بیدرنگ از اتاق بیرون زدم و به سمت اتاقش دویدم.
در را باز کردم و داخل را پاییدم؛ همهچیز در تاریکی غرق شده بود، جز نوری سفید و کوچک که وسط سیاهی میدرخشید
.
جلوتر رفتم. از نزدیک که نگاه کردم، دیدم پروانهای سفید کوچک است؛ بالهایش انگار خودِ نور بودند.
چشمهایم را در اتاق چرخاندم و شاهدخت را روی تخت دیدم.
تعجب کردم… چطور صدای شیپور را نشنیده بود؟
نزدیک شدم و صدایش زدم.
با وحشت روی تخت نشست، نگاهش تند و ناآرام اطراف را گشت.
وقتی من را دید، با اخمهایی ترسناک و صورتی که از خشم شعله میکشید نگاهم کرد.
سریع احترام گذاشتم و قبل از اینکه فرصتی برای واکنش بماند، اوضاع را گزارش دادم
.
ناگهان از تخت بلند شد و به سمت در رفت.
من؟
سر جایم قفل شده بودم… تا اینکه صدایم کرد و همان لحظه به خودم آمدم. با عجله دنبالش دویدم.
وقتی به او رسیدم، در اتاق باز شد و صدای قدمهای دیگری فضا را پر کرد.
آدریان و کایان با چهرههایی جدی وارد شدند. پشت سرشان لورن با لبخندی نیمهرسمی و نگاه آرام آمد.
بعد از آنها، سه فرماندهی دختر دیگر وارد شدند؛
میرا با نگاه تیز و گوشهای همیشه هوشیارش،
سایلا با سکوت مرموزش،
و نایرا با قامتی محکم و اعتمادبهنفسی آشکار.
همه کنار شاهدخت جمع شدند و سکوت سنگینی فضا را گرفت.
قدمی جلو گذاشتم و محکم گفتم:
«هشدار جنگ رسیده. دشمن در حال نزدیک شدنه. همه باید آماده باشن.»
صدای شیپور دوباره بلند شد. فرماندهها بیدرنگ واکنش نشان دادند؛ هرکس به سمت مسئولیت خودش رفت،تا نقشهها و موقعیت نیروها را بررسی کند.
من کنارشان ایستاده بودم. نگاهم ناخودآگاه به شاهدخت افتاد.
ضربان قلبم تند شده بود، آنقدر که حس میکردم هر لحظه از سینهام بیرون میزند… اما صدایی آرام درونم گفت:
قوی باش…
میرا سریع به سمتم آمد و زیر لب گفت:
«امروز همهچیز فرق داره. هیچ فرصتی برای خطا نیست.»
سایلا از گوشهی اتاق، آرام اما محکم گفت:
«تمرکز کنید. این جنگ فقط یک امتحان نیست؛ بقاست.»
نایرا لبخند زد و با انرژی گفت:
«بیتردید، امروز باید با هم باشیم. هیچکس تنها نیست.»
همان لحظه شاهدخت گفت:
«کافیست. دور میز جلسه جمع شوید. هرکس مسئولیتش را بداند و فوراً عمل کند.»
مکث کوتاهی کرد و بدون آنکه نگاهش را از من بردارد، ادامه داد:
«تنبیهت یادم نرفته، فرمانده ویلیام. میماند برای بعد.»
قلبم فرو ریخت…
اما صورتم حتی ذرهای نلرزید. نفس عمیقی کشیدم و سر تکان دادم.
در چند ثانیه، تیم فرماندهها منظم و آمادهی نبرد شده بود.
زمانی که صدای شیپور جنگ اومد، چه حسی داشتین؟ 👀
بنظرتون فرمانده ویلیام به قول شاهدخت، بعداً تنبیهش ادامه پیدا میکنه یا بخشیده میشه؟ 🌿