رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

zara

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    161
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    14

تمامی مطالب نوشته شده توسط zara

  1. #پارت هفده ریکاردو نگاهی به در خروجی انداخت و با صدایی لرزان گفت: - اگر همکاری کنم اونا نمی‌فهمن؟ خانوادم آسیبی نمی‌بینن؟ نوآ بی‌درنگ گفت: - بهت قول میدم تا وقتی با ما صادق باشی ما هم کنارتیم و نمی‌ذاریم کسی که تصمیم درست رو گرفته قربانی بشه. صدای بخار دستگاه اسپرسو ساز مثل صدای نفس سنگین زمان درگوششان پیچید، ریکاردو نفس عمیق کشید. - یه شماره هست فقط با اون باهام تماس می‌گرفتن، من نتونستم پیداش کنم ولی شاید شما بتونین. زر نگاهی به جاشوا انداخت، جاشوا سرش را بالا آورد نفس عمیقی کشید، لبخندی زد و سرش را تکان داد. نوآ با دقت یادداشت‌های کوچکی در دفترش می‌نوشت، اما نگاهش هنوز روی ریکاردو بود که بعد از چند لحظه دفتر را بست و آهسته گفت: - تو هنوز بازداشت نشدی ریکاردو و تا وقتی که من بخوام بازداشت هم نمیشی، البته به این بستگی داره که چند درصد از حرفات راست باشن. ریکاردو با حیرت به او نگاه کرد. - یعنی من رو بازداشت نمی‌کنین؟ قسم می‌خورم هر چیزی که تا الان می‌دونستم گفتم. نوآ مستقیم در چشم‌هایش خیره شد و گفت: - فعلا نه. اگر تو رو همین حالا تحویل بدم کار میوفته دست افراد دیگه، آدمایی که نه تو رو می‌شناسن، نه اهمیتی واسشون داره که همکاری کردی یا نه که اون وقت ممکن فرصت حرف زدن هم نداشته باشی. نوآ تکیه زد و دست‌هایش را بهم قلاب کرد. - تو الان یه حلقه‌ی اتصال مهمی. اونی که بهت مواد میداده فقط یه دلال نیست و احتمال داره عضوی از یه زنجیره‌ی خیلی بزرگ‌تر باشه و برای این‌که ما بتونیم ازش بالا بریم به تو نیاز داریم، نه به عنوان مجرم بلکه به عنوان یه شاهد، در غیر این صورت دست‌گیر و محاکمه میشی و اگر خوش شانس باشی به مکزیک برگردونده میشی. زر که متوجه مقصود حرف‌های نوآ شده بود با تکان دادن سرش او را بی‌کلام تایید کرد. ریکاردو ترسیده و مردد بود، انگار هنوز نمی‌دانست اعتماد به آن‌ها کار درستی است یا خیر. - تو این مدت با ما می‌مونی و هر‌ چیزی به ذهنت رسید هر حرف، هر چهره، هر جزئیات ریزی، بهمون اطلاع میدی حتی اگر فکر می‌کنی مهم نیست. الآن هم خیلی عادی برمیگردی سر کارت بدون این‌که خطایی ازت سر بزنه. نوآ رو به زر کرد و گفت: - ما الان سر نخ داریم، یه شماره‌ی رمزنگاری شده، قبل از هر چیز باید بفهمیم اون شماره کجاست و کی پشتشه اگر بخوایم جلوتر بریم باید سریع و بی‌صدا باشیم کم‌ترین خطا می‌تونه باعث بشه همه چی محو بشه. جاشوا لبخندی زد. - دلم واسه این‌کارها تنگ شده بود. نوآ جدی‌تر شد و گفت: - ممکن بعضی‌ها بخوان هر کسی که نزدیک میشه رو برای همیشه ساکت کنن. سکوتی بین آن‌ها را فراگرفت، سه ذهن درگیر و جدی آماده‌ی قدم بعدی. ساعتی نگذشته بود که جاشوا پشت لپ‌تاپش نشست. روی میز، کنار پنجره اتاقش حالا مثل مقر عملیات شده بود. سیم کشی، مودمی کوچک و یک صفحه کلید مکانیکی. زر کنارش ایستاده بود و نگاهش روی صفحه‌ی پر از کد و پنجره‌های باز شده‌ی رمزنگاری شده خیره مانده بود. نوآ کنار پنجره با موبایل صحبت می‌کرد. جاشوا انگشتانش را سریع روی کیبورد می‌کوبید. - خب، این شماره‌ای که اون پسرک بهمون داده چیزی نیست که بتونی توی گوگل دنبالش بگردی‌ رمز داره، دوتا رمز داره در واقع از اونایی که فقط با کلید خصوصی باز میشن. زر پرسید: - یعنی می‌خوای بگی یه کیف پول رمزگذاری شده‌ست؟ جاشوا ابرو بالا انداخت. - دقیقا. ولی نه یه کیف پول معمولی، این یکی بخشی از یه سرور تاریک چیزی که فقط از طریق شبکه‌ی تُر قابل دسترسی، این یعنی یا با پرداخت‌هایی طرفیم که برای قاچاق انجام شده یا این آدرس رمزنگاری شده یک کلید دلیوری، یه جور بارنامه‌ی دیجیتال برای رد و بدل کردن اطلاعات یا حتی آدم‌ها. @Nasim.M
  2. برای دیدن شخصیت ها و تیزر داستان روی این لینک کلیک کنید🥰❤️

    https://drive.google.com/file/d/1Abhjh7Z6QzaYwjGYJ50DVH0_p7GuBnen/view?usp=drivesdk

  3. برای دیدن شخصیت ها و تیزر داستان روی این لینک کلیک کنید🥰❤️

    https://drive.google.com/file/d/1Abhjh7Z6QzaYwjGYJ50DVH0_p7GuBnen/view?usp=drivesdk

  4. #پارت شانزده کافه همان‌قدر آرام به نظر می‌رسید که همیشه بود. بوی قهوه‌ی برشته و صدای آهسته‌ی دستگاه اسپرسو ساز و نور زرد کم‌رنگی که از لامپ‌ها می‌تابید. همه چیز همان بود جز نگاه زر که با دقت هر گوشه‌ای را می‌کاوید. جاشوا قاشقش را توی فنجان چرخاند با حالتی که انگار برای یک قرار دوستانه آمده است، با لبخند به سمت باریستای پشت بار خم شد و گفت: - هی رفیق، اسم خوش قهوه‌تری داری یا همون باریستا صدات کنم؟ مرد با کمی تردید لبخند زد و گفت: - ریکاردو. زر بلافاصله از گوشه‌ی چشم نگاهی به جاشوا انداخت. جاشوا با لبخند، سری به معنای تایید تکان داد و بی‌سروصدا گوشی‌اش را بیرون کشید. چند دقیقه نگذشته بود که جاشوا آهی کشید و گفت: - ریکاردو، ریکاردو، پس تو این‌قدرها هم قانونی نیستی که قهوه‌ت طعم قانون بده. نوآ که تا آن لحظه فقط قهوه‌اش را می‌نوشید حالا بی‌صدا بلند شد و با قدم‌هایی آرام جلو رفت و نشان طلایی اف‌بی‌آی را نشان داد. - ریکاردو باید چندتا سوال ازت بپرسم. مرد جا خورد و ابروهایش درهم گره خورد. - من فقط قهوه می‌ریزم نمیفهمم چی... زر آرام گفت: - همون مردی که دیروز اومد سراغت، می‌دونیم یه چیزی بهت داد و فقط می‌خوایم بدونیم چی بود. ریکاردو حالا عرق کرده بود، عقب رفت و نگاهی سریع به در پشتی انداخت، تصمیمی در چشمانش برق زد و یک قدم برداشت که فرار کند اما درست همان لحظه جاشوا از کنار پرید و با حرکت سریعی خود را جلوی در رساند و مرد را متوقف کرد. - ببین رفیق، فرار کردن تو فیلم‌ها خوب جواب میده این‌جا فقط دستگیر میشی و قهوه‌ت سرد میشه. نوآ جلو رفت و دست مرد را گرفت. زر بی‌صدا کنارشان ایستاد، منتظر پاسخی که شاید اصلا نمی‌خواست بشنود. در نهایت ریکاردو با صدایی لرزان و لکنت‌وار گفت: اون.. اون مواد میاورد..کوکائین.. از طریق بسته‌های قهوه‌ی فله، نمی‌دونم کی بود نمی‌دونم چرا اون قدر خون‌سرد بود من فقط بسته‌ها رو تحویل می‌گرفتم قسم می‌خورم فقط از روی کنجکاوی چندبار داخل بسته‌ها رو نگاه کردم. زر نگاهش را به نوآ دوخت. - یعنی ما دنبال یه قاچاقچی مواد بودیم نه یه آدم‌ربا؟ نوآ سری به طرفین تکان داد. - شاید هر دو. جاشوا آرام و زیر لب زمزمه کرد. - یه شطرنج باز خوب مهره‌هاش رو از هر گوشه‌ای می‌چینه. زر سکوت کرده بود، حس ناخوشایندی در دلش چنگ انداخته بود انگار فقط لایه‌ی اول داستان را برداشته بودند و چیزی تاریک‌تر در عمق، انتظارشان را می‌کشید. صدای ملایم موسیقی و گفت‌و‌گوهای آرام دیگر مشتریان پس‌زمینه‌ی مکالمه‌ای بود که بی‌هیاهو اما پر از معنا جریان داشت. ریکاردو همان باریستای مهاجر غیرقانونی با دستان لرزان روی صندلی روبه روی نوآ نشسته بود، نگاهش مدام از نوآ به زر و از زر به جاشوا می‌رفت. عرق از شقیقه‌اش سرازیر بود، انگار منتظر بود هر لحظه دست‌بند به مچش بخورد یا فریادی بلند فضا را پر کند، اما هیچ‌کدام نشد. نوآ با صدایی آرام و محکم گفت: - ریکاردو، ما نمی‌خوایم زندگی تو رو نابود کنیم، من می‌فهمم شرایط سخت بوده و کسی نمی‌تونه ادعا کنه همیشه انتخاب‌هاش ساده بودن. ریکاردو پلک زد، انگار انتظار چنین لحنی را نداشت. نوآ به جلو خم شد و ادامه داد. - اما الان باید یه انتخاب درست بکنی ما نمی‌خوایم بچه‌ت بدون پدر بزرگ بشه، به شرطی که باهامون همکاری کنی. ریکاردو نگاهش را پایین انداخت مکثی کرد و بعد با صدایی خفه گفت: - اون مرد فقط بعضی وقتا می‌اومد، بیشتر اوقات شب. باهام حرف نمی‌زد فقط یه بسته می‌داد و منم اون رو تحویل می‌گرفتم و به آدمای مختلف می‌دادم، البته خودشون می‌اومدن و ازم تحویل می‌گرفتن، هیچ کدومشون رو نمی‌شناسم قسم می‌خورم. نوآ سری تکان داد. - منم نمی‌خوام تو رو به خاطر چیزی که نمی‌دونستی مجازات کنم، اما به شرطی که از این لحظه همه‌ی اون چیزی که می‌دونی رو بهمون بگی بدون بازی، بدون دروغ. @Nasim.M
  5. #پارت پانزده جاشوا کنار دستش نشست و با لحنی نرم گفت: - ببین راستش رو بخوای منم نمی‌تونم. اون ضربه‌ای که به سرت خورد کاملا تایید می‌کنه که اون‌ها یه چیزی واسه از دست دادن دارن، کسی نمی‌تونه یه آدم تصادفی رو هدف قرار بده. نوآ اخم کرد. - جاش، به نظرت بهتر نیست بقیش رو به اف‌بی‌آی بسپاریم؟ خودت که باهاشون آشنایی داری، دارید ماجرا رو ساده می‌بینید. جاشوا خمیازه‌ای کشید و گفت: - نه رفیق، ماجرا رو از زاویه‌ی سینماییش می‌بینم! پلیس بین المللی که به تنهایی دنبال حقیقت می‌گرده، رفیق هکری که با کم خوابی مزمن درگیر شده و یه رئیس گنده‌ی بد اخلاق که دل نگران. جاشوا با شیطنت ادامه داد. - فقط مونده موسیقی متن. زر با خنده‌ای کم‌رنگ و خسته گفت: - نمیشه بعضی وقتا سعی کنی یکم جدی باشی؟ جاشوا به عقب تکیه داد و گفت: - اگر شوخی نکنم مغزم می‌ترکه ولی بی‌شوخی یه‌ چیزی هنوز گُم، اون باریستا یه ‌چیزی از اون مرد گرفت، من دیدمش. نوآ دست به سینه ماند و آرام گفت: - باریستا‌ها معمولا چیز خاصی رو یادشون نمی‌مونه مخصوصا اگر بابت سکوتشون انعام بگیرن. زر گفت: - پس شاید باید دوباره قهوه بگیریم. جاشوا با لبخندی ریز گفت: - عالیه فقط یه نفر این‌جا حسابی به مشکل خورده. زر با تعحب به جاشوا نگاه کرد. - نمی‌دونستم که سازمان وارد فاز اجرایی شده. نوآ و زر به جاشوا نگاه می‌کردند چون نمی‌توانستند بفهمند جاشوا در مورد چه چیزی صحبت می‌کند. نوآ گیج بود و عصبی گفت: - چی داری میگی؟ - خب، زر اسلحه داره و وقتی دنبال اون یارو بود توی دستش بود، الان هم روی اون میز پشت سرت. نوآ به زر نگاه کرد و با عصبانیت گفت: - می‌دونی این کارت چقدر خطرناک بود زر؟! تو مامور فدرال نیستی تو فقط... جاشوا بین صحبت پرید و گفت: - نوآ آروم باش. ببین زر، وظیفه‌‌ی تو توی اون اداره چیز دیگه‌ای تو مجوز درگیری رو نداری و بهتر از هرکسی می‌دونی اونا چه بلایی سر من آوردن، تو و نوآ باهم فرق می‌کنید تو مامور اجرایی نیستی زر، تو عضو فدرال نیستی و منم نمیذارم که باشی. نوآ نفس عمیقی کشید و با عصبانیت گفت: - اون اسلحه رو دیگه باهات حمل نکن زر؛ لااقل تا وقتی که بتونم واست مجوز جور کنم. - خواهش می‌کنم دیگه این‌کار رو نکن اون هم توی مکان عمومی. اگر این موضوع به واشنگتن برسه اوضاع واست بد میشه. زر نگاهی میان آن دو انداخت و نفس عمیق کشید، حالا با این‌که سرش هنوز تیر می‌کشید حس کرد برای اولین بار چیزی در حال روشن شدن است حتی اگر بقیه هنوز دو به شک بودند او مطمئن بود چیزی پشت چهره‌ی آرام باریستا و نگاه خاکستری آن مرد پنهان شده است. با این‌که دفتر اصلی اینترپل در ایالات متحده در شهر واشنگتن دی سی قرار دارد، اما مامورانی مثل زر برای همکاری نزدیک‌تر با نهادهای امنیتی آمریکا به شهر‌های بزرگی مثل نیویورک اعزام می‌شوند، آن‌ها در قالب یک تبادل‌گر اطلاعات در تعامل مستقیم با اداره‌ی تحقیقات فدرال اف‌بی‌آی کار می‌کنند اما کارمند فدرال به‌ حساب نمی‌آیند. از آن‌جایی که اینترپل یک سازمان غیر مسلح است، در سایه‌ی همکاری با اف‌بی‌آی فاز عملیاتی و اجرایی صورت میگیرد. افسر هماهنگ کننده و تبادل اطلاعات، مجوز حمل سلاح یا درگیری ندارد مگر در شرایط خاص و مجوز دادگستری در غیر این صورت شامل تبعاتی خواهد شد. @Nasim.M
  6. #پارت چهارده کافه نیمه پر بود. صدای برخورد قاشق‌ها به فنجان و نجوا‌های پراکنده، پس زمینه‌ای بود برای گفت‌و‌گوی زر و جاشوا. هوای خنک صبحگاهی از پنجره‌های قدی به درون می‌خزید و بوی قهوه‌ی تازه دم. جاشوا با همان لبخند نصفه نیمه‌اش مشغول حرف زدن بود که ناگهان زر ساکت شد و نگاهش روی مردی افتاد که درِ ورودی کافه را باز کرده بود. مرد، با کت خاکستری ساده و صورتی اصلاح نشده مستقیم به سمت باریستا رفت و چیزی رد و بدل شد، شاید یک بسته یا شاید فقط یک کلمه. زر پلک نزد حس غریبی در دلش پیچید لحظه‌ای ذهنش خالی شد‌، برق خاطره‌ای گذرا در ذهنش جرقه زد. زمزمه‌وار گفت: - اون همون مردی که تو کافه ادعا کرد شوهر اون زن! جاشوا با تعجب به سمتی که زر نگاه می‌کرد چشم دوخت. - مطمئنی؟ زر آرام بدون پلک زدن سر تکان داد. - خیلی مطمئن. مرد در حال ترک کافه بود. زر به آرامی از صندلی بلند شد. لیوان قهوه هنوز نیمه پر بود. - باید بفهمم چی می‌خواد یه چیزی در موردش درست نیست. جاشوا هم از جا بلند شد. - وایسا زر، صبرکن. اما زر از در گذشته بود، جاشوا زیر لب غر زد و به دنبالش رفت. مرد به آرامی از خیابان عبور کرد ولی وقتی نگاه گذرایی به پشت سرش انداخت و زر را دید سرعت قدم‌هایش بیشتر شد، نگاهش از آن نگاه‌های بی‌حوصله‌ی شهری نبود، از آن نگاه‌هایی بود که همیشه دنبال راه فراراند. زر حس کرد دارد درست پیش می‌رود مثل بویی که در فضا می‌پیچد و گم نمی‌شود. مرد ناگهان شروع به دویدن کرد و زر هم سرعتش را بیشتر کرد. - ایست! ایست! اما مرد بی‌اهمیت به هشدار به سمت کوچه‌ای باریک پیچید و زر با فاصله‌ای چند قدمی به دنبالش رفت. صدای قدم‌های جاشوا هم پشت سرش می‌آمد ولی دورتر. کوچه بن بست بود، دیوارهای آجری مخروبه، پله‌های اضطراری فلزی زنگ زده، بوی نم و کپک و سکوت کش داری که انگار نفس می‌کشید. مرد ایستاده بود نفس‌هایش سنگین، سریع و متوالی بود، از لا‌به‌لای دندان‌های بهم فشرده‌اش صدای خس‌خس می‌آمد. زر دستش را روی اسلحه گذاشت اما هنوز بیرون نکشیده بود. - همین‌جا وایسا می‌خوام باهات حرف بزنم. مرد فقط نگاهش کرد، چشمانی خاکستری و بی‌حالت. زر قدمی جلو رفت و لحظه‌ای بعد دنیا تار شد. ضربه‌ای سرد و کوبنده از پشت سرش خورد نه آن‌قدر شدید که خون جاری کند اما کافی بود که تاریکی همه چیز را ببلعد، وقتی به هوش آمد نور چراغ سقفی چشم‌هایش را آزار داد، صدایی آشنا به گوشش خورد. - زر، زر؟ صدام رو می‌شنوی؟ چشم بازکرد صورت جاشوا تار بود و کم‌کم شکل گرفت، پشت سرش نوآ ایستاده بود؛ دست به سینه، ابرو در هم و عمیقا خسته و نگران. زر با صدایی گرفته نالید. - چی شده؟ نوآ قدمی جلو آمد صدایش خشک و جدی بود. - تو بهم قول داده بودی دیگه خود‌سرانه عمل نکنی و قول دادی بهم اعتماد کنی. زر روی مبل نشست، سردرد داشت دستش را به پیشانی کشید. - اون رو دیدم، توی کافه و نمی‌تونستم ازش بگذرم. جاشوا آهی کشید و گفت: - زر، وقتی رسیدم کف کوچه افتاده بودی کسی جز تو اون اطراف نبود اگر یه دقیقه دیر‌تر رسیده بودم شاید... نوآ حرفش را قطع کرد. - تو خوش شانس بودی ولی اگر یک‌بار دیگه همین کار رو بکنی نمی‌تونم جلوی سقوطت رو بگیرم. زر به هر دو نگاه کرد، هنوز گیج بود اما چیزی درونش شعله‌ور شده بود. نوآ به سختی خودش را کنترل می‌کرد صدایش آرام بود اما طوفانی پشت آن در جریان. - زر، باید بفهمی داری با آتیش بازی می‌کنی. نه مدرک داری، نه حمایت، ما نمی‌تونیم این پرونده رو فقط با حس تو جلو ببریم بزار فقط اِف‌بی‌آیِ لعنتی کارش رو پیش ببره. زر نگاهش را از نوآ گرفت و به جاشوا دوخت. - اون مرد یه کلید، دیدمش و نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم. @Nasim.M
  7. #پارت سیزده زر به بیرون نگاه کرد نیویورک بیدار میشد، بوق‌ها، صدای بالا رفتن کرکره‌ها، قدم‌های شتاب زده. - اگر بخوام ادامه ندم نمی‌تونم شب بخوابم. جاشوا با لبخندی کم‌رنگ سر تکان داد کمی مکث کرد و گفت: - راستی نوآ رو در جریان گذاشتی؟ زر دست از فنجان کشید، مکثی سنگین بین حرف و تصمیم. - هنوز نه. - فکر نمی‌کنی وقتشه؟ زر آهی کشید. - نوآ بهم گفت که دیگه دنبال این ماجرا نرم؛ اون تنها کسی که تو اداره پشتمه و اگر بفهمه هنوز دارم ادامه میدم شاید اون هم تنهام بذاره. جاشوا شانه بالا انداخت. - شاید کمک کنه، اون تو رو می‌شناسه می‌دونه تو یه چیزی دیدی. زر سکوت کرد و فنجان قهوه را برداشت. از پنجره نور محو صبح روی شیشه و به چشمان سبز رنگش منعکس شده بود. - نمی‌دونم جاش؛ شاید باید هنوز یکم صبر کنم. فعلا فقط تویی که باید بدونی. جاشوا لبخند زد همان لبخند قدیمی. - پس باید این رو بدونی که من پشتتم حتی اگر به دردسر بزرگ‌تری بیوفتیم. جاشوا با دستمال کاغذی لبه‌ی فنجانش را پاک کرد و گفت: - پس بذار حدس بزنم، نصف شب داشتی با یه اسنک می‌جنگیدی، بعد یهو تصمیم گرفتی بری دنبال یه ون خیالی و بعدش یه ایمیل مرموز گرفتی که معلوم نیست از کجا اومده؟ زر بی‌حوصله نگاهش کرد. - نه راستش؛ داشتم با سیب زمینی سرخ شده می‌جنگیدم ولی بقیش درست بود. جاشوا خندید و دست‌هایش را روی میز گذاشت. - هنوزم با کله میری وسط هرچیزی که بوی دردسر میده. - جاش، سه تا دختر اون‌جا بودن که یکیشون من رو دید، چشم تو چشم شدیم فقط واسه یه ثانیه ولی می‌دونست که من اون‌جام و ساکت موند، اون لحظه همه چی واقعی شد. جاشوا نگاهش کرد، حالا آن برق شوخی در چشمان آبی‌اش کم‌رنگ‌تر شده بود. - می‌فهمم، بیشتر از چیزی که فکر کنی ولی یه چیزی هم من بگم. زر منتظر به جاشوا نگاه می‌کرد. - این‌که یه چیزی واقعی باشه لزوما معنیش این نیست که بقیه حاضرن قبولش کنن مخصوصا سیستم‌های امنیتی که همیشه دنبال مدرکین که مو لای درزش نره، نه حس ششم یا نگاه یه دختر غریبه. زر نفسش را بیرون داد و به پشتی صندلی تکیه داد. - نوآ دقیقا همین رو گفت. گفت من دارم خودم رو نابود می‌کنم، گفت اگر ادامه بدم یه روز می‌بینم همه بهم میگن دیوونه. جاشوا ابرو بالا انداخت. - خب دیوونه بودن خیلی هم بد نیست به شرطی که کنار یه نابغه‌ی خوشتیپ و بی‌کار مثل من باشی. زر خندید، واقعی و بی‌هوا. - هنوزم فکر می‌کنی جذابی؟ - نه مطمئنم چون سه تا خانم مسن میز کناری از لحظه‌ای که اومدم زل زدن بهم و دارن زمزمه می‌کنن یکیشونم قاشقش رو انداخت روی زمین. زر سرش را تکان داد اما لبخندش محو نشد. - جاش اون ایمیل، چیز جدیدی متوجه نشدی؟ جاشوا نفس بلندی کشید، جدی‌تر شد. - آره یعنی نه دقیقا. فرستاده شده از یه دامنه‌ی موقتی چیزی شبیه یه تونل ارتباطی که بعد از یه بار استفاده خودش رو پاک می‌کنه، هیچ رد قابل پیگیری نداره یعنی کسی که این رو فرستاده دقیقا می‌دونه داره چیکار می‌کنه. حرفه‌ای یا بهتره بگم به طرز ترسناکی حرفه‌ای. زر ساکت شد. - و این برای من چه معنی داره؟ جاشوا مکثی کرد و بعد با لحن ملایم‌تر ادامه داد. - یعنی این آدم علاوه بر این‌که می‌خواد دیده نشه می‌خواد تو بدونی داری رصد میشی، این یه تهدید زر، اما خیلی مودبانه، یه‌ جورایی مثل دعوت به بازی. زر به فنجان نگاه کرد. - فقط نمی‌خوام دیر بفهمم. نمی‌خوام مثل اون روز بشم وقتی فهمیدم پدرم مدت‌ها مریض بوده و هیچ‌کس بهم نگفته بود، نمی‌خوام یه روز برسم به یه لیست اسامی با یه اسم آشنا داخلش. جاشوا دستش را جلو آورد و دست زر را گرفت. - تو تنها نیستی، اگر قراره وارد این بازی بشیم منم کنارتم همون پسر دوازده ساله‌م فقط حالا لپ‌تاپم گرون‌تر شده. زر لبخند زد. - فقط نگو دوباره هک می‌کنی نمی‌خوام دردسر جدیدی واست پیش بیاد. جاشوا شانه بالا انداخت. - دردسر و اخراج شدن واسه آدمی که شغل داره. من دیگه فقط یه روح سرگردان توی کابل‌های اینترنتم. @Nasim.M
  8. #پارت دوازده زر گفت: - میشه فهمید کی فرستاده؟ یا از کجا؟ - خب هیچ آدرس مشخصی نداره ساختارش مبهم و رمزنگاری شده‌ست که نمی‌تونم ردش رو بگیرم انگار فرستنده می‌خواست فقط تو ببینیش و نه هیچ‌کس دیگه. زر دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و نفس عمیق کشید ذهنش به هزار سمت کشیده میشد. اگر کسی در همین لحظه این‌قدر روی حرکاتش تسلط داشت یعنی تا کجا نفوذ کرده بود؟ جاشوا پیام آخر را فرستاد. - زر، نمی‌خوام بی‌دلیل نگرانت کنم ولی این سطح از ردیابی و پاک‌سازی کار یه آدم معمولی نیست این یه بازی سطح بالاست، نمی‌خوام بلایی که سر من اومد سر تو هم بیارن پس مراقب باش. زر گوشی را پایین آورد، سکوت شب حالا مثل پتویی سنگین همه چیز را پوشانده بود اما ذهن زر بیش از هر زمان دیگری بیدار بود. ساعتی گذشته بود که صدای زنگ گوشی سکوت نیمه شب را شکست، زر سریع جواب داد. - جاش؟ صدای جاش جدی‌تر از همیشه بود، بیدار و هوشیار. - زر، راستش نتونستم بخوابم یکم بیشتر روش کار کردم این فقط یه ایمیل هشدار نبود این یه عملیات خیلی دقیق بود از نوعی که معمولا برای تهدید خبرنگار‌ها یا مامور‌هایی استفاده میشه که بیش از حد کنجکاون. زر اخم کرد و روی لبه‌ی تخت نشست. - من فقط یه عکس گرفتم. - که برای یه نفر زیادی بوده. جاشوا مکث کرد و صدایش پایین‌تر آمد. - ایمیل از یه دامنه‌ی پرتابی اومده و مسیر برگشتی نداره فقط تونستم یه سرور واسطه توی اسلو پیدا کنم که رد داده. کسی با مهارت خیلی بالا این‌کار رو کرده. شب به سختی برای زر سپری شد اما بالاخره گذشت. صبح بود و هوا هنوز بوی شب قبل را داشت، زر دست‌هایش را در جیب کاپشنش فرو برده بود، یقه را بالا کشیده و جلوی کافه‌ای کم تردد ایستاده بود. تابلوی زنگ زده‌‌ی وافل برشته‌ی لئو هنوز چراغ چشمک زن داشت، اما داخل بوی قهوه‌ی تازه و پنکیک‌های سوخته به مشام می‌رسید. در باز شد و صدای آشنایی با خنده‌ای آرام به استقبالش آمد. - تو هنوز هم مثل اون دختر دوازده ساله‌ای که همه چیز رو جدی می‌گرفت. زر چپ‌چپ نگاهش کرد اما نتوانست لبخندش را پنهان کند. - و تو هنوز هم مثل پسری که فکر می‌کرد هک کردن سایت مدرسه افتخار زیادی پررویی. جاشوا خندید و صندلی گوشه‌ی کافه را عقب کشید. موهای خرمایی بلندش را که با کشی ساده بسته بود مرتب کرد و روی صندلی نشست، چشمان آبی‌اش با کنجکاوی برق می‌زد. - خب مامور گریسون حالا بگو چرا باید ساعت هفت صبح توی بروکلین باشم و وانمو کنم عاشق پنکیکم؟ - چون یه نفر داره منو دنبال می‌کنه و تنها کسی که بهش اعتماد دارم تویی. برای چند لحظه نگاهشان در هم گره خورد، پشت آن شوخ طبعی همیشگی در جاشوا چیزی از جدیت پنهان شده بود چیزی که فقط زر می‌دید، کسی که جاشوا را از کلاس زبان مدرسه، از آن نیمکت‌های ترک خورده‌ی انتهایی، از روزی که معلمشان برای اولین‌بار گفت: -این دوتا زیادی حرف می‌زنن، جداشون کنید. می‌شناخت. او تنها کسی بود که دیده بود جاشوا چطور با دو انگشت و یک کابل لان سیستم نمره دهی مدرسه را برای تغییر نمره‌ی دوست صمیمی‌اش دستکاری کرد؛ یا بعد‌‌ها چطور وقتی در بخش آی‌تی پلیس فدرال(اف بی آی) مشغول شد با یک کلیک اشتباهی باعث شد پرونده‌ی یک باند قاچاق اسلحه در معرض خطر افشا قرار بگیرد و البته منجر به اخراجش شد ولی زر همیشه می‌دانست آن صرفا یک اشتباه اتفاقی نبود، جاشوا چیزی دید که نباید می‌دید و سکوت کرد همان‌طور که حالا زر داشت قدم به قدم در همان مسیر پا می‌گذاشت. - می‌دونی چیه زر؟ جاشوا گفت و فنجانش را برداشت. - من چیز زیادی برای از دست دادن ندارم اما تو یه مامور آینده داری اگر بخوای با من ادامه بدی باید بدونی ممکنه چی در انتظارت باشه. @Nasim.M
  9. #پارت یازده با احتیاط به سمت در ساختمان رفت، جایی که آن دخترها خارج شده بودند. قفل بزرگی روی آن بود فلزی و پوسیده اما سرسخت. چند بار دسته را کشید و فشار داد اما در تکان نمی‌خورد. دستی به قفل کشید. سرش را نزدیک کرد تا شاید صدایی بشنود اما همان لحظه لرزش آرامی در جیبش حس کرد, گوشی‌اش را بیرون آورد، یک ایمیل ناشناس و بدون عنوان، فقط یک عکس. زر با انگشت لرزان آن را باز کرد نفس در سینه‌اش حبس شد. در تصویر خودش بود درست همین حالا در همین مکان. زاویه‌ی عکس از پشت سر بود گویی کسی همان لحظه او را زیر نظر داشت. قلبش محکم‌تر کوبید، نگاهش را از عکس برداشت و به پشت سر نگاه کرد، هیچ‌کس نبود حتی صدای شهر هم خاموش شده بود. دوباره لرزش، پیام دوم، دوباره یک عکس، زر در حال نگاه کردن به گوشی‌اش. کسی دقیقا همان لحظه عکس گرفته بود، انگار در چنگال نگاه کسی بود. زیر عکس یک جمله‌ی کوتاه و سرد نوشته شده بود. - کافی بود؟ زر نفسش را بریده بریده بیرون داد مثل کسی که در آب فرو رفته و تازه به سطح رسیده، چشم‌هایش با وحشت اطراف را کاویدند. صدای افتادن قطرات روی آهن زنگ زده بلندتر از صدای شلیک در گوشش پیچید. دیگر تردیدی نداشت کسی او را می‌دید، کسی همه چیز را می‌دانست و حالا بازی را شروع کرده بود. با قدم‌هایی تند بی‌آنکه پشت سرش را نگاه کند کوچه را ترک کرد. دستانش می‌لرزیدند و تا خانه حتی یک لحظه به خودش اجازه نداد نفس راحتی بکشد. با دست‌هایی سرد، کلید را در قفل چرخاند و وارد آپارتمان شد، چراغ را روشن نکرد فضای نیمه تاریک برایش امن‌تر بود، پالتو بر تن روی مبل نشست. گوشی را بالا آورد و دوباره به ایمیل نگاه کرد، عکسی که هنوز هم در ذهنش چنگ می‌انداخت. نفس عمیقی کشید و فهرست مخاطبین‌ را بالا پایین کرد تا به اسم جاشوا هِیس رسید، برنامه نویس و متخصص امنیت سایبری و تنها کسی که در چنین ساعتی ممکن بود بتواند کمکش کند البته اگر از خواب بیدار میشد. دکمه تماس را زد. سه بوق، چهار بوق سپس صدایی خمار و کلافه در گوشی پیچید. - اگر دنیا داره می‌سوزه هم بذار صبح خبرم کن، زر؟ جدی الان ساعت چنده؟ زر با صدایی لرزان اما قاطع پاسخ داد. - سه و بیست دقیقه، جاش باید یه چیزی رو الان چک کنی خیلی فوریه. - زر من خوابم خونه‌م تاریک و لپ‌تاپم سه متر اون طرف‌تره می‌دونی چقدر سخته بلند بشم؟ - خواهش می‌کنم بهت قول می‌دم ارزشش رو داره فقط می‌خوام یه ایمیل رو بررسی کنی، فکر کنم کسی من رو تحت نظر داره. جاشوا صدای نفسش را کشید، کمی سکوت کرد و بعد غرولند کنان گفت: - باشه باشه بفرستش اگر روح نباشه بررسیش می‌کنم. زر ایمیل را همراه با دو اسکرین شات از دو عکس داخلش برای جاشوا فوروارد کرد چند دقیقه‌ای خبری نشد. صدای ساعت دیواری که تیک‌تاک کنان روی مغز زر رژه می‌رفت و سایه‌ی مبهم پنجره روی دیوار. بالاخره بیست دقیقه بعد پیام اول رسید. - زر، عجیب‌تر از اون چیزی که فکر می‌کردم، یکم بهم زمان بده. زر با نگرانی گوشی را در دست فشرد اضطراب مثل مه در مغزش پخش شده بود. حدود چهل دقیقه از تماس گذشته بود که صفحه‌ی گوشی دوباره روشن شد. پیام متنی از جاشوا. - اگر هنوز بیداری باید بدونی این یه ایمیل معمولی نیست، من تونستم فقط برای چند ثانیه ردش رو بگیرم ولی یه چیز خاص؛ این ایمیل موقتی از یه سرور مخفی فرستاده شده که بعد از تحویل خودش رو پاک می‌کنه مثل یه کلید که فقط یه بار قفل رو می‌چرخونه و بعد تبخیر میشه. @Nasim.M
  10. #پارت ده زر زمزمه‌ای کرد و‌ گفت: - یعنی می‌خوای بگی وانمود کنم خواب بودم یا توهم زدم؟ نوآ آهی کشید، به وضوح بین وفاداری و فشار درگیر بود. - نه. نمیگم خواب بودی فقط دارم میگم شاید اون چیزی که دیدی واقعیت نداشته باشه یا کسی نمی‌خواد که واقعیت داشته باشه. زر دوباره به مانیتور‌ها نگاه کرد ناگهان یک حس سرد در وجودش دوید؛ نه از اشتباه‌، از این‌که می‌دانست کسی حقیقت را پاک کرده است. نوآ برای چند لحظه سکوت کرد دست‌هایش را به میز تکیه داد و به پایین خیره شد، وقتی بالا را نگاه کرد صدایش دیگر آن لحن تند اولیه را نداشت. آرام اما خسته گفت: - زر، من می‌دونم که تو چیزایی دیدی و باور دارم که دلت می‌خواد کمک کنی اما گاهی وقت‌ها مجبوری عقب بکشی. زر هنوز به صفحه زل زده بود انگار اگر فقط چند ثانیه بیشتر نگاه می‌کرد ون از دل تصویر بیرون می‌زد. - من بیست ساله توی این کارم؛ می‌دونم وقتی یکی گیر می‌افته توی چیزی که نمی‌تونه ثابتش کنه چجوری بقیه شروع می‌کنن زیر لب پچ‌پچ کردن، یه جورایی میشی اون مامور وسواسی، اون دیونه‌ای که خیال بافی می‌کنه مخصوصا وقتی یه تازه کاری، یه زن و از خانواده‌ای که نصف این سیستم هنوز باهاش غریب‌ست. زر بی‌حرکت ماند و فقط نفسش سنگین‌تر شده بود. نوآ با لحنی آرام‌‌تر گفت: - این رو از روی بدخواهی نمیگم زر؛ دارم بهت هشدار میدم چون تو لیاقت داری کارت رو ادامه بدی لیاقت داری توی این سیستم بمونی ولی اگر بخوای این‌طوری ادامه بدی خودت رو می‌سوزونی. چیزی که نمی‌‌ذارن مدرکی علیهش جور بشه و ماشینی که هیچ‌جا نیست و عکسی که بیشتر سایه‌ست تا مدرک. لطفا ولش کن نذار تو رو بکشن پایین. زر لب باز کرد اما چیزی نگفت، فقط تصویر تار دختر مو صورتی در ذهنش چرخ می‌زد چشم‌های خیره شده‌ی آن‌ دختر، بی‌صدا و ملتمس. نوآ جلو رفت و دست‌هایش را روی شانه‌ی زر گذاشت و‌ گفت: - بیا از این بگذریم چندروز استراحت کن و سرت‌‌ رو از این پرونده بکش بیرون قول میدم اگر چیز جدیدی فهمیدم اولین کسی که بهش خبر میدم تویی. زر با چشمانی که آماده‌ی لبریز شدن بود گفت: - تو باورم نمی‌کنی نه؟ نوآ مکث کرد و بعد با صداقتی تلخ گفت: - من تو رو باور دارم ولی سازمان؛ اون‌ها فقط به چیزی باور دارن که توی گزارش باشه و فعلا هیچی نیست. باران ریز و پیوسته‌ای از شب گذشته شروع شده بود و حالا فقط جای قطرات روی پنجره مانده بود. صدای ماشین‌های عبوری در خیابان خیس مثل نفس‌های سنگین و بی‌حوصله در دل شب پخش میشد. زر با لباس راحتی و موهای جمع شده در اتاق نیمه تاریکش ایستاده بود فنجان قهوه نیمه سرد در دستش و چشم‌هایی که نه به نور بیرون، بلکه به توده‌ای از افکار درهم دوخته شده بود. او از محل کار مستقیما به خانه برگشته بود لبریز از خشم و بی‌اعتماد به همه، حتی به نوآ. صدای اعتراضات ذهنی‌اش از صدای باران بیشتر بود. - چرا هیچ کس حرفم رو جدی نمی‌گیره؟ چرا اثری از اون ون نیست؟ چرا ردش رو پاک کردن؟ عقربه‌های ساعت حوالی دو بامداد را نشان می‌دادند که دیگر طاقت نیاورد، پالتوی مشکی‌اش را پوشید، گوشی را در جیب گذاشت و بی‌صدا از پله‌ها پایین رفت. خیابان هنوز بیدار بود؛ نیویورک خواب ندارد. کوچه‌ی باریکی که آن شب ون خاکستری در آن توقف کرده بود حالا خالی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. چراغ مهتابی سوسو زنی در انتهای کوچه آویزان بود. زر گوشه‌ای ایستاد. چند دقیقه، نیم ساعت و هیچ کس نیامد. ون هم نبود، تنها صدای تهویه‌ی یک واحد صنعتی بود که مثل تپش قلب در فضا می‌پیچید. @Nasim.M
  11. #پارت نُه زر اخم کرد و جلو آمد. - من توهم ندیدم قربان اون دختر من رو دید اگر فرار نکردم فقط برای این بود که موقعیت امنی برای ورود نداشتم. ما داریم وقت رو از دست میدیم. کویین نگاه اخطار آمیزی به زر انداخت. - مامور گریسون، شما فقط سه ماه که وارد سیستم شدید اون‌ هم نه به عنوان عضوی از فدرال، هنوز یاد نگرفتید که هیجان شخصی مجوز عمل نمیده؟ اگر از دستورات اداری خارج بشید حتی حمایت نوآ هم نمی‌تونه ازتون محافظت کنه. نوآ لب فشرد، مکثی کرد و قاطعانه گفت: - ما فقط درخواست بررسی دوربین‌های شهری و گزارش ترافیکی اطراف رو داریم اگرچیزی نبود پرونده بسته میشه و اگر چیزی بود شاید جون سه دختر جوون بهش بستگی داشته باشه. بعد از چند لحظه سکوت کوئین بالاخره گفت: - خیلی خب، اما به شرطی که از مسیر اداری خارج نشید، هر حرکتی خارج از این خط مستقیم میره کمیته‌ی نظارت. زر آهسته نفسش را بیرون داد. در راهرو وقتی از دفتر بیرون آمدند زر زیر لب گفت: - یعنی اگر خودم گروگان بودم بازم باید فرم پر می‌کردم تا بیان نجاتم بدن؟! نوآ پوزخندی بی‌صدا و تلخ زد. - اگر فرم به درستی پر نشده باشه شاید نه. ساعت شش و‌ سیزده دقیقه صبح بود. هوا هنوز خاکستری بود نه کاملا تاریک نه کاملا روشن. گوشی زر با لرزشی تیز و پیامی کوتاه بیدارش کرد. نوآ بود و چیزی که نوشته بود. - فورا بیا اداره، مهمه. هیچ سلام و هیچ توضیحی در کار نبود. سرد، کوتاه و خشک. زر با چشم‌های نیمه باز لحظه‌ای به صفحه خیره ماند. حس بدی در دلش موج می‌زد، نه از آن‌هایی که بشود نادیده گرفت از آن‌هایی که می‌دانی قرار است چیزی فرو بریزد. کمی گذشته بود، با موهایی نم‌دار وارد اداره شد. چراغ‌ها هنوز کامل روشن نشده بودند اما طبقه‌ی چهارم اتاق تحلیل تصویر، روشن‌تر از همیشه بنظر می‌رسید، در را بازکرد. نوآ دست به سینه ایستاده بود و صورتش سخت‌تر از همیشه. بدون لبخند و بدون نگاه گرم همیشگی. زر نفس‌نفس زنان گفت: - چیزی شده؟ نوآ چیزی نگفت و فقط مانیتور‌های پشت سرش را نشان داد. هفت تصویر مختلف از دوربین‌های خیابان‌ها. منطقه‌ی مورد نظر، ساعات مشخص. زر نزدیک شد. همه چیز همان‌طور بود که به یاد داشت اما فقط یک چیز نبود، ون خاکستری. هیچ ردی از آن ماشین نه در کوچه، نه در تقاطع‌ها و نه در خروجی. انگار اصلا وجود نداشت. - ما همه‌ی فیلم‌ها رو چک کردیم نه فقط دیشب بلکه ده شب گذشته، هیچی. هیچ ماشینی با اون مشخصات توی اون ساعت توی اون مسیر نبوده و نه هیچ تصویری از دخترها، نه صدایی و نه حرکتی، فقط یه خیابون خالی و شبِ ساکت. زر به مانیتور‌ها زل زد و چشم‌هایش نگران. - ولی من دیدم؛ عکس گرفتم. نوآ صدایش را کمی بالا برد و‌ گفت: - همون عکس تار؟ که هیچ پلاک یا چهره‌ای مشخص نیست؟ زر، با توجه به چیزی که الان دارم می‌بینم، این بازی داره از کنترل خارج میشه. من بهت اعتماد کردم اما الان؟ رئیس به ما فشار میاره که وقت اداره رو هدر دادیم. این فقط یه سایه‌ست فکر کن چیزی نبوده، فکر کن اشتباه کردی! @Nasim.M
  12. #پارت هشت مرد برگشت و در عقب بسته شد. ون در سرمای مه‌آلود نیویورک از دیدگان زر فاصله گرفت. زر ماند با گوشی در دست, قلبی با ضربان‌هایی محکم و تصویری تار از دختری که به جای کمک سکوت را انتخاب کرده بود. تمام راه بازگشت به خانه را به آن سه دختر فکر می‌کرد هیچ حدس یا نظریه‌ای نداشت که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. شب سختی که نمی‌دانست تا صبح چگونه باید سر شود. صبح نیویورک روشن نبود، ابرها آسمان را بلعیده بودند و بادی سرد میان خیابان‌ها می‌دوید اما چیزی که زر را بیشتر آزار می‌داد نه هوا، بلکه سنگینی گوشی در جیبش بود. پله‌های اداره را بالا می‌رفت با هر قدم صدای ضربان قلبش در گوشش می‌پیچید. سلام‌های هم‌کاران را شنید اما با سر تکان دادن رد شد. نوآ پشت میز بود با دیدن زر ابرو بالا انداخت. - صبح‌ بخیر کارآگاه نگران. - وقت داری؟ باید یه چیزی ببینی. دفتر نوآ شیشه‌ای بود اما آن‌قدر بسته که وقتی در را بستند دنیا پشت شیشه محو شد. زر گوشی‌اش را بیرون آورد، پوشه‌ی تصاویر، عکس آخر تار و لرازن بود سه دختر نوجوان کنار ون خاکستری. دختری با موهای صورتی. نوآ تصویر را چند لحظه نگاه کرد و ساکت بود. گوشی را پایین آورد. - این رو دیشب گرفتی؟ زر سرتکان داد. - یک هفته بود که می‌رفتم اون اطراف دیشب اون ون اومد و سه تا دختر رو بردن. ببین اون دختر فهمید من اون‌جام ولی هیچی نگفت. نوآ نفس عمیقی کشید. - می‌دونم دلت می‌خواد بری تو دل ماجرا ولی عکس تار، بدون پلاک، بدون چهره‌ی واضح؟ این فقط یه تیکه‌ی پازل نه مدرک نه میشه باهاش حکم گرفت. زر جلو آمد، صدایش لرزید. - ولی اون دختر من رو دید اگر کاری نکنیم شاید... نوآ جدی شد. - زر، اگر بی‌حساب کاری کنیم نه تنها ازمون سلب مسئولیت می‌کنن، ممکن کل پرونده رو هم ببیندن پس باید قانونی پیش بریم. تو اون محل پای مهاجر‌ها وسطه کافیه یکی اعتراض کنه که ما بدون مدرک وارد شدیم و تمام. نوآ لحظه‌ای مکث کرد و بعد نرم‌تر ادامه داد. - بیا گزارش رو با هم می‌نویسیم درخواست رسمی بررسی دوربین‌های اطراف. از یه مامور هم می‌خوایم یه سر به اون کوچه بزنه با رئیس منطقه تماس می‌گیرم. قبول کن اگر قرار نجاتشون بدیم باید هوشمند باشیم و البته زنده. زر سری به نشانه‌ی تایید تکان داد. ساعتی گذشته بود، دفتر سرهنگ ماتئو کویین مثل خودش بود خشک، صاف و بدون لبخند. ساعتی قدیمی، مدارک قاب شده و بوی قهوه‌ای که هیچ وقت نوشیده نمی‌شد. نوآ و زر روبروی میز استاده بودند. صفحه‌ی تبلت روبه روی سرهنگ بود. گزارش مقدماتی، عکس، موقعیت و تحلیل اولیه. کویین کاملا سرد و بی‌احساس گفت: - این تصویر تار از سه دختر بدون شناسایی، از فاصله‌ی دور، شب؟ مدرک اینه؟ نوآ آرام اما محکم پاسخ داد. - درسته مدرک کافی نیست اما علائم زیادی هست که ما رو مشکوک می‌کنه. گزارش محلی، الگوهای تردد غیرعادی و سابقه‌ی تخلف‌های گزارش شده در اون حوالی. می‌‌خوام مجوز بازرسی نرم رو بگیریم. سرهنگ تکیه زد، دست‌ها را قفل کرد و گفت: - این اداره داره زیر پرونده‌های بین‌المللی واقعی له میشه کارآگاه نه وقت داریم، نه منابع برای دنبال کردن هر توهمی که یه مامور کم تجربه دیده. @Nasim.M
  13. #پارت هفت زر لبخند تلخی زد و گفت: - می‌دونم نگرانمی نوآ. نوآ لبخند کوتاهی زد و سرتکان داد. - بیشتر از چیزی که باید. در آسانسور باز شد. هر دو به سمت در خروجی رفتند. صدای خیابان، بوق‌ها و قدم‌های خسته‌ی شهر به استقبالشان آمد. زر بی‌آنکه برگردد گفت: - امشب فقط نگاه می‌کنم قول میدم. اما خودش هم نمی‌دانست که قرار است تماشا کردن کافی باشد یا نه. شب آرام نبود، حتی با این‌که خیابان در ظاهر ساکت و بی‌حرکت به نظر می‌رسید. نیویورک در این ساعات نقابی از خواب بر‌چهره داشت اما زر نمی‌دانست که پشت این سکوت همیشه چیزی در کمین است. زر با کلاه بافتنی خاکستری که تا بالای ابروهایش پایین کشیده بود پشت یک ماشین پارک شده ایستاده بود و نگاهش به آن ساختمان ظاهرا معمولی دوخته شده بود، همان ساختمان تمیز، آرام و بی‌صدا. همه چیز مثل قبل بود. ساکت، خیلی بیش از حد ساکت. دستش در جیب پالتوی چرمی‌اش بود و انگشتانش دور گوشی فشرده شده بودند. هرازگاهی صدای بی‌ربط رادیوی تاکسی‌ها یا عبور بی‌هدف چند رهگذر، سکوت فضا را می‌شکست. چشم به آن ساختمان معمولی دوخته بود. ساختمانی با نمایی تمیز و‌ بی‌نقص با پنجره‌هایی بی‌حرکت مثل چشم‌هایی که یادشان رفته پلک بزنند. شاید بیشتر از یک ساعت گذشته بود از آن لحظه که در کوچه‌ی خلوت ایستاد و تصمیم گرفت منتظر بماند. بی‌سروصدا، بی‌حرکت و فقط نظاره‌گر. اما حالا سرد‌تر شده بود. بوی خیس بتن با بوی کم‌رنگ زباله ترکیب شده بود و صدای خش‌خش کیسه‌ای که باد با خودش می‌کشید، از اعصابش بالا می‌رفت، باخودش فکر می‌کرد. - هیچی نیست، شاید داشتم خیال می‌بافتم. به ساعت مچی‌اش نگاهی انداخت، دو و چهل و‌ یک دقیقه نیمه شب. نفس عمیقی کشید. آماده‌ی تسلیم شدن بود که ناگهان تاریکی کوچه دگرگون شد، دو رشته نور ضعیف، نرم و لغزنده از ابتدای کوچه ظاهر شدند. زر پشت یک شورلت خاک گرفته و رها شده پناه گرفت زانوها جمع شده، پشت به بدنه‌ی ماشین، چشم در تاریکی. نور ضعیف کم‌کم محو شد. چراغ‌های خاک گرفته‌ی یک ون خاکستری. همان ون بی‌نشان، خاموش و آشنا. ون با آرامش در دل کوچه خزش کرد نه شتاب، نه صدایی اضافه، مثل یک سایه. در عقب ساختمان باز شد و صدای فلز پوسیده در شب طنین انداخت. دو مرد بیرون آمدند، با لباس‌هایی تیره و حرکاتی سنجیده داخل رفتند. زر لبانش را تر کرد نفسش حبس شده بود. لحظاتی بعد برگشتند. همراهشان سه دختر نوجوان. هر سه ساکت، گنگ و خاموش. یکی لباس خواب به تن داشت دیگری کتی که برای او بیش از حد بزرگ بود و سومی موهای صورتی کم‌رنگ، رنگی که زمان فرصت نکرده بود کامل پاک کند. آخرین نفر بود و پاهایش کُند‌تر از بقیه، سر کمی خم، اما درست پیش از سوار شدن سرش را بالا آورد. چشم در چشم زر.‌ در آن تاریکی، در آن فاصله نگاه‌ها تلاقی کردند. نه فریاد و نه اشاره، فقط سکوتی سنگین از فهمی مشترک. زر انگشتانش را به سختی به صفحه‌ی گوشی برد. دوربین را بالا آورد دست‌هایش می‌لرزید، نه فقط از روی ترس بلکه از سنگینی چیزی که ضبط می‌کرد. چند عکس. دختر مو صورتی فقط پلک زد نه دست بلند کرد و نه چیزی گفت، فقط سکوت کرد. او زر را دید و نادیده گرفت اما چشمانش لرزان بود و سکوتش بیش از حد بلند. زر، آرام سرش را تکان داد تشکری بی‌صدا و قولی نانوشته. دخترها یکی‌یکی سوار شدند. یکی از مردها ایستاد، چرخید و به تاریکی خیره ماند. زر بی‌حرکت ماند انگار خودش را در دیواره‌ی فلزی ماشین حل کرده باشد، نفسی حبس شده در سینه. - چیکار می‌کنی؟ بیا بریم. - هیچی فکر کردم یه چیزی دیدم. @Nasim.M
  14. #پارت شش - به هرحال برای شفاف سازی میگم. اون لیست پنج سال پیش تنظیم شده، اطلاعاتش به روز نیست ضمن این‌که سیستم دوربین ساختمون قطع بوده و ما مدرکی نداریم خانم گریسون، این فقط حدس شماست. نوآ که کنار ایستاده بود دست به سینه گفت: - ما نمی‌خوایم عملیات مسلحانه انجام بدیم فقط یه حکم بازرسی دقیق، همین. اما مرد پشت میز لبخندی کج زد از همان لبخند‌های بی‌روح و طعنه آمیز اداری. - شما حق دارید نگران باشید ولی بخش حقوقی اجازه‌ی صدور حکم رو فعلا نمیده من نمی‌تونم بدون مدرک جدی‌تر دستور بدم وارد یک ملک خصوصی بشین. نه توی این وضعیت سیاسی، نه برای ساختمونی که ظاهرا همه چیزش مرتبه. چند لحظه اتاق را سکوتی گرفت. زر حس کرد خونش زیر پوستش می‌جوشد اما تنها چیزی که گفت این بود. - اگر الان جلوش رو نگیریم... مدیر آهی کشید، صندلی‌اش را عقب برد و حرف زر را قطع کرد. - تا مدرک قابل ارائه‌ای نداشته باشید این پرونده رو توی کشوی پایین نگه می‌دارم. جهت یادآوری خانم گریسون، لطفا در کارهایی که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید. زر و نوآ بدون هیچ حرفی از دفتر بیرون رفتند. زر بی‌صدا در دلش گفت: - پس خودم پیداش می‌کنم. سکوت تا جلوی آسانسور ادامه داشت. نوآ کلید طبقه‌ی هم‌کف را زد و بازویش را به دیواره‌ی آسانسور تکیه داد. زر همان‌طور که دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو کرده بود به نقطه‌ای در دور دست خیره ماند. نوآ سکوت را شکست و گفت: - زر یه لحظه به من گوش بده. زر سر برگرداند، صدای نوآ لحن همیشگی را نداشت. دیگر خبری از شوخی‌های زیر لب یا لبخندهای پدرانه نبود جدی بود و کمی هم دل نگران. - می‌دونم عمیقا حس می‌کنی یه‌چیزی اون‌جا پنهان شده، منم همین حس رو دارم ولی نمی‌تونی تنهایی بری اون‌جا نه بدون حکم نه بدون پشتیبانی. این‌جا نیویورک زر، نه یه فیلم قدیمی دهه هشتادی. زر مکث کرد. -‌ اگر صبر کنیم تا سیستم اجازه بده ممکنه دیر بشه. تو هم دیدی اون قفسه‌ها خالی بودن مثل این‌که یکی روز قبل همه چی رو پاک کرده باشه که یعنی می‌دونستن ما قراره اون‌جا باشیم. نوآ سرش رو تکون داد. - ببین زر، قانون لعنتی و کُندِ ولی لازم. خود‌سر رفتن به یه ملک مسکونی اون هم به عنوان مامور پلیس برات دردسر جدی درست می‌کنه، اگر اشتباه کرده باشی چی؟ اگر چیزی اون‌جا نباشه؟ زر آهی کشید و گفت: - اگر حق با من باشه چی؟ نوآ نزدیک‌تر شد، صدایش پایین‌تر آمد. - اگر حق با تو باشه اون‌وقت من شخصا همه چیز رو تا بالاترین سطح فراهم می‌کنم ولی با مدرک زر. یه عکس، یه صدا، یه اسمی که تو لیست تحت تعقیب باشه. هرچی، اما نه با ورود غیرقانونی. زر برای لحظه‌ای فقط به دکمه‌های آسانسور نگاه کرد. - امشب فقط از دور نگاه می‌کنم. نه ورود، نه دخالت، فقط نظارت. نوآ لحظه‌ای مکث کرد. - من نمی‌خوام فردا تو رو توی جلسه‌ی بازخواست ببینم یا بدتر؛ توی گزارش حادثه. @Nasim.M
  15. #پارت پنج ساختمان آجری کهنه‌ای در خیابان چهل و سه جنوبی کوئینز بود. چهار طبقه با فونت قهوه‌ای روشن Clay & Bean رنگ‌های پریده و تابلویی روی سردرش. ظاهرش معمولی‌تر از چیزی بود که انتظار می‌رفت. زر و نوآ با دستور بررسی رسمی از سوی واحد قاچاق پلیس فدرال وارد شدند. همراهشان مامور محلی ناظری بود که طبق روال، اجازه نامه‌ی محدود بازرسی را در اختیار داشت. نوآ گفت: - گزارش دهنده یه کارگر خدماتی مردی به اسم امیلیو رویز اهل مکزیک اقامت موقت داره و برای شرکت نظافتی منطقه کار می‌کنه. هیچ سابقه‌ی تخلفی نداره، حتی سرعت غیر مجاز. سه سال که ساکن نیویورک. زر نگاهش را به داخل ساختمان دوخت. فضا خالی بود. سکوت بیش از حد، راه پله‌های تمیز شده. نه فقط تمیز بلکه برق انداخته شده بود. بوی مواد ضدعفونی کننده به وضوح در هوا پخش بود آن هم در ساعتی که معمولا نظافت انجام نمی‌شد. مامور گفت: - کارگر گفته شب‌ها، معمولا بین ده تا نیمه شب، افراد غریبه‌ای وارد وخارج میشن. البته از در پشتی، هیچ‌کدوم از مستاجرها هم اون‌ها رو نمی‌شناسن. زر پرسید: - دوربین مدار بسته؟ مامور سری تکان داد و گفت: - متاسفانه سیستم دوربین اینجا پنج ماه پیش از کار افتاده و دوربین کافه‌ی‌ طبقه‌ی هم‌کف هم فقط فضای داخلی رو پوشش میده ما دوربین‌های اطراف رو چک کردیم و هیچ‌کدوم به قسمت پشتی ساختمون اشراف نداشتن. زر به نوآ نگاه کرد، نوآ زیر لب گفت: - خیلی تمیز. در زیر زمین با کلیدی که مدیر ساختمان در اختیار مامور قرار داده بود باز شد. پله‌ها به سمت راهروی باریکی می‌رفتند که با لامپ‌های مهتابی روشن شده بود. همه چیز در جای خودش بود. کف تمیز، دیوار‌ها بدون لکه، حتی قفسه‌های خالی که معلوم بود اخیرا از محتویات خالی شدند و هیچ نشانی از زندگی. نوآ آرام گفت: - معلومه کسی خواسته همه چیز خیلی مرتب باشه. این‌جا یا واقعا هیچی نیست یا دقیقا همون‌جایی که باید باشیم. زر لطفا بررسی رو شروع کن. زر دستکش‌های لاتکس را پوشید و به آرامی شروع به بازرسی کرد. درز دیوار‌ها، کانال تهویه، پشت جعبه‌ی فیوزها. در امتداد دیواری که روی آن لکه‌ای از نم باقی مانده بود رد کفش دیده میشد، رد تازه‌ای که انگار فراموش شده بود. زر نگاهش را به نوآ دوخت. - حس می‌کنم این‌جا یه لایه رویی باشه باید با حکم بازبینی کامل برگردیم. دفتر مدیر ناحیه‌ای عملیات ویژه در طبقه پنجم اداره‌ی پلیس فدرال نیویورک، پنجره‌ای بزرگ به سمت پل بروکلین داشت. ولی زر نگاهش به شیشه نبود؛ به پرونده‌ای بود که روبه روی مرد چاق کت و شلواری و عبوس پشت میز گذاشته شده بود. پرونده‌ای که برای او فقط یک گزارش ناتمام دیگر بود. مرد نگاهی به پوشه انداخت، ابرو بالا انداخت و گفت: - یه قهوه‌چی ناشناس، یه زن که شاید توهم زده، یه کارگر مهاجر که هیچ‌کس تاییدش نمی‌کنه، اینا دلایل خوبی برای ورود تمام عیار به یه ملک خصوصی نیستن مامور گریسون. زر سعی کرد لحنش آرام و حرفه‌ای بماند. - من گزارش کارگر ساده رو نمی‌گیرم قربان. اونجا بیش از حد تمیز، بوی شدید مواد شیمیایی غیر طبیعی هست و قفسه‌هایی که انگار چیزی ازشون تخلیه شده و از همه مهم تر؛ محل قبلا تو لیست مظنونین به قاچاق انسان ثبت شده بوده. مرد سرش را تکان داد و گفت: - خانم گریسون، من از شما سوالی دارم. وظیفه‌ی شما به‌عنوان نماینده‌ی اینترپل چیه؟ آیا شما مامور فدرال هستید؟ زر چیزی نگفت چون می‌دانست حق کاملا با اوست و جوابی برای گفتن ندارد. @Nasim.M
  16. #پارت چهار زن درست قبل از سوار شدن سری به عقب برگردانده بود، نه به دوربین بلکه به چیزی در خیابان. انگار دنبال تایید بود؛ دنبال چشم دومی که بفهمد. این چیزی بود که در ذهن زر می‌گذشت. - کافه دوربین دیگه‌ای نداشت؟ تصویر از پشت بود نتونستم ببینم چه جوری اون رو نوشته. نوآ حرف زر را قطع کرد. - ببین من می‌فهمم حس می‌کنی چیز عجیبی اون‌جا بود، ولی الان با این داده‌ها نمی‌تونیم کاری بکنیم هنوز چیزی برای باز کردن پرونده نداریم حتی اگر هم داشتیم به واحد ما مربوط نمی‌شد زر. زر آهسته گفت: - می‌دونم. نوآ به صفحه نگاه کرد و گفت: - حالا این رو بذاریم کنار، تو تازه واردی این هم یه جور مهارت، ولی باید یاد بگیری کی دنبالش بری و کی ولش کنی. زر پوزخندی زد. - یعنی الان وقت ول کردن؟ - یعنی الان وقت صبر کردن. دو هفته گذشت. زر میان ده‌ها پرونده، بازجویی، جلسات خسته کننده و بوق‌های بی‌‌وقفه نیویورک سعی کرده بود همه چیز را در مورد آن زن از ذهنش بیرون کند. در دپارتمان پلیس فدرال نیویورک، زمان هیچ‌وقت برای ایستادن فرصت نمی‌یافت. پرونده‌ها یکی‌یکی روی میز زر آمدند و می‌رفتند. قاچاق کالا، گذرنامه‌های جعلی، تخلف‌های فرامرزی، بیشترشان خشک و بی‌جان و با فرمت‌های تکراری. صبح سه‌ شنبه ساعت نه و چهل و پنج دقیقه اداره پلیس فدرال، واحد جرایم سازمان یافته، بخش پیگیری گزارشات مشکوک به قاچاق انسان و غیره. زر مشغول بازبینی گزارش گمرکی از بندر نیوآرک بود که صدای نوآ از پشت سرش آمد. - یه گزارش نچسب داریم که افتاده گردن ما فکر کنم بهتره یه نگاهی بهش بندازی. او پوشه‌ای نیمه رسمی در دست داشت نشان پلیس روی سربرگ با مهر خاکستری اینترپل دی سی دی ویژن(DC Division). - از بخش مهاجرت ارسال شده، یه کارگر خدمات ساختمانی توی یکی از آپارتمان‌های قدیمی کوئینز سه بار ادعا کرده که طی چند هفته اخیر رفت و آمدهای عجیبی رو توی زیرزمین اون‌جا دیده، میگه شب‌ها آدم‌هایی وارد و خارج میشن که ساکن اون‌جا نیستند، نور چراغ‌ها گاهی روشن و گاهی خاموش و بوی مواد شوینده قوی میاد. سه بار با پلیس محلی تماس داشته ولی اون‌ها چیزی پیدا نکردن، چون این ساختمان قبلا تو لیست تحت نظر برای مشکوک بودن به قاچاق انسان ثبت شده بوده ارجاع دادن به ما. زر پوشه را گرفت و نگاهی انداخت و چیزی در دلش تکان خورد. - گفتی اسم ساختمون چیه؟ نوآ لحظه‌ای مکث کرد و بعد گفت: - کافه‌ی طبقه هم‌کف حتما واست آشناست clay&bean همونی که اون زن رو اون‌جا دیدی. زر بی‌درنگ سرش را بالا آورد چشمانش دو هفته سرکوب شده را در یک لحظه بازیابی کردند چیزی ته دلش می‌دانست این داستان تمام نشده است بلکه شاید شروع این ماجرا باشد. با چشمانی کنجکاو و منتظر به نوآ نگاه کرد. - نمی‌خوام بگم ممکن بهم ربط داشته باشن ولی می‌خوای یه سر بریم؟ زر صفحه‌ی گزارش را بست، نه برای بی‌اهمیتی، بلکه برای تمرکز بیشتر. نوآ گفت: - فقط صبر کن تا مدارک رو وارد سیستم کنم. اجازه‌ی ورود رو بگیر تا بتونیم دقیق‌تر بررسی کنیم. زر با قدم‌هایی مطمئن و کنجکاو برای فهمیدن و ربط دادن این دو موضوع از جایش بلند شد، نمی‌دانست چیزی که اکنون حس می‌کند ترس است یا هیجان اما هرچه که بود زر به آن حس خوبی نداشت. چیزی شبیه گیر افتادن در وسط اقیانوس آرام بر روی تخته‌ای شکسته به جا مانده از یک قایق چوبی، همین اندازه بلاتکلیف و سردرگم. @Nasim.M
  17. #پارت سه زر بلند شد و دوباره سراغ میز رفت. لیوان قهوه‌ی آن زن را برداشت و نگاهی انداخت، با خودکار خودش زیر واژه‌ی کمک یک علامت سوال کوچک گذاشت. روی یخچال چند کاغذ بود. یکی از آن‌ها تاییدیه‌ی استخدام دائم پلیس بین الملل بود که با حروف درشت نوشته شده بود. اسم: زر گریسون، تابعیت: آمریکایی، نژاد: مختلط، ایرانی سفید پوست. در ذهنش گفت: - ولی نه اون‌ها، نه من، هنوز دقیق نمی‌دونیم کی هستم شاید این پرونده کمک کنه بفهمم. موبایلش روشن بود و پیام نوآ که نوشته بود فردا صبح ساعت هشت اتاق دویست و بیست و شش. زر گوشی را کنار گذاشت. پشتش را به صندلی کرد چشمانش را بست و منتظر فردا بود. باد صبحگاهی خنک و آلوده به بوی آسفالت خیس موهای مشکی و کوتاه زر را نوازش می‌کرد و نور طلایی آفتاب مستقیما به چشم‌های سبزش می‌تابید. خیابان‌های نیویورک همیشه بیدار بودند اما امروز برای او بیداری معنای دیگری داشت. او حس می‌کرد چیزی پشت نگاه آن زن مخفی شده است، چیزی قوی‌تر از یک حس بود که بشود آن را نادیده گرفت. وارد ساختمان شد، لابی مثل همیشه سرد و بی‌روح بود نگهبان با تکان دادن سر به او سلام کرد بی‌‌آن‌که چشم از مانیتورهای امنیتی بردارد. آسانسور طبقه دوم، راهرو و در آهنی اتاق دویست و بیست و شش. در نیمه باز بود، نوآ پشت میز نشسته بود فنجان قهوه‌اش هنوز بخار داشت، مانیتور بزرگ در مقابلش در حال بارگذاری فایل‌های نظارتی. نوآ بی‌آن‌که سر بلند کند گفت: - همیشه همین‌قدر خوش قولی؟ زر لبخند زد و وارد شد. - خوش قول نه، فقط دیشب خواب به چشمم نیومد. نوآ نیم نگاهی به او انداخت و جدی شد. - یعنی این‌قدر تاثیر گذار بوده؟ - نه، یعنی نمی‌دونم، فقط نمی‌تونستم بهش فکر نکنم. لیوان قهوه دیروز هنوز در دستش بود مثل سندی زنده. نوآ اشاره کرد به صندلی کنارش. - بشین، دوربین کافه رو از چهار زاویه مختلف گرفتم بیا ببینیم چه خبره. تصاویر پخش شد. نور آبی مانیتور روی صورت زر افتاده بود، او و نوآ شانه به شانه پشت میز امنیت نشسته بودند. دو پلیس، دو ذهن و یک کلمه. چیزی در دل زر تکان می‌خورد. صدای ضربان قلب خودش را می‌شنید و در اعماق پیکسل‌های مانیتور در جست‌و‌جوی چیزی بود که مطمئن بود درحال رخ دادن است. ویدیوها در حال پخش بودند. دوربین داخلی کافه تصویری آرام، بدون درگیری، بدون هیاهو. زن جوانی با پوششی ساده وارد شد چند لحظه مکث کرد و بعد از آن زر وارد کافه شد. زن لیوان قهوه‌اش را برداشت و چیزی گفت. مردی نزدیک شد و بی‌هیجان بدون خشونت دستی روی شانه زن گذاشت و جمله‌ای آرام رد و بدل شد، همراه هم از کافه خارج شدند و لیوان قهوه‌ای که جا مانده بود. نوآ روی لیوان زوم کرد. کلمه هنوز آن‌جا بود کج و لرزان اما باقی تصویر بی‌نقص و عادی به نظر می‌رسید. - از بیرون چیزی پیدا کردی؟ نوآ سری تکان داد. دوربین خیابان روبه‌ روی کافه، زن و مرد با گام‌هایی نرمال وارد میدان دید شدند و به سمت یک ون خاکستری رفتند که فقط نیمی از آن پیدا بود. در باز شد زن لحظه‌ای مردد ماند ولی سوار شد مرد هم پشت فرمان نشست پلاک خوانا نبود. نوآ نفس بلندی کشید. - نه دعوا نه فریاد نه زور فقط یک زوج که قهوه خریدن و رفتن. - ولی چرا باید قهوه رو جا بذاره؟ نوآ کمی به سمتش چرخید. - سوال خوبیه زر، شاید یه چیزی بین خودشون بوده یا یه عادت عجیب ولی ما نمی‌تونیم اون رو جدی بگیریم نمیشه صرفا به این لیوان استناد کنیم حتی اگر هم می‌تونستیم فکر نمی‌کنی وظیفه ما چیز دیگه‌ای باشه؟ سکوت سنگینی بین زر و نوآ را فرا گرفت زر هنوز به تصویر ثابت شده‌ی زن خیره مانده بود. @Nasim.M
  18. #پارت دو تماس تصویری برقرار شد. تصویر چهره‌ی‌ خسته اما همیشه هوشیار نوآ روی صفحه ظاهر شد. پشت سرش نور کم رمق و سر‌و‌صدای اداره پلیس شنیده می‌شد. نوآ دست به سینه نشست. - خب بگو ببینم چی شده؟ امروز که شیفت نداشتی زودتر رفتی خونه. زر لیوان را‌‌جلوی دوربین ‌گرفت و‌ گفت: - توی کافه معمولی زنی ازم خواست قهوه‌ش رو حساب کنم و بعد یه مرد اومد و گفت که همسرش و اون رو برد، هیچی نبود تا وقتی که این رو دیدم. نوآ ابرو بالا انداخت و نگاهش روی کلمه ماند. - ببین زر. لحنش کمی آهسته‌تر شد. صدایش به وضوح سنجیده و با تجربه بود. - گاهی چیزایی می‌بینیم که فقط ظاهراً عجیب‌اند، نمی‌خوام بگم تو اشتباه می‌کنی ولی ازت می‌خوام به احتمال ساده‌ترش هم فکر کنی. مکث کرد و بعد ادامه داد. - ما پلیسیم ولی نمی‌تونیم هر بار که حسمون یه چیزی گفت وارد عمل بشیم باید توازن رو بین حس و منطق نگه داریم. زر فقط نگاهش کرد. ساکت و منتظر. نوآ لبخند محوی زد انگار خودش فهمید آن جمله کافی نیست، لحنش عوض شد این‌بار جدی‌تر. - اما اگر حس تو این‌قدر محکم که نمی‌تونی ازش بگذری می‌تونیم از واحد نظارت شهری بخوایم دوربین‌های اون کافه رو بررسی کنن. مسیر خروج اون دو نفر رو هم پیگیری می‌کنیم اگه دوربین دیگه‌ای گرفته باشه، بدون این‌که کسی خبردار بشه. زر نفس عمیقی کشید. احساس کرد یک دریچه باز شد، نه برای اطمینان بلکه برای شروع. - ممنون نوآ فقط می‌خوام بدونم اون زن ‌‌اگر واقعاً به کمک نیاز داشت. نوآ سر تکان داد. - فردا صبح بیا اداره خودم با واحد تماس می‌گیرم ولی تا اون موقع استراحت کن، ذهنت هم باید مثل بدنت تیز بمونه. زر گوشی را روی میز گذاشت. لیوان قهوه هنوز روبرویش بود، با نوشته‌ی کمک. درست زیر آن قطره‌ای از قهوه ریخته بود شاید تصادفی شاید هم نه. آپارتمان زر ساکت بود مثل همیشه دیوارها سفید، لخت و بی‌ادعا. چند کتاب پراکنده روی میز، قاب عکس کوچکی از زنی با لبخندی نه چندان پر‌رنگ، مادرش لیلا. زر کت خیسش را آویزان کرد و رفت سراغ چای، قهوه دیگر برای او تازگی نداشت حتی بویش هم تهوع آور شده بود. آب جوش آمد، لیوانش را‌‌‌‌ برداشت. نه طرحی نه رنگی فقط سفید و ساده. همان‌طور که چای را می‌ریخت ناخودآگاه چشمانش به تقویم روی دیوار افتاد. امروز سالروز مرگ پدرش بود. جان گریسون مردی که هیچ‌وقت با صدای بلند نمی‌خندید اما وقتی زر ده ساله بود به خاطر چسباندن عکس‌های دخترش به داشبورد ماشینش جریمه شده بود. پدر آمریکایی‌اش یک راننده تاکسی بود، خسته و همیشه درگیر قبض‌ها. مادر ایرانی‌اش لیلا معلم بود مهاجری که لهجه‌اش هیچ وقت از بین نرفت، حتی بعد از بیست سال زندگی در نیویورک. زر حاصل دو دنیای متفاوت بود دو فرهنگی که هیچ وقت یک‌دیگر را درک نکردند اما با وجود او با هم زندگی می‌کردند. لبه کاناپه نشست و چای را مزه کرد تلخ‌تر از همیشه بود شاید چون امروز همه چیز طعم شک داشت. در ذهنش صدای بچگی‌اش برگشت. - مامان چرا همه بهم میگن عجیب؟ - چون تو مال یه طرف نیستی عزیزم تو مال هر دو طرفی. اما در اداره پلیس این همیشه مزیت نبود. گاهی باعث می‌شد همکارها با تردید به او نگاه کنند. بعضی‌ها می‌گفتند او‌ قابل اعتماد نیست، دورگه‌ها نباید عضو این سیستم باشند و از این دست صحبت‌هایی که در طول عمرش زیاد شنیده بود اما نوآ فرق داشت. نوآ همیشه او را جوری که هست می‌دیدید، درست مثل یک مافوق واقعی نه فقط به خاطر وظیفه، یا صرفا حسی پدرانه، بلکه چون خودش هم متفاوت بود. مردی سیاه پوست در سیستمی که هنوز رنگ پوست را بی‌صدا قضاوت می‌کرد. @Nasim.M
  19. #پارت یک هوا گرفته بود، نه باران می‌بارید و نه آفتاب بود. آسمان خاکستری مثل ذهن زَر در ساعت پنج عصر یک روز طولانی. او تازه دو ماه بود که در اداره پلیس بین الملل استخدام شده بود بیشتر کارهایش اداری بود؛ پرونده خوانی، رمز گذاری، بررسی ایمیل‌های رسمی. هنوز هیچ عملیات هیجان انگیزی در کارنامه‌اش نبود و حقیقت این بود که از این وضعیت هم ناراضی نبود. امنیت در سکوت برای آدم‌هایی مثل زر دلنشین‌تر از درگیری با اسلحه‌ای در مشت بود. کیف لپ‌تاپ را روی دوشش انداخت، گوشی‌اش را چک کرد هندزفری‌ها را گذاشت و از در پشتی اداره بیرون رفت. عادت همیشگی‌اش این بود که در راه برگشت از آن کافه‌ی کوچک قهوه بگیرد. یک کافه با شیشه‌هایی پر از بخار، صندلی‌های فلزی سرد و باریستاهایی همیشه ساکت. وقتی وارد شد بوی تلخ قهوه و شیر داغ پیچیده بود. موزیکی پخش میشد که زَر نمی‌شناخت. نور زرد و گرم فضا را مثل یک پتوی نازک پوشانده بود. در صف ایستاد، جلوتر از او فقط یک زن بود. لباس ساده‌ای پوشیده بود، شالی افتاده روی شانه، صورتی رنگ پریده و نگاهی که هر لحظه از در عقب به پشت سر می‌دوید. زَر متوجه شد، ولی همیشه سعی می‌کرد فکر نکند. - تو پلیس میشی وقتی واقعا نیاز باشه، نه فقط وقتی شک داری. این جمله‌ای بود که مربی آموزش‌های مقدماتی بار‌ها تکرار کرده بود. زن برگشت، به زَر نگاه کرد و لبخندی محو زد. دستش لرزید وقتی لیوان قهوه‌اش را گرفت و گفت: - ببخشید می‌تونین قهوه‌ام رو حساب کنین؟ کیفم رو جا گذاشتم فقط همین یه بار. زَر جا خورد. نه از خواهش زن، از حالت چشم‌هایش. ولی باز هم تردید کرد؛ پیش از آن‌که جوابی بدهد، صدای مردی از پشت آمد. - عزیزم! گفتم منتظر بمون من بیام. ببخشید خانم، همسرم یکم حواس پرتی داره. مرد لبخند زد، زن را از بازو گرفت و آرام به سمت در هدایت کرد. زن چیزی نگفت، اما نگاهش برای لحظه‌ای روی زَر ماند، نه التماس بود نه خواهش فقط یک مکث و بعد رفتند. زر هنوز در صف ایستاده بود، همه چیز خیلی عادی بود حتی شاید بی‌معنا، تا وقتی که باریستا گفت: - قهوه‌ی اون خانم رو حساب نمی‌کنین؟ زَر نفسش رو بیرون داد، جلو رفت، کارت کشید، قهوه‌ی خودش و او را حساب کرد همه چیز تمام شده بود. چند دقیقه بعد وقتی لیوان قهوه را از پیشخوان برداشت نگاهش به بدنه‌ی مقوایی آن افتاد. جایی که بخار قهوه کمی کاغذ را مرطوب کرده بود. با خطی لرزان و سریع، فقط یک واژه نوشته شده بود: - کمک. زر لیوان را پایین آورد و دوباره نگاه کرد. کلمه با خطی بد اما واضح. انگار صدای زن هنوز در گوشش می‌پیچید. - فقط همین یه بار. زر روبه روی ایستگاه مترو ایستاده بود. باران نم‌نم می‌بارید. لیوان مقوایی قهوه در دستش گرم بود اما واژه‌ی کمک که با خودکار آبی کم‌رنگی رویش نوشته شده بود سرمای خاصی در تنش انداخت. حس کرد زیادی فکر می‌کند شاید قبلا نوشته شده بود شاید آن زن نمی‌خواست واقعا چیزی بگوید شاید واقعا همسرش بود. به خانه رسید. آپارتمان کوچکش در برانکس. محله‌ای معمولی با ساختمان‌های آجری و همسایه‌هایی که زیاد در کار هم دخالت نمی‌کردند. داخل که شد کتش را در‌آورد، کفش‌هایش را پرت کرد گوشه‌ی اتاق و لیوان قهوه را روی میز گذاشت اما چشمش هنوز به آن کلمه بود. نشست و بهش خیره شد. نفسش را آهسته بیرون داد ذهنش می‌گفت شاید فقط یک شوخی ساده باشد شاید چیزی از قبل نوشته شده بود شاید هم خیال. قهوه دیگر دل‌چسب نبود. با دست دیگرش گوشی‌اش را بیرون کشید و پیام داد. - نوآ، مزاحمت نیستم؟ فقط یه چیز کوچیک ذهنم رو درگیر کرده. چند دقیقه بعد پیام برگشت. - تو هیچ‌وقت بی‌دلیل مزاحم من نمیشی حرف بزن، گوش میدم. @Nasim.M
  20. نام رمان: پروتکل پژواک: سایه های فساد نویسنده: زر گریسون | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی, جنایی, عاشقانه. رده سنی: +۱۶ خلاصه: در دنیایی که هر قدمش پر از تله و خیانت است، زَر دختری با نژادی مختلط از دو فرهنگ متضاد ایرانی-آمریکایی با نگاه سرد و اراده‌ای فولادین وارد بازی شده که جانش و جان بسیاری دیگر را تحت شعاع قرار داده است. پرونده‌‌هایی از دل تاریک‌ترین بخش بشریت که همیشه خارج از دید بوده و همواره تحت پوشش سیاست و قدرت از چشم جهانیان دور نگه داشته شده است. پرونده‌‌هایی نظیر قاچاق انسان در جهت سو استفاده در موارد مختلف همچون سلاح‌‌های بیولوژیکی، آزمایش‌های مخوف که در تضاد با کرامت انسانی است. سیاست‌های کثیف و زیر پوستی، او را به قلب طوفانی می‌کشاند که هر لحظه ممکن است همه چیز را نابود کند؛ اما در پشت این چهره بی‌‌احساس، قلبی زخمی و پر از راز نهفته است زخمی که شاید تنها حقیقت بتواند درمانش کند. این داستان نبردی‌ست بی‌رحمانه بین نور و تاریکی، جایی که مرز بین دوست و دشمن، عدالت و فساد محو است. زر باید انتخاب کند بماند و بجنگد یا همه چیز را از دست بدهد. **خواندن این داستان به افراد زیر ۱۶ سال توصیه نمیشود**
×
×
  • اضافه کردن...