-
تعداد ارسال ها
103 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
17
تمامی مطالب نوشته شده توسط yeganeh07
-
درخواست طراحی پوستر رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
تکی که هم کیفیت داشته باشه هم قدی باشه نه! میتونی برش بزنی اگه زحمتت نیست. -
درخواست طراحی پوستر رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بیا عزیزم فقط اونجایی که عکسا دو نفره هستن اگه از ترکیب عکسا کار بهتری درمیومد میتونی عکسا رو برش بزنی یا هر طور که خودت صلاح میدونی @Pegah https://biaupload.com/do.php?imgf=org-03d4e32db24b1.jpg https://biaupload.com/do.php?imgf=org-96f4171009722.jpg https://biaupload.com/do.php?imgf=org-9e1ba06eb7fa3.jpg https://biaupload.com/do.php?imgf=org-145d83ebae294.jpg -
درخواست طراحی پوستر رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه -
درخواست طراحی پوستر رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنونم اگه عکس های بهتری لازم بود بگید دارم بازم عکس -
درخواست طراحی پوستر رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام درخواست طراحی پوستر داشتم واسه رمان تنهایی سپیدار با تعداد پارت 12 لینک تاپیک و اینم شخصیت های رمان https://s6.uupload.ir/files/8e746538-9394-405f-9c65-f42ac8272761_edit_127466129823597_ka2z.jpg https://s6.uupload.ir/files/b1d3c9c1-ff59-400a-a382-1a7ef73f2e87_edit_127440597731980_5v0.jpg اینا شخصیت دختر رمان و اینم شخصیت پسر به انتخاب خودتون یکی از عکسهارو بزارین https://s6.uupload.ir/files/img_۲۰۲۵۰۸۱۱_۱۸۵۲۳۱_alww.jpg https://s6.uupload.ir/files/img_۲۰۲۵۰۸۱۱_۱۸۵۱۳۸_x6tl.jpg https://s6.uupload.ir/files/img_۲۰۲۵۰۸۱۱_۱۸۵۰۴۶_ap4.jpg @n.t @Nasim.M -
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_دهم اما از گوشهای تیز سرگرد دور نماند. - خیلی وقته اینجا داره قدم میزنه. همسرتونه؟ دوباره غم جهان به قلب من سرازیر شد. - نه جدا شدیم. - چرا؟ وقتی نگاهم برافروخته و طوری که انگار سوالش توهینآمیز بوده است، را روی خودش دید، گفت: - گاهی مواقع دلیل طلاق میتونه بیانگر خیلی چیزا باشه! هنوز هم خونسرد بود. من هم که از دلیلش قانع نشده بودم گفتم: - اخلاقمون شبیه هم نبود! و در دلم به دلیل مسخرهام خندیدم شاید هم گریه کردم؛ خدا میداند. او هم متوجه شد که نمیخواهم توضیحی در این باره بدهم که گفت: - به هر حال شاید توضیح بیشتر میتونست یه قطعهای از این پازل باشه. بعد هم به سمت در رفت ولی قبل از خروج گفت: - این منصوری معلوم نیست کجا رفته باز! قبل اینکه زرین رو بفرستم که همراهیتون کنه میگم بیارن پسرتون و تا ببینیدش! بعد هم صدای در را شنیدم، بدون اینکه برگردم و تشکر کنم، او رفت. باز هم مدیونش شده بودم. دلتنگی من به فرهاد بحث یکی و دو نگاه نبود که بحث یک عمر هیچ کاری نکردن و فقط نظاره بود. دلم میخواست تک به تک مژههای پرپشتش را بشمارم. قدمی به سمت پنجره برداشتم. دیگر هیچکدامشان در حیاط نبودند. به سمت در اتاق چرخیدم و به دیوار پشت سرم تکیه زدم. ثانیهای به حال خودم بیش نماینده بودم که در باز شد. هم سربازی بلند قامت بود و هم فرهادی که نیکان را به بغل گرفته بود. آن وقتها که نیکان کوچکتر و کم وزنتر بود، فرهاد میگفت که دوست ندارد سنگینی نیکان را متحمل شوم، اما حالا خودش! با سنگینی حضور فرهاد بیش از این نتوانستم سرم را بالا نگه دارم. به آهستگی سلام کردم و منتظر جواب سلامم هم نبودم. فرهاد با متانتی که همیشه برای راضی کردن افراد به کار میبرد، رویی به سرباز بیچاره زد و گفت: - میشه اجازه بدین من و خانمم لحظهای تنها باشیم؟ گرد شدن چشمانم که واژه حقیری بود برای توصیف آن لحظه، خانم او؟ سرباز غرولندی کرد و گفت: - نه نمیشه سرگرد گفته فقط پسرش! - حالا شما یه لطفی بکن. جای دوری که نمیره! سرباز داشت کوتاه میآمد، دروغ چرا؟ من هم دلم برای صدای مردانه و بم فرهاد تنگ شدهبود. پس فقط سکوت کردم و زحمت راضی کردن سرباز را گردن فرهاد انداختم. سرباز سری تکان داد و خارج شد. بعد تشکر فرهاد، صدای در آخرین چیزی بود که در آن لحظه شنیدم. سرم را بالا آوردم و نگاهم را به چهرهی معصومانهی نیکان دوختم. فرهاد او را زمین گذاشت. روی زمین زانو زدم و با دستانی باز پذیرای بخشی از وجودم شدم. - الهی دورت بگرده مامان! نمیای پیش من؟ دل مامانی تنگ شده واستا! @Nasim.M- 59 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_نهم این همه حال خراب با هم عجیب بود. سرگرد با کنجکاوی بسیار زیادی زمزمه کرد: - خب؟ من هم آرامتر از او با لرزش صدایی محسوس، لب زدم: - نبود. اول که خیلی اجمالی اسکرول کردم، ولی دوباره و سهباره که با دقت بیشتری گشتم واقعا نبود. - به کسی هم شک دارین؟ نگاهم دوباره نمدار شدهبود. چه کسی میتوانست این کار را با من کرده باشد؟ من که با هیچکس کاری نداشتم. نگاه نمدارم را اینبار به چشمان قهوهای رنگ و پر از کنجکاویاش انداختم. - نه! من ساعت هشت میرفتم کارم رو انجام میدادم؛ ساعت دو و نیم عصر خونه بودم. همیشه همه چیز مرتب بود. جملهی بعدی سرگرد بود که مرا ترساند. - گاهی مرتب بودن زیاد شک برانگیزه! سکوتم روایتگر حال آشفتهام بود. او هم بعد مکثی گفت: - حرف دیگهای هم هست؟ سری به معنای نه تکان دادم. و او با اشاره به فنجان روی میز گفت: - چاییتون هم که سرد شد. خودش چاییاش را کامل نوشیده بود اما من متوجهاش نشده بودم. از کنار من برخواست و سمت میزش رفت. وقتی دید تمایلی به گرمی ملایم چایی هم ندارم، صدایش را بلند کرد و منصوری را صدا زد. خطاب به من گفت: - یه نیم ساعت_چهل دقیقه تا پایان وقت اداری امروز باقی مونده؛ من به خانوادهتون اطلاع میدم که اگه وثیقه داشتن براتون بیارن اگه آزاد شدین لطفا به هیچوجه از شهر خارج نشین! بیتوجه به همهی آن چیزی که گفته بود. نگران گفتم: - اما من کاری نکردم که! - این رو شما میگین. همیشه واقعیت ها مطابق حرف مجرمین نیستن! مثل ببر زخمی که پا روی دمش گذاشته باشند، غریدم: - مجرم؟ دارم میگم من هیچ گناهی مرتکب نشدم. با خونسردی پروندههای روی میز را مرتب میکرد و داخل کیف چرمی دسته داری میگذاشت. در همان حال گفت: - منم گفتم که حرفهاتون رو شنیدم. حتی اگه منم باور داشته باشم برای تبرئه شدن نیاز به مدرک اون هم در پیشگاه قاضی دارین. بدون اینکه فرصتی به من برای صحبت داده باشد، صدایش را دوباره بلند کرد: - منصوری! و در نهایت با همان خونسردی ادامه داد: - امشب، قبل از صبح امروز رو هم مرور کنین، شاید تونستین قطعات گمشده پازل رو پیدا کنین. وقتی برای خروج از میزش کنار آمد من هم ناخودآگاه ایستادم و نگاهش به پنجره را دنبال کردم. اشتباه نمیدیدم فرهاد بود که کلافه قدم میزد و نیکان که آرام گوشهای قدم روهای پدرش را با چشم دنبال میکرد. بیاراده نجوا کردم: - فرهاد! @Nasim.M- 59 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت_هشتم - میشه اون برگهها رو بیارین. من از یکی از بچهها خواستم اتاقت رو بگرده ولی هیچ امضایی نبود. خب عامل به هم ریختگی اتاقم پیدا شد، ولی اون لحظه اینقدر واسه چیزای دیگه عصبانی بودم که هیچ توجهی به این قضیه نکردم. - من امضای الکترونیک گرفتم ازشون. داخل فلشم هم ذخیرهشون کردم. اون لحظه فکر کردم چهرهی آقای محمدی روشن شد. یه ذره چشمهاش برق گرفت. - خب چرا زودتر نمیگی؟ من میدونستم کارت درسته! خب برو بیارشون زودتر تا قضیه رو پیگیری کنیم. من که هنوز خوب یادم موندهبود خودم صبح با عجله فلش رو از داخل کیفم گذاشتم، با عجله از دفتر ریاست بیرون اومدم و رفتم سمت اتاق خودم. بازم شبنم داخل اتاق نبود و هنوزم کل اتاق به هم ریخته بود حتی میز خودش! ولی من اون لحظه به چیزی جز تبرئه کردن خودم فکر نمیکردم. واسه همین هم با عجله سمت کیفم رفتم تا فلش رو پیدا کنم. خیلی زود این اتفاق افتاد و من با دستایی که فکر میکردم پرن، به سمت اتاق آقای محمدی پرواز کردم. حرف من با صدای بم و مردانه سرگرد قطع شد. همانطور که در صندلی کنار من جا میگرفت. پرسید: - شما هر دو یه سمت داشتین؟ - نه خیلی کارمون به هم مرتبط نبود. اون مدیر توزیع و فروش بود. - شما گفتین که مقدمات تاسیس نمایندگی رو دادین، درسته؟ بلهای کوتاه و پر از کنجکاوی به خاطر سوالی که بیربط به نظر میآمد، اکتفا کردم و او پرسید: - چرا شما برای خودتون اتاق جدا نداشتین؟ - من عموما جلسههام و تو اتاق آقای محمدی برگزار میکردم پس مسئلهی جا برای حضور مدیرها و وکلاشون نداشتم. علاوه بر اون من دوست بودم با شبنم، چه بهتر که در کنار هم کار میکردیم. - دلیل هم اتاقی بودنتون همین بود؟ من دلیل اصرار سرگرد را مبنی بر این که چرا من و شبنم هم اتاقی شده بودیم را نمیفهمیدم پس باز هم با گیجی گفتم: - خب اوایل که استخدام شدم وکیل قبلی هنوز شرکت رو ترک نکرده بود و وسایلش توی اون اتاقی بود که قرار بود من مستقر بشم. به اجبار چند روزی رو با میز و صندلی که تو اون اتاق برام گذاشته بودن سر کردم ولی بعدش هم اونقدر من و شبنم با هم صمیمی شدیم که دلم نیومد تنهاش بذارم. - همین؟ باز هم اصراری را که دلیلش را نمیدانستم. - بله همین تقهای به در خورد و همان منصوری بعد بفرمایید سرگرد میان چهارچوب پیدا شد، یک سینی چای در دستش بود. جلو آمد و سرگرد هم برای من و هم برای خودش چایی گذاشت. قندان ها هم که از قبل روی میز بود. تشکری کردم و سرم را پایین انداختم. بعد از اینکه منصوری خارج شد، من هم شروع کردم. - وقتی وارد اتاق آقای محمدی شدم دیدم پشت میزش نشسته، جلو رفتم و خیلی کوتاه اجازه گرفتم که فلش رو به لپتاپی که جلوش باز و روشنِ بود، بزنم. اونم اجازه داد و منم فلش سبز رنگ کوچیکم رو به سیستم زدم. خیلی طول نکشید که کادر سفید رنگی باز شد و پوشههای من با همون اسمها و عناوین جلو روم نقش بستن. موس رو به دست گرفتم و یکییکی و به ترتیب، اما با سرعت و هیجان بالا داشتم پوشهها رو باز میکردم تا بالاخره به همون پوشهای رسیدم که امضاها رو داخلش ذخیره کرده بودم. به اینجا که رسیدم مکث کردم هم گیج بودم، هم عصبانی، هم ترسیده و هم مشوش! @Nasim.M- 59 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_هفتم با دست راست کمی شقیقهام را فشردم. سردردم شروع شده بود و علاوه بر آن جای سیلی هم گزگز میکرد. سرگرد با دیدن احوالاتم، جویای حالم شد ولی من حالم آنقدر بد بود که نتوانستم زبان بگشایم و با حرکت سر حالم را بیان کردم. - ما اینجا اجازه نداریم بهتون مسکن بدیم. اگه فکر میکنین لازمه تا پزشک خبر کنیم؟ - نه خوبم. یکم دیگه خوب میشم. این را زبانی گفتم. حالم هم روحا و هم جسما، واقعا شرایط خوبی نداشت. شاید ده دقیقهای در سکوت گذشت. چقدر مدیون این مرد بودم. در تمام این مدت فکر کنم خوابم برده بود چون به هیچ چیز فکر نکرده بودم. سنگینی نگاهم را که حس کرد، سرش را از میان آن پروندهها بیرون کشید و لبخندی محو زد. - حالتون بهتره انگار. خیلی رنگ پریده بودین. من هم لبخندی زدم. سردرد خفیفی هنوز در شقیقهها و اطراف پیشانیام حس میکردم اما به شدت قبل نبود. - خب از کجا بگم؟ - لحظه ورودتون به اتاق اقای محمدی. - آهان بله، اون لحظه تقهای به در اتاق زدم و بعد شنیدن بفرماییدی دستگیره رو به سمت پایین کشیدم. در کمال ناباوری شبنم رو یا همون خانم شوکتی رو هم وسط اتاق ایستاده دیدم. آقای محمدی هم برافروخته پشت میزش ایستاده و به سمت جلو دستهاشو تکیهگاه خودش کرده بود. من که هنوزم نفهمیده بودم جریان از چه قراره و این همه ماجرای عجیب و غریب دیگه هم بهم شوک وارد کرده بود؛ همونجا توی چهارچوب در منتظر بودم. نه پای رفتن داشتم و نه برگشتن! آقای محمدی با عصبانیتی که توی صداش داشت و سعی میکرد کنترلش کنه ولی موفق نبود، گفت: - بفرمایید تو خانم جمشیدی. منتظرین چرا؟ هیچ وقت اینقدر ترسناک ندیده بودمشون. سفیدی ریششون با اون همه سرخی ناشی از عصبانیت صورتش کنار هم هیچ ربطی به متانت همیشگی که ازشون دیده بودم، نداشت. منم ترسیده جلو رفتم و با یکم فاصله از شبنم میون دفتر ایستادم. یه آه عمیق کشید تا بلکه بتونه آرومتر بشه ولی اون همه عصبانیت هیچجوره فروکش نمیکرد. آقای محمدی شبنم رو با حرکت سر مرخص کرد و شبنم هم با یه با اجازه کوتاه از در خارج شد. با اینکه همیشه سعی میکردم استرسی رو که دارم کنترل کنم اما اون لحظه انگار صدای قلبم با تیک تاک ساعت بزرگ سفید رنگ روی دیوار، مسابقه داشت. من سرم رو پایین انداخته بودم و به سرامیک های سفید کف نگاه میکردم تا اینکه با صدای کنترل نشده آقای محمدی سرم رو با ترس بالا آوردم. - ما قرار داد چند جعبه داشتیم با آقای تاج؟ - پنج هزار با عصبانیت تکرار کرد : -پنج هزار؟ چه روزی؟ یه لحظه فکر کردم دارم اشتباه میکنم، اما نه من حافظهی خیلی خوبی داشتم. - هفتهی پیش، دوشنبه. بارگیری هم پنجشنبه انجام شد. خودتون قبل از اینکه ماشینو از پارکینگ ببرین بیرون رانندهها رو داخل محوطه پشت شرکت دیدین! - اما هیچ باری به جنوب نرسیده. اون حجم از عصبانیت آقای محمدی تبدیل به تعجب من شد. چطور همچنین چیزی ممکن بود - نرسیده؟ مگه میشه؟ من از تموم رانندهها امضا گرفتم. @Nasim.M- 59 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_ششم قبل از آنکه به پیش بیاید و سیلی دوم را هم نثار گونهام کند، سرگرد به پیش رفت و جلویش ایستاد. با تقلایی کوچک سعی کرد سرگرد را پس بزند و دوباره حملهور شود که دست مامان دور مچ دستش حلقه شد و کمی دست محمد را عقب کشید. - دخترهی خیره سر، چی کار کردی باز؟ تا بابا رو دق ندی ول نمیکنی نه؟! دستی را که رو گونهام گذاشته بودم را به صندلی گرفتم تا احساساتم دوباره پیروز میدان نشوند و با آن گونهی سرخ منظرهای ترحمآمیز به وجود نیاورند. صدای ضعیف و پر از بغض خودم را شنیدم: - من کاری نکردم. - تو غلط کردی که کاری نکردی! صدای اعتراض مامان بلند شد. - بس کن محمد! سرگرد که متوجه شد محمد آرام تر از قبل است، قدمی عقبتر رفت و با صدای بلند گفت: - منصوری! همان سرباز ترسیده دم در، دوباره آنجا آمد و سلام نظامی داد. محمد که میدانست قرار است حکم اخراج او از اتاق صادر شود، خودش بی هیچ حرفی سری به زیر انداخت و خارج شد. بعد از آن هم مامان با نگاهی خیس، سری به نشانهی تاسف تکان داد و پشت سر محمد از اتاق بیرون رفت که دلم شرحه شرحه شد و به خودم برای گناه ناکردهام لعنت فرستادم. سرگرد با یک دست به جیب فروبرده شده و با دستی دیگر دوباره منصوری را مرخص کرد. این بار بحث را خودش شروع کرد. - گفتین چند ماه تو اون شرکت مشغول به کار بودین؟ او که خیره به من به میز پشت سرش تکیه زده بود و دو دستش نیز در جیبش فرو رفته بود. وقتی حال خراب مرا دریافت. لیوانی را پر از آب کرد و به دستم داد. آن را گرفتم و بعد چند جرعه نوشیدن و نفسی عمیق و پرسوزی پاسخ سوالش را دادم. - هشت ماه. - تو این مدت از کسی مورد مشکوکی ندیدین؟ - نه من اصولا سرم تو کار خودم بود. اگه پیشنهادی از شرکتی به ما میشد دقیق برسیاش میکردم و به اطلاع آقای محمدی میدادم. گاهی هم خودم پیشنهاد همکاری میدادم. به مرور و کم کم فقط تو قراردادهای نهایی فقط آقای محمدی شرکت میکردن. وکیل حقوقی شرکت بودم دیگه! - تو همین مدت کم اینقدر پیشرفت عجیب نیست؟ - من خب در تمام مدت کار کردنم سعی کردم بیشتر از مسئولیتی که بهم واگذار شده کار کنم. پیشنهاد تاسیس نمایندگی و طرح برگ طلایی و چندین طرح فروشی که تو همین شش ماه اخیر شرکت داشت رو من مقدماتش رو فراهم کردم. به نظرم پاداشم بود، نه؟ - خب بله. ولی من مشکوکم هنوزم! ادامه بدین. @Nasim.M- 59 پاسخ
-
- 7
-
-
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_پنجم کیفم رو بین شلوغیهای میز جا دادم و به سالن رفتم. باید از یکی میپرسیدم که چه اتفاقی افتاده؟ کل زمین پر از برگه و کاغذ بود حتی میز خانم شوکتی هم مثل همیشه مرتب و منظم نبود. - با هم توی یه اتاق کار میکردین؟ - بله. - چند وقت میشناسین ایشون رو؟ - از وقتی توی اون شرکت کار میکنم. تقریبا هشت ماه. از پشت پنجره کنار آمد و دوباره پشت میزش رفت و نشست. من هم خسته شده از بازی با انگشتان بلند و ظریف دخترانهام که لاک کمرنگ صورتی رنگی هم زده بودم. پایم را روی پایم انداختم و گفتم : - هنوز نمیخواین بگین به چه جرمی اینجام؟ هر چی بیشتر صبح تا حالا رو مرور میکنم بیشتر گیج میشم. - خب شاید فقط صبح تا حالا رو نباید مرور کنین؛ به بیشتر از اینها نیازه. برای جلوگیری از اعتراض من، سریعا ادامه داد: - خواهش میکنم ادامه بدین. لحظهای به ستارههای روی شانهاش بعد به پروندههای روی میز، بعد هم به دوباره به دستان عرق کردهی خودم نگاهی کردم و ادامه دادم. - همون لحظه سرایدار شرکت، بهرام رو دیدم با یه سینی توی دستش که خالی هم بود، جلو رفتم و با صدای تقریبا دادی گفتم: - این چه وضعیه؟ چرا اتاق من به هم ریختهست؟ کی بدون اجازه... منتظر همهی سوالام نموند و با بیادبی و یه پوزخند گوشهی لبش گفت: - من چه میدونم تو چیکار کردی که همه از صبح شاکین از دستت! فکر کردی زرنگی؟ به قیافت نمیخورد از این کارا هم بلد باشی! بهرام که یه پسر بیست_بیست و یک ساله بود. بیادبیاش رو نادیده گرفتم و رفتم سمت اتاق آقای محمدی تا خودم سر از این ماجرا دربیارم. تا اون روز هیچکس تا حالا اونجوری باهام حرف نزده بود. در همان حین صدای خیلی خفیفی به گوشم خورد. شنوایی خودم را تحسین کردم و سربرگرداندم به سمت پنجرهی اتاق، مامان و محمد بودند. از همان فاصلهی زیاد هم عصبانیت محمد که سر آن سرباز بیچاره دم در آوار شده بود، مشخص بود. بیتوجه به مامان راه در ورودی ساختمان را در پیش گرفته بود و قدمهایی بلند و محکم داشت. سرگرد که نگاهم را بیش از اندازه طولانی یافته بود، از پشت میز بلند شد و جلوتر آمد تا خودش صحنه را نظاره کند. ثانیه ای از نگاه مشترک من و سرگرد به مامان که او هنوز به در ورودی نرسیده بود؛ نگذشته بود که صدای فریاد : (آقا صبر کن، کجا میری؟) بلند شد. بعد از آن هم در اتاق با ضرب باز شد و در با صدای بدی به دیوار برخورد کرد. من برگشتم و سرگرد نیز هم، قامت رعنای محمد و چهرهی برافروختهی او در چهارچوب در نمایان بود. سرباز ترسیده از پشت او ظاهر شد. - آقا من گفتم... سرگرد حرفش را قطع کرد و با حرکت دست او را مرخص کرد. ترسیده ایستادم و در دل باری قربان صدقهاش رفتم. گوشهای از اخمش با طرهای از موهای بلند مشکی رنگش پوشیده شده بود. تیشرت مشکی رنگش در کنار آن دوگوی مشکی رنگ، به حتم برای عزای من بود. قبل از آن که نگاه ترسیدهام را از او بگیرم و یا اینکه سرگرد فرصتی کند چیزی بگوید. با یک قدم بلند به پیش آمد و ناگهان گونهام سوخت. @Nasim.M- 59 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_چهارم یک سرباز جلوی در ایستاده بود. از من خواست که تلفنم را تحویل بدهم، اما من که تلفنی همراهم نبود. بعد از یک راهرو و چندین قدم بعد از آن را پیمودیم تا به اتاق سرگرد شرفیاب شدیم. با خوردن تقهای به در و صادر شدن اجازهی ورود به اتاق، توسط سرگرد؛ دستان من هم توسط آن افسر بانو باز شد. آن زن مرا تنها گذاشت و من در سکوت، دلواپسی و سردرگمی که ناگهان به اوج خود رسید، میان اتاق نظارهگر آن همه پروندههای سبز و آبی روی میز و اخمهای گره خوردهی مرد پشت میز بودم. وقتی مرا میانه اتاق مستاصل و خیره به خودش دید، لبخندی عجولانهای زد و صندلیِ روبه روی میز خودش را تعارفِ من کرد. من هم سری به زیر افکندم و مظلومانه نشستم. از زیر انبوه کاغذها و پروندهها زیرینترین پرونده را بیرون کشید. پروندهای سبز رنگ که تقریبا میتوانستم بگویم هیچ چیزی در میانش نبود. آن را باز کرد و با همان اخم و با لحنی جدی سرش را بالا آورد و مرا خطاب قرار داد: - خانم نگارین جمشیدیراد، درسته؟ سری به نشانهی تایید تکان دادم. - شما تو شرکت مهرگستر مشغول به کار بودین؟ دوباره سری تکان دادم اما هرگز به آن نگاه کاوشگر نظری نینداختم. - مدیر عامل شرکتتون؟ با صدایی که خودم به سختی میشنیدم، لرزان و ترسیده گفتم: - آقای محمدی. - خب تعریف کنین. سرم را بالا آوردم. اینبار چشم های نمدارم را در چشم های مصممش دوختم. باز لرزان گفتم: - چی رو؟ - همه چیز رو. پیشنهاد میکنم از صبح امروز شروع کنین از لحظه ورود به شرکت. من که هنوز گیج و منگ حضور نخستین بارم در این محیط بودم، مشوش و مضطرب نگاهم را در نگاهش تیز کردم و گفتم: - میشه اول بگین من اینجا چی کار میکنم؟ - شکایت مدیر عامل شرکت مهرگستر. بهتزده و آهسته تکرار کردم: - شکایت؟ از من؟! چرا؟! با همان جدیدیت و خشکی ادامه داد : - مشخص میشه. بفرمایین شما. با اشاره دست او من هم به اجبار قانع شده، شروع کردم: - امروز هم مثل روزای قبل حوالی ساعت هشت رسیدم شرکت. بعد وارد شدنم به شرکت هیچ چیز شبیه قبل نبود. اون لحظه وقتی چشم بقیه به من افتاد همه به سمت اتاقهاشون هجوم بردن، انگار داشتن ازم فرار میکردن. با وجود همهی کنجکاوی که اون لحظه برام به وجود اومده بود ولی نادیدهش گرفتم و به سمت آسانسور رفتم. اتاق من طبقه سوم بود. اونجا که رسیدم خیلی شوکه شدم. اونجا مثل همیشه نبود؛ سالن شلوغ همیشه، اون روز خلوتِ خلوت بود. آخه چون هم اتاق آقای محمدی هم اتاق حسابداری و هم دفتر فروش توی اون طبقه بود و خب طبیعتا اون طبقه شلوغترین طبقه شرکت به حساب میومد. باز هم سعی کردم به کنجکاوی و شکی که به قضیه داشتم بیتفاوت باشم، مستقیم وارد اتاق خودم شدم اینبار از شدت حیرت چند لحظه وسط اتاق ایستادم و به صحنهی روبه روم نگاه میکردم. سرگرد از پشت میز برخواست. خسته شده از تداوم نشستن پشت آن میز چوبی، شروع به قدم زدن روی موزاییک های کف پوشانندهی اتاق کرد. سرم از سنگینی حضورش در نزدیکیام، به زیر افتاد و در همان حال ادامه دادم: - کل اتاق به هم ریخته بود. پروندههام، سررسیدها و تمام وسایل هر کدوم به شکل ناجوری روی میز یا روی زمین افتاده بودن. اولین چیزی که توی ذهنم بود، این بود که من همیشه در کشوی میزم رو که یه سری وسایل مهمتری اونجا میذاشتم، قفل میکردم یک قدم که جلوتر رفتم، قفل باز شدهی کشو رو هم دیدم. اون لحظه واقعا عصبی و به هم ریخته بودم. @Nasim.M- 59 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سوم در مسیر نه چندان دور ادارهی آگاهی، فرصت کردم تا صبح امروز را برای چندمین بار مرور کنم، مگر از میان این همه صافی این گره کور را میگشودم. صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم، برای سرکار رفتنم کوکش کرده بودم. از اتاق که بیرون آمدم اولین چیزی که دیدم سفره پر از مخلفات مامانم بود که داشت با لبخند محبت آمیزش نگاهم میکرد. با ذوق همیشگیام صدایم را بلندتر کردم و گفتم : - بهبه لیلی خانم چه کردی! همانطور که هنوز لبخندش روی لبش بود، گفت: - صبحت به خیر عزیزم. در دستشویی روبه روی در اتاق من بود، پس به سمتش رفتم و در همان حین موهای مادرم را از روی روسری گلدار قرمزرنگی بوسیدم و برای شستن دست و صورتم در دستشویی را گشودم. مثل همیشه با چند قربان صدقه و وصف چندین کار ریز و درشت و چند قرارداد اداری رنگ رنگارنگی که داشتم از خوردن صبحانه شانه خالی کردم، فقط یک چایی خوش رنگ را در استکانی کمر باریک و دور طلایی، همانجا ایستاده سرکشیدم و برای حاضر شدن روانهی اتاق نسبتا کوچک خود شدم. در ابتدای وارد شدن پنجرهای بزرگ روبه روی در اتاق خودنمایی میکرد. در هنگامهی ظهر اگر پنجره باز میبود، پردهی سفید رنگ اتاق را که گلهای کوچک صورتی رنگی رویش وجود داشت، با وزیدن باد در اتاق روی آن صحنهی سفید میرقصیدند. زیر آن هم تختی بود که اگر ظهرها وسایلهایم را رویش پهن نمیکردم، میتوانستم شبها رویش بخوابم. در مجاورت آن هم میز کوچک سفید رنگی با صندلی سفید خودنمایی میکرد کنارش هم یک کمد نقرهای جاخوش کردهبود. فرش نقرهای_سفید رنگی هم تمام مساحت اتاق را پوشانده بود. دست از نگاه عمیق به همان چند تکهی محصور در اتاق کشیدم. مگر من دیرم نشده بود؟ به سمت در کمد رفتم به جز چهار یا پنج فرم رسمی که آنجا بود چند مانتوی سنگین رنگ دیگر هم داشتم، معمولا ترجیح میدادم تیره بپوشم. آن هنگام هم فرم سورمهای رنگی را که بلندیاش کمی بالاتر از زانو بود را پوشیدم و در همان حین که مقنعه سر میکردم سعی میکردم با ریختن وسایل مورد نیازم در کیف، کارم را تسریع کنم؛ اما لامصب مگر میشد؟ مقنعهام را مرتب کردم و بعد باز کردن اولین کشوی کمد لباسهایم به سختی ادکلن همیشگیام را پیدا کردم؛ عطر گل یاس. بعد هم به سرعت از اتاق خارج شدم. نازنین سر سفره نشسته بود. با شنیدن صدای در اتاق، نازنین برگشت. - این خانم گل و ببین چه خوشتیپی شده! ندزدنت حالا! دستی به زیر مقنعه بردم و موهای جعد مشکی رنگم را که سرتاسر فرریز بود را کمی عقب زدم؛ متنفر بودم از برخوردشان به پوست گردنم آن هم هنگامِ ظهر! همین روزها باید کوتاهشان میکردم. - نترس هیچکس بیکار نیست من و بدزده! - خاطرخواهات که کم نیستن. با نگاه تهدیدگر من و صدای اعتراض مامان. نازنین هم غرولندی کرد و دیگر هیچ حرفی نزد. من هم با عجله خداحافظی کردم و در پاسخ به صدای اعتراضآمیز مامان که میگفت : - چرا چیزی نپوشیدی؟ با صدای شبیه به دادی گفتم : پالتوم تو ماشینه. بعد هم مسیر در خانه تا در حیاط را دویدم و بعد ریموت ماشین را زدن، سوار ماشین شدم. - خانم بفرمایید پایین، رسیدیم. نگاهی به اطرافم انداختم، محوطهی آگاهی. در نزدیکی دیوارها درختانی را کاشته بودند. محوطهی تقریبا بزرگی بود. دستگیره در را به سمت خودم کشیدم و اینگونه در باز شد. خیلی زود آن افسر زن کنارم جاخوش کرد و بعد هم سو و هم قدم راه به سمت در ورودی بردیم.- 59 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_دوم با همان آهستگی قبل گفتم: - هیچی مامان! هیچی به خدا. پیشانیاش را بوسیدم. آن زن نظامی که طبیعتا برای دستگیری من به زحمت افتاده بود، با طمانینه نگاهی به مامان انداخت و گفت: - بفرمایید. انشاا... که چیزی نیست. بریم اداره مشخص میشه همه چی. او مرا مخاطب جمله دومش قرار داده بود، پس سری به نشانه تفهمیم تکان دادم. خواستم که مهلتی برای تعویض لباس داشته باشم. بعد از آن هم دوباره پیشانی مادر بوسیدم، دستی بر شانه نازنین گذاشتم و روانه خانه شدم. به سرعت اولین شلوارجین و پالتویی که به دستم رسید را ضمیمه بافتی مشکی رنگی که از قبل به تن داشتم کردم و دوباره راه در حیاط را گرفتم. همان جایی که حالا مادر زانو به بغل و نازنین کلافه کنارش ایستاده بود. هنوز هم صدای پر التماس مادر مبنی بر اینکه خودش مرا به اداره آگاهی خواهد برد، برای آنکه پدرم قلبش آزردهتر از این که هست، نشود؛ در گوشم زنگ میزد. شاید اگر آنها راضی میشدند آبرویمان هم جلوی این و آن نمیرفت. مایه ناراحتی و هر حرفی که برای این خانه بود فقط من بودم، فقط من! با این حساب که این دفعه خبر از گناهم هم نداشتم. مستاصل نیمبوت هایی مشکی رنگ پوشیدم و آن فاصلهی کم را پر کردم. وقتی دوباره به مادر و خواهر ترسیدهام رسیدم، احساس کردم دلم برایشان میسوزد. شرمندهی این همه دردسر بودم. جلوی مادر زانو زدم و به نرمی گفتم: - الهی قربونت برم زود برمیگردم خب؟ نمیکشن منو که! خودمان هم میدانستیم که اگر بنا بر شکنجه ساواک باشد و من زنده بمانم، محمد زنده نخواهدم گذاشت. صدای هوف بیحوصلهای که از آن مرد شنیدم مانع از آن شد تا با نازنین هم وداعی مفصل داشته باشم. پس دستی به بازویش کشیدم و بعد دستانم را جلوی زن گرفتم تا آن ها را به دستبندی نقرهای مذین کند. با مهربانی دستی به شانهام گذاشت و بعد دستبندها را دور دستم قفل کرد. پا از خانه بیرون گذاشتم و به سمت سمند سبز_سفیدی که کمی جلوتر درخانهمان پارک بود، رفتم. - نگار! نگاهم پر از غم شد. چه کسی جز او مرا اینگونه صدا میزد؟ وقتی برگشتم فاصلهی بین من او چند قدمی بیش نبود. پلیور خاکستری رنگش و بعد از آن جنگل سبز رنگ چشمهایش! نگاه چموشم را به زنجیر اسارت کشیدم و به زمین دوختمش. پس از آن نگاهی که بالا آمد نگاه پیشین نبود، سرد بود؛ پر از دلخوری و کینه. نه؛ نگاه من به فرهاد هیچگاه پر از کینه نبود، حتی وقتی آغوشم دریغ شد از تنها پسرم! با یاد نیکان نگاهی چرخاندم. نگران و دلتنگ. امیدوار بودم او را پشت شیشه های ماشین فرهاد ببینم اما نبود! فهمید؛ نگاه غمزدهام را دریافت. مادر و نازنین نگاهمان میکردند. ماموران پلیس هم دیگر صدایشان درآمده بود. پیشدستی کردم و قبل از آنکه تعارف به نشستنام در ماشین پلیس تکرار شود، سوار شدم. راستش خودم هم دیگر توان اینکه سنگینی نگاه نگران و ملتهب فرهاد را حس کنم، نداشتم. قطرات درشت عرق در سرمای و سوز برف دی بر پیشانی فرهاد نشان از چه داشت؟- 59 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
رمان تنهایی سپیدار | یگانه رضائی | کاربر انجمن نود هشتیا
yeganeh07 پاسخی برای yeganeh07 ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_اول با صدای گریه پر التماس و سر و صداهایی دیگر به وحشت چشم باز کردم و بر جایم نشستم. دست به پیشانی بردم. به زودی سردردی وحشتناک به من حملهور میشد، حتم داشتم. بین آن سر و صداها توانستم صدای لبالب از بغض مادر و التماسهای نازنین را مابین چندین صدای ناآشنای دیگر تشخیص دهم. به سرعت از جا کنده شدم و مانتوی صبحم را که از خستگی روی میز پرتاب کرده بودم و شال مشکی رنگی را که آن نیز کنار مانتو افتاده بود را چنگ زدم و با قدمهایی بلند به سمت در شتافتم. در اتاق را به شدت به سمت خودم کشیدم و با همان قدمها به سمت در خانه رفتم. در همان حین سعی در به تن کردن مانتو و شال داشتم. در خانه باز بود پس زحمتی برای گشودن آن نکشیدم و به ناگاه در مقابل چشمان درشت شده از وحشتم دستان سرخ شده از سرمای نازنین و چشمان سرخ شدهی مامان که به سمتم چرخید، نقش بست. مگر چه اتفاقی افتاده بود؟ صدم ثانیهای بعد نگاه شوکه شدهام کمی آن طرف تر سرخورد و بر روی زنی چادری با مقنعهای سبز رنگ ثابت ماند. طبق همیشه وقتی میترسیدم افزون بر آن رنگ پریده و دستانی لرزان کمی لرز میگرفتم، بماند که سوز برف هم حرمت خورشید را به جا نگذاشته بود. نگاهم باز سر خورد کمی راستتر، کمی بالاتر. مردی بلند قامت نیز در کنار زن نظارهگر احوالم، اخم در هم کشیده بود. با ترس و حیرت زمزمه کردم: - پلیس؟! سستی زانوانم را نادیده گرفتم و بدون نگاه به زمین، اولین کفشهایی که به پایم رسید پوشیدم، درست یادم نیست ولی احتمالا کفش های پدرم بود. تا در خانه فاصلهی زیادی نبود به اندازه چند متر، به اندازه پارک کردن دوتا ماشین. جلوتر رفتم مادر هنوز به من نگاه میکرد، بازهم گریه های بلند نازنین! به محض رسیدن بعد از دویدن همان چند قدم فاصله، مادر را به آغوش کشیدم، او ناتوانی از قانع کردن آن زن و مرد کلافه و بیطاقت شده بود بلافاصله اشک هایی را هم که نریخته بود، مهمان شانهام کرد. زمزمهوار گفتم: - قربونت برم. چیزی نیست که! او که دلش از ازدحام بیرون خانه و آهسته سخن گفتن های این و آن در همان حین، گرفته بود؛ گفت: - مادر به فدات. چی میگن اینا؟ من که خودم هم نمیدانستم به چه گناهی محکومم!- 59 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
رمان تنهایی سپیدار به قلم: یگانه رضائی ژانر : عاشقانه، معمایی خلاصه : در خزانی من و تو و سپیدار های بلند، آن چه روز است؟ کجا؟ در کجا من در کنارت توانم آسود؟ تو که از بی مهری ایام، سودای جدایی داری؛ تو بگو زیبایی عشق به وصال است یا که هجر؟ شاید به انتظاری نامعلوم! شاید که بیایی شاید نه! شاید که بخت فرهاد است این، که تلخ ترین خاطرهاش شیرین است. شاید که تو مجنون باشی، یا که فرهادی یا که بیژن؛ کدام؟ تو همانی که دلم بند نفسهایش شد. خواه که در نقش زلیخا باشم یا که در نقش همای. من تو را با همه دلخوریام دوست دارم! مقدمه: چون نهالی سست میلرزد روحم از سرمای تنهایی میخزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمیبخشی عشق، ای خورشید یخ بسته سینهام صحرای نومیدیست خستهام، از عشق هم خسته گالری شخصیت های رمان تنهایی سپیدار👇 ناظر: @Nasim.M
- 59 پاسخ
-
- 11
-
-
-