هنوز در گوشم میپیچید که شمشیرم را محکمتر در دست گرفتم. باد سرد شب به صورتم میخورد و بوی آهن و اضطراب در هوا پیچیده بود. خط مقدم همیشه جای آدمهای مطمئن بود… یا آنهایی که چیزی برای از دست دادن نداشتند. نگاهم را به دیوارهای شمالشرقی دوختم؛ سایههای دشمن پشت مهِ تاریک شب حرکت میکردند. کمکم صداهایشان واضحتر میشد؛ زرههایی که به هم میخورد، زمزمههایی که به فریاد نزدیک میشد. سربازها پشت سرم صف کشیده بودند. هیچکس حرف نمیزد، اما میدانستم نگاهشان به پشتم است. اگر میلغزیدم، همه میلغزیدند. نفس عمیقی کشیدم و فریاد زدم: «سپرها بالا! فاصله رو حفظ کنید!» صدای فلز روی فلز، مثل ضربان قلبم تند شد. لحظهای، بیاختیار تصویر شاهدخت در ذهنم نقش بست؛ آن نگاه سرد، آن جملهی بیرحمانه: «ثابت کن هنوز ارزش اعتماد را داری.» اعتماد… کلمهای که در این قلعه، به قیمت جان تمام میشد. اولین تیرها از دل تاریکی پرتاب شدند. فریاد «سپر!» در هوا پیچید و ثانیهای بعد، برخورد تیر با فلز سپرها گوشها را کر کرد. یکی از سربازها لغزید، اما دستش را گرفتم و کشیدمش بالا؛ حق نداشتم حتی یک نفر را از دست بدهم. دشمن ناگهان هجوم آورد. فاصلهها شکست، شمشیرها بیرون کشیده شد و میدان نبرد به جهنم تبدیل شد. ضربه زدم، جاخالی دادم، دوباره ضربه زدم. زمان معنا نداشت؛ فقط صدا، خون و نفسهای بریده. در میان آشوب، برای لحظهای سرم را بالا گرفتم. روی دیوار، میان شعلههای مشعلها، سایهای ایستاده بود. حتی از آن فاصله هم میشد حضورش را حس کرد. شاهدخت. نمیدانستم نگاهم را میبیند یا نه، اما همان یک لحظه کافی بود تا بفهمم عقبنشینی وجود ندارد. شمشیرم را بالا بردم و فریاد زدم: «عقب نمیکشیم! این دیوار سقوط نمیکنه!» با تمام توانم حمله کردم.
-
« شاهدخت » این بار دیگر تنها نبودم، اما در دل میدونستم که هر تصمیم و هر حرکت می تونه سرنوشت همه رو تغییر بده. همه طبق دستور به اتاق جلسه رفتند. شنل تیره ام را روی شانه هایم انداختم و به دنباله شان حرکت کردم. به تک تک آن ها نگاهی گذرا انداختم؛ که نه تشویق بود، نه تهدید... فقط حکم بود. روی صندلی بالای میز نشستم. آدریان نقشه را روی میز کوبید و گفت : « دشمن در ضلع شمال شرقیه. سریع تر از پیش بینی. » اخمی میان ابروهایم نشست و با دقت گوش دادم. کایان با دندان های بهم فشرده ادامه داد: « اگر همین حالا حرکت نکنیم، تا طلوع خورشید، دیوار دوم سقوط میکند. » فریاد میخواست از سینهام بیرون بزند. اما شاهدختی که فریاد میزد، پیش از جنگ شکست خورده بود. سرم را بالا آوردم. قلبم زیر شنل تیرهام تند میزد، اما همه نگاهها روی من بود… نگاهم روی ویلیام مکث کرد هیچ کس نفس نمی کشید. با صدایی آرام ولی محکم و بی رحم گفتم : « فرمانده ی خط مقدم میشی. » یک قدم جلو آمد. « اطاعت می شود. شاهدخت. » لبخند محوی بر لبانم شکل گرفت اما زود پاکش کردم و گفتم : « پس ثابت کن هنوز ارزش اعتماد را داری. » همان لحظه، صدای شیپور جنگ بار سوم در اتاق پیچید و دیوارها گویی لرزیدند.
-
بیدرنگ از اتاق بیرون زدم و به سمت اتاقش دویدم. در را باز کردم و داخل را پاییدم؛ همهچیز در تاریکی غرق شده بود، جز نوری سفید و کوچک که وسط سیاهی میدرخشید . جلوتر رفتم. از نزدیک که نگاه کردم، دیدم پروانهای سفید کوچک است؛ بالهایش انگار خودِ نور بودند. چشمهایم را در اتاق چرخاندم و شاهدخت را روی تخت دیدم. تعجب کردم… چطور صدای شیپور را نشنیده بود؟ نزدیک شدم و صدایش زدم. با وحشت روی تخت نشست، نگاهش تند و ناآرام اطراف را گشت. وقتی من را دید، با اخمهایی ترسناک و صورتی که از خشم شعله میکشید نگاهم کرد. سریع احترام گذاشتم و قبل از اینکه فرصتی برای واکنش بماند، اوضاع را گزارش دادم . ناگهان از تخت بلند شد و به سمت در رفت. من؟ سر جایم قفل شده بودم… تا اینکه صدایم کرد و همان لحظه به خودم آمدم. با عجله دنبالش دویدم. وقتی به او رسیدم، در اتاق باز شد و صدای قدمهای دیگری فضا را پر کرد. آدریان و کایان با چهرههایی جدی وارد شدند. پشت سرشان لورن با لبخندی نیمهرسمی و نگاه آرام آمد. بعد از آنها، سه فرماندهی دختر دیگر وارد شدند؛ میرا با نگاه تیز و گوشهای همیشه هوشیارش، سایلا با سکوت مرموزش، و نایرا با قامتی محکم و اعتمادبهنفسی آشکار. همه کنار شاهدخت جمع شدند و سکوت سنگینی فضا را گرفت. قدمی جلو گذاشتم و محکم گفتم: «هشدار جنگ رسیده. دشمن در حال نزدیک شدنه. همه باید آماده باشن.» صدای شیپور دوباره بلند شد. فرماندهها بیدرنگ واکنش نشان دادند؛ هرکس به سمت مسئولیت خودش رفت،تا نقشهها و موقعیت نیروها را بررسی کند. من کنارشان ایستاده بودم. نگاهم ناخودآگاه به شاهدخت افتاد. ضربان قلبم تند شده بود، آنقدر که حس میکردم هر لحظه از سینهام بیرون میزند… اما صدایی آرام درونم گفت: قوی باش… میرا سریع به سمتم آمد و زیر لب گفت: «امروز همهچیز فرق داره. هیچ فرصتی برای خطا نیست.» سایلا از گوشهی اتاق، آرام اما محکم گفت: «تمرکز کنید. این جنگ فقط یک امتحان نیست؛ بقاست.» نایرا لبخند زد و با انرژی گفت: «بیتردید، امروز باید با هم باشیم. هیچکس تنها نیست.» همان لحظه شاهدخت گفت: «کافیست. دور میز جلسه جمع شوید. هرکس مسئولیتش را بداند و فوراً عمل کند.» مکث کوتاهی کرد و بدون آنکه نگاهش را از من بردارد، ادامه داد: «تنبیهت یادم نرفته، فرمانده ویلیام. میماند برای بعد.» قلبم فرو ریخت… اما صورتم حتی ذرهای نلرزید. نفس عمیقی کشیدم و سر تکان دادم. در چند ثانیه، تیم فرماندهها منظم و آمادهی نبرد شده بود. زمانی که صدای شیپور جنگ اومد، چه حسی داشتین؟ 👀 بنظرتون فرمانده ویلیام به قول شاهدخت، بعداً تنبیهش ادامه پیدا میکنه یا بخشیده میشه؟ 🌿
- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
« ویلیام » ویلیام، فرماندهی سمت راست او، مردی بیستوچهارساله بود؛ قدی بلند، شانههایی صاف و چهرهای که همیشه جدی به نظر میرسید. نگاهش تیز بود، اما نه از جنس جسارت؛ بیشتر شبیه احتیاطی همیشگی. او دست راست شاهدخت قلعه بود، کسی که دستورها را میشنید، اجرا میکرد و هیچوقت دربارهشان سؤال نمیپرسید. از زمانی که به این مقام رسیده بود، یاد گرفته بود احساساتش را پشت نظم و انضباط پنهان کند. احترامش به شاهدخت فقط از روی مقام نبود؛ چیزی میان ترس و تحسین در رفتارش موج میزد. او میدانست نگاه کردن مستقیم به چشمان شاهدخت خط قرمزی است که عبورش بیهزینه نخواهد بود. ویلیام خوب میدانست این دختر، برخلاف سنش، شاهدختی نبود که با تردید تصمیم بگیرد. سکوتش از هزار دستور سنگینتر بود و وقتی حرف میزد، معمولاً همهچیز تمام شده بود. برای همین، وقتی گزارش میداد، کلماتش را با دقت انتخاب میکرد؛ نه فقط برای قلعه، بلکه برای جان خودش. وقتی شاهدخت اشاره کرد ادامه بدم به میز خیره شدم و با لحنی جدی حرف هایم را پشت سرهم بازگو کردم. وقتی اخرین جمله ام را گفتم، سرم را بلند کردم و به چشمان شاهدخت نگاه کردم. نگاهمان قفل هم شد ؛ چشمانش قهوه ای تیره ، سرد و بی رحم بود. برای چند ثانیه تنم یخ بست. ناگهان یاد هفته پیش افتادم : « سربازی که مستقیم به چشمان شاهدخت نگاه کرده بود و شاهدخت خشمش شعله ور شد و همان لحظه او را به زندان انداخت. » ترسم چند برابر شد و ضربان قلبم نیز افزایش یافت. سرم را پایین انداختم و لبم را گزیدم؛ احساس میکردم صدای قلبم را همه میشنوند. اتاق در سکوت فرو رفته بود و فقط صدای قلبم بود که به گوشم میکوبید. او نیز به میز خیره بود، اما جمله ای گفت که لرزه به جانم انداخت. « می دانی خط قرمز من چیست؟ » مکث کوتاهی کرد : « حتماً میدانی و تو امروز، از آن عبور کردی. » جرئت بلند کردن سرم را نداشتم، اما صدای پوزخندش را شنیدم؛ دستانم بی اختیار مشت شد. و دوباره ادامه داد : « از این لحظه ، تا اطلاع ثانوی ، مسئولیت گزارش های اصلی از تو گرفته میشود و تا پایان تنبیه، دست راست من نخواهی بود.» نفسم حبس شد و جواب دادم: « اطاعت می شود، شاهدخت. » نگاهم نکرد و از جا برخاست و گفت : « جلسه را زمان دیگر ادامه می دهیم، مرخصید. » همه با یک نگاه دردناک بهم خیره شدند و از اتاق خارج شدند. حال من و شاهدخت تنها در اتاق جلسه بودیم. نیم نگاهی بهم انداخت، در نگاهش چیزی بود که برام قابل تشخیص نبود. از کنارم گذشت اما چیزی آرام زمزمه کرد. ولی منی که گوش هایم تیز است آن را خوب شنیدم. گفت :« اعتماد کردن سخت است پس قوی باش.» میخواستم بگویم منظورتان چیست اما رفته بود. به آن فکر کردم و تصمیم گرفتم به حرفش گوش کنم و قوی باشم. پس لبخندی بر لبانم شکل گرفت از اتاق خارج شدم ولی به یکباره یاد تنبیه افتادم و لبخندم زود محو شد. با آن حالِ داغون به اتاقم برگشتم و بیجان روی تخت افتادم. دستم را روی چشمانم گذاشتم، اما تاریکیِ پشت پلکها هم آرامم نکرد. به این فکر کردم: چرا شاهدخت اجازه نمیدهد کسی نامش را بداند؟ چطور ممکن است دختری نوزدهساله، چنین سرد، چنین بیرحم، چنین شکستناپذیر باشد؟ هرچه بیشتر فکر کردم، دیوارهای ذهنم بلندتر شد؛ انگار جوابها هم پشت حصاری پنهان بودند که قرار نبود فرو بریزد. در نهایت، خستگی پیروز شد و پیش از آنکه به نتیجهای برسم، خواب مرا به عالم خیال و رویا برد. چند ساعتی خواب بودم که صدای شیپوری مرا از رویا بیرون کشید. پریدم روی پاهایم و دوباره صدا را شنیدم. این صدای شیپور جنگ بود—و اینبار، قلعه هدف قرار گرفته بود.» با وحشت نفس نفس زنان زیر لب زمزمه کردم :« شاهدخت... شاهدخت... »
- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
دختری در اتاقی تاریک نشسته بود و به چیزهای گوناگون فکر میکرد. ناگهان پروانهای پروازکنان به او نزدیک شد؛ پروانهای که شاید نقطهی سفیدی در آن سیاهی باشد، اما باز هم در میان تاریکی گم میشد. پروانه سفید آرام در یک گوشه نشست و بالهایش کمی در تاریکی میدرخشید. حتی وقتی اطرافش پر از سیاهی بود، وجودش یک نشانهی کوچک از نور و امید بود. شاید در تاریکی گم میشد، اما هنوز بود، هنوز نفس میکشید و نور کوچکش را حفظ میکرد. دختر به حضور پروانه توجهی نکرد و دوباره غرق در فکرهایش شد؛ شاید در دردها، شاید در خستگیها. پروانه با صبر و سکوت، بدون فشار آوردن، منتظر لحظهای بود که دختر شاید نگاهش را به نور کوچک او بچرخاند. دختر در آن تاریکی وجودش را حس کرد و سرش را کمی خم کرد، اما نگاهش خالی و بیحس بود. دیگران او را دختری قوی، سرد و بی رحمی میدیدند، اما کسی از دل واقعی او خبر نداشت. حتی حضور پروانه، با آن حس همدلی کوچک، در لحظهای محو شد؛ دختر حصار دور خود را محکم کرد و دیگر به پروانه نگاه نکرد. پروانه لحظهای جا خورد، بالهایش آرام لرزید، اما عقب نکشید. او فهمید که گاهی نور و امید هم نمیتواند وارد دل کسی شود، مگر خود شخص بخواهد. با این حال، پروانه همان نزدیکی ماند، بدون فشار، بدون قضاوت، فقط حضورش را حفظ کرد؛ چون میدانست حتی همین سکوت و فاصله روزی معنایی پیدا خواهد کرد. اما دختر با خودش عهد بسته بود که به هیچکس اعتماد نکند و خودش را فردی بیرحم و سرد نشان میداد، اما درونش چنین نبود. پروانه، صبور و آرام، با خودش فکر میکرد که اعتماد و آرامش نیازمند زمان است؛ گاهی فقط بودن کنار کسی، بدون صحبت و بدون فشار، خودش کمکم حس امنیت میآورد. ولی دختر هیچوقت آماده نبود که کسی از او محافظت کند؛ نه پروانه، نه هیچ انسان دیگر. او همیشه خودش از خودش محافظت میکرد، حتی در برابر این همه بیرحمی دنیا. دوباره مشغول جست و جو در ذهنش شد. او میدانست که از خیلی چیزها نمیترسد، اما یک ترس بزرگ داشت که به خودش هم به ندرت اعتراف میکرد آن هم این بود که نتواند از خودش و قلعه محافظت کند و همچنین روزی برسد که حصار دورش شکسته شود. با پیچیدن این ترس در ذهنش، لحظهای بی روح و سرد شد و با خودش عهد بست که هیچ وقت این اتفاق نمیافتد حتی اگر بهایش این باشد تنها بماند یا همیشه آماده ی جنگ باشد. سپس نفس عمیقی کشید، لبخند غمگینش را محو کرد و با گام های محکم به سمت حیاط قدم برداشت. در حیاط قلعه ایستاد. قلعه دیوار هایی محکم داشت با یک در آهنی که هیچکس نمیتوانست وارد آن شود اخم هایش را درهم کشید لبش به پوزخندی کش آمد. چشم های جست و جوگرش را به محوطه داخل حیاط سوق داد و بر روی باغچه پر از درخت و گل های رنگارنگ ثابت شد، لبخند محوی بر روی لبانش آمد، اما زود آن را پاک کرد و در حیاط قدم زد. با خستگی پاها به سمت پله های محکم در ورودی قلعه قدم برداشت از آن ها بالا رفت و در را باز کرد ، به داخل قدم گذاشت سربازهایش را دید که گوشه به گوشه قلعه ایستاده بودند. یکی از سرباز ها جلو امد و به او احترام گذاشت سپس دختر را به سمت اتاقی راهنمایی کرد. به داخل نگاه کرد، فرمانده هایی دور میز چوبی که رنگ قهوه ای داشت نشسته بودند. دختر وارد اتاق شد و نقابی بی روح و سرد و پر از سرسختی به چهره زد و به بالای میز رفت، فرمانده ها به احترام او از جا برخواستند. دختر اشاره کرد که بنشینند و خودش هم نشست . فرمانده سمت راست دختر که نام او ویلیام بود با لحنی جدی شروع به صحبت کرد: « گزارش وضعیت نیروها آماده است، شاهدخت. » دختر بدون اینکه نگاهش را از میز چوبی جلویش بردارد، اشاره ای کرد تا ادامه دهد. ویلیام ادامه داد و دختر هر کلمه ای را که میگفت را در ذهنش ثبت میکرد و منتظر بود تا همه حرف هایشان را بزنند تا سپس آنها را جمع بندی کند حرف نهایی را بزند. «در همان لحظهای که دختر گامهایش را در حیاط قلعه برداشت، صدای آهستهای از پشت دیوارهای محکم قلعه شنیده شد؛ صدایی که شاید هشدار یک خطر بزرگتر بود. و شاید... ه یچکس آماده مواجهه با آن نبود.»
- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
نام رمان: حصار نویسنده:H.Hasani | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تاریخی خلاصه رمان: این داستان درباره دختری است که در تاریکی، بیحسی و بیامیدی پرورش یافته. او تنها 19 سال دارد، اما درونش حصاری محکم و نفوذناپذیر ساخته است؛ دختری که حتی نور کوچک امید هم به سختی میتواند وارد دنیای او شود و هر حرکتش، محافظت از خود، خانواده اش و قلعه را نشان میدهد.
- 10 پاسخ
-
- 1
-