رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

Saken_Ghesseha

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    61
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

284 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Saken_Ghesseha

Newbie

Newbie (1/14)

  • First Post
  • Collaborator نادر
  • Week One Done
  • One Month Later

نشان‌های اخیر

0

اعتبار در سایت

  1. #میانِ_ما #پارت_21 ساحل گفت: - بریم. از اتاق بیرون اومدیم و در اتاق رو بستم و از پله‌ها پایین رفتیم، گفتم: - ساحل ناهار چی داریم؟ ساحل گفت: - همه‌ مشغول کار کردن بودن خانوم‌جون برای ناهار خورشت بادمجون درست کرده. خندیدم و گفتم: - الهی قربون اون دستاش برم. از پله آخر که اومدم پایین با ساحل به سمت آشپزخونه رفتیم؛ خانوم‌جون داشت میز رو می‌چید، سریع به سمتش رفتم‌ و گفتم: - الهی قربونت برم شما دست نزن من می‌چینم. خانوم‌جون با دیدنم همون لبخند مهربون همیشگی رو زد و گفت: - خدانکنه مادر، هنوز اینقدر پیر نشدم که نتونم‌ یه میز بچینم. دستمو انداختم دور گردنش و اون لپ‌های خوشگل و قرمزشو بوس کردم و گفتم: - قربونت برم من. خانوم‌جون دهنشو باز کرد ‌که حرف بزنه یهو ساحل مثل پارازیت پرید وسط و باحرص گفت: - من دیگه واقعاً داره حسودیم میشه. من و خانوم‌جون هردو به حرف زدنش خندیدم، ساحل با دیدن خنده من و خانوم‌جون خودشم خنده‌ش گرفت و گفت: - چرا من نمی‌تونم جدی باشم؟ خانوم‌جون با خنده گفت: - چون قلبت خیلی مهربونه مادر. به حرف خانوم‌جون خندیدم و ساحل شیطون‌ نگامون کرد و چشمک‌ زد. ادامه دارد...🌱
  2. #میانِ_ما #پارت_20 بلند شدم و بعد از مرتب کردن تخت رفتم سمت میز آرایش اما همش حرف خانوم‌جون توی مغزم تکرار میشه، یعنی چی که با کیان ازدواج کنم؟! با اعصاب خراب، کلافه به سمت دستشویی اتاقم رفتم و بعد از شستن دست و صورتم برگشتم و در کمدم رو باز کردم و شومیز نسکافه‌ای و شلوار مشکی رو بیرون کشیدم و بی‌حوصله پوشیدم و موهامو شونه زدم و محکم بالای سرم بستم و یه رژلب صورتی زدم و خیره شدم به خودم توی آینه. ذهنم بدجوری درگیر بود خدایا این حرف یعنی چی؟! با شنیدن صدای در برگشتم و گفتم: - بفرمایید. در باز شد و ساحل اومد توی اتاق و گفت: - سلاممم. لبخند زدم و گفتم: - سلام. ساحل خندید و گفت: - دیر کردی خانوم‌جون گفت بیام بالا صدات کنم‌ که زودتر ناهار بخوریم. گفتم: - مرسی که اومدی الان میام. ساحل اومد جلوتر و گفت: - مائده خوبی؟ گفتم: - آره، چطور مگه؟ ساحل گفت: - آخه احساس کردم حالت یه جوریه خیلی سرحال نیستی. گفتم: - نه‌ بابا خوبم بیا بریم پایین ناهار بخوریم که خیلی گشنمه. ادامه‌ دارد...🌱
  3. #میانِ_ما #پارت_19 با حس نوازش دستی روی موهام چشمامو آروم باز کردم، خانوم‌جون نشسته بود لبه تخت و داشت موهامو ناز میکرد لبخند زدم و آروم گفتم: - سلام خانوم‌جون. خانوم‌جون با همون لبخند و نگاه مهربونش گفت: - سلام عزیزدلم ظهرت بخیر. پتو رو کنار زدم و نشستم و گفتم: - ساعت چنده؟ یهو چشمم به ساعت افتاد و خشکم زد، 1:30 ظهر. سریع بلند شدم و گفتم: - وای! خانوم‌جون، مامانم بدبختم میکنه. خانوم‌جون مهربون گفت: - هول نشو مادر، من بهش گفتم بزاره بیشتر بخوابی. گفتم: - آخه گفتن خیلی کار دارن الان حتما مامان اعصبانیه که‌ کمک‌شون نکردم. خانوم‌جون خندید گفت: - کار هاشون تموم شد از صبح کاوه رو گرفتن به کار کردن اون بچه‌م کل کار هارو انجام داد. نیشم‌ شل شد و محکم لپ خانوم‌جون رو بوس کردم و گفتم: - عشق منی تو. خانوم‌جون خندید، بلند شدم و تخت‌م رو مرتب کردم؛ خانوم‌جون یهو گفت: - مائده جان. مشغول مرتب کردن روتختی بودم و گفتم: - جونم؟ خانوم‌جون گفت: - اگه یه روزی قرار باشه با کیان ازدواج کنی، قبول میکنی؟! جانم؟! الان خانوم‌جون چی گفت؟! با چشمایی بیرون زده نگاش کردم و گفتم: - چی؟! خانوم‌جون معلوم بود هول شده، سریع بلند شد و گفت: - زود بیا پایین مادر که ناهار بخوریم شب کلی مهمون و داریم. در اتاق رو باز کرد و سریع رفت. این حرف خانوم‌جون یعنی چی؟! ادامه دارد...🌱
×
×
  • اضافه کردن...