رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

yeganeh07

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    103
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    17

تمامی مطالب نوشته شده توسط yeganeh07

  1. #پارت_سی‌ام مامان همزمان با اینکه چایی خوشرنگش را جلوی رویم می‌گذاشت، گفت: - به سلامتی باشه مامان. کی برمی‌گردی؟ چایی را از دستش گرفتم و کنار ظرف محتوی پنیر و گردوی مقابلم گذاشتم و گفتم: - نمی‌دونم مامان جان، امروز برم معلوم می‌شه! محمد به محض اینکه صحبت‌هایم پایان یافت، پاسخ مامان را داد؛ او جای من می‌دانست. - ساعت دو مامان جان، مثل همیشه‌اش ، مثل بقیه اداره‌ها! مامان سری به معنای تفهیم تکان داد و محمد بعد از آن از سر سفره بلند شد. و رو به من گفت: - من دارم میرم، بیا برسونمت! به اجبار سری تکان دادم، بابا ماشین من را برده بود و حالا باید تا شرکت هم‌سفر محمد می‌شدم و اخم و تخم مان را به رخ هم می‌کشیدیم! مامان رویی به محمد زد و گفت: - بزار بچم صبحونه‌ش و بخوره محمد! - می‌خوره مامان، شرکت شون سلف غذاخوری داره! مامان هم قانع شده، نگاهی به انداخت و گفت: - پس مامان بخوری صبحونه تو. ضمن سر کشیدن چایی که از شروع مکالمه محمد و مامان، نوشیدنش را آغاز کرده بودم، سری به معنای تایید تکان دادم و برخواستم. بعد برخواستن من، مامان تشری به نازنین زد و گفت: - پاشو دیگه چقدر میَ‌خوری؟ وای به حالت امسال پزشکی همین‌جا نیاری! به مکالمه مامان و نازنین لبخند زدم، دلم برای اینکه با من هم همین گونه حرف بزنند، لک زده بود. بعد ماجرای کمای چند روزه‌ی من و بعد هم جدایی و مشاجره‌هایم با فرهاد و خانواده‌اش سر دیدن نیکان، دلشان نمی‌آمد از گل نازک‌تر حواله‌ام کنند. موهای جعد مشکی رنگ مامان را بوسیدم و قصد بیرون رفتن از خانه را کردم. کفش‌های کم پاشنه‌ی مشکی رنگی را از میان کفش‌های جا کفشی بیرون کشیدم و پوشیدم. بیشتر کفش‌های جا کفشی کفش‌های من و محمد بود. نازنین بیچاره خیلی وقت بود فرصت نکرده بود خرید برود. - نه مامان پزشکی نه؛ دارو! می‌خوام عین محمد داروسازی بخونم. مامان پشت چشمی نازک کرد و نازنین در ادامه‌ی حرفش به من گفت: - راستی آبجی تو هم خیلی ماه شدی! لبخند بی شائبه‌ای نثارش کردم و صدا زدن‌های محمد مانع از آن شد که بیشتر از آن در خانه بمانم. چند دقیقه‌ای از راه افتادن ماشین گذشته بود، محمد میدان پر از گل‌های صورتی و سفید شهر را دور زد و گفت: - سنگین نباش اونقدر دیگه! تقصیر خودت بود اون‌جوری گفتی. من‌ که می‌دونم دلت نمی‌خواد صبح تا شب تو خونه باشی، گفتم بری اونَ‌جا هم سرت گرم باشه هم سر حرمت خونوادگی امیر حواسش بهت باشه! به چشم خواستگار قدیمی بهش نگاه نکن. خودت خوب می‌دونی امیر حرمت خانوادگی سرش می‌شه! نگاهم را سمتش چرخاندم و با نگاهی موشکافانه سوالم را بیان گردم: - محمد تو رفتی پیش امیر گفتی من و گرفتن؟ کمی به هم ریخت اما نمیخواست من متوجه به هم ریختگی‌اش شوم. - آره من رفتم، دلم نمی‌خواست شب بمونی اون‌جا. اما تا رسیدیم خونه‌ی امیر و اون وثیقه رو پیدا کرد و اومدیم آگاهی، منتقلت کرده بودن زندان موقت. بعد مکثی گفت: - فکر می‌کنی چرا به شخصیت تو فکر نکردم؟ فکر کردم، بیشتر از تو هم فکر کردم. فکر کردم که اگه بابا اتفاقی براش بیوفته تو چی حالی می‌شی؟! نگاهی را ثانیه‌ای قبل به مغازه‌هایی که یکی در میان باز و بسته بودند، دوخته شده بود را به سرعت سمتش چرخاندم. راست می‌گفت، اگر هر بلایی سر بابا می آمد من تا زنده بودم خودم را نمی‌بخشیدم. خیلی کوتاه تر از دو دقیقه ی بعد ماشین بابا جلوی در شرکت ایستاد و من پیاده شدم. جلوی در که رسیدم، پیرمردی سالخورده درون باجه نگهبانی نشسته بود و وقتی ورود مرا دید، گفت: - کجا میری خانم؟ با کسی کار دارین؟ - استخدامی جدیدم. - مهندس شایان می‌دونه؟ - بله! منتظر ماندم تا آن نگهبان جلوی در، آمار من را از امیر بگیرد؛ خیلی زود دستور ورود من توسط امیر صادر شد و پیامدش برخورد گرم آن آقا و عذرخواهی بی شائبه‌اش از من بود. مسیری که به در ورودی شرکت ختم می‌شد، حکم یک پیاده روی طولانی را داشت. اما خب در آن هوای نیمه سرد و آن پافری که من پوشیده بودم، لازم بود تا گرمایی نصیبم شود. @Nasim.M
  2. #پارت_بیست‌ونهم مامان سرش را بالا آورد و به گرمی پاسخ سلامم را داد. - خوبی عزیزم؟ رفتین پیش امیر؟ محمد چش بود؟ خسته روی مبل خودم را انداختم و گفتم: - هیچی بابا. ما هم دلمون خوشه داداش داریم! امیر پررو پررو گفت بیا اینجا کار کن محمد هم نه گذاشت نه برداشت گفت چه عالی. منم کارد می‌زدی خونم درنمیومد! - مامان قربونت برم اگه تو بخوای نری زنگ می‌زنم به طلعت خانم می‌گم ولی؛ ولی مادر نمک نشناسیه بعد این همه محبت یه چیز ازت خواسته بگی نه. - می‌دونم مامان، می‌دونم. برای همینم گفتم باشه! نمی‌دانم چرا اما شادمانی به چهره مادر دوید. نمی‌دانم چرا اما مامان خوشحال شد از اینکه قرار بود در شرکت امیر مشغول به کار شوم. چشم‌هایش برق زد و با صدایی که از زور خوشحالی می‌لرزید گفت: - راستی مامان؟! یعنی دلت رضاست؟ - رضا که نه، اما نه آوردن تو مدیونی زوری، بازم سخت بود! - خوب کردی مامان، خیلی امیرخان بهمون لطف کرده! منظور مامان رو از این همه لطف نمی‌فهمیدم، چه چیزی جز آزاد کردن من؟ کیفم را و شالم را که از شدت و حدت گرمای خانه، روی مبل رها کرده بودم را برداشتم و سمت اتاق خودم رفتم. بعد از اینکه لباس‌هایم را عوض کردم و صورتم را از آرایش ملایمی که کرده بودم، پاک کردم، در مقابل خستگی که داشتم توان از دست دادم و به خوابی سنگین فرورفتم. با تکان دادن‌های نازنین، سرم را به سمتش چرخاندم. با همان لباس‌های مدرسه کنارم نشسته بود. - پاشو دیگه ساعت دوئه، نمی‌خوای نهار بخوری؟ - نمی‌خوام نازی خوابم میاد. - آقاجونت از وقتی اومدم یه ریز نگارشو میخواد، انگار منو از دم مسجد برداشته! خندیدم و هم‌زمان به سمت دیوار چرخیدم و گفتم: - عمه ی من پانسیون مطالعاتی میره و کل اتاقش پر کتاب‌های هفتاد رنگه؟ والا ما هم کنکور داشتیم مثلا! - خودت خوب می‌دونی چقدر کنکور ما با شما فرق می‌کرد. - طفره نرو خواهشا. سوال کردی جوابت رو دادم. - نگار بی منطق، الان فحشت بدم دلم خنک شه؟ - نازی جان عزیزت بحث نکن، تو هم چهارساعت معده‌ات رو راضی کن سرسفره نکشوندت، تا تورو هم صدا بزنن! پشتم به نازنین بود و نمی‌دیدم که حالش چگونه است؟ برای تلافی کردن چهره‌ای متفکر دارد یا پر از خشم است و الان است با نیشگونی که از تمام قدرتش برمی‌آمد از خجالتم در می‌آید؟ هیچ صدایی از نازنین نشنیدم و او بی حرف از اتاقم بیرون رفت. بعد بیرون رفتن او من هم دل، یک دله کردم و بیرون رفتم. سفره پهن بود، سبزی خوردن و ترشی هم این سمت و آن سمت سفره چیده شده بود. برای سرکار رفتن، دوباره آلارم گوشی‌ام را تنظیم کرده بودم، ابتدا برای بیدار شدن، زورم می‌آمد، اما وقتی به یاد آوردم که اولین روز کاری‌ام در شرکت امیر است، چشم‌هایم از استرس، مانند چشم جغد شد. ثانیه‌ای به اتمام نرسیده، از جایم برخواستم و بعد مرتب کردن تختم، از اتاق بیرون رفتم. سکوت در خانه حکم فرما بود، هیچ کس هنوز بیدار نشده بود؛ البته جز نازنین که برق اتاقش روشن بود و احتمالا داشت درس می‌خواند. سمت دستشویی رفتم و بعد شستن دست و صورتم با عجله وارد اتاق شدم و به کمد لباس‌هایم رفتم. استرس در تک تک سلول‌هایم رخنه کرده بود، می‌خواستم امروز بهترین باشم. فرم‌هایم را یکی یکی جلو آینه می‌گرفتم و سعی در انتخابشان داشتم. امروز اما هیچ یک از آن‌ها زیبایی مطلوبی نداشتند، یکی خیلی کوتاه بود و آن یکی خیلی بلند. یکیشان سورمه‌ای اش دلم را می‌زد و آن یکی سیاهی‌اش کم بود. آن سبز جنگلی پر رنگ به نظرم زشت می‌آمد و آن فرم خاکستری رنگ؛ نه، دوستش نداشتم. وقتی سمت مانتوهای غیر رسمی‌ام رفتم؛ با فکر اینکه دوست داشتم در محیط کارم رسمی باشم، دوباره نگاهم سمت فرم های رسمی‌ام چرخید. نگاهم برقی زد، خودش بود، فرمی رسمی طوسی رنگی که راه راه های عمودی داشت، نه زیادی بلند و نه زیادی کوتاه بود، رنگش را هم دوست داشتم. این مانتو و شلوار اولین فرمی بود که خریده بودم ولی کمتر از بقیه تن خورده بود. بی معطلی شانه‌ای به موهایم زدم و آن را بالای سرم محکم بستم. بعد هم فرم را به تن کردم و با هیجان دکمه‌هایش را بستم. این فرم را به سلیقه نازنین خزیده بودم، اینقدر زیبا و دلفریب روی تنم می‌نشست که هیچ وقت دلم نمی‌آمد آن را جایی بپوشم. به قول نازنین فرم پلوخوری بود. خودش بود، همان که می‌خواستم. بلندی‌اش تا یک وجب بالای زانویم می‌رسید و فیت تنم بود؛ نه بزرگ و نه کوچک! بین مقنعه‌هایم هم گشتی زدم، به نظرم هیچ رنگی بهتر از مشکی نبود. ذره ای از سر موهای فرخورده‌ام هم بیرون از مقنعه، نظاره‌گر اطراف بود. کیفی مشکی رنگ همیشه‌ام را برداشتم و هر چیزی را که لازم داشتم درونش گذاشتم و پای از اتاق بیرون گذاشتم. همه‌شان جز بابا، سر سفره نشسته بودند، محمد هم لباس پوشیده، کنار مامان و نازنین جا گرفته بود، پس من فاصله‌ی بین نازنین و مامان را پر کردم. @Nasim.M
  3. #پارت_بیست‌وهشتم من نگاه پر از بهتم را از امیر گرفته و به محمد دادم. اولین بار بود اینقدر بی پروا، آن هم جلوی محمد این گونه سخن می‌گفت! نگاه محمد پر از جمله (صلاح مملکت خویش خسروان دانند) بود. از بی تفاوتی محمد بدجور لجم گرفته بود. مگر می‌توانستم رد کنم؟ توقع داشتم محمد به کمک بیاید، اما انگار او هم چندان بدش نمی‌آمد هر روز چشمم به جمال امیر روشن شود. با لکنت و با ذهنی قفل شده، گفتم: - اما من...من...من وسایلم هنوز تو اون شرکته! چه بهانه‌ی بچگانه‌ای بود، خودم هم از دست خودم داشتم حرص می‌خوردم. - خب میری میاری. اگه هم اذیت می‌شی، می‌خوای من به یکی می‌گم بره وسایلت و بیاره! چه می‌گفتم؟ راه دیگری هم مگر مانده بود؛ به اجبار گفتم: - لازمه یکم فکر کنم. اینبار محمد گفت: - دیگه چه فکری خواهر من؟ تو اینجا باشی خیال ما هم راحت‌تره. دلم می‌خواست بگویم اعصاب من چه؟ آن هم راحت‌تر است؟ اگر آن لحظه تمام مشت‌های دنیا را هم به سر محمد می‌کوبیدم، دلم خنک نمی‌شد.به اجبار سری تکان دادم. لبخندی کم‌عمق اما از عمق جان بر لب‌های امیر نقش بست و محمد هم لبخندی پهن زد. داشتم کم کم به تبانی کردن این دو پی می‌بردم. کیفم را از روی میز برداشتم و با عجله گفتم: - پس الان بریم دیگه محمد جان، من کلی کار دارم. امیر از حرکت بچگانه من خنده‌اش گرفت، به اجبار ایستاد و با همان ته مانده‌ی خنده‌اش گفت: - حالا می‌موندی نگارین جان، یه وعده نهاری چیزی! خوب می‌دانست چگونه لجم را دربیاورد. محمد هم ایستاد و گفت: - نه بریم من داروخونه رو ول کردم به امون خدا. محمد و امیر با هم دست مردانه‌ای دادند و زیر نگاه سنگین‌اش خداحافظی کردم. چطور باید به فردا به اینجا بازمی‌گشتم؟ چنان قدم‌هایم تند بود که رسما داشتم از آن شرکت فرار می‌کردم. به محض اینکه محمد کنارم، روی صندلی ماشین جا گرفت؛ نیشگونی محکمی از بازویش گرفتم و به شکل مسخره‌ای ادایش را در آوردم. - خیال ما هم راحت‌تره! ارواح عمت، الان مثلا خوشحالی من صبح به صبح امیرو ببینم؟ از ته دل به حرص خوردن‌هایم خندید و همزمان سوییچ را چرخاند. - چشه مگه بنده‌ی خدا؟ امیر به این خوبی! - آره جون عمت. یکی تو خوبی یکی امیر! اما از شدت عصبانیت آن لحظه اگه تمام ناسزاهای دنیا را هم حواله‌اش می‌کردم، حق نداشت حرفی بزند. - حالا چیکار عمه‌ی ما داری به جون و ارواحش که رحم نمی‌کنی؟! - از کم شانسی اون بنده خدا که عمه توئه! وای محمد چطور گذاشتی من صبح تا ظهر هم کلام امیر بشم؟ - بس کن نگارین دیگه‌‌! یه جوری می‌گی امیر انگار دیو دوسره، اونم عین همه‌ی مدیر شرکتای دیگه؛ میری یه صبح تا ظهر پیشش که تو خونه فکر و خیال نکنی. اینم عین همون یارو مدیرعامل شرکت‌تون محمودی! اصلا به روی خودم نیاوردم که محمدی را محمودی به زبان آورد. مطمئن بودم محمد حرفی از محمدی به امیر نزده است؛ محمد در بازیادآوری افرادی که نمی‌شناخت چندان موفق نبود! آنقدر درگیر ترسیم اتفاقات فردا در ذهنم و مدیریت کردنشان به نحو احسن بودم که متوجه ورود ماشین به حیاط نشدم. محمد پیاده شد و با صدای کوبیده شدن درب ماشین، به خودم آمدم و من هم پیاده شدم. محمد خیلی فرز کیف سامسونت نقره‌ای رنگش را برداشت و بدون اینکه نگاهی به من بیاندازد به سمت در حیاط رفت و در یک چشم به هم زدن دیگر در حیاط هم به چشم نمی‌خورد. وارد خانه که شدم مامان روی زمین نشسته بود و سری مشغول به پاک کردن سبزی داشت. - سلام مامان. @Nasim.M
  4. آنچه کردی با دلم چنگیز با ایران نکرد

    مثل چشمت کشورم را لشکری ویران نکرد

  5. آنچه کردی با دلم چنگیز با ایران نکرد

    مثل چشمت کشورم را لشکری ویران نکرد

  6. نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
    تا درِ مِی‌کده شادان و غزل‌خوان بروم
    -حافظ.

  7. نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
    تا درِ مِی‌کده شادان و غزل‌خوان بروم
    -حافظ.

  8. #پارت_بیست‌و‌هفتم می‌توانستم تعجبش را در پس لحنش حس کنم، نرمی من برایش حکم عجایب هفتگانه را داشت. محمد مابین تعارفات مان آمد و گفت: - قبلا بیشتر بهمون سر می‌زدی امیر. امیر چند تکه کاغذ روی میزش را برداشت و درون کشو گذاشت، بعد با خنده گفت: - ناراحتی داروهای مامانم کمتر شده؟! محمد با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت: - چه حرفا می‌زنی امیر؟ تو سر بزن دارو نخر! امیر خنده‌ای مجدد کرد و گفت: - جای جدی گرفتن، بگو ببینم صبحانه خوردین؟ قبل از آنکه من تعارفی دیگر به میان بیاورم، محمد بی‌تعارف گفت: - نه جان تو، نه من نه نگارین صبحانه نخوردیم. - چه خوب با هم می‌خوریم. بعد هم تلفن روی میزش را برداشت و سفارش صبحانه‌ای پر از مخلفات را داد. با چشمانی گرد شده چشم در چشم محمد دوختم و برایش خط و نشان کشیدم. از قول و رودربایستی من داشت سوء استفاده می‌کرد. امیر آن سوی میز مدیریتی‌اش و ما هم پشت میزی طویل متصل به میز او نشسته بودیم. امیر از پشت میز مدیریت‌اش خارج شد و صندلی روبروی محمد را عقب کشید و نشست. دقایقی را که با شوخی‌هایی مردانه‌ای بین محمد و امیر گذاشت، من در سکوت گذراندم و بعد از آن هم در کوبیده شد و چند سینی پر، وارد دفتر امیر شد و با سلیقه چیده شد. محمد هر چیزی که به دستش می‌رسید را تعارف من می‌کرد و من زیر نگاه گاه و بی‌گاه امیر به سختی لقمه را فرو می‌بردم. محمد چنان با اشتها لقمه در دهان می‌گذاشت که یکبار با لذت تمام خیره‌اش شدم، عجیب احساس خوشحالی می‌کرد و سرزنده بود. بعد از آن که احساس کردم صبحانه آن‌ها تمام شده، من هم دست از خوردن کشیدم و منتظر بانگ وداع از سوی محمد بودم. - می‌گم نگارین خانم شما بعد از اون قضیه هنوزم شرکت آقای محمدی میرین؟ جا خوردم؛ او اسم محمدی را از کجا می‌دانست؟ فهمید، هم جا خوردنم را، هم دلیلش را. به تندی گفت: - محمد گفت. میرین هنوزم؟ - نه؛ از اون روز دیگه نمی‌رم. - با کسی از اهالی اون شرکت هم هنوز در ارتباطین؟ - آره دوستم، شبنم. ابرویی بالا انداخت، انگار شبنم را می‌شناخت و از او خوشش نمی‌آمد. نگاهش را از من گرفت و به محمد داد. - من یه دوستی دارم وکیله، تو همین قضیه‌ها هم فعالیت می‌کنه. می‌خوای زنگ بزنم بیاد؟ قبل از آنکه محمد بیشتر از این بخواهد اسباب آشفتگی‌ام را فراهم کند، گفتم: - نه ممنونم از لطفتون، تا همین‌جا هم خیلی محبت داشتین! اما امیر منتظر تعارفات من نبود، نگاهش به محمد را از سر گرفت. محمد هم سری به زیر انداخت، حال مرا خوب می‌فهمید. نگاهی به من انداخت، بلاخره اینبار مراعات حالم را کرد و گفت: - نه داداش، بزار واسه یه روز دیگه؛ مزاحمت می‌شیم. امیر مشغول بازی کرن با فندک میان انگشتانش شد و به ناگاه رو به من گفت: - پس اینو قبول کن دیگه. دوست دارم از این به بعد به عنوان وکیل بیای همین‌جا کار کنی! @Nasim.M
  9. #پارت_بیست‌و‌ششم زحمت هل دادن سنگینی آن در را به محمد واگذار کردم و خودم قبل از او پا به شرکت امیر گذاشتم. اولین بار بود اینجا می‌آمدم. کارمند ها اما انگار محمد را می‌شناختند چون برخلاف سلام غریبانه‌ی من، او به گرمی سلام می‌کرد و پاسخ می‌گفت. ما سوار آسانسور شدیم و کلید طبقه چهارم را محمد فشرد. - نگارین با این امیر یه امروزو اوقات تلخی نکن باشه؟! از بعد امروز هرجا دیدی فحشش بده ولی امروز رو جون من چیزی نگو! هرچند درستش هم این نبود. اگرچه قبلا همان‌طور بی‌دلیل به پر و پایش می‌پیچیدم و او را از تندی زبانم بی نصیب نمی‌گذاشتم، اما حالا مدیونش بودم، رسمش نبود مثل قدیم آزارش می‌دادم. من دردش را کم و بیش می‌فهمیدم! آسانسور به طبقه سوم رسید و باز هم من پیش قدم شدم. چند قدمی رفتیم و من آنگاه جلوی در دفترش ایستاده بودم. به ناگاه اضطرابی عجیب گرفتم، سابقه خوبی در مکالمه با امیر نداشتم. نفس عمیقی کشیدم و به آشوبی که در دلم بود بی محلی کردم. قدمی پس از محمد، چای پایش را پر می‌کردم. انگار جلسه‌مان از پیش تعیین شده بود، بعد تماس کوتاهی از طرف منشی خانم آنجا، به حضورش شرفیاب شدیم. در اتاق توسط محمد باز شد و قبل از من هم فرصت دیدار امیر را یافت، بعد او هم من وارد شدم. چشم در چشم‌هایش دوختم، او هم مثل پیشین نگاهم می‌کرد؛ نگاهش همان طور مهربان، حمایت‌گر، عاشق و کمی خسته بود، اما بیشتر از همیشه و بیشتر از هرچیز پر از دلتنگی بود. وای بر من که نگاهش را بر خودم شرح داده بودم. سلامی کردم که خودم هم به سختی شنیدم، سرم را آن‌چنان در سینه فرو بردم که انگاری قصد شکافتن استخوان سینه‌ام را داشت. سلامی منقطع گفت و سرش را به زیر انداخت. دگرگونی احوال او، در من هم بود. با اشاره دست محمد، در کنار محمد جا گرفتم و سکوت پیشه کردم. - به آقا محمد، از این طرفا؟ مثل همیشه خوشتیپ! محمد دوباره لبخندی خجالت‌زده زد و گفت: - همنشینی شما به ما هم سرایت کرده آقا امیر. خنده‌هایشان در هم گم شد و من به این فکر می‌کردم که راست می‌گفت. آن نگاه نافذ قهوه‌ای رنگ که با کت و شلواری به همان رنگ و پیراهنی کرم رنگ، در هم آمیخته بود. البته که کتش را آویز جالباسی و بازمانده کت، یعنی جلیقه را به تن داشت. - خیلی خوش اومدین نگارین خانم. راستش وقتی دیشب محمد زنگ زد و گفت که میاین... بعد مکثی کوتاه ادامه داد: - تعجب کردم. من می‌دانستم که حرف فروخورده شده، وصف خوشحالی و شور و شعف بود. بماند که خودم هم آن چنین حس‌هایی را روزگاری تجربه کرده بودم. - ممنونم. به نظرم قبل از هرچیز من باید تشکر کنم ازتون! قبل از اینکه حرفم را ادامه بدهم، او گفت: - حرفش رو نزنید، انجام وظیفه بوده خانم! @Nasim.M
  10. #پارت_بیست‌و‌پنجم - محمد وای به حالت بچم رو با حال زار و نزار ورداری بیاری خونه ها؟ - مامان بچه که نیست. وقتی گفت میام، منم تعجب کردم شاید اصلا وقتی امیرو ببینه... با صدای من که به بلندی می‌گفتم: «من حاضرم» نگاه هردو به سمتم چرخاند. حیرت را، خیلی خوب می‌توانستم از پشت چشمان درشت‌شده شان و بی حرکت ماندنشان میان آشپزخانه حس کنم. لبخندی زدم و با حرکت سر دلیل نگاهشان را جویا شدم. محمد هم انگار خوشش آمده بود که به سرعت خداحافظی کرد و از آشپزخانه بیرون جست. من هم بدون آنکه برای خداحافظی جلو بروم از همان فاصله ترتیب عمل دادم و مامان را با کنجکاوی‌اش تنها گذاشتم. بعد هم با برداشتن یک جفت کفش اسپرت سفید رنگ عرض حیاط را طی کردم و بعد بر هم زدن در حیاط، کنار محمد روی صندلی جلو جا گرفتم. به تعجبشان حق می‌دادم، بعد از یک سال و سه ماه جدایی من از فرهاد، همچنین سبکی از لباس پوشیدن از من بعید بود؛ در واقع زندگی من به دو بخش تقسیم شده بود، قبل از او و بعد از او! - خوشم اومد جوجه، اینه اون نگارینی که من می­‌شناختم. لبخند بی ریایی زدم و گفتم: - ممنون! تمام ده دقیقه‌ای که تا شرکت امیر طول کشید، چند آهنگ از استاد شجریان بود، محمد بود دیگر! با بوقی که محمد زد وارد محوطه بزرگ و با شکوه شرکت شدیم. درختان تنومند و سرو و کاج دور تا دور موطه را محیط کرده بود. سنگفرش‌های فیلی رنگ و خوش نقش، زیر پایم می‌رقصیدند انگار! کلمه‌ی شکوه برای آن بنا و ساختمان اندکی حقیر می‌نمود. من و محمد در کنار هم سعی می‌کردیم مسیر را طی کنیم. به راستی همچنین مساحتی برای یک شرکت کمی بزرگ نبود؟ تازه نگاهی به سر و لباس محمد انداختم. کت و شلوار اسپرت طوسی رنگی پوشیده بود و پیراهنی به سفیدی برف! نگاه خیره‌ام را حس کرد و برگشت: - تو هم خوشتیپ شدیا ناقلا. لبخندی خجالت زده زدم: - ما همیشه همین‌جوری بودیم ولی تو... نفسی عمیق کشید و ادامه داد: - ولش کن حیف روز دو نفره مون نیست با این حرفا خرابش کنیم؟ لبخندی زدم و تایید کردم تا رسیدنمان به در مجلل بزرگ و شیشه‌ای که با فلزی طلایی رنگ به شکلی هنرمندانه قاب گرفته شده بود، حرفی زده نشد. @Nasim.M
  11. #پارت_بیست‌و‌چهارم اما ذهن من سعی در فهمیدن چیزی داشت که فهمش هم جندان دشوار نمی‌نمود. امیر؟ امیر وثیقه گذاشته بود؟ صدایم خش‌دار و بی رمق شنیده شد: - چرا این کارو باهام کردی محمد؟! - من ..من قربونت برم.. قبل از آن که جمله ی محمد کامل شود، با هول و ولای مامان، نازنین برخواسته بود و یک لیوان آب برایم آورده بود، منتها قبل از آن که من تصمیم گرفتن آن را بگیرم، محمد آن را چنگ زده بود و نزدیک لب‌هایم آورده بود. به اجبار چند جرعه نوشیدم و حالم بهتر شد. مامان که تقریبا روبه روی محمد نشسته بود، داشت با چشم‌هایش برای محمد خط و نشان می‌کشید. محمد برای توجیه کارش گفت: - ببین نگارین به خدا مجبور شدیم اگه بابا می‌فهمید خیلی بد می‌شد. ما هم به خاطر اینکه بابا نفهمه اینکار رو کردیم. خودت که بهتر می‌دونی ما یه بار تا دم از دست دادنت رفتیم نمی‌خوایم... به میان حرف‌هایش رفتم، نمی‌خواستم جریانات گذشته و جریان بی‌هوشی چند روزه من و اتفاقات ریز و درشتی که از آن پس در زندگیم چشیده بودم تکرار شود، خصوصا که مهلک‌ترین پیامد آن بی‌هوشی از دست دادن فرهاد بود. قاشقی که در دستم بود را آهسته روی بشقاب نیمه پرم گذاشتم و برخواستم، تنها جمله‌ای که شنیدم صدای خودم بود که می‌گفت: - خیلی خوب میام. خودم هم بیشتر از آن سه متحیر حرفی که از دهانم خارج شده بود، بودم. خودم هم نمی‌دانستم این چه حرف بیجا و بی محلی بودم که زدم. اما حالا چه می‌شد کرد، باید بعد از آن رفتار ناشایست پنج ماه و چند روز پیشم دوباره با او روبه رو می‌شدم. صبح وقتی تازه داشتم خواب خوش صبحگاهی را تجربه می‌کردم. با احساس فرو رفتن تخت خوابم سبک شد و وقتی صدای محمد را شنیدم، مرغ هفتاد رنگ خوابم چنان از شاخه چشمانم پر کشید که انگار هیچ‌گاه سر از تخم بیرون نیاورده بود. با همان چشمان خمار از خوابم که به سختی گشوده بودمشان، طلبکارانه گفتم: - هان؟ محمد خنده ای کرد و گفت: - پاشو مگه نگفتی امروز با هم بریم؟ پشتم را دوباره به او کردم و گفتم: - حالا دیر نمی‌شه که. تو داروخونه تو برو میریم بعدا. - پاشو دیگه. زیرش نزن، گفتی میریم، باید بیای! محمد هم وقتی قفلی می‌زد، بیخیال نمی‌شد. - خیلی خوب. برو تا حاضر شم. صدای در را که شنیدم، سعی کردم خواب را کنار بگذارم و با تلاشی فراوان به سختی از جا برخواستم و بدون اینکه یادم بیاید موهایم را شانه بزنم و ببندم، از اتاق خارج شدم. محمد منتظر من، سوییشرتش را رو پایش انداخته بود و سرش را در گوشی اش فرو برده بود. وقتی مرا دید با خنده گفت: - نیای اونجوری فرار می‌کنن. بدون اینکه حوصله کنم جواب دندان شکنی نثارش کنم بی حرف، وارد دستشویی شدم و همان‌جا هم موهایم را شانه کردم و بیرون آمدم. به زور مامان، استکان دور طلایی که محتوی چایی خوش رنگی بود را سر کشیدم و آن‌قدر که محمد برای دیر شدن، عجله داشت. بیخیال صبحانه خوردن شدم و برای عوض کردن لباسم به اتاقم پناه بردم. سعی کردم شادترین و مفرح‌ترین لباس کمدم را انتخاب کنم. هیچ دلم نمی‌خواست امیر پی به ناآشفتگی درونم ببرد. یک مانتوی لیمویی رنگ را همراه شال سفید و شلوار بوت کات پارچه‌ای به تن کردم. بعدش هم برخلاف رسم همیشگی آرایش کم رنگی را بر روی صورتم طرح زدم. چشمان درشتم را به خط چشمی باریک و سورمه‌ای غلیظ مذین کردم و با رژ لبی نیمه تیره از لوازم آرایشی‌ام دست کشیدم. امیر آخرین نفری بود که قصد نشان دادن ویرانی درونم را به او داشتم. وسایل مورد نیازم را درون کیفی سفید رنگ ریختم و از اتاق خارج شدم. مامان و محمد میان آشپزخانه در حال نزاعی دوباره بودند. @Nasim.M
  12. #پارت_بیست‌و‌سوم بابا چشم غره‌ای به نازنین رفت و نازنین هم شانه‌ای بالا انداخت. همه ی مان می‌دانستیم که محمد ابدا اهل این مسائل نبود. آن همه دختر آفتاب و مهتاب ندیده‌ای که مادر از آن‌ها شیرین کی خسرو می‌ساخت، در یک آن چنان عیب و ایرادهایی رویشان می‌گذاشت که هر که نمی‌دانست تصورش بر مادر فولاد زره و هند جگرخوار می‌رفت. بعد از آن شب تقریبا چند شبی گذشته بود. بابا با چند تا از دوستانش برای زیارت و سیادت به قم رفته بودند. آن شب‌ها محمد به خاطر تنهایی ما شب‌ها زودتر داروخانه را به دوستش می‌سپرد و به خانه می‌آمد. سر سفره نشسته بودیم. محمد همان‌طور که مثل تمام شب‌های اخیر، کم اشتها داشت با غذایش بازی می‌کرد. بی‌هوا سرش را بالا آورد و گفت: - فردا می‌خوام یه جایی ببرمت نگارین. لقمه‌ای که به تازگی در دهان گذاشته بودم به ناگاه نفسم را تنگ کرد و به سرفه افتادم. مادر که در سمت دیگر من نشسته بود، ضربه‌ای به پشتم زد. محمد دستپاچه، لیوانی را پر از دوغ کرد و به دستم داد. - میای؟ لیوان دوغ را از دستش گرفتم و چند جرعه‌ای نوشیدم. تازه نفسم بالا آمده بود که گفت: - یکی می‌خواد ببینتت! با نگاهی که از شدت تعجب می‌لرزید، چشمانم را مستقیم در چشم‌هایش دوختم. چه کسی؟ مادر با ترش رویی رو به محمد کرد و گفت: - حالا چه وقت این حرفاست محمد؟ نمی‌شد بعدا بگی؟ بعد سری سمت من چرخاند و گفت: - نمی‌خواد فردا جایی بری یه هفته، ده روز دیگه عروسی شقایقه، باید بری خرید کنی یا پارچه بخری بدی خیاط. فردا کلی کار داریم. محمد طوری که انگار مخاطبش مامان بود با لحنی اعتراض‌آمیز گفت: - یعنی چی نگو مامان؟ مگه می‌شه نگفت؟ نمی‌فهمه بعدا؟ من می‌گم نخواست نمیاد! نازنین که تا آن لحظه چهره‌اش شبیه علامت سوال بود و با چشمانی درشت شده که روی چهره‌ی ما سه تا می‌دوید، ناگهان چهره‌اش بی تفاوت شد انگار که جواب سوالات توی ذهنش را دریافته بود. حالت چهره‌ی او حالا به من سرایت کرده بود، نازنین خیلی با اشتها قاشقش را پر برنج می‌کرد و در دهان می‌گذاشت، بعدش هم با یک قاشق سالاد و یک جرعه نوشابه از خجالت خودش درمی‌آمد.نگاهم را از نازنین به محمد منتقل کردم و این انتظار را با حرکت سر تکرار و تاکید کردم. محمد آب دهانش را قورت داد و منتظر دستور به مامان نگاهی انداخت، انگار پشیمان شده بود. هر چه بیشتر می‌گذشت ترس و نگرانی ام فزونی می‌یافت. خواستم انتظارم را اینبار با کلماتی که بوی خشونت می‌داد تکرار کنم که گفت: - ما اون شب که تو بازداشتگاه بودی مجبور شدیم برای گرفتن وثیقه سراغ امیر بریم. ناگهان انگار حجم بسیار زیادی آب سرد روی تمام بدنم ریخت، شبیه آن بود که جلوی نفسم را گرفته باشند، به سختی می‌توانستم نفس بکشم؛ اصلا انگار یادم رفته بود باید نفس بکشم. با نگاهی مبهوت، بی حرکت چشمانم قفل ترس چشمان محمد شده بود. دستم را بالا آوردم و دستش را که جلویم در رفت و آمد بود، متوقف کردم. صدایش را می‌­شنیدم که داشت با ترس زمزمه می‌کرد: - خوبی؟ یخ کردی چرا؟ @Nasim.M
  13. سلام هم وطن

    به قول تاپیکم، شخصیت اول رمانم تنهاست برو پیشش

     

  14. سلام هم وطن

    به قول تاپیکم، شخصیت اول رمانم تنهاست برو پیشش

     

  15. رمانم دلتنگ نگاهته

     

×
×
  • اضافه کردن...