Roya.S
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
43 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Roya.S
-
نام رمان: جانکم نام نویسنده: Roya.S ژانر: عاشقانه ساعات پارتگذاری: 2ظهر - 6عصر پارت ۱۰ با رضایت از خودش وحرفایی که زده بود لبخند به لب با قهوه ها به سمت ماشین میومد، دستاش پر بود نمیتونست در رو باز کنه، منم با شیطنت منتظر بودم برسه به ماشین ببینم واکنشش چیه، به ماشین که رسید یکی از قهوه هارو گذاشت روی ماشین و درو باز کرد استاد آریا : خب اینم خدمت بانو - مرسی قهوه ام رو گرفتم، بستنیم رو باز کردم و زدمش داخل قهوه و با لذت مشغول خوردن اختراع خودم شدم که دیدم با تعجب نگام میکنه - چی چیشده؟ ببخشید تعارف نکردم استاد آریا : بخدا تو یه چیز دیگه ای دختر، ندیده بودم کسی اینجوری از بستنی و قهوه لذت ببره قهوه اش رو سر کشید بدون شکلات - تلخ نبود؟؟ شکلات بدم بهتون؟ استاد آریا : نه من همیشه تلخ میخورم - ولی قمقمه اون روز قهوه اش شیرین بود استاد آریا : آره برای تو بود خب، فهمیده بودم عادت قهوه خوردن داری و تلخ دوسنداری چقدر دقت کرده بود !! چقدر خوب بود که انقدر حواسش بود موبایلم زنگ خورد، سارا بود - الو سلام عسلم خوبی سارا : سلام خانوم شما بهتری؟ خبری نمیگیری از ما؟ کی برمیگردی ؟ ۳شنبه با احسان جونت کلاس داریما استاد صدای سارا رو شنید و قهقه مردونه ای زد از مدل حرف زدن سارا راجب خودش استاد آریا : گوشی رو بده شادی موبایل رو سمتش گرفتم، مغزم هنگ کرده بود ، خدایا الان چه فکری میکنه ؟! سارا : الو الو چیشد شادی استاد آریا : سلام سارا خوبی سارا : ب ببخشید شما استاد آریا : احسان جونشم دیگه نگفتی الان مگه سارا : وای خدای من یعنی شما دوتا؟ شما دوتا با همین ؟ چرا به ما چیزی نگفتین آخه؟؟ فائزه میدونه؟ استاد آریا : نه من مشهد بودم برای کاری رفته بودم، موقع برگشت از خانوم خانوما خواستم بامن برگرده، ایشونم منت گذاشتن قبول کردن سارا : آها پس اینطوریه، ما که میدونیم دوستمون گلوی شما رو قلقلک داده استاد استاد آریا : وای شما فهمیدین خودش نفهمیده سارا : مراقبش باشینا استاد آریا : بابا چقدر طرفدار داره ، من پذیرایی vip تدارک دیدم نگران نباشین خداحافظی کردن و گوشی رو برگردوند بهم، غم دنیا به دلم نشسته بود! داره بازیم میده ! من مگه اسباب بازیام؟ استاد آریا : شادی بغضی که تو گلوم بود تبدیل به اشک شد - دیگه منو به اسم صدا نزنین لطفا! چرا این کارو کردین؟ با من دارین بازی میکنین؟ منو همچین دختری دیدین؟فکر کردین از راه برسین و حرفای عاشقانه بزنین و توجه نشون بدین این دختر ساده از راه به در میشه و ازش استفاده میکنین نه؟ براتون متاسفم استاد - نگهدارین میخوام پیاده شم، من چقدر ساده بودم که فکر میکردم شما فرق دارین با تعجب به من نگاه کرد استاد آریا : شادی ؟ شادی من حرف بدی زدم؟ کار بدی کردم؟ اذیتت کردم ؟ چیشد یهو ؟ - شما میخواین از من سواستفاده کنین، میخواین مثل یه کالای موقت استفاده کنین استاد آریا : چه حرفیه میزنی شادی؟ اصلا اینطور نیس - پس چطوریه ؟ پس چطوریه؟! دیگه صدام رفته بود بالا و گریه میکردم همراه با حرفام، یهو ماشینو زد بغل و دستشو کوبید روی فرمون استاد آریا : لعنت به من، لعنت به من که نفهمیدم چطور باید پله پله باهات رفتار کنم، لعنت به من که نفهمیدم تو حساسی، لعنت به من که بلد نبودم چطوری رفتار کنم، ببخش شادی، معذرت میخوام، منه احمق میخواستم امروز بهت بگم چه احساسی بهت دارم که اونم گند زدم....گند از ماشین پیاده شد و رفت پایین، گریه امونم نمیداد، احساس بازیچه شدن داشتم، حس خیلی بدی بود، خیلی بد.. چند دقیقه بعد در ماشینو باز کرد نشست و چرخید سمت من استاد آریا : میخوام باهات صحبت کنم، این مدت خیلی فکر کردم که چطوری بهت بگم، اما خب میبینی که خراب کردم، پس لطفا تا حرفام تموم نشده هیچی نگو، خواهش میکنم توسکوت اشکام میریختن و گوشم باهاش بود که ببینم چه توضیحی داره استاد آریا : ببین شادی من تا حالا عاشق نشدم خب، که بفهمم چه حسیه! من به دختری علاقهمند نشدم که بدونم چطور شروع کنم یا چه حرفایی بزنم یا هرچی. من فقط میدونم اون لحظه ای که توی حیاط دانشگاه بی خبر از عالم و آدم صدای خنده های یه دختر برای اولین بار توجه منه احسان آریا رو جلب کرد، نگاهش کردم وای که اگه بگم قشنگترین چشمای دنیا رو دیدم دروغ نگفتم! من فقط میدونم لحظه ای که اون دختر رو سر کلاسم دیدم دنیا رو بهم داده بودن و قلبم مثل پسر بچه ۱۴ ساله میزد، به هر دری زدم توجهت رو جلب کنم اعتمادت رو به دست بیارم، ولی تو اصلا تو باغ نبودی شایدم انقدر منتظر موندی که خودم بگم بهت، شادی نایب من بهت علاقهمند شدم دختر! هوش از سر من بردی! روزی که میبینمت تا شب کیفم کوکه شادی...میفهمی چی میگم؟ من بعد رفتنت هفته قبل کلاس رو کنسل کردم چون حوصله دیدن کلاستون بدون تو رو نداشتم ! میفهمی دختر ؟ دل بردی ازم شادی...بدم بردی..الانم همه جوره پای حرفام هستم، از هیچ کس هم ترسی ندارم، فقط نگران جوابتم! شادی خوب فکر کن روز ژوژمان بهم جواب بده باشه؟ وقتی نمرت رو گذاشتم بهم جواب بده که فکر نکنی کارت گیر منه.. نمیدونستم چی بگم! همه اینارو حس کرده بودم ولی اینکه یهو بهم گفته بشن عجیب بود برام!! قلبم داشت وامیستاد! حالا که میگه روز ژوژمان پس چجوری بگم که من کنکور ندادم!! چطوری بگم آخه؟ ولش کن شادی حتما خیری توش هست - استاد من...من فکر میکردم میخواین ازم سواستفاده کنین، استاد ببینین زندگی من خیلی بالا پایین داشته! من نمیخوام دیگه آسیب جدیدی ببینم! من نمیخوام دوباره تیکه تیکه های قلب و غرورم رو جمع و جور کنم! شما مردی نیستید که بخاطر من منتظر بمونید چون دختر دور و برتون زیاده، پس لطفا این بحث رو ادامه ندیم به وضوح ناراحتیش رو حس میکردم، ولی نمیتونستم برای قلبم ریسک کنم...نه برای بار دوم...نه! استاد آریا : شادی ۲هفته فکر کن لطفا، بخاطر من! لطفا بذار تلاشم رو بکنم سکوت کردم و ماشین رو روشن کرد به راهمون ادامه دادیم. چه جاده لعنتی بود که تمومم نمیشد، دیگه صحبتی بین ما نشد، رسیدیم بجنورد بالاخره، منو رسوند خونم و موقع پیاده شدن یه درخواست کرد استاد آریا : شادی میشه دستتو بگیرم ؟ اجازه میدی؟ توی سکوت نگاهش کردم، خدایا چی بگم! چه کار کنم الان! سکوت منو که دید فهمید الان وقتش نیست استاد آریا : عیبی نداره من از دور نگاهت میکنم مثل این مدت. مراقب خودت باش، من منتظر جوابت میمونم. از ماشین پیاده شدم که اون هم پیاده شد و چمدونم رو بهم داد، تشکر کردم ورفتم سمت خونه
-
نام رمان: جانکم نام نویسنده: Roya.S ژانر: عاشقانه ساعات پارتگذاری: 2ظهر - 6عصر پارت ۹ استاد لبخندی زد صدای موزیک رو کم کرد و ادامه داد استاد آریا : عاشق که نمیدونم اصلا اسمش عشق میتونه باشه یا علاقه مندی شدید! شایدم جذب شدن باشه کلا ولی خب طرف مقابلم یا واقعا گیجه و متوجه نمیشه یا خودشو به گیجی میزنه - کی هست حالا ؟ کجاییه ؟ چند سالشه ؟ استاد آریا : خب بابا آروم تر خواستگاری نرفتیم که - خب شما بگین اول اینارو استاد آریا : منو بیخیال تو بگو، خبری از اون پسره نیست ؟ - کامران رو میگین ؟ چرا کم و بیش زنگ میزنه پیام میده استاد آریا : چیشد که جدا شدین - خیانت کرد استاد آریا : اگه دوسداری توضیح بده، وسط توضیحت میوه هارو هم بخوریم، یه پارچه پشت صندلی هست بردارش بنداز رو پاهات شلوارت سفیده خراب نشه چه دقتی کرده بود پس، چه با شعور، برگشتم عقب پارچه رو برداشتم و انداختم روی پام ظرف میوه رو گذاشتم و شروع کردم قاچ کردن، عادت داشتم اول همه میوه هارو قاچ کنم و مرتب بچینم بعد بخورم - میدونین ما با هم ۲سال تو رابطه بودیم، چند ماه قبل موبایلش دست من بود که یه نوتیف براش اومد، پیامو باز کردم و دیدم اسمش نگار، هر قربون صدقه ای که برای من رفته بود برای اونم رفته بود!! هر صحبتی که عاشقانه بود با من با اونم بود... استاد آریا : به بخت خودش لگد زده پس - چمیدونم شاید اون از من خوشگل تره خوش اخلاق تره یا کلا بهتره استاد آریا : شادی هیچ وقت ببین هیچ وقت اینجوری نگو راجع به خودت، تو خیلی دختر پاک و خوبی، طوری که هر پسری برای نزدیک شدن بهت باید خودشو به آب و آتیش بزنه بلکه یکم خانوم به روی خودش بیاره خندیدم، قهقهه درواقع - چی ؟! یعنی چی خب ؟ نه بابا استاد آریا : لباست خیلی بهت میاد راستی یه لحظه جا خوردم! پس موفق شدم به چشمش اومدم، ته دلم خوشحال شدم از حرف استاد ولی بروز ندادم - ممنونم شما هم لباستون بهتون میاد استاد آریا : از مجبوری تعریف میکنی - نه بخدا قشنگه خب بهتون میاد، بفرمایید بردارید میوه استاد آریا : اوه اوه شادی خانوم چه کرده - بابا خجالتم ندین دیگه بفرمایین استاد آریا : شادی ژوژمان ۲هفته دیگس بعدشم که میرید برای استراحت و شروع کارشناسیتون هیچی نگفتم، کسی نمیدونست کنکور ندادم هنوز! یهویی تصمیم گرفته بودم که یکم استراحت کنم ۱سال بعد کنکور بدم دوباره و مطمئن هم بودم بجنورد میارم بازم. نمیدونم از کجا ولی مطمئن بودم! - آها باشه حواسم هست کارای بچه ها رو هم چک میکنم استاد آریا : آره بهت اعتماد دارم از پسش برمیای، کاش تو همیشه تو کلاسا با من بودی، خیلی کمکم کردی این ترم، حالا انشاالله بعد از اینم هستی - بله شادی اینجا شادی اونجا شادی همه جا استاد لبخند عمیقی زد استاد آریا : خیلی خوبه اتفاقا اینطوری کاش همیشه همه جا ببینمت - استاد حرفایی که معذبم میکنه نزنین من در جوابتون هیچی نمیتونم بگم خجالت میکشم بخدا استاد آریا : همینشو خوشم میاد بانمک میشی - حالا بگذریم موزیک بعدی چیه استاد آریا : باشه ساکت میشم موزیکتو گوش بده یکم دیگه میرسیم قوچان، بستنی دوسداری ؟ - عاشقشم استاد آریا : خب پس حله بستنی میخریم و باز راه میوفتیم این مسیر گذشت و برای من خیلی حس قشنگی داشت، دوسنداشتم جاده تموم بشه، دوسنداشتم زمان بگذره، حتی فکر میکردم استادم دلش نمیخواد زمان بگذره چون خیلی آروم به مسیر ادامه میداد و اصلا سرعت زیادی نداشت استاد آریا : شادی بیا بریم هر کدوم دوسداری بردار - نه برای من هرچی بگیرین اوکیه من میشینم تو ماشین یه وقت آشنایی کسی شما رو نبینه سوتفاهم بشه استاد آریا : کسی غلط کرده بیا پایین ببینم جوجه بهم میگفت جوجه! خدایا این مرد چرا پر از سورپرایزه! بی صحبت مثل جوجه ها دنبالش راه افتادم رفتیم داخل مغازه، رفتم سمت یخچال بستنی ها استاد آریا : قهوه میخوری عزیزم ؟ - ها؟! گیج نگاهش کردم اومد سمتم استاد آریا : من گفتم برام قهوه بزنه فروشنده بهم گفت از خانومتون هم بپرسین اگه میخواد دوتا بزنم خندیدم بی هیچ حرفی و سرم و انداختم پایین - بله میخورم سینگل لطفا استاد همونطور که داشت میرفت با شیطنت حرفشو ادامه داد استاد آریا : برای خانومم سینگل بزنین لطفا این مرد دیوونس! داره با من چیکار میکنه! چرا یهو همه چیو میگه خدایا ! من قلبم ضعیفه سکته میکنم که بستنیمو بالاخره انتخاب کردم و رفتم سمت صندوق که حساب کنم استاد آریا : عزیزم چیکار میکنی من حساب میکنم شما برو تو ماشین سرخ و سفید شده بودم ترجبح دادم از اونجا دور شم و برم تو ماشین بشینم، به ماشین که رسیدم در رو زد و باز شد نشستم
-
نام رمان: جانکم نام نویسنده: Roya.S ژانر: عاشقانه ساعات پارتگذاری: 2ظهر - 6عصر پارت 8 رسیدم مشهد بالاخره، بابا اومد دنبالم و تا خونه کلی حرف زدیم و براش تعریف کردم چطوری خودمو رسوندم، رسیدیم خونه و مامان هم شام غذایی که دوسداشتم رو پخته بود فسنـجون مهمونی مامان که برای جمعه شب بود و من کلاسای شنبه ام رو نمیتونستم برم. امیدوارم سارا و فائزه حواسشون به کلاسا باشه صبح شنبه لوازم هارو داشتم جمع میکردم که کم کم راه بیوفتم، گوشیم زنگ میخورد، رفتم سمتش که دیدم استاد آریاس بسم ا.. چیکار داره یعنی؟! - الو استاد آریا : سلام خوبی - سلام مرسی شما خوب هستین؟ جانم ؟ استاد آریا : شادی من مشهدم میخوام برگردم تو مشهدی یا برگشتی ؟ - من! من چیزه نه هنوز مشهدم! استاد آریا : خیلی خب ببین من یکم کار دارم تموم که بشه برمیگردم بجنورد، بمون با هم برگردیم شوک شده بودم! چی میگفتم! اصلا این همه ساعت چیکار کنم من باهاش تو ماشین تنها ؟ اصلا مامان بابا اجازه نمیدن! غیر عادیه خب برم چی بگم؟ بگم مامان جون باباجون من با استادم برمیگردم ؟ خب بعد نمیگن شما غلط کردی دخترم بیشین سرجات ؟ اصلا این مشهد چیکار داره؟ اما ته دلم خیلی دوسداشتم بیشتر باهاش وقت بگذرونم!! استاد آریا : الو الو شادی ؟ صدای منو داری؟ الو - ها بله بله فهمیدم چی گفتین؟ اینجوری که زشته حداقل نهار تشریف بیارین در خدمتتون باشیم این چه زری بود زدی شادی؟! این چی بود گفتی؟! بیاد کجا ؟! تو عقل داری دختر ؟! استاد آریا : نه دختر خوب ممنون الان موقعش نیس، سر فرصت مناسب تر حتما مزاحم میشیم دیگه مغزم جواب نمیده! چی داره میگه ؟ خدایا این منظورش چیه ؟ بحثو عوض کردم - استاد شما چه ساعتی کارتون تموم میشه ؟ استاد آریا : ساعتای 2-3 تمومم . کاراتو بکن که بیام دنبالت. اگر هم راحت نیستی خودت بیا یه مسیری رو که از اونجا با من بیای -آره باشه پس من لوازم هامو جمع میکنم همون ساعتا پارک ملت میبینمتون خوبه ؟ استاد آریا : اوکی فعلا پس - خدانگهدار استاد وای حالا چی بپوشم؟ خدایا چی بگم تو مسیر اصلا ؟ اوه به مامان بابا چی بگم ؟فکر کن شادی فکر کن، آها حله به بابا میگم تاکسی میگیرم میرم ترمینال دوستم منتظره با هم برگردیم -مامان، مامان خوشگلم الان بچه ها زنگ زدن میگن ساعتای دو یا سه ترمینالن من به بابا هم الان میگم تاکسی میگیرم میرم نمیخواد بیاد اون راهو دیگه مامان : خب بابا میبرت دیگه چرا تاکسی بگیری؟ - نه بابا درگیر کاراشه تو حیاط خودم میرم چه کاریه خب مامان : خیلی خب برو بگو پس بهش که بدونه -باشه باشه -بابا، بابا، بابا جون بابا : جانم دختر خوشگلم چیشده - بابا من ساعتای دو یا سه خودم میرم ترمینال با دوستام میخوام برگردم بابا : میبرمت خودم چرا خودت بری آخه - نه دیگه شما به کارات برس مگه کجا میخوام برم بابا : مطمئنی؟ باز نیای بگی شما منو به حال خودم میذارین و فلان ؟ خندیدم و بوسش کردم - نه نه خیالت راحت بابا : باشه پس سریع تر کاراتو بکن نهار بخوریم که بعد بری دیرت نشه -باشه چشم خب! شادی خانوم دمت گرم! حالا چی بپوشم! بدو بدو رفتم سمت کمد لباسام. لباسارو یکی یکی رد میکردم و هیچی نداشتم که به درد بخوره! اه همشون بجنوردن خب مامان : چیشده لباس میخوای ؟ - هوف چه فایده ندارم که مامان : اتفاقا لباسی که برای مهمونی پوشیدی که قشنگه شیکه همونو بپوش برو - راس میگی من یادم رفته بود کلا مامان : دختره عاشق - تهمت نزن مامان جان من درس زیاد میخونم حواس پرت شدم مامان : جون خودت راس میگی تو ام چرا به فکر خودم نرسیده بود؟! رفتم از کاورش درش آوردم. شیک و رسمی بود چون مهمونی های مامان همیشه مرد و زن باهمن لباسام پوشیدس کلا، این لباسمم که اصلا کت و شلواره خیلی هم اوکیه لباسو بیرون گذاشتم و رفتم کمک مامان برای نهار - خب شادی خانوم اومد کمک کنه مامان : کبکت خروس میخونه گل دختر خاک به سرم چقد من ضایعم - شانس مارو نگا! خوشحال نباشم ؟ مامان : چرا باش مادر کی کاری داره خب؟ تو خوشحال نباشی که خونه سوت و کوره وسایل نهار بردم روی میز و بابا و سپهر رو صدا زدم که بیان، سپهر اومد داخل و شروع کرد از غذای مامان تعریف کردن پسره لوس سپهر : وای مامان قربون دست و پنجت چه بویی داره مامان : خیلی خب باشه بخشیدمت - سپهر باز چیکار کردی ؟ سپهر ؟ هیچی بابا سر دانشگاه بحثمون شد مهم نیس حل کردیم جریان رو مامان : نه حل نکردیم ! صحبت میکنیم راجبش - چرا ؟ یکی به منم بگه چیشده! مامان : هیچی یکی از درساشو افتاده - چی؟ افتادی؟ جدی؟ سپهر : نه بابا هندیش نکنین نیوفتادم ممکنه بندازتم با استادم بحثم شده پر رو بازی در آوردم - آها اینطوریه پس! کمیته انضباطی نبردنت ؟ سپهر : نه بابا میدونست حق با منه چیزی نیس - اوکی نهار خوردیم و میز رو جمع کردیم ساعت 1 شده بود باید حاضر میشدم کم کم - مامان من میرم حاضر شم مامان : برو عزیزم بدو بدو رفتم بالا اتاق خودم و وسایلارو اول حاضرکردم گذاشتم تو چمدون کوچیکی که داشتم و همیشه همراهم بود برای رفت و آمدهام، حالا باید خودم حاضر میشدم صورتم رو شستم و بعد خشک کردنش شروع به آرایش کردم. چی بزنم که خاص تر باشه؟ چجوری قشنگ تر باشم؟ فکر کن شادی فکر کن زودباش فکر کنم بهترین نتیجه نچرال بودنه، نه غلیظ نه مثل ماست! خب پس با ضدآفتاب همیشگی شروع میکنم، حالا یکم سایه نود که پشت چشمم رنگ بگیره، خط چشم باریک و یکم به سمت بالا بکشم که خیلی هم مهمونی طور یا مثل دانشگاه عادی نباشه، یه چیزی بین اینا، ریملمم مثل همیشه و بجای رژ لب هم یکم تینت زدم که رنگ بگیره لبام و اگه چیزی هم خوردم بی رنگ یا تیکه تیکه پاک نشه روی لب زشت بشه، روش یه شاین لب خوشگل که اگه استاد جون میخواست هم نمیتونست نبینه، لبخند بدجنسی زدم و تمام. رفتم سمت لباسم که روی تخت گذاشته بودمش، کت و شلواری که ترکیب سرمه ای و سفید بود و کت سرمه ایش خیلی قشنگ به تن مینشست، شلوار سفیدش که نگم چقد معجزه بود برای هر اندامی، هر کی هم میپوشید خوشتیپ به نظر میرسید، شال سرمه ایم رو برداشتم و روی سرم امتحان کردم، موهام خیلی معمولی بود با اتو مویی که داشتم موهای چتری جلو سرم رو یکم حالت کرلی دادم و از نتیجه خیلی راضی بودم. به به! حاجی تیپو ببین کیف و کفش چرمم رو هم که رنگشون سرمه ای بود برداشتم و رفتم پایین مامان : ماشاالله لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم - حالا نه انقدر مامان : حرف نزن خیلی خوب شدی سپهر اومد پذیرایی جایی که ما بودیم و یه سوت زد برام سپهر : اوه اوه آبجی مارو، کشته مرده میدی ها بابا : بسه بسه کاری به دخترم نداشته باشین به همه لبخندی زدم و رفتم بالا که چمدونم بیارم و تاکسی بگیرم راه بیوفتم موبایلم برداشتم دیدم پیام اومده، بازش کردم استاد بود استاد آریا : شادی من کارم تموم شد میرم سمت پارک ملت زیر پل منتظرتم بیست دقیقه قبل پیام داده بود پس الان رسیده پارک حتما جواب دادم بهش پس - استاد منم الان راه میوفتم گوشی رو گذاشتم جیب تکی که روی کتم بود و چمدونم رو برداشتم و رفتم پایین سپهر : واستا بیام بالا چمدونتو بیارم، تاکسی بگیر تا موقع -دستت درد نکنه باشه الان میگیرم شروع کردم اسنپ رو باز کردن و لوکیشن هارو زدن، چندتا اسنپ نزدیک بودن یکیشون قبول کرد و منم شروع کردم به خداحافظی کردن. با همه خدافظی کردم و رفتم سمت در که سپهر باهام اومد، چمدونم رو گذاشت توی اسنپ، بغلش کردم و باهاش خداحافظی کردم و راه افتادم دل تو دلم نبود از سطح استرس و هیجان قلبم میکوبید رسیدم به پل و ماشین مشکی همیشه تمیزش رو شناختم، با چمدونم درگیر بودم که صداشو از کنار در شنیدم استاد آریا : صبرکن صبرکن جوجه تو مگه میتونی اینو برداری - جوجه؟ من؟ من شمارو حریفم چی میگین آخه ؟ استاد آریا : آره هیشکی حریفم نشد ولی تو حریف بی رحمی درسته بازم سکوت کردم! بازم حرفای منظور دار! کور خوندی من هیچی به روت نمیارم تا خودت نگی رفتیم سمت ماشینش و در رو زد و نشستم، چه بوی عطری میومد خدایا! چقدر عطش خوب بود لعنتی! چی میزنه؟! چمدون رو جا بجا کرد و اومد نشست و همونطور که مشغول بستن کمربند ایمنیش بود شروع کرد استاد آریا : خب سلام حریف - علیک سلام استاد استاد آریا :ببین شادی چهار ساعت راهه هی بهم بگی استاد وسط راه میذارمت و میرم - خب بذارین من رو زمین نمیمونم از حرف خودم خجالت کشیدم یهو ساکت شدم استاد آریا : من میشکنم دستی رو که بخواد بردارت شادی خانوم نایب، نمیبینی اومدم دنبالت؟ - باشه خیلی خب شما خوبین اصن ماشینو روشن کرد و راه افتادیم استاد آریا : ظرف میوه رو از عقب بردار شادی برگشتم عقب که دیدم چه با تجهیزات اومده باریکلا! ظرف میوه و یه ظرف دلمه و دو بسته چیپس و یه بسته پفک ظرف میوه رو برداشتم - اینارو از کجا آوردین ؟ چقدر زیاده! این همه خوراکی؟ استاد آریا : تو مهمون منی الان دیگه باید میزبان خوبی باشم، آهنگای من خوب نیستن تو بذار - نه میخوام این بار موزیکای شمارو گوش بدم ببینم چی گوش میدین لبخندی زد و گوشیشو وصل کرد. اولین موزیکی که گذاشت و خودش شروع کرد باهاش به خوندن ای ساربان، ای کاروان لیلای من کجا می بری با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری چه غمی داشت! استاد عاشق کسی بوده از دستش داده ؟ چرا اینو با تمام وجودش داره میخونه ؟ این موزیک مورد علاقه منم بود! غم موزیکش برام خیلی خاص بود همیشه، باهاش ادامه دادم در بستن، پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند به جا استاد آریا : اوه باریکلا، از اینا هم گوش میدی؟ اداشو درآوردم - پس چی حالا حالا ها مونده منو بشناسین آقای آریا تمامی دينم به دنيای فانی شراره عشقی که شد زندگانی به ياد ياری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی هميشه خدايا، محبت دل ها به دل ها بماند بسان دل ما که ليلی و مجنون فسانه شود حکايت ما جاودانه شود تو اکنون ز عشقم گريزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی از اين غم چه حالم نمی دانی پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببين و برو چو طوفان سختی ز شاخه غم گل هستی ام را بچين و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبيعت شکسته ای ساربان، ای کاروان ليلای من کجا می بری با بردن ليلای من جان و دل مرا می بری ای ساربان کجا می روی ليلای من چرا می بری ای ساربان کجا می روی ليلای من چرا می بری ( محسن نامجو / ای ساربان) - استاد عاشق کسی بودین ؟ یا هستین هنوزم ؟
-
نام رمان: جانکم نام نویسنده: Roya.S ژانر: عاشقانه ساعات پارتگذاری: 2ظهر - 6عصر پارت ۷ کامران : به هم میاین، بالاخره دیگه آقای استاده نه؟ - ساکت شو، زندگی خودمه، اصلا آره خوشم اومده ازش مشکلی داری؟ کامران : آره مشکل دارم لامصب مشکل دارم، ۲سال رو به همین راحتی یادت رفت؟ تونستی فراموش کنی؟ حتی حاضر نشدی بهم یه فرصت دوباره بدی! سریع رفتی بعدی - چی؟ مچ تو رو بعد همین دوسال گرفتم کامران! من هیچ وقت توی صندلی ذخیره نمیشینم. دیگه مزاحمم نشو، هیچ وقت کامران : باهاش نباش شادی، من راجبش خیلی چیزا شنیدم - اوه ببین کی به فکر منه الان! خیالت راحت دیگه کسی نمیتونه جوری که تو منو شکستی بشکنه تلفن رو قطع کردم و رفتم سمت در، عصبی شده بودم از شدت پر رو بودنش، وقیح! به من داره هشدار میده احمق، به تو چه اصلا روز ها گذشتن و اواسط ترم بود، ارتباط خودم رو با استاد آریا توی یه مرز مشخصی حفظ کرده بودم. نمیخواستم خاطرات تلخم تکرار بشه، هرچند تو فکرم خودشو جا داده بود! انقدر توجه های ریز داشت و حرفای یهویی میزد بهم که اگر نمیخواستم هم نمیشد بهش فکر نکنم! نمیدونم شاید یه جورایی خودشو توی دلم جا کرده بود ولی سختم بود باور کنم! سخت بود احساس یه مرد رو باور کنم! تازه اصلا جرعتم نداشت بیان کنه! شایدم من همه چیو به خودم گرفتم و فکر میکنم خبریه! شاید اون اصلا حس خاصی هم نداره داشتم دنبال بلیط میگشتم که برگردم مشهد ولی هیچ بلیطی موجود نبود انگار! این هفته باید برمیگشتم مامان مهمونی داشت، باید برمیگشتم ولی هیچ بلیطی پیدا نمیشد، به هر کسی که شماره داشتم زنگ زدم بالاخره یه جای خالی پیدا کردم برای پنجشنبه که کنسلی یه مسافر دیگه بود، رزرو کردم، کلاسای پنجشنبهام فقط کلاس استاد آریا برام مهم بود اونم که میتونستم اول کلاس رو باشم و کارامو یکم پیش ببرم بعدش برم برسم به ماشین با استرس تو سالن راه میرفتم فائزه : شادی زنگ زدی؟ - آره صد بار زنگ زدم لامصب مگه جواب میده، من باید برم بخدا دیرم شده نمیرسم به اتوبوس سارا : یه زنگ دیگه بزن شادی - بابا دیروز من خبر دادم گفتم منه لامصب باید برم سر تایم میاین، بهم گفت آره زودترم میام که بتونی برسی، ولی کو فائزه : خب یه زنگ دیگه بزن شاید اتفاقی افتاده - بادمجون بم.... استاد آریا : آفت نداره برگشتیم سمت پله ها دیدیم توی پاگرد واستاده و داره لباسشو مرتب میکنه - چه عجب استاد میدونین من باید برم؟ خب الان به کلاسم نمیرسم که با عصبانیت رفتم توی کلاس بقیه هم اومدن استاد آریا : نایب چند لحظه بیا رفتم سمت میزش موبایلشو گرفت سمتم، تو صفحه چتم بود و ۲تا عکس و یک پیام درحال ارسال بودن، عکس بیمارستان بود، با نگرانی نگاهش کردم - چیشده؟ اینا چیه؟ استاد آریا : اهدا خون بودم یهو خبر دادن خیلی ضروری بود طول کشید، براتم پیام دادم که بتونی بری و برسی ولی نرسیده بهت - تماسام جواب ندادین چرا خب ؟ استاد آریا : نمیشد همین عکسارو هم به زور فرستادم آنتن نبود کلا اعصابم خورد شده بود. الانم کاراتو بیار ببینم بعد برو رفتم کارامو آوردم و چک کرد و صحبتارو کردیم و من لوازمم جمع کردم رفتم سمت ترمینال. خداروشکر به موقع رسیدم، رسیدم به اتوبوس و یخورده بعد حرکت کرد. من ماشین برام مثل گهواره بود خوابم میبرد سریع، با ویبره موبایل به خودم اومدم دیدم استاد پیام داده بهم استاد آریا : رسیدی به اتوبوس؟ - آره ممنون نگران نباشین استاد آریا : ببخش امروز عصبانی شدی - اشکالی نداره، من عذرمیخوام شرایطم سخت بود حرفای بدی زدم استاد آریا : شادی تو برای هیچچیزی از من عذر نخواه یهو حس عجیبی داشتم، ته دلم یه ذوق ریزی کردم، بسه شادی به خودت بیا - ممنونم استاد استاد آریا : احسانم احسان هندزفریم رو وصل کردم و پلی لیست آهنگام رو گذاشتم، سعی کردم تو ذهنم رویا بافی نکنم، هنوز چیزی بهم نگفته اینجوری دلم میره اگه بگه چی میشه! ول کن شادی ول کن
-
نام رمان: جانکم نام نویسنده: Roya.S ژانر: عاشقانه ساعات پارتگذاری: 2ظهر - 6عصر پارت 6 استاد آریا : شادی بگیر، - نه مرسی دوز قهوه ام زیاد میشه برام خوب نیست. استاد آریا : قهوه خالی نیست، با شیر نارگیل قاطیش کردم، بگیر. - شیرنارگیل ؟ از کجا ؟ شما چقدر عجیبین! سارا : هنوز مونده استاد رو بشناسیم خانوم نایب! از اینکه ادای استاد رو درآورد همه خندیدیم، فائزه با لحن خندهدار و طعنه آمیزی گفت: فائزه : حالا که مارو آوردی قبرستون بریم یه سری به اموات بزنیم، سارا میای؟ نمیدونم چرا این دو نفر همش سعی میکنن مارو تنها بذارن! با چشمای باریک شده نگاهشون کردم، - کجا بسلامتی ؟ حالا اموات یکم منتظر بمونن باهم بریم! سارا : نه خب گفتیم شما که اینجا امواتی ندارید، ما خودمون بریم. با لبخند دندون نمایی بهم نگاه میکرد که استاد گفت: استاد آریا : تا شما برگردین ما هم قدم میزنیم پس. سارا و فائزه به هم نگاه کردن و با لبخند گفتن باشه و رفتن. هوا داشت کم کم تاریک میشد، اینجارو خیلی دوسداشتم ، درسته قبرستون بود اما بام هم بود، ستاره هارو میشد نزدیک تر ببینی و کل شهر زیر پات بود، تو فکر بودم که صدای استاد از فکر آوردتم بیرون، استاد آریا : شادی این پسره کیه ؟ همونیه که اون روز پشت تلفن منو باهاش اشتباه گرفتی ؟ - اون، اون چیزه، اون... استاد آریا : مجبور نیستی برای من چیزیو توضیح بدی شادی! چون حس کردم اذیتت میکنه حرفی بهش زدم که کمتر دور و برت باشه، ببخش اگه تو مسائل شخصیت دخالت کردم. - چی ؟ چی گفتین ؟ استاد آریا : بهش گفتم از این به بعد شادی کنار منه و هر کسی اذیتش کنه من به چشم مزاحم میبینمش و از خجالتش درمیام بهت زده نگاه استاد کردم! چی گفته ؟ الان داره پیشنهاد میده ؟ چی میگه این ؟ خدایا چی بهش بگم حالا؟! استاد آریا : الکی بهش گفتم شادی، خواستم کمتر مزاحمت بشه فقط همین. - آها خب ممنونم. اون کامرانه و همونیه که پشت تلفن، میدونین دیگه ادامه ندم اذیت میشم. استاد آریا : نه گرفتم همون لحظه. امیدوارم از اینجای زندگیت به بعد مثل اسمت باشه. -ای بابا استاد جان زندگی من هر لحظه چیزی برای سورپرایز من داره! پاشد رفت سمت ماشینش و من داشتم فکر میکردم که واقعا این مرد چرا این کارو کرده ؟ به خودت نگیر شادی، گفت الکی بوده که، الان به خودت بگیری با خودش میگه منتظره بهش پیشنهاد بدم و همه چی رو عاشقانه برداشت میکنه. عادی باش، عادی باش! دخترا اومدن و استادم برگشت، درحالی که داشتم از روی صندلی بلند میشدم، رو به بقیه گفتم: - خب بریم ؟ همه گفتن بریم و شروع کردیم به جمع کردن لوازم و جابجا کردنشون. از استاد تشکر کردیم و سوار ماشین شدیم که بریم. استاد آریا : آدرساتون کجاست؟ سه نفرمون گفتیم نه نه تا شهر برگردیم بعد خودمون میریم، شما زحمت نکشید! استاد آریا : سه تا دختر رو ببرم تو شهر بذارم که خودشون برن و من با ماشین برم خونم آره ؟ عادت ندارم اصلا ، پس سریع آدرس بدین مسیر مشخص کنم. با گیجی و درموندگی به همدیگه نگاه کردیم، میدونستیم حرفش یک کلامه پس زیاد بحث نکردیم، اول سارا جلو افتاد و گفت: سارا : من خیابون نادرم. فائزه : منم سمت میدون شهید اوکیه. - منم خونم سمت میدون دفاع. استاد آریا : خیلی خب پس اول سارا بعد فائزه و آخرم شادی! رفتیم و بچه ها رو رسوند و وقتی فائزه پیاده شد استاد با لبخندی که از تو آینه ماشین نگاهم میکرد بهم گفت: استاد آریا : بیا جلو بشین وقتی اینطوری میشینین فکر میکنم تاکسی گرفتین! با لحن متعجب و پر از خنده گفتم: - خدای من چه حرفیه؟! درو باز کردم و رفتم جلو نشستم ولی خب معذب بودم یخورده، سعی کردم حرف بزنم که حواسم پرت شه از این جو سنگین، - استاد؟ استاد آریا : احسان! - نه استاد! استاد آریا : احسان! - ای بابا لجبازین چقدر! استاد آریا : خب دانشگاه که نیستیم دیگه! - شما همیشه برای من استاد من هستین نمیتونم جور دیگه ای بگم. استاد آریا : خیلی خب بگو چی میخواستی بگی؟ - ها میخواستم سوال بپرسم! استاد آریا : خب میشنوم بگو؟ - من چرا شمارو تو دانشگاه یادم نمیاد ؟ چهار ترم ندیدمتون یعنی ؟ استاد آریا : چطور مگه ؟ حتما حواست نبوده یا دقت نکردی! - نه خب همه میشناسن شمارو، فقط منم که نمیدونستم شما کی هستین! استاد آریا : همه میشناسن ؟ چی بهت گفتن مگه ؟ - چیزه، هیچی، هیچی نگفتن منظورم اینه به فامیل میشناسن شمارو کلا. استاد آریا : آها خب اونا دقت داشتن لابد. - شایدم، من یکم گیجم حتما برای همینه. استاد آریا : شما حواست پیش یکی دیگه بوده خب! ولی من زیاد دیدمت. - چی ؟ منو ؟ کجا ؟ استاد آریا : گوشیمو بردار، - چرا ؟ استاد آریا : بردارش میگم بهت، - خب رمز داره، استاد آریا : شصت و شش هفتاد و شش. - خیلی خب چیکار کنم حالا ؟ استاد آریا : برو توی گالریم و برو پایین تقریبا چهارتا فلدر پایین تر، - خب آها الان فلدر پنجمم. چی ؟ این چیه ؟ داشتم چی میدیدم؟! عکس من تو موبایل این بود چرا ؟ خدایا این مرد کیه ؟ با من چیکار داره ؟ ترسیده نگاهش کردم که گفت: استاد آریا : خونسرد باش خونسرد باش الان میگم چرا عکست تو موبایل منه، - چی؟! چی دارین میگین آخه ؟شما چرا از من عکس دارین ؟ استاد آریا : اول عکسو ببین قشنگ! تو محوطه دانشگاهی! تازه دقت کردم دیدم آره دانشگاهمونه، یکم خیالم راحت تر شد و پرسیدم: - خب چرا شما ازم عکس دارین ؟ استاد آریا : برای اینکه وقتی دانشجوم شدی بشناسمت! - ها؟! استاد آریا : اولین بار تو محوطه دانشگاه دیدمت یادت نمیاد حتما ولی میخواستی منو بزنی که چرا دارم نگاهتون میکنم! همه چی مثل نوار اومد جلو چشمام... پس پس این اونی بود که کلی فوشش دادیم و گفتیم هیز! - پس شما بودین! لبخند بدجنسی زدم و گوشی رو گذاشتم. استاد آریا : بله من بودم و جلسه اولم چون شناختمت سر به سرت گذاشتم! - حالا هرچی! چی باعث شده شما عکس منو نگهدارین که یادتون بمونه اصلا ؟ استاد آریا : عادت دارم اتفاقات خوب رو ثبت کنم. ساکت شدم. بیشتر از این صحبت کردن جایز نبود، خیلی دیگه داشتم وا میدادم. شاید داره امتحانم میکنه نباید انقدر سریع باهاش راحت بشم. حواسم باید بیشتر باشه! تا وقتی رسیدیم خونه من، دیگه صحبتی نکردیم. پیاده شدم تشکر کردم بابت امروز، - خیلی ممنونم ازتون تو زحمت افتادین. استاد آریا : تا باشه از این زحمتا! - استاد اینجوری نگین من معذب میشم! استاد آریا : اوکی خدانگهدار خانوم نایب مراقب شادی من باش! اینو گفت و رفت! دختر این داره جدی- جدی بهت نخ میده! خنگی مگه! نه- نه به روی خودت نیار. دختر انقد هول آخه ؟ تا حرفی رو مستقیم نزده به روی خودتم نیار، تازه از کجا معلوم آدم خوبی باشه؟ دوس دختر نداشته باشه ؟ اگه یکی مثل کامران باشه چی ؟ اصلا رابطه با استاد اونم تو دانشگاه آخه ؟ نه- نه اصلا! موبایلم زنگ میخورد برداشتمش ناشناس بود، اه کامران برو پی کارت دیگه، استاد سادهی ما هم فک کرده اینو پیچونده رفته. جواب دادم: - بله؟ کامران : خوش گذشت بهتون ؟ - به شما چه ؟ زاغ سیاه منو چوب میزنی ؟
-
نام رمان: جانکم نام نویسنده: Roya.S ژانر: عاشقانه ساعات پارتگذاری: 2ظهر - 6عصر پارت 5 آخرین لحظه صدای استاد رو شنیدم که به کامران میگفت اگر کارتون تموم شده در رو ببندم، رسیدم به صندلیم و نشستم. سارا : وای چیشد ؟ چیکارت داشت ؟ - استادِ اینجا شده! هردو با هم گفتن چی ؟! - خیلی خب باشه منم نمیدونم چطوری، بعدا حرف میزنیم استاد اومد! استاد آریا : خانوم نایب کار بچه ها چطور پیش میره ؟ مشکلی نیست ؟ - نه استاد همه به نتیجه رسیدن فقط باید با هم چکشون کنیم که نهایی بشه. استاد آریا : خیلی خب برید آنتراکت بچه ها. همه یکی یکی رفتن بیرون و طبق معمول ما موندیم و استاد، سارا : فائزه من میخوام برم قهوه بگیرم میای ؟ فائزه : آره - آره بریم. - چی؟ کجا ؟ صبرکنید با هم بریم خب! استاد آریا : مگه نمیخواستی اینارو چک کنیم باهم ؟ به بچه ها نگاه کردم لبخندای معنا داری میزدن! بیخیال نگاه و لبخنداشون شدم، - خیلی خب برای منم بگیرین پس! استاد آریا : نه من دارم بهت میدم. گیج نگاهش میکردم که چطوری میخواد قهوه اش رو با من نصف کنه! اصلا کو قهوه، که ادامه داد: استاد آریا : همیشه همراهم دارم لازمم میشه زیاد میارم، بگیرش، و یه قمقمه فلزی مستطیل شکل به سمتم گرفت، استاد آریا : بیا من هنوز ازش نخوردم! - نه مرسی دهنی میشه شاید مریض باشم شما هم بگیرین. یه لبخند غلیظی زد که چشماش پر از شیطنت شد اما سریع نگاهشو گرفت ازم، استاد آریا : من اوکیم با دهنی تو مشکلی ندارم بخور بعد بده به من. با خجالت ازش گرفتم و یه قلپ خوردم که یکی اومد تو کلاس، استاد ظهوری : احسان.... استاد ظهوری استاد کارگاه طراحیمون بود، خیلی هم خوش خنده و شوخ بود، کلاسش خوش میگذشت و با منم خیلی خوب بود. ما رو دید حرفش تو دهنش ماسید، فقط نگاه میکرد! با تعجب به من نگاه میکرد و قمقمه ای که دستم بود و مشخص بود میدونه مال کیه! یه لحظه صبرکن گفت احسان؟ پس اسمش این بود! احسان آریا! استاد آریا : جانم فرزاد چیشده ؟ چشمش از من سر خورد رفت روی استاد و با لبخند ادامه داد: استاد ظهوری : قهوه شیرینه یا تلخ نایب ؟ - شیرینه اتفاقا تعجب کردم از طعمش! استاد آریا با چشماش انگار به استاد ظهوری داشت التماس میکرد ساکت باشه! نمیفهمیدم چرا! استاد ظهوری : خب پس یکی طبع احسان رو عوض کرده چون همیشه قهوه هاش زهرماره و البته به هیچ کس اون قمقمه خاصشو نمیده! استاد آریا صداشو با چندتا سرفه صاف کرد، استاد آریا : فرزاد جان امروز یکم فشارم پایین بود داداش برای همین شیرینش کردم، یه لحظه بیا، از جاش پاشد و رفت سمتش و رفتن بیرون! چرا اینطوری کردن ؟! ته خودکارم طبق عادت گوشه لبم بود و داشتم فکر میکردم که فائزه و سارا اومدن. سارا : استاد کو ؟ - نمیدونم استاد ظهوری اومد با اون رفت الان! فائزه : چیزی بهت نگفت راجب کامران ؟ - نه فرصتم نشد که بخواد بگه، هنوز درگیر کارای بچه ها بودیم که استاد ظهوری اومد و رفتن. استاد آریا : خب کجا بودیم؟ صدای استاد ظهوری از پشت سرش اومد که سرشو آورد توی کلاس و گفت: استاد ظهوری : نایب قمقمه رو بده منم بخورم یکم، بعد برم! استاد آریا : فرزاد نمیدونی من از دهنی.... حرف تو دهنش موند و همه به هم گیج نگاه میکردیم که استاد ظهوری با خنده ای عجیب جمله هاشو گفت و فرار کرد. استاد ظهوری : دیدی - دیدی حساسه؟ خدافظ! دخترا به دستم نگاه کردن و تازه فهمیدن چیشده شیطون خندیدن و رفتن نشستن. استاد آریا : شادی یکم قهوه بده لطفا. - بفرمایین. قمقمه رو ازم گرفت و سر کشید، چون خوشمزه بود زیاد خوردنش حال آدم رو بد نمیکرد. استاد آریا : امروز قهوه خوش طعم تره انگار! سوالی نگاهش کردم که چیزی نگفت و کارای بچه ها رو یکی یکی چک کردیم، بچه ها که اومدن، استاد آریا ادامه تدریسش رو داد و تسک های هفته بعد رو گفت و کلاس تموم شد. وسایل هامون رو برداشتیم و رفتیم محوطه دانشگاه تا کلاس بعدی. فائزه : شادی، شادی اون طرف رو ببین! جایی که اشاره میکرد رو نگاه کردم دیدم کامران با یه دختر در حال صحبت و خنده اس! قلبم مچاله شد! این به فکر جبرانه؟ غلط کرده! ذاتش همینه، هول بدبخت. رو برگردوندم و ساکت شدم. استاد آریا : کلاس بعدیتون کی شروع میشه ؟ برگشتم سمتش که سارا زودتر جواب داد: سارا : نیم ساعت دیگه! استاد آریا : پس یه قهوه ماشینی مهمون من؟ چشمای بچه ها برق زد. فائزه : حراست گیر نمیده بهمون ؟ نمیتونیم باهم بریم که! استاد آریا : نه گفتم شمارو برای پروژه باید ببرم داخل شهر. سارا : فکر همه جاشم کردین نه ؟ خندید و هیچی نگفت. منتظر نگاهم میکرد و من اما حواسم پیش کامران و اون دختر بود، لعنت بهت! لعنت! استاد آریا : نایب السلطنه ؟ صدای استاد اومد که با گیجی نگاهش کردم، - ها ؟ سارا : نایب السلطنه بریم یه دوری بزنیم ؟ - چجوری حراست... دستمو کشیدن و بردن و برام توضیح دادن جریان رو. استاد سوئیچش رو داد و گفت برید داخل ماشین تا بیام. ما سه تا مثل جوجه های بارون زده رفتیم سمت ماشینش. نشستیم و منتظر شدیم بیاد که با حرف فائزه شوکه شدم! فائزه : شادی استاد داره با کامران حرف میزنه، خیلی هم عصبانیه! - چی ؟! خدامرگم چی بهش میگه یعنی ؟ خواستم پیاده شم که دیدم با عصبانیت داره برمیگرده سمت ما، کامران هم با سرعت از محوطه رفت سمت ساختمون کلاسا، - چیشد ؟ اینا چی گفتن به همدیگه ؟ سارا : شادی بشین بالاخره میاد میگه ولی سوال نپرس ازش! استاد نشست و ماشین روشن کرد یه لبخندی زد و گفت: استاد آریا : کجا دوسدارید برید ؟ - بریم بام، بام جاوید! دخترا با هم گفتن بریم قبرســـــتون ؟ بی صدا حرکت کرد و راه افتاد. - موزیک چی ؟ خودتون موزیک بذارید یا بذارید من وصل شم! استاد آریا : وصل شو. گوشیمو وصل سیستم ماشین کردم و بازم همون آهنگ معروفم رو گذاشتم. - اشکالی نداره شلوغی کنیم ؟ استاد آریا : نه راحت باشین. با آهنگ داشتم میخوندم و کیف میکردم که یهو استاد شروع کرد به ادامه موزیک رو خوندن. چشمام از تعجب گشاد شده بودن، از توی آینه دید و خندید، استاد آریا : چیشده ؟ فک کردی فقط خودت بلدیش ؟ - شما هم بلدین ؟ چطوری ؟ ترکی گوش میدین ؟ استاد آریا : بله هنوز مونده منو بشناسی خانوم نایب! دخترا خندیدن که گفتم: - قهوه کو پس سرحال شده بودم. خوش بهم میگذشت، شاید چون دور شدنم از جو اونجا برام لازم بود و درست به موقع اتفاق افتاد، خدارو شکر کردم بابتش. مسیر با خنده و آهنگای من گذشت که یهو چشمم تو لیست آهنگام خورد به یه آهنگ ناب! - خب خب میخوام براتون کامیونی بذارم عباس قادری! موزیک شروع شد و ما سه نفر درحال جیغ زدن و خندیدن و رقصیدن بودیم که استاد آریا پشت فرمون خشک نشسته بود و ری اکشنی نداشت، صدای موزیک کم کردم، - استاد اگه صداش اذیت میکنه کمش کنم یا یه چیز دیگه بذارم ؟ خوشتون نمیاد از این آهنگا نذارم آره ؟ استاد آریا : راستشو بگو کجا رفته بودی ؟؟ خنده بلندی کردم و پلی کردم ادامش رو و با آهنگ جواب دادم، - بخدا رفته بودم سقاخونه دعا کنم خندیدیم و رسیدیم بام، موبایلم زنگ خورد روشنک بود، - جونم روشنک ؟ چی ؟ کنسل شد ؟ جدی ؟ باشه باشه ممنون! بچه ها کلاس کنسله استاد نمیاد. هورایی کشیدن و گفتن پس تا غروب اینجاییم! - شاید استاد کار داشته باشه یکم بمونیم برگردیم! استاد آریا : نه من کلاسامو کنسل کردم حوصله نداشتم خوب شد شما هم استادتون نمیاد، بمونیم همین جا یکم؟! رفت سمت ماشین صندوق رو باز کرد و چنتا صندلی آورد بیرون، فلاسک چای و نسکافه و شیرینی خشک و کلی خوراکی دیگه! - هایپره یا صندوق ماشین ؟ بدین من ببرم استاد، استاد آریا : شادی من بیرون احسانم، احسان! - ب...ببخشید استاد نمیتونم! صندلی هارو برداشتم و جلدی رفتم پیش بچه ها. سارا : اوه اینا همه تو ماشین حاضر بوده ؟ همیشه به برنامس پس ، بهش نمیخوره! فائزه : خوشبحال دوست دخترش پس! همه خندیدیم که استاد رسید پیشمون و صندلیشو گذاشت و گفت:
-
نام رمان: جانکم نام نویسنده: Roya.S ژانر: عاشقانه ساعات پارتگذاری: 2ظهر - 6عصر پارت ۴ کلاس بعدیمون عصر بود، تصمیم گرفتیم بریم خونه من برای استراحت، یکم دور بود ولی ما گاهی عادت داشتیم پیاده روی کنیم، پس پیاده راه افتادیم سمت خونه من. سارا : وای وای الان میوفتم! _ راه نرو روی جدول دیوونه ای تو ؟ فائزه : هست که میره دیگه! سارا : آی - آی.. برگشتیم سمتش دیدیم نیس ولی صدای خندش میومد، رفتم جلوتر دیدم افتاده تو گودال جدول، دستشو گرفتم بیاد بیرون سارا : وای خدایا چرا نمیخندی تو، من جای تو بودم میترکیدم از خنده! _ چیز خنده داری نیس، یه دیوونه افتاده تو چاه که باید بگیریش بیاریش بیرون. فائزه : سارا سالمی؟ طوریت نشد؟ سارا : نه اوکیم بابا اوکیم. راه افتادیم دوباره، یکم از مسیر رو رفتیم که یه ماشین کنارمون سرعتشو کم کرد، _ وای باز این پسرای دانشگاه آزاد که فک میکنن بانمکن! استاد آریا : خانوم نایب؟ از ترس صداش از جامون پریدیم، برگشتم سمتش که دیدم بله همون ماشینه و فائزه درست میگفت، یکم صدامو صاف کردم، _ بله استاد ؟ خیر باشه ؟ استاد آریا : میدونم خیره قطعا! بازم همون نگاه ! مریضه یارو! سارا : چیزی شده استاد ؟ استاد آریا : چرا دارین پیاده میرید؟ کجاس مسیرتون برسونمتون؟! _ مرسی ممنون پیاده روی رو ترجیح میدیم! فائزه باز زد به پهلوم، سارا هم از طرف دیگه، تا به خودمون اومدیم دیدیم راه افتاد رفت. مردک کم عقل خب داشتم ناز میکردم یکم! فائزه و سارا با غم شروع کردن حرف زدن: فائزه : وای خب میذاشتی برسونمون دیگه شادی! سارا : ها بخدا پام درد گرفت افتادم! _ حالا که رفته، راه بیوفتین بریم. تو ذهنم چندتا علامت سوال بود ! چرا این رفتارو داره؟ چرا با دست پس میزنه با پا پیش میکشه ؟ نکنه عادتشه دخترا رو اسکلکنه؟ شاید از این پسراس که یه دختر رو وابسته خودش میکنه و بعد انگار نه انگار ! شایدم یکیه مثل کامران ! آخ کامران ! آخ که با کارت نمیتونم دیگه به هیشکی اعتماد کنم. رسیدیم خونه من و پهن شدیم از خستگی، رفتم کتری گذاشتم که یه نسکافه بزنیم سرحال شیم، سارا : شادی گوشیت خودشو پاره کرد! _ ببین کیه، اگه مامانم نبود بیخیالش، سارا با تعجب نگاه به صفحه موبایلم کرد و ادامه داد: سارا : شادی ناشناسه، غلط نکنم استاده! _ اگه اون باشه پس حرفای شما راجب سفت و سختیش شوخی بوده! فائزه : حالا بیا جواب بده الان قطع میشه، رسیدم به موبایل که دیگه فکر کنم زنگ انتهاش بود جواب دادم، _ بله بفرمایید؟ کامران : شادی سلام! دستام یخ کرد از شنیدن صداش، چرا شماره ناشناس؟ با صدای سردی جوابشو دادم، _ بفرمایید امرتون؟ کامران : شادی تو رو خدا بذار با هم حرف بزنیم تو رو قرآن! _ ما حرفی نداریم با هم، حرفاتو برو با نیلو جونت بزن! تلفن با عصبانیت قطع کردم و برگشتم سمت آشپزخونه، کسی جرعت نمیکرد چیزی بپرسه! من وقتی عصبانی میشدم بچه ها خیلی مراعات میکردن. نسکافه ها رو ریختم که دوباره گوشیم زنگ میخورد، با عصبانیت رفتم سمت گوشی و باز شماره ناشناس بود، جواب دادم: _ چته چرا نمیری گم شی؟ نیلو جونت خستت کرده؟ پس زدت؟ یا اونم مثل تو خیانت کرده جلو چشمات ؟ چیشده چرا دهنتو بستی؟ تو که مثل بلبل حرف میزدی چند دقیقه پیش ؟ استاد آریا : ببخشید خانوم، همراه خانوم نایب ؟ وای گند زدم وای خدای من، عصبی شده بودم از این اتفاقات پشت سر هم، حالا چه زری بزنم آخه ! چی بگم؟ چجوری توضیح بدم ! خدایا شادی دختر حواست کجاس خب! _ ب...ببخشید استاد اشتباه گرفتم شمارو، معذرت میخوام ، خودمم جانم؟ بچه ها با چشمای گشاد شده نگام میکردن، ته خنده توی نگاهشون بود ولی میدیدم، استاد آریا : حالت خوبه شادی ؟ _ نایب هستم استاد و بله شکر خدا خوبم، برای احوال پرسی تماس گرفتین؟ این جمله من برابر شد با موج خنده بچه ها، خودمم خندم گرفته بود، دوباره جمله ای گفت که بازم شیطنت توی صداش بود! استاد آریا : بله تماس گرفتم حال نایبم رو بپرسم خب بالاخره آدم باید زندگیشو به نایبش بسپره پس باید حالش خوب باشه دیگه! _ مجدد تکرار میکنم بنده نایب برج زهرمار نمیشم چون همیشه نیشم بازه شباهتی به شما ندارم اصلا! استاد آریا : اما من فقط عصبانیت و بد اخلاقی دیدم ازت خانوم نایب! _ الان مهربون میشم چشم، جانم استاد جان بفرمایید منتظرم اوامر شمارو اجرا کنم! فائزه : استاد شما ببخشید این یکم عصبانیه ولی منظوری نداره بخدا، _ نترس بخاطر من شماها نمیوفتین! استاد آریا : شاید چند ترم انداختمت که بیشتر ببینمت! _ ب..بله؟ متوجه نشدم استاد صداتون قطع شد یه لحظه! استاد آریا : هیچی گفتم تلگرام بهم پیام بده تا لیستی که هنوز تکلیفشون مشخص نیست رو برات بفرستم. _ چشم الان پیام میدم بهتون. تلفن رو قطع کردم و هاج و واج به بچه ها نگاه میکردم! سارا : چیشده شادی؟ چرا اینطوری ؟ فائزه : بگو دیگه چیگفت مگه ؟ _ها، هیچی حتما صدا قطع شده من بد شنیدم ولش کنین. رفتم تو شماره ها و سیوش کردم استاد آریا، تلگرام بهش پیام دادم که لیست رو بفرسته چون ۲روز دیگه باز باهاش کلاس داشتیم کلاسامون باهاش دو روز در هفته بود سهشنبه ها و پنجشنبه ها. نسکافه هامون رو خوردیم، یکم حرف زدیم و برای کلاس بعدی داشتیم حاضر میشدیم. اون روز بدون اتفاق جدید گذشت و من ذهنم مدام حرفای این استاد تکرار میشد ! احساس حماقت بهم دست داده بود ! فکر میکردم خنگم که حرفاشو جوری میفهمم انگار قصد و قرضی داره! از زبان استاد آریا: تلفن که قطع شد از کارایی که کردم متعجب شده بودم! احسان تو اصلا اهل این کارا نبودی! چه بلایی سرت اومده! یهو ذهنم رفت به ترم قبل تو حیاط دانشگاه سهنفر داشتن با هم با صدای بلند صحبت میکردن و میخندیدن، نگاهم بهشون بود که یک نفرشون برگشت سمت من و با حرکات سرش که انگار عصبانی باشه گفت چرا نگاه میکنی! نگاهم بهش قفل شد چند ثانیه، یه دختر ریزه میزه که تا شونه های من شاید میرسید، صورتش ظریف بود و چیزی که مکث منو بیشتر کرد چشماش بود. چند ثانیه تو فکرم قشنگ ترین چشمای دنیا رو دیدم انگار. بی توجه به نگاه من برگشت سمت دوستاش و رفتن، رفتن و من با این سوال که این دختر کی بود موندم! از فکرام اومدم بیرون و به خودم نهیب زدم، احسان دست بردار تو این کاره نیستی تمومش کن. فردا میره برا همه تعریف میکنه بدنام میشی بیخیالش شو، تازه معلومه با کسیه که اینطوری اولش دعوا کرد، گفت خیانت؟ پسره بهش خیانت کرده پس! توجامعه عادی شده بود! خیانت کردن مثل آب خوردن شده بود. بیخیال شدم و رفتم کارای دانشجوهارو جمع بندی کنم برای کلاس های فردا و البته روز پنجشنبه که مجدد شادی نایب رو میدیدم! شادی : روزهای دانشگاه گذشت و این وسط کامران چندبار تماس گرفت وپیام داد ولی دلم شکسته بود نمیخواستم برگردم بهش سر کلاس استاد آریا نشسته بودیم منتظر که بیاد و شروع کنیم. از در وارد شد، خیلی جدی و اخمو مثل قبل، یه نگاه سرد به کل کلاس کرد و شروع کرد حضور غیاب، توضیحاتش رو داد و صدام زد، استاد آریا : خانوم نایب تشریف بیارید. رفتم سمت میزش دیدم برگه ای دستش گرفته که داد دست من و ادامه داد: استاد آریا : تو که تکلیف برندت مشخصه، این جلسه باید همه به نتیجه برسن، بهشون کمک کن، رو به کلاس ادامه داد: استاد آریا : بچه ها خانوم نایب بهتون کمک میکنه، ازش مشورت بگیرین و امروز حتما به نتیجه برسین، هفته بعد کار زیاد داریم اینارو گفت و خیلی سرد نشست سرجاش بدون اینکه نگاهم کنه! وا مودی ! چته خب، رفتم پیش بچه ها نشستم! سارا : شادی این چرا اینطوریه ؟ _ چمیدونم بابا فازش مشخص نیست ولش کن. چند تقه ای به در کلاس خورد و بعد یه صدای آشنا: کامران : سلام استاد میشه خانوم نایب چند لحظه تشریف بیارن بیرون؟ با اخم داشت نگاهش میکرد و عصبی برگشت سمت من، استاد آریا : خانوم نایب بفرمایین بیرون. فائزه : این اینجا چی میخواد ؟ سارا : دانشجوی اینجا نیست چطور اومده ؟ هوفی کشیدم و رفتم سمت در، _ چته برای چی مزاحم دانشگاهم میشی ؟ چی میخوای ؟ کامران : جوابمو نمیدادی مجبور بودم شادی، اومدم دانشگاه و درخواست تدریس کلاسای فوق برنامشون رو دادم قبول کردن. _ چی؟ استاد آریا : خانوم نایب کارتون تموم نشد ؟ با اخم شدید و عصبانیت اومده بود بیرون و داشت به ما نگاه میکرد، از فرصت استفاده کردم، _ چرا - چرا اتفاقا تموم شده! بدو بدو رفتم سمت کلاس که اون نیمچه لبخند استاد از نگاهم دور نموند!
-
نام رمان: جانکم نام نویسنده: Roya.S ژانر: عاشقانه ساعات پارتگذاری: 2ظهر - 6عصر پارت 3 استاد آریا : خانوم نایب شما هفته قبل حضور نداشتید برنامه رو از دوستاتون بگیرید. این جمله رو با لبخند مرموزی گفت و ادامه لیست رو چک کرد و شروع کرد به تدریس. توضیحاتش که تموم شد تمرین داد بهمون. استاد آریا : خب بچه ها حالا یه برند شخصی انتخاب کنید و براش اسم و اسلوگان در نظر بگیرید، آنتراکت دارید دهدقیقه دیگه راجع به برند و اسلوگان هاتون صحبت میکنیم. "اسلوگان به معنی شعار یک برند هست" - خب بچه ها چه برندی انتخاب میکنین؟ سارا : من شکلات برمیدارم. فائزه : منم قهوه. - اوکی منم چرم کار میکنم . براشون اسم و اسلوگان بنویسید نیاد ازمون آتو بگیره باز! سارا : شادی حواست بود چطوری نگات میکرد ؟ فائزه : آره - آره میخواستم بگم، این یارو با هیشکی شوخی نمیکنه ها! - برید بابا چی میگین برای خودتون؟ ما بیشتر با هم لج شدیم اتفاقا، بسکه فضوله، مرتیکه پر رو! بچه ها گروه - گروه داشتن راجب برنداشون با هم مشورت میکردن و ما سه تا هم دنبال اسم و اسلوگان بودیم و چنتایی هم یادداشت کردیم که از در وارد شد و همه نشستیم سر جاهامون. منتظر بودیم شروع کنه که یهو گفت: استاد آریا : خانوم نایب اسم و اسلوگان بچه هارو داخل برگه یادداشت کنید آخر تایم تحویل من بدید. فقط نگاهش کردم! به من چه خب ؟ چرا یکی دیگه این کارو نکنه؟ همینطوری با غر -غر شاسی که زیر دستم گذاشته بودم رو برگه جدید گذاشتم و منتظر شدم یکی یکی بگن تا بنویسم. به ترتیب اسامی دفترش شروع کرد: استاد آریا : خانوم امجدی زهرا : بله استاد؟ استاد آریا : چه برندی انتخاب کردی ؟ زهرا : قهوه استاد. استاد آریا : اسم و اسلوگان؟ زهرا : برای اسمش کافی رو در نظر دارم، اسلوگان هم میخوام این باشه ( کافی کافیه ). استاد یکم فکر کرد و با چهره جدی ولی دلسوز از پشت میزش اومد کنار و رو به ما شروع به توضیح دادن کرد: استاد آریا : ببینید بچه ها، برند شما باید پشتش فکر شده باشه مخصوصا اسم و اسلوگان، باید خاص باشه و اسلوگانتون هم بهتره یه چیز به یاد موندنی باشه مثل امرسان. الان که میگم امرسان چی به ذهنتون میاد ؟ - انتخـابی مطمئـن! همه خندیدن که رو به من با یه نگاه عجیب ادامه داد: استاد آریا : اون که بله قطعا حق با شماس خانوم نایب! - امرسان همینه دیگه دین دیرین دی دین دی دین! فائزه : شادی ساکت آهنگشو نزن! خندم گرفته بود که سرمو انداختم پایین و باز حضرت آقا با لبخندی که معلوم بود سعی داره نشون نده شروع کرد: استاد آریا : بله همینطور که دیدین اسلوگان خیلی مهمه و باید خیلی بهش فکر کنید! - اگه اسم برندش رو بذاره مرداس چی ؟ استاد آریا : مرداس؟ اسلوگان براش چی در نظر داری ؟ - مرداس، هر روز همراه شماس. استاد آریا : خب آفرین این شد یه چیزی، یادداشتش کن. بقیه ساعت همینطور گذشت و من مغزم شروع به کار کردن کرده بود. رسید به من که تقریبا آخریا بودم. استاد آریا : شادی خانوم - نایب هستم استاد. لبخندی زد و رو به من خیره خیره فقط نگام کرد و گفت: استاد آریا : منتظرم بشنوم ؟ - چرم رو انتخاب میکنم ، اسمش ویرا و اسلوگان هم ویرا در کیفیت بی همتا. با نگاه تحسین آمیزی نگاهم کرد ولی در کسری از ثانیه نگاهشو گرفت و نفرات بعدی هم به همین ترتیب ادامه دادن و منم کمک میکردم تا اینکه پایان کلاس رو اعلام کرد. استاد آریا : خب برای امروز کافیه میتونید برید. وسایلام رو داشتم جمع میکردم که صدام زد، استاد آریا : خانوم شادی نایب چندلحظه صبرکنید کارتون دارم. سارا : شادی چی میخواد بگه؟ - چمیدونم بمونید ببینم چیکار داره مرتیکه از خود راضی! فائزه : ماهم بمونیم؟ زشت نیست؟ - چه زشتی ؟ بمونید ببینم من با کسی حرف خصوصی ندارم! استاد آریا با یه لحن شیطون ولی کنترل شده گفت: استاد آریا : میبینم که اکیپ مونده بجای یک نفر! نترسید نخواستم بدزدمش! فائزه هم که اینجور وقتا زبونش آروم نمیمونه گفت: فائزه : استاد شادی رو هرکی بدزده ما خیالمون راحته. استاد آریا : چطور ؟ انقدر ازش خسته شدین؟ - نخیر از خداشونم باشه که من دوستشونم! فائزه : نه - نه خیالمون از بابت سلامتش راحته چون قطعا اون دزد یه بلایی سرش میاد! همه خندیدیم و من منتظر نگاه این مردک میکردم ببینم چیکار داره، - خب استاد امرتون ؟ استاد آریا : اول اینکه برگه ای که یادداشت کردی رو بهم بده، دوم اینکه تلگرام بهم پیام بده میخوام چندتا از کارهای بچه ها رو باهات مشورت کنم برای بهبود طرح و پخته تر شدنش. هاج و واج همدیگه رو نگاه میکردیم که به خودم گفتم به خودت بیا دختر! یه شماره خواسته اونم برای کار! همه استادا با دانشجوهاشون همینن دیگه بزرگش نکن. شماره ام رو روی برگه ای که باید بهش میدادم نوشتم و برگه رو بهش دادم و اومدیم بیرون. سارا : شادی بخدا مخشو زدی! - چرند نگو داستان نبافین حوصله ندارم. فائزه : الان بهت پیام میده میگه خانوم شادی نایب شما به عشق در یک نگاه اعتقاد دارین ؟ - آره دوبار! دست بردارین مگه نمیگفتین اهل دختر بازی نیس؟ پس چرت نگین
-
نام رمان: جانکم نام نویسنده: Roya.S ژانر: عاشقانه ساعات پارتگذاری: 2ظهر - 6عصر پارت 2 وقتی رسیدیم یکی یکی بچه هارو حامد رسوند و آخرین نفر من بودم، هم بخاطر مسیرامون که من نزدیک خونه حامد بودم هم بخاطر اینکه ما زیاد با هم حرف میزدیم، ترجیح میداد آخرین نفر باشم که صحبت کنیم با هم. حامد : شادی یه چیزی بگم؟ حامد هرموقع اینطوری صحبتش رو شروع میکرد من نگران بودم! با نگرانی ازش پرسیدم: - بسم ا.. چیشده ؟ کاری کردی ؟ بگو؟ حامد : نه بابا خب صبرکن بگم اول! - بگو دیگه چیشده؟ حامد : شادی من چیزه خب میدونی من... - ای بابا من - من نکن دیگه حامد حرفتو بزن حامد : خیلی خب خیلی خب الان میگم ( من به فائزه علاقهمند شدم ) این جمله رو تندی گفت و ساکت شد، من از شوکی که بهم وارد شد خنده ام گرفته بود و حامد از خنده های من عصبانی شد! حامد : داری مسخرم میکنی نه؟ میدونم با خودت میگی من کجا فائزه کجا! خیلی خب کمک نخواستم ازت فکر کن نگفتم بهت - نه نه اصلا اینجوری نیست اتفاقا کی بهتر از تو که میدونم براش کم نمیذاری؟ حامد : پس چرا میخندی مسخره میکنی؟ شادی میری بهش بگی نظرشو بپرسی؟ تو رو خدا ؟ لطفا ؟ - آره بابا میرم بهش میگم یه حامد بیشتر نداریم که اوکیه خیالت راحت اما من میدونستم اوکی نیست و قطعا یه شکست عشقی در انتظارشه، چون فائزه دلبسته کسی دیگه بود، فقط من میدونستم! وقتی رسیدیم خونه من، پیاده شدم و تشکر کردم ازش و چمدون برداشتم رفتم سمت در، صدای موزیک بیتا تا پایین میومد. آخه دختر جان اینجا آپارتمانه آخر بیرونمون میکنن. از پله ها رفتم بالا و به سختی چمدون با خودم بردم طبقه دوم بودیم و خب یکم پله ها برای جابجا کردن چمدون زیاد بود، رسیدم و کلید انداختم درو باز کردم. بیتا : به به ببین کی برگشته سلام همخونه بیتا یه دختر زیبا و مهربون و آروم بود، دختری که واقعا انرژی زنانه بالایی داشت و من خیلی خوشم میومد از این مدل رفتارهایی که با ناز و عشوه و لوندی داشت، مثلا همین الان که من وارد خونه شدم صدای موزیک شادش و بوی عطرش که نشون میداد جایی میخواد بره کل خونه رو پر کرده بود! صداش از داخل اتاقش میومد. - سلام خوشگلم صدای موزیکت تا پایینم که میومد کمش کن دختر بیرونمون میکنن ها بیتا بین چهارچوب در اتاقش ایستاد و با لحن دلبرونه همیشگیش گفت: بیتا : غلط کردن چهار دیواری اختیاری! - خب صدای موزیک از چهل دیوار قبل و بعدمون هم داره رد میشه! هردومون خندیدیم و صدارو کمتر کرد و باز مشغول ادامه میکاپش شد. - کجا میری خوشگل خانوم ؟ بیتا : مسعود میاد دنبالم یه دوری بزنیم برمیگردم زود. - اوکی مراقب باشی خونه مونه هم نریا! بیتا : شــــادی خنگم مگه ؟ خیالت تخت خونه برو نیستم! - خیلی خب میگم که حواست باشه بالاخره تو امانتی، جواب خانوادتو من باید بدم. بیتا : اوناهم میدونستن منو دست کی بسپارن! موبایلش به صدا دراومد بیتا : الو جان؟ الان میام! اومدم! تندی اومد کفشاشو پوشید و با عجله خدافظی کرد و رفت. خب حالا تو موندی شادی خانوم و یه عالمه کار. پاشم پاشم برم اول لوازم بذارم و جابجا کنم بعد یه شامی بذارم که بیتا اومد بخوریم و فردا هم که کلاس دارم، ای وای فردا با اون استاد معروفه کلاس دارم! بریم ببینیم چی پیش میاد دیگه، امیدوارم هار نباشه فقط. برای شام پلو مرغ گذاشتم و بعد اومدم یکم دراز کشیدم استراحت کنم تا بیتا برمیگرده، انقدر خسته بودم که پلکام کم کم سنگین شدن و دیگه نفهمیدم. بیتا : شادی، شادی پاشو، شادی خوشگله پاشو من اومدم اگه دیرتر رسیده بودم غذا سوخته بود! - ا اومدی باشه باشه بیدارم اوکیم. رفتم یه آبی به صورتم زدم و برگشتم، شام خوردیم و سفره رو داشتیم جمع میکردیم که بیتا با مهربونی گفت: بیتا : تو خیلی خسته ای برو بخواب من جمع میکنم. - جدی؟ خدا خیرت بده هلاکم بخدا، پس من رفتم بخوابم شبت بخیر. بیتا : شبت بخیر قشنگم، راستی شادی از کامران خبر داری؟ سرجام ایستادم و با تردید برگشتم به سمت بیتا. - نه ندارم چطور؟ بیتا : هیچی این مدت که نبودی میومد جلو در چندساعتی منتظر میشد باز میرفت! بغضی نشست به گلوم که فقط یه چیز تونستم بگم: - دیوونس ولش کن، من میرم بخوابم. تو تاریکی دراز کشیدم و فکر میکردم پسری که به من خیانت کرده چطور روش میشه بازم بیاد اینجا؟ اونم اون افتضاحی که من با چشمای خودم دیدم! قلبم شکسته بود! از این ماجرا چندماه میگذشت ولی هنوزم قلب من با یادآوریش درد میکشید، چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم. با زنگ ساعت موبایل بیدار شدم، رفتم سمت سرویس که صورتم بشورم دیدم بیتا خوابه هنوز! به سمت تختش قدم برداشتم و خیلی آروم تکونش دادم که نترسه و همزمان صداش میزدم. - بیتا، بیتا پاشو خواب موندی کلاس نداری مگه؟ یهو مثل برق گرفته ها نشست! بیتا : خدا مرگم این سری میندازتم بیرون زنیکه عقده ای! خندیدم به کاراش و در حالی که از جاش پریده بود تند - تند داشت حاضر میشد منم رفتم که حاضر شم. اول یه آرایش بکنم که از این بی روحی دربیام، ضدآفتاب بی رنگم که همیشه جزء اصلی زندگیم بود رو زدم، بعد یه خط چشم و ریمل، خب حالا یه رژ نود که حراست هم گیر نده و تمام! بریم سراغ لباس، خب رنگ روشن که کنسله، یه مانتو سرمه ای پوشیدم و شلوار جین تیره و مقنعه مشکیم، توی کوله مدادا و برگه هارو گذاشتم و تخته شاسی خوشگلمم دستم گرفتم کفشامو پوشیدم و پیش به سوی دانشگاه از در حیاط وارد شدم تو گوشی دنبال آدرس کلاس بودم که یه مزدا 3 مشکی اومد داخل و رفت سمت پارکینگ، نگاهم باهاش رفت و منتظر بودم ببینم راننده کیه چون این چهار ترم ندیده بودم بچه ها با این ماشینا بیان، تو افکار خودم منتظر راننده بودم که یهو یکی دستمو کشید! فائزه : سلـــــام خانوم خانوما چه عجب افتخار دادین تشریف آوردین دانشگاه! - برو بابا شما دیوونه این هفته اول پاشدین اومدین کلاسارو. ترم چهار شدین خجالت بکشین! فائزه : نچ - نچ - نچ اخلاقت مثل همیشس بیا، بیا بریم تا این استاد معروف نرفته سر کلاس که اگه بره رامون نمیده! - بیخود کرده مگه خریده اینجارو؟! فائزه : اوه اصلا نگو که سارا هیچی نشده غش و ضعفاش شروع شده. - اونم دیوونس فککرده زندگی واقعی مثل داستاناس! برگشتم سمت ماشین که ببینم کی بود صاحب این ماشین، دیدم رفته و با خودم غرغر کردم رو به فائزه - ببین داشتم فضولی میکردم ببینم صاحب این ماشین کیه اومدی حواسم پرت شد اه! فائزه : نگران نباش الان سر کلاس میبینیش. - برو بابا! همین استادس؟ فائزه : بله همونی که خیلی نایسه - عمرا سر کوچه وایسه فائزه : حالا راه میره آسه آسه - شما چی میگین قبولــــه ؟ با هم گفتیم آره - آره - آره قبوله. از دیوونگیمون خندیدیم و بدو بدو رفتیم سمت کلاس، کلاس ما بعد از اتاق اساتید و انتهای سالن بود. نزدیک کلاس بودیم که فائزه چیزی گفت: فائزه : شادی به نظرم مخشو بزن کامران پاره شه! - گمشو بابا تو هم، لابد از این اخلاق نداراس! از چاله دراومدم بیوفتم تو چاه ؟ فائزه : نه نه میگن به دخترا رو نمیده فقط، با بقیه خیلی خوش اخلاقه. - آره دو بار! مرد جماعت بهش بخندی وا داده. استاد آریا : دانشجو جماعت نباید راجب چیزی که نمیدونه نظر بده. من و فائزه ترسیده برگشتیم پشت سرمون ببینیم که با دیدن استاد معروف دانشگاه وا رفتیم. فائزه زد به پهلوم و جوری که فقط من بشنوم گفت: فائزه : شادی هیچی نگی که بدبخت شدیم خودشه! نگاه سردی به استاد حاضر جواب کردم و پشتمو کردم بهش رفتم کلاس. فائزه مثل جوجه ها با دو رسوند خودشو به من وارد کلاس شدیم. سارا با دیدن ما پاشد اومد و میخواست چیزی بگه که استاد آریا پشت سر ما با قیافه عصبانی وارد شد. حرف تو دهن سارا ماسید و همه نشستیم. استاد آریا : سلام همه گفتیم سلام و دفتر حضور غیاب باز کرد و شروع کرد; - انگار مهد کودکه حضور غیاب میکنه! فائزه : تو بعد گندی که زدی ساکت باش شادی! سارا : چی ؟ چه گندی ؟ چیشده به منم بگین؟ یهو استاد با صدای بلند گفت: استاد آریا : خانوم نایب ؟ داشت منو میخوند خدامرگم، سریع خودمو جمع و جور کردم. - حاضر. استاد آریا : خانوم شادی نایب؟ - بله! چشماشو ریز کرده بود داشت بهم دقت میکرد، گفتم مردا همشون هولن ها، نگاش کن هیز بیشعور! استاد آریا : نایب کی هستین حالا؟ یه لحظه گیج شدم که چی داره میگه، قیافم مشخص بود نگرفتم حرفشو. خنده ریزی کرد و یه حرفی زد که همه بچه ها برگشتن به من نگاه کردن; استاد آریا : نایب من میشین خانوم نایب ؟ لبخند بدجنسی بهش زدم و گفتم: - من نایب خوبی برای برج زهر مار نیستم! لبخند روی لبش نه تنها از بین نرفت که پر رنگ تر شد، فائزه و سارا مدام میگفتن شادی ساکت شو ساکت شو تو رو قرآن! اما اون مرد دیوونه با لذت حرص خوردن منو نگاه میکرد!
-
نام رمان: جانکم نام نویسنده: Roya.S ژانر: عاشقانه ساعات پارتگذاری: 2ظهر - 6عصر پارت 1 جاده پر پیچ و خم جنگل نقطه عطف زندگی من بود، درختایی که نوید اومدن پاییز رو میدادن، آسمون آبی روشن که پر بود از ابرای سفید و تپلی، شیشه ماشین رو دادم پایین و طبیعت رو نفس کشیدم، نفس هایی به عمق روح رنجورم. سوالات سارا راجع به کلاسا و ساعتا منو از فکر بیرون آورد، داشتیم صحبت میکردیم راجع به این هفته اولی که نرفته بودیم، پلن کاری تفریحی داشتیم درواقع! حسابی هم خوش گذشته بود بهمون. مشغول پیدا کردن جدول کلاسامون توی موبایلم بودم، سارا همونطوری که تو دستش تخمهها رو نگهداشته بود و چشماش روی صفحه موبایل من بود، جوری که انگار یه چیز هیجان انگیز یهو یادش اومده سرشو آورد بالا و گفت: سارا : میدونی استاد مجرد داریم که خیلی هم دخترا دنبالشن ولی به کسی پا نداده؟ - ما از این شانسا نداریم، لابد اخلاقش بدرد نمیخوره! سارا : به نظرم که میتونم مخشو بزنم و ازش نمره بیست رو هم بگیرم، شنیدم به هیچ دانشجویی تا حالا بیست نداده! - مرتیکه از خود راضی! سارا : حالا بذار برسیم ببینش بعد راجب دوستپسر آیندم اینجوری بگو، حتما منتظره به من نمره رویایی بیست رو بده. - آره حتما همینطوره ساراجان! چشمامو بستم و تصور کردم قیافش چطوریه انقدر دانشجوهاش براش ضعف میکنن! من همیشه از این مدل آدم ها بدم میومد، کسایی که فکر میکنند دنیا باید بهشون خدمت کنه و حق دارن به اسم استاد بودن سر دانشجو هر بلایی بیارن، تو ذهنم انقدر با خودم حرف زدم که خوابم برد. نزدیکای بجنورد رسیده بودیم که بچه ها بیدارم کردن. محمد : شادی پاشو نزدیکیم. سارا : میخوای از وسط نصفت کنه؟ حامد : بیدارش نکنین اخلاق نداره وقتی بد خواب میشه! - بیدارم و همه رو شنیدم. همه خندیدن و تا وقتی رسیدیم آهنگای مورد علاقمون رو با صدای بلند یکی یکی میذاشتیم و میخوندیم. - آی آهنگ منو نذاشتینا! محمد : باز ترکی؟ تو مگه ترکی؟ همه خندیدن - کسی اعتراض کرد؟ سارا : اوه اوه عصبانی شد، حامد آهنگشو بذار! Dualar eder insan دعالار، ادر اینسان انسان دعاها می کند **** Mutlu bir ömür için موتلو بیر عمور ایچین برای یک زندگی شاد **** Sen varsan her yer huzur سن وارسان هر ییر حوضور همه جا آرامش، وقتی تو باشی **** Huzurla yanar içim حوضورلا یانار ایچیم نباشی، می سوزد درونم - نمیدونم این آهنگ چی درون خودش داشت که منو اینطوری مجذوب غمش میکرد! رسید به نقطه اوج آهنگ Çok şükür bin şükür seni bana verene چوک شوکور، بین شوکور،سنی بانا و ر نه خیلی شکر،هزار شکر ، کسی که تو را به من داد **** Yazmasın tek günü sensiz kadere یازماسین تک گونو سنسیز کا دره ننویسد یک روز را بدون تو, تو سرنوشتم **** Ellerimiz bir gönüllerimiz bir اللریمیز بیر، گونوللریمیز بیر دست هامان یکی ، قلبمان یکی **** Ne dağlar ne denizler engel bir sevene نه داغلار نه دنیزلر اینگیل بیر سو نه نه کوه ها ، نه دریا ها، مانع عشقمان نباشند - اشکی از گوشه چشمم افتاد که بیخیالش شدم، برام عادی شده بود. نمیدونستم و نفهمیدم چرا این آهنگ برای من پر از غمه! انگار از آینده من میگفت! از آینده شادی که شاد نبود، اما من هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم این آهنگ اینقدر بند بند کلماتش به سرنوشتم گره بخوره! لعنت بهت کامران، لعنت بهت. چشمامو بستم و خواستم فرار کنم از خاطرات تلخم
-
نام رمان: جانکم نام نویسنده: Roya.S ژانر: عاشقانه ساعات پارتگذاری: 2ظهر - 6عصر خلاصه: شادی دخترکی شلوغ ، بدون توجه به مرزهای معمول و همیشه خندون که زندگی پر فراز و نشیبی داره. یک تجربه تلخ نیمی از قلبشو پژمرده کرده و حالا برای نیم دیگه قبلش سرنوشت برگ تازهای رو کرده و تو این مسیر، گاهی عاشقانههاش تبدیل به خاکستر میشه و گاهی صدای خندههای بانمکش به لب هر شنوندهای لبخند رو مهمون میکنه. دخترک قصهی ما جایی بین عقل و احساس به دنبال جوابه! تراژدی همیشگی آدمیزاد! سعی میکنه با عقلش به دنبال احساسش بره اما مگه این شدنیه؟ مگه آدمیزاد تونسته احساس و عقلش رو متعادل کنه؟شده تابهحال بین بد و بدتر - بدتر رو انتخاب کرده باشین؟ داستان شادی هم همینه. مقدمه: شادی یه دختر بازیگوش، سرخوش، مجادلهگر و بیپروا که هنر خونده و در تلاشه شخصیت قوی خودشو بسازه و از غم و اندوهش فاصله بگیره تا سرنوشت رو مغلوب کنه. احسان آریا یه مرد سرسخت، غیرقابل نفوذ و قدرت طلب که احساساتش رو نشون نمیده و دهه سوم زندگیش رو داره سپری میکنه دور از احساسات و دور از تمام حواشی. تقابل دو شخصیت در کنار هم و به موازات هم، خط های موازی به هم میرسن؟ شاید، اگه یکیشون بشکنه، شاید هم تا ابد موازی! کسی چهمیدونه؟ ناظر: @sarahp