#میانِ_ما
#پارت_21
ساحل گفت:
- بریم.
از اتاق بیرون اومدیم و در اتاق رو بستم و از پلهها پایین رفتیم، گفتم:
- ساحل ناهار چی داریم؟
ساحل گفت:
- همه مشغول کار کردن بودن خانومجون برای ناهار خورشت بادمجون درست کرده.
خندیدم و گفتم:
- الهی قربون اون دستاش برم.
از پله آخر که اومدم پایین با ساحل به سمت آشپزخونه رفتیم؛ خانومجون داشت میز رو میچید، سریع به سمتش رفتم و گفتم:
- الهی قربونت برم شما دست نزن من میچینم.
خانومجون با دیدنم همون لبخند مهربون همیشگی رو زد و گفت:
- خدانکنه مادر، هنوز اینقدر پیر نشدم که نتونم یه میز بچینم.
دستمو انداختم دور گردنش و اون لپهای خوشگل و قرمزشو بوس کردم و گفتم:
- قربونت برم من.
خانومجون دهنشو باز کرد که حرف بزنه یهو ساحل مثل پارازیت پرید وسط و باحرص گفت:
- من دیگه واقعاً داره حسودیم میشه.
من و خانومجون هردو به حرف زدنش خندیدم، ساحل با دیدن خنده من و خانومجون خودشم خندهش گرفت و گفت:
- چرا من نمیتونم جدی باشم؟
خانومجون با خنده گفت:
- چون قلبت خیلی مهربونه مادر.
به حرف خانومجون خندیدم و ساحل شیطون نگامون کرد و چشمک زد.
ادامه دارد...🌱