رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

اتاقی از آن من

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    40
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

اتاقی از آن من آخرین بار در روز دی 28 2025 برنده شده

اتاقی از آن من یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

2 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

431 بازدید کننده نمایه

دستاورد های اتاقی از آن من

Enthusiast

Enthusiast (6/14)

  • Reacting Well
  • Conversation Starter نادر
  • First Post
  • Collaborator نادر
  • Week One Done

نشان‌های اخیر

95

اعتبار در سایت

  1. سلام کاش کلمه کالبد بزرگتر می‌کردید خیلی کوچیکه نسبت به کلمه مادرم وگرنه بقیش عالیه
  2. تمام شب با خواهرم امید پرواز داشتیم، انکار انسان بودن می‌کردیم که پرواز برایمان ممکن نبود. خواهرم هراسان بود، خود را از بام به کوچه انداخت... من دیگر او را ندیدم مثل مادرم که ازبلندی صبح به شب خود را رها کرده بود.
  3. هیچ‌روزی از عمرم برای من آن‌قدر پارینه نبود مادرم بر خود، شاید هم بر ما گریسته بود. مادرم از دردها رها شده بود. او را در تنگایی گود تشییع کردیم، آنگاه بود که بر سر ما زنبق‌های ارزانی از ترس و وحشت نازل شده بود...
  4. مادرم در همان چهارچوب خوشبختی خود را همراه با من گفته بود سال‌های بعد در خیابانی که انتهای آن‌را نمی‌دانستم، گم شدم گویی سایه‌ی روشن ابر به خانه‌ی ما سقوط کرده بود صدای برگ‌ها را می‌شنیدم زبانم لکنت داشت گریه بر من عارض شده بود و مادرم در آن روز پاییزی وفات یافت...
  5. در این چارچوب ایستاده‌ام غروب می‌شود... باران در حال گریختن است؛ مادرم بر زمین می‌نشیند و ناتمام گریه می‌کند کل سالیانش در پی غروبی دلگیر بود تا برای من گریه کند.
  6. خاطرم سرشار است از یاد مادرم که به صبح می‌نگرد. در پشت اتاقک آیینه‌ای زندگی خویش بی‌خبر از آنکه قرار است نظاره‌گر سقراط باشد...
  7. درود درخواست کاور برای دلنوشته کالبد مادرم داشتم @هانیه پروین
  8. و اکنون زمان خداحافظی می‌رسد. زمان خداحافظی، زمانی است که در عمق آیینه‌ها چهره‌ی من غریبه است و راه زندگی از من جدا می‌شود. زمانی که باغ‌ها تاریک می‌شوند و باد از میان ابرها می‌گذرد. زمین صدایت می‌کند و درها به رویت بسته می‌شوند، زمان خداحافظی می‌رسد درختان دیگر بی‌روح شده‌اند! « پایان»
  9. نمی‌توانم زندگی را فراموش کنم. زخم‌های من بی‌حضور از پایداری محبتی تسکین سرباز می‌زنند و بال‌های من تکه‌تکه فرو می‌ریزند. نه، نه نمی‌توانم فراموش کنم! خیابان‌ها انگار برایم راه‌های آشکار جهنم هستند و من مانند پرنده‌ای معصومی که راهش را در باغ حیاط زندگانی گم کرده است.
  10. مانند جسدهای جوانی هستم که پیری و فرسودگی را به خود ندیده‌اند.ا شک راهی تابوت چشمانم می‌شود، باید یاسمن بر سر و رویم بریزندآ، رزوهایم برآورده نشده‌اند و نادیده گذشتند. هیچ شبی لذت دنیایی را نچشیده‌ام و نه صبح پر درخششی را به خود دیده‌ام!
  11. خودم را در آیینه می‌نگرم و چیزی جز مردی ژولیده و کهنسال نمی‌بینم، گویی تصویر من است، انگار آن مرد خود من است‌. تصویرش دیدگانی دارد. هیچ‌های این انسان وصف ناپذیر و ناگفتنی به نظر می‌آیند، اما من چه درمی‌یابم که اکنون این من هستم؟ مرا هم‌چنان می‌کشاند!
  12. به خواب می‌روم و به رویاهایم سفر می‌کنم آن‌جا آزاد هستم و هرچقدر که بتوانم تجربه خواهم کرد. هرآنچه را که در زمان بیداری نتوانستم. آه افسوس، این‌جا همگی جوان و زیبا هستند! همگی مرا به دروغ دوست دارند و چه ناگوار است که من سال‌هاست نتوانستم با پایداری محبت به ابدیت سفر کنم. آن‌جا می‌توانم به اندازه هیچ‌های زندگیم استراحت کنم.
  13. به گرداگردش، خود گوش می‌سپارم، از نفس می‌افتم پرنده‌ای دیگر نمی‌خواند و این بار هراسنده از کوه آتشین می‌گریزم و به پیرامون خویش می‌اندیشم و خاموش می‌گردم! دیگر نیم روزی شده است، نیم روزی که از کوه گریزان هستم؛ با چشمانی ملتهب و خسته! و با سخنی ناگوار که چون حبابی در دهانم چتر می‌زند می‌گویم: « درود من بدرود است. آمدنم، رفتن! جوان مرگ می‌شوم!»
×
×
  • اضافه کردن...