-
تعداد ارسال ها
161 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
14
تمامی مطالب نوشته شده توسط zara
-
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و شش صدای قهقهه و برخورد لیوانهای دختران و پسرانی که کنار هم خوش میگذراندند حالا برای زر کمی آزار دهنده شده بود. دلیل رفتار جاشوا را متوجه نمیشد ذهنش درگیر بود افکارش مثل ابری تیره ذهنش را تسخیر کردند. لحظهی نزدیکشدن جاشوا مدام در تصوراتش تکرار میشد و آن را تنها نمیگذاشت، به آن تماس تلفنی که حال جاشوا را دگرگون کرد فکر میکرد اما هرچه سعی میکرد نمیتوانست به یاد بیاورد اسم چه کسی روی صفحهی گوشی او ظاهر شده بود. نگاهی به ساعتش انداخت سی دقیقه از زمانی که جاشوا میز را ترک کرده، گذشته بود نگرانی چهرهی ظریفش را پوشانده بود به دور و بر نگاه میکرد تا شاید چشمانش جاشوا را بیابند، از جایش بلند شد که همان مرد دوباره سمتش آمد و گفت: - داری میری؟ - نه نمیدونم دوستم کجاست پیداش نمیکنم. - خب مثل اینکه یه نفر اینجا کلاه رفته سرش! زر نگاهی به مرد انداخت و گفت: - منظورت چیه؟ - رفیقت حدودا بیست دقیقه پیش از اون در رفت بیرون. صورت زر درهم شد و به مرد نگاه میکرد. - مطمئنی؟ - آره چرا باید دروغ بگم، خیلی وقته که رفته بیرون اگر میخوای بری میتونم برسونمت. زر بیتوجه به حرف مرد پالتویش را تحویل گرفت و از کلاب بیرون رفت. آسمان تاریک شده بود، نمدار و کمی گرفته. گوشیاش را مدام چک میکرد هیچ پاسخی دریافت نکرده بود چندینبار با او تماس گرفت اما بیفایده بود، هالهای ظریف از اشک روی چشمانش کمین کرد هیچ فکر و ایدهای به ذهنش نمیرسید که چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد. شبی که قرار بود برای آنها یادآور خاطرات کودکی باشد حالا معنای دیگری پیدا کرده بود، به اطراف نگاه کرد و دوباره با جاشوا تماس گرفت اما باز هم جوابی دریافت نکرد. دل شورهای در سینهاش پیچ و تاب میخورد و ناراحت بود، نمیدانست جاشوا چرا او را در مکانی که خودش دعوت کرده رها کرده بود آن هم بدون پاسخ. در حالی که در پیادهرو قدم میزد و احتمالات مختلف را در ذهنش پرورش میداد تصمیم گرفت تماسی با نوآ داشته باشد دو دل بود نمیخواست این اتفاق، شک برانگیز یا باعث سوءتفاهم شود اما بعد از لحظهای درنگ تماس برقرار شد. - نوآ؟ - بله زر؟ زر کمی منومن کرد اما در نهایت لب گشود. - کجایی؟ - دارم میرم خونه چطور؟ - خب راستش هرچی به جاش زنگ میزنم جواب نمیده. - مگه باهم نبودید؟ - بودیم ولی بدون اینکه بهم بگه رفت. - باشه الان کجایی؟ - وست استریت چهاردهم. - باشه همونجا بمون میام دنبالت. تماس قطع شد، هوا کمی سردتر شده بود و پاهای برهنهی زر را قلقلک میداد، حدود بیست دقیقه از تماس گذشته بود که بالاخره نوآ رسید. زر با عجله سوار شد نوآ درجهی بخاری ماشین را کمی زیاد کرد بدون هیچ حرفی به سمت خانهی امن حرکت کردند. میانهی راه بود که نوآ به زر نگاهی انداخت و متوجه غباری از ناراحتی که از چشمانش سرازیر بود شد. با لحنی آرام و خونسرد گفت: - خوشگل شدی. زر نگاهی به نوآ انداخت لبخندی نمادین زد و دوباره به خیابان صافِ روبه رویش چشم دوخت. - حالا چرا اینقدر نگرانی؟ - جاشوا تلفنش رو جواب نمیده، تقریبا از یک ساعت بیشتر شده. - جواب تماسهای منم نداد، مست بود؟ - نمیدونم شاید. - خب اون همهی کاراش بیحساب و کتاب مطمئن باش الان رفته خونه و خوابیده بدون اینکه یادش بیاد کجا بوده. - فکر نمیکنم در اون حد نوشیدنی خورده باشه ولی رفتارش عجیب بود. - تو که باید بهتر از من بدونی اون کلا آدم عجیب غریبی. نوآ که متوجه اضطراب زر شده بود سعی میکرد با صحبتهای متفرقه حواس او را پرت کند اما نکتهی قابل توجه این بود که او خود هم نگران جاشوا بود و انگار چیزی را از زر مخفی میکرد. @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و پنج همین لحظه زر دستی را روی پشتی صندلیاش حس کرد رویش را برگرداند, جاشوا بدون اینکه نگاهش را از او بردارد کنارش نشست. مرد کمی عقب کشید لبخندی زد، لیوانش را بالا گرفت و رفت. زر نگاهی به جاشوا انداخت، هالهای از نگرانی در چشمان جاش دیده میشد. جاشوا همانطور که به صفحهی گوشیاش نگاه میکرد گفت: - نمیخوای برقصی؟ - شاید یه رقص کوتاه بد نباشه. - خوبه پس برو لذت ببر. زر حس کرد چیزی در نگاه جاشوا عادی نیست، لبخندش محوتر شده بود و این او را موذب میکرد. دیدار دوستانهای که قرار بود حال و هوای آنها را عوض کند حالا کمی سنگین به نظر میرسید. نوشیدنیاش را خورد و از جایش بلند شد و بدون صحبتی اضافه به سن رقص رفت. رقصش نرم و طبیعی بود مردی که سعی کرد با او همصحبت شود حالا در تلاش بودکه در کنار او برقصد، اما چشم جاشوا همچنان به او دوخته شده بود نه برای تمجید، برای چیزی شبیه نگرانی. موسیقی کمی بالاتر رفت، نورها رنگ عوض میکردند گونههای سرخ زر از آن فاصله هم قابل دیدن بود جاشوا از جایش بلند نشد اما دستش لیوانش را محکمتر میفشرد. نگاه زر به جاشوا افتاد حس کرد درست در همین لحظه باید پیش او برگردد. جاشوا لیوانش را بالا گرفته بود با نگاهی سنگین که معلوم نبود چه چیزی در پس آن میگذرد رو به زر کرد و گفت: -همیشه همینطوری به غریبهها لبخند میزنی؟ زر ابرو بالا انداخت لب باز کرد که چیزی بگوید اما جاشوا به صحبت ادامه داد. - آدم هیچوقت نمیدونه کی واقعا کیه. لحنش نرم بود اما کلماتش مثل تیغ بیرحم. زر لبخندش را نگه داشت ولی نگاهش لغزید و گفت: - گاهی لازم آدم یکم نقش بازی کنه مخصوصا وقتی طرف مقابل استاد این کار. جاشوا کمی نزدیکتر شد آنقدر که بوی تند نوشیدنیاش حس میشد. - یعنی فکر میکنی من دارم نقش بازی میکنم؟ - نمیدونم ولی خیلی خوب اجراش میکنی. سکوت کوتاهی بین زر و جاشوا نشست. جاش کمی خم شد و نگاهی دقیقتر به چشمهای زر انداخت، انگار میخواست بیشتر از لایههای ظاهری، حرفها را بفهمد. - نقش بازی کردن بهونهست برای اینکه بتونیم اون چیزی رو که واقعا نمیتونیم بگیم تو دلمون نگه داریم. - خب تو چی تو دلت نگه داشتی که نمیتونی بگی؟ جاشوا لحظهای به چشمان زر خیره ماند، به صورت زر نزدیک شد طوری که کاملا نفسش گونههای زر را نوازش میکرد، نگاهش مستقیما در چشمان او گره خورد با دستش گونهی زر را نوازش کرد و چانهاش را گرفت، زر با ضربان قلبی که محکمتر از همیشه میکوبید و ترسی که به جانش افتاده بود به چشمهای او خیره ماند، نمیدانست چه چیزی در حال رخ دادن است. جاشوا با حالتی کنایهآمیز گفت: - من چیزی نگه نداشتم، ولی مطمئنم تو یه چیزی داری! جاشوا همین جمله را گفت و خود را عقب کشید، احساس عجیبی در دل زر پیچید نمیدانست آن را چگونه برداشت کند اما هر چیزی که پشت آن بود حس ناخوشایندی به زر داد، شاید ناراحتی مخلوط شده با کمی دلهره. زر که سرش را کمی پایین انداخته بود تظاهر میکرد مشغول بستن کیفش است اما نوک انگشتهایش لرزش خفیفی داشت. جاشوا لیوان چهارم نوشیدنیاش را سر کشید و آن را روی میز گذاشت، از جایش بلند و گفت: -من میرم سرویس بهداشتی زود برمیگردم همینجا بمون. زر سری تکان داد و چیزی نگفت. @Nasim.M -
پارت جدید بارگذاری شد
"پیداش سایه ای کهنه از گذشته...
حقیقتی تکان دهنده و تکرار دوباره ی تاریخ ..
... چقدر تاریخ بلدی؟ تو این فصل مشخص میشه.!
-
پارت جدید بارگذاری شد
"پیداش سایه ای کهنه از گذشته...
حقیقتی تکان دهنده و تکرار دوباره ی تاریخ ..
... چقدر تاریخ بلدی؟ تو این فصل مشخص میشه.!
-
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و چهار هوا کمی آرام گرفته بود غروب آفتاب، آسمان نیویورک را سرخ کرده بود، انعکاس خورشید در شیشههای آسمان خراشها مانند پولک بر پارچهی شهر میرقصیدند. زر مشغول حاضر شدن برای دیدار جاشوا در کلابی بود که برای آنها حکم دفترچهی خاطرات را داشت. تلفنش زنگ خورد. - زر کجایی؟ - اومدم خونهی خودم دارم حاضر میشم جایی برم. - با جاشوا؟ - خب آره اونم هست، چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟ - نه فقط خواستم مطمئن بشم حالت خوبه. - ممنون نوآ نگران نباش خوبم. - مراقب خودتون باشید و بعدش مستقیم بیاید اینجا. - باشه. ساعتی از تماس نوآ و زر نگذشته بود که پیامی از طرف جاشوا رسید. - کجایی؟ حاضری؟ زر در حالی که لباسش را مرتب میکرد به صفحهی گوشی نگاهی انداخت گوشی را برداشت و با مکث پاسخ داد. - آره چند دقیقه دیگه میام. پیام بعدی از جاشوا دریافت شد. - بیام دنبالت؟ زر در حال تایپ کردن بود که جاشوا تماس گرفت زر جواب داد و تلفن را روی حالت بلندگو گذاشت تا بتواند همزمان کارش را به اتمام برساند. - زر میخوای بیام دنبالت؟ - نه جاش داشتم جواب پیامت رو میدادم که زنگ زدی. - فکر میکردم بزرگتر که بشی سرعتت بیشتر میشه ولی واقعا پسرفت کردی زر! یکم سریع باش من یک ساعته که دقیقا روی این صندلی نشستم. - چند دقیقه دیگه اونجام، نمیفهمم چرا اینقدر زود رفتی. همچنان که زر داشت صحبت میکرد جاشوا تلفن را قطع کرد. زر با تعجب به تلفن نگاه کرد نفسی بیرون داد و پیامی یک کلمهای برای جاشوا نوشت. - عوضی. جاشوا شکلک خندهای فرستاد. زر پالتویش را پوشید کیفش را برداشت و از خانه خارج شد. موسیقی بیسدار اما ملایم از بلندگوهای سقف پخش میشد، نورهای آبی و بنفش هر چند ثانیه فضای نیمه تاریک را روشن میکردند. بویی مخلوط از تندی و ته ماندهی سیگار در فضا غوطهور بود. زر کمی دیرتر رسید، از گارد جلوی در رد شد، پالتویش را به روبک تحویل داد و چشمش به گوشهی سالن افتاد؛ جاشوا کنار بار ایستاده بود با زنی از کارکنان حرف میزد. زن میخندید و دستش را روی بازوی جاشوا گذاشته بود. برای لحظهای نگاه زر روی صحنه ثابت ماند. جاشوا متوجه شد و با یک حرکت سر او را صدا زد. وقتی زر نزدیک شد جاشوا گفت: - دیر کردی، داشتم درمورد موسیقی امشب ازش میپرسیدم. زر لبخندی زد و چیزی نگفت. آنها به سمت میز کوچکی در گوشهای رفتند. میزی گرد با دو صندلی مخملی مشکی که نور نئونی روشنایی ضعیفی به آن میداد. زر به دور و بر نگاهی انداخت و لبخندی گوشهی لبش نشست و گفت: - فکر نمیکردم اینقدر عوض شده باشه. - یعنی بعد از اون موقع این اولینبار که میای؟ - آره همون اولین و آخرین باری بود که اومدم اینجا، از قضا هر دو زمان هم با خودت اومدم. تو اومده بودی؟ - آره تقریبا همیشه. - با زنت؟ جاشوا نفسی بیرون داد و در حالی که سرش را تکان میداد پشت چشمی نازک کرد و گفت: - نوشیدنی چی میخوری؟ سفارش بدم یا خودت انتخاب میکنی؟ - یه چیزی که خیلی سنگین نباشه. جاشوا سری تکان داد و به پیشخدمت اشاره کرد. ساعتی گذشته بود و آنها مشغول صحبت بودند. بوی نوشیدنی آزار دهنده نبود. زر جرعهای نوشید و لیوان را روی میز گذاشت، خواست چیزی بگوید که تلفن جاشوا زنگ خورد. زر ناخواسته به صفحه نگاه کرد جاشوا سریع گوشی را برداشت، از زر عذرخواهی کرد و از جایش بلند شد تا به گوشهای آرامتر برود. نگاه زر، جاشوا را موقع ترک میز دنبال میکرد. چشمش را از او گرفت، لیوانش را برداشت، کمی نوشید و برای چند دقیقه به نقطهای خیره ماند، در همین لحظه مردی سی و چند ساله با لبخند به زر نزدیک شد. - سلام، چرا خانم زیبایی مثل شما این گوشه تنها نشسته؟ زر لبخندی زد و گفت: - منتظر دوستم هستم. - خب راستش منم منتظر دوستمم ولی مثل اینکه هر دومون رو قال گذاشتن، نه؟ @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و سه صدای لیا پشت طوفانی از رعد و برق، تند و نگران بود. - من رد انتقال رو پیدا کردم یه ماشین با پلاک جعلی از در جنوبی مرکز آزماش، ساعت یازده شب گذشته خارج شده، فایل حمل مشخص نیست اما یکی از پزشکهای سابق اونجا گفته دختر هنوز زندهست. نوآ با صدایی خشک گفت: - مطمئنی؟ - دارم سعی میکنم پیداش کنم ولی یه مشکلی هست فکر کنم لو رفتم. صدا برای لحظهای قطع شد. - فکر کنم دارن تعقیبم میکنن ارتباط ممکن قطع بشه فقط عجله کنین مسیرشون به سمت مرز شمالی قبرس میره من هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم. تماس قطع شد نوآ زمزمهوار گفت: - لیا هدف شده. جاشوا که همچنان پای سیستم بود گفت: - یه نفر سعی کرده به سیستم دوباره نفوذ کنه از یه فاصله نزدیک! صفحه نمایش پر از خطوط تهاجمی شده بود اما با هوشیاری جاشوا این حمله سایبری دفع شد. - سیستم رو قطع کن جاشوا، برای امروز کافیه دیگه نمیتونیم به هیچکس اعتماد کنیم نه به سازمان و نه به ساختار. بعد از کمی سکوت جاشوا گفت: - باید دیوین رو پیدا کنم تا بتونم به اون سرور توی قبرس شمالی دسترسی داشته باشم تنها چیزی که ممکن مکان نگهداری دختر رو نشون بده. - باشه هرکاری که میدونی درسته انجام بده ولی بیاحتیاطی نکن. جاشوا سری تکان داد از جایش بلند شد و پیش زر رفت. - هی؟ حالت خوبه؟ - آره خوبم. - حس کردم یکم نگرانی. - آره، تا حالا تو همچین موقعیتی نبودم همیشه کارم کاغذ بازی و اداری بوده. جاشوا مکثی کرد و گفت: - بهت حق میدم ولی راستش رو بخوای وقتی هنوز عضوی از فدرال بودم هر روز این اتفاقها میافتاد، باورت نمیشه چه چیزای عجیب دیگهای توی این دنیا وجود داره. زر سری تکان داد و نفس عمیقی کشید. - خیلی ازت ناراحتم. - جاش، لطفا دوباره شروع نکن. - چرا نمیذاری حرف بزنم؟ زر، اون وقتهایی که بهت احتیاج داشتم که کنارم باشی نبودی، هیچوقت نذاشتی در موردش باهات حرف بزنم. - بهتره یه نگاه به کارایی که کردی بندازی شاید دلیلش رو بفهمی. - من فقط چون از چیزی مطمئن نبودم بهت نگفته بودم، نه فقط تو به هیچکس دیگهای چیزی نگفته بودم. - من کس دیگهای نبودم جاش من اونی بودم که از بچگی باهات بزرگ شده بود ولی انگار غریبهتر بودم، خودت رو بذار جای من کسی که فکر میکردی بهترین دوستته یهو بهت زنگ میزنه و میگه که امروز جشن ازدواجش با دوست دخترش. جاشوا سری تکان داد و گفت: - معذرت میخوام، فقط میخوام این موضوع رو فراموش کنی و بهترین دوستم بمونی. زر نگاهی به چشمان آبی و پر از آرامش جاشوا انداخت. - اشکالی نداره جاش، هرچی بوده گذشته. لبخندی کمرنگ گوشهی لبان جاشوا نشست کمی مکث کرد و گفت: - یادته سال آخر مدرسه رفتیم لاکس؟ زر لبخندی زد و گفت: - نگو که اون فاجعه رو هنوز یادته. - متاسفانه هنوز یادمه چجوری روی پیراهنم بالا آوردی! زر در حالی که به جاشوا نگاه میکرد خندید و گفت: - خدای من، نمیشه این بخشش رو فراموش کنی؟ - نه آخه این بامزهترین بخش بود، میخوام یه سوال ازت بپرسم؟ - چه سوالی؟ - نظرت چیه فردا شب بریم اونجا؟ زر چشمانش گرد شد و با لبخندی گفت: - میخوای تاریخ رو تکرار کنی؟ - نه فقط فکر میکنم لازم یکم مثل قدیم خوش بگذرونیم. - مثل قبل از ازدواجت؟ - میشه اینقدر درموردش بهم تیکه نندازی؟ - باشه تیکه نمیندازم. - خوبه، پس فردا بعد از ظهر میریم. - اگر اتفاق جدیدی نیوفته. - اتفاقی نمیوفته, نمیخوای یکم بخوابی؟ - فعلا نه، خوابم نمیبره. - میخوای فیلم ببینیم؟ - نه فکر نکنم حوصلهاش رو داشته باشم. - باشه پس من میخوابم، شب بخیر زر. - شب بخیر. @Nasim.M@Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و دو جاشوا بدون حرف دیگری بلافاصله مشغول راه اندازی سیستم شد. لپتاپ را روی میز گذاشت و یکی از هاردهای سیاه رنگ را از کیف بیرون کشید. زر در حالی که پالتوی خیسش را آویزان میکرد گفت: - به نظر من اون حملهی سایبری تصادفی نبود، فایلهایی که تو رمز گذاشته بودی، چطور دقیقا همونها پاک شدن؟ جاشوا خیره به مانیتور گفت: - این یه نفوذ عادی نبود، دقیقا رفتن سراغ مسیر بکآپ یعنی یا کسی از داخل شبکه ما رو لو داده یا یه کلید خصوصی از یکی از سیستمهای متصل درز کرده، حتی فایلهایی که آنلاین داشتم هم دیگه باز نمیشن اون اطلاعاتی که توی هارد ذخیره کردم به درد بخور هستن ولی بدون اونها مجبورم همه چیز رو از اول پیش ببرم. نوآ که روی کاناپه قدیمی نشسته بود و اسلحهاش را تمیز میکرد آرام گفت: - پس ما داریم شکار میشیم. چند لحظه سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. جاشوا که حالا نگاهش کمی درهم و خاموش شده بود زمزمه کرد: - اطلاعات مربوط به مکان پینک گرل هم بین فایلهایی بود که پاک شده انگار هیچوقت وجود نداشتن. زر نزدیک شد و گفت: - حتما یه نسخهای از اون اطلاعات یه جایی هست، چیزی که یه بار روی سرور آپلود بشه هیچوقت واقعا از بین نمیره فقط باید جای درستش رو پیدا کنیم. - اگر بخوام دوباره اون مسیرها رو بازسازی کنم باید از یه متخصص حافظه یا بازیابی عمیق استفاده کنم یه نفر که با معماری دیتا توی دارکنت آشنا باشه. نوآ پوز خندی زد و گفت: - یعنی یکی مثل خودت؟ - من به یه چیزی بیشتر از خودم نیاز دارم، شاید یکی از شاگردای قدیمیم. زر پرسید: - قابل اعتماد؟ - نه راستش، ولی باید بدونم کی داره فایلها رو پاک میکنه و چرا؟ جاشوا کمی درنگ کرد چیزی در سیستم توجهش را جلب کرد اما سکوت کرد و با ابروهایی درهم به مانیتور نگاه میکرد و انگشتانش سریعتر از همیشه حرکت میکردند. زر گفت: - نوآ تو چقدر به لیا اعتماد داری؟ نوآ سکوتی سنگین کرد، انگار چیزی را در دلش سبک سنگین میکرد و برای گفتنش دو دل بود اما در نهایت لب باز کرد و گفت: - یه چیزی هست که مدتها نمیخواستم بگم ولی الان شاید لازم بدونید، لیا فقط یه مامور مخفی نیست. جاشوا و زر با نگاهی منتظر به نوآ چشم دوختند. نوآ نفس عمیقی کشید و گفت: - لیا دختر خوندهی من، از نُه سالگی تحت سرپرستی من بود و توی همه چیز همراهش بودم اگر اونها فهمیده باشن که با من در ارتباط شاید همونقدر در خطر باشه که ما هستیم و امکان نداره کار اون باشه، من مثل جونم بهش اعتماد دارم. زمان در حال سوختن بود صدای تقتق کیبورد جاشوا زیرمین را پر کرده بود. سیمهای پراکنده، مانیتور روشن و تصویر محو شدهی کدهای درهم. نوآ کنار در ورودی ایستاده بود و از شکاف باریک به بیرون نگاه میکرد. زر روی صندلی چرمی قدیمی نشسته، دستهایش روی پیشانی بود و بیصدا نفس میکشید. جاشوا با لحنی دمق گفت: - نه، هیچی نیست هر چیزی که رمزگذاری کرده بودم کامل نابود شده ریشهاشون سوزونده شده انگار دقیقا میدونست دنبال چی هستیم. زر گفت: - پس دستمون خالی. جاشوا نفسی بیرون داد، به صفحه نمایش نگاه کرد و بعد از مکثی کوتاه انگشتش را روی یک آیکون کوچک گذاشت و گفت: - شاید نه، یه نفر هست که شاید بدونه چه خبر شده. نوآ به سمت جاشوا چرخید و گفت: - کی؟ جاشوا با اکراه گفت: - همون شاگرد قدیمیم، اسمش دیوین مور، ازم جلو زد ولی راه رو از دست داد الان یه معتاد به کد و تاریکی. توی محله صنعتی بروکلین زندگی میکنه اعتمادی به دنیا نداره ولی اگر کسی بتونه این کار رو بکنه اون دیوین. همان لحظه موبایل نوآ لرزید. تماس امن از طرف لیا، نوآ سریع جواب داد. @Nasim.M @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و یک جاشوا پلک زد و گفت: - با قطعیت نه، ممکن هنوز فرصت داشته باشیم. در همان لحظه صدای بوق کوتاهی از یکی از ابزارهای کناری بلند شد. زر چرخید، جاشوا نگاهی به نمایشگر کوچک انداخت روی صفحه نوشته بود: تشخیص حرکت، راه پله طبقه پنج. نوآ آرام به سمت پنجره رفت و از لای پرده نگاهی انداخت اما از آن فاصله چیز خاصی دیده نمیشد. - اگر اونها باشن، دنبال صدا نمیگردن دنبال تایید تصویرن. جاشوا دستش روی کیفش بود و با عجله وسایلش را جمع میکرد. - دادهها هنوز توی فلش، اگر چیزی قرار لو بره هنوز دیر نشده. نوآ با صدای پایین اما قاطعی گفت: - سه دقیقه دیگه اینجا رو ترک میکنیم بیهیچ ردی، زر لطفا به جاشوا کمک کن. باران ریزی روی شیشههای چرک گرفتهی ساختمان آجری میکوبید، خیابان خلوت بود و مغازههای خوار و بار فروشی محلی بسته شده بودند و فقط نور نئونی قرمز رنگ یک رستوران چینی در انتهای کوچه میدرخشید. زر با موهای خیس از باران در ورودی زیر زمین ایستاده بود، پشت سرش جاشوا لپتاپ و یک کیف فلزی نه چندان بزرگ در دست داشت و زیر لب چیزی زمزمه میکرد. نوآ در را با کلیدی قدیمی باز کرد. - بفرمایید، به خونهی کودکیهای نوآ خوش اومدین. پلههای بتنی خیس و سرد به فضای زیر زمینی میرسیدند؛ جایی که برای مدت طولانی به انباری عتیقهجات تبدیل شده بود حالا با کمی سیمکشی تازه، سیستم تهویه ساده و یک میز بزرگ به مقر موقت آنها بدل شد. نوآ نفسی بیرون داد و گفت: اینجا مال مادربزرگم بود وقتی مرد هیچکس جز من نمیدونست این زیر چی هست حتی پلیس هم آدرسش رو نداره. جاشوا به قوری فلزی که در ویترین گذاشته بود نگاهی انداخت و گفت: - مثل اینکه مادربزرگت عاشق عتیقهجات بوده. نوآ نفسی بیرون داد و گفت: - البته اون رو من خریدم. زر به جاشوا نگاهی کرد و لبخند زد. دیوارهای آجری، کتابهای قدیمی، یک دستگاه پخش نوار و چند عکس از بچگی نوآ با لباس مدرسه. زر با دقت به آنها نگاه میکرد، با لبخندی در گوشهی لب قاب عکس قدیمی نوآ را برداشت و به آن خیره شده بود، جاشوا کنارش آمد و به عکس نگاه کرد و گفت: - نوآست؟ - آره احتمالا، خیلی شبیه الانش. جاشوا لبخندی شیطنتآمیز زد و در حالی که زر چپچپ به او نگاه میکرد قاب عکس را گرفت، رو به نوآ کرد و با نیشخندی که روی لب داشت سعی کرد چیزی بگوید که نوآ پیش دستی کرد و گفت: - قبل از اینکه بخوای دهن باز کنی به چرتوپرت گفتن بهتره بدونی اگر اون قاب عکس خراب بشه همینجا دفنت میکنم. زر خندهای ریز کرد و به جاشوا نگاه کرد، جاشوا ابرو بالا انداخت و قاب عکس را سر جایش گذاشت. - اینم از این، ولی نمیخواستم چرتوپرت بگم فقط میخواستم درمورد لباس مدرسهت نظر بدم. - دهنت رو ببند جاش. - میبندم ولی لباست... نوآ دوباره حرف جاشوا را قطع کرد و گفت: - خفه شو جاش. - باشه باشه، عصبی نشو. @Nasim.M @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی خوری نگاهش را به دوربین دوخت چهرهاش خسته و ترسیده بود. - شما نمیفهمید این قاچاق نیست این یه حرکت برای آیندهی تسلیحات انسانی که بعد از جنگ ایران و اسرائیل سخت گیریها برای به نتیجه رسوندنش بیشتر شد، ایرانیهای لعنتی... زر حرف خوری را قطع کرد و با تندی گفت: - هِی اینجا هیچکس وقیحتر از تو نیست. جاشوا دستش را روی دست زر گذاشت و از او خواست آرام باشد و گفت: - ادامه بده خوری. - اگر اون دختر بمیره یا فرار کنه ممکن چیزی پخش بشه که کنترلش از دست همه خارج بشه. لیا به آرامی گفت: - دیگه خیلی دیره برای پشیمونی کمتر از سی ساعت وقت داریم. خوری آهی کشید. - من فقط اطلاعات اولیه رو دارم ولی اگر قول بدین امنتیم رو تامین کنین میتونم اسم مهندس ژنتیکی که کد نویسیها رو انجام داده بهتون بگم. لیا با چشمانی افروخته به خوری نگاه کرد و گفت: - تو موقعیتی نیستی که بخوای شرط بذاری. نوآ حرف لیا را قطع کرد و گفت: - خوری من امنیتت رو تضمین میکنم یکی رو میفرستم سراغت که به یه جای امن منتقلت کنه تا شرایط سفر واست محیا بشه. خوری نفسی عمیق کشید و بعد از لحظهای سکوت فقط یک کلمه گفت. - ایلانا فاکس. نور آبی مانیتور شانههای خمیدهی جاشوا را روشن میکرد. پنجره باز بود و صدای خفیف شهر از پایین به گوش میرسید. زر کنار پنجره دست به سینه به دور دست خیره شده بود. نوآ بیصدا روی مبل نشسته بود و نوتهایی را در دفترچهاش ورق میزد. جاشوا ناگهان بیحرکت شد و گفت: - پیداش کردم. زر سمت جاشوا برگشت و گفت: - چی رو؟ جاشوا تصویری روی مانیتور به نمایش گذاشت، مردی میانسال با نگاهی بیحالت و محاسنی مرتب. - یعاذر گُلدمن که الان با اسم ایلانا کار میکنه، تغییر هویت داده ردش رو خیلی حرفهای پاک کردن ولی یه اشتباه کوچیک تو بایگانی پزشکی این رو باقی گذاشته. نوآ از جاشوا پرسید: - موقعیت فعلی؟ جاشوا نقشهای باز کرد، یک ملک شخصی در حاشیهی فاماگوستای قبرس شمالی. - هیچ چیز ثبت رسمی نشده ولی رد انتقال پول به یه حساب ارزی توی اون منطقه گویای همه چیز، لعنتی وقتمون خیلی کم بهش نمیرسیم. چند لحظه سکوت و بعد صفحهی مانیتور کمی لرزید، چهرهی جاشوا درهم تنیده شد. پنجرهی ترمینال باز شد و خطهای بیربط ظاهر شد، ناگهان هشداری روی صفحه پدیدار شد. دسترسی غیرمجاز شناسایی شد، ردیابی فعال در حال انجام است. چند لحظه سکوت مطلق، فقط صدای آرام فن لپتاپ شنیده میشد. زر خودش را نزدیکتر کرد و پرسید: - چی شده؟ جاشوا با نفسهایی سنگین و کمی ترسیده گفت: - ما رو دیدن! در واقع من رو دیدن، دارن به سیستمی که باهاش وارد شدم نفوذ میکنن. او سریع اتصال شبکه را قطع کرد، فلش کوچکی از لپتاپ بیرون آورد و در جیب پیراهنش گذاشت، نفسش عمیق و نگاهی جدی. - من اتصال رو از سه مسیر انحرافی رد کرده بودم ولی الان کسی که اون طرفه فهمیده ما دنبال چی هستیم و شاید حتی بدونن از کجا متصل شدیم. نوآ بلند شد، لباسش را مرتب کرد و گفت: - پس مکانمون دیگه امن نیست. @Nasim.M @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و نُه تصویر دکتر روی مانیتور لپتاپ مقابل زر، جاشوا و نوآ ثابت مانده بود، پسزمینه تار و بیروح اتاق، چهرهای ترسیده را قاب گرفته بود، صدای نفسهایش حتی از پشت اتصال رمزگذاری شده هم به وضوح قابل شنیدن بود. لیا پشت سرش ایستاده بود؛ ساکت، اما با حضوری قاطع و تهدیدگر. دکتر ادامه داد. - پروژه د- بیست و سه اول فقط در حد یه ایده بود تلاش برای ساخت یک ناقل زنده، موجودی که بتونه در شرایط خاص اطلاعات ژنتیکی یا عامل بیولوژیکی رو به شکل فعال در محیطهای انسانی پخش کنه بدون اینکه خودش نشونهای از بیماری نشون بده. زر به جلو خم شد و گفت: - پس اون دختر حامل یه ویروس؟ دکتر با مکث پاسخ داد: - نه فقط ویروس، یه ترکیب پیچیده از نانو ذرات و کدهای زیستی چیزی شبیه یه کپسول بیولوژیکی متحرک. اسم رمز داخلی پینک گرل بود چون فکر کردیم به خاطر موهاش این اسم بهتری و ریسک رهگیری کمتر. - و تو چرا از پروژه کنار گذاشته شدی؟ نوآ پرسید. دکتر آب دهانش را قورت داد انگار این سختترین قسمت گفتوگو با آنها بود اما ادامه داد. - من مخالفت کردم وقتی دیدم بدن نمونهی قبلی که یه دختر ده سالهی فلسطینی بود بعد از سه روز کامل تحلیل رفت و بدتر از اون این بود که بعد از اتمام پروژه قرار بود توی خاورمیانه تست بشه. هر سهی آنها با بهت زدگی به دکتر نگاه میکردند، انگار حرفهایی که میشنیدند از دل یک فیلم سینمایی علمی تخیلی بیرون آمده بود، همینقدر غیر قابل باور و منزجر کننده. - اگر لازم بدونین که کدوم کشورها قرار بود مورد هدف قرار بگیرن باید بگم اولیش چین بود بخاطر تراکم جمعیت بالایی که داره دقیقا مثل کووید نوزده میتونست موفقیتآمیز باشه، سوریه، فلسطین، کُره شمالی و روسیه جزو هدفهای بعدی بودن، من خواستم از پروژه انصراف بدم ولی اونها گفتن یا باهاشون بمونم یا خودمم بخشی از اون آزمایش میشم. جاشوا با خشم گفت: - و تو فرار کردی، ولی بچههای بیگناه هنوزم دارن میمیرن. لیا دستش را روی شانهی خوری گذاشت، نگاهش مثل تیغ بیرحم. - ادامه بده عوضی، مکان، اسم، هرچی که ازشون میدونی. خوری دستهایش را به هم گره زد مثل کسی که از سایهای خوفناک بترسد. - اسم بردن ازشون خطرناک کاری از دستتون برنمیاد اونها یه باند نیستن زیر ساخت و حمایت رسمی دارن، من فقط شنیدم که یه سری انتقالها از طریق مسیر لارنکا انجام میشه دخترها از اونجا به قبرس جنوبی منتقل میشن و بعد به نقاط مختلف اروپا یا خاورمیانه مخصوصا... خوری لکنتی کرد و چشمانش لرزید، لیا با صدایی سرد گفت: - ادامه بده موش کثیف. خوری سرش را پایین انداخت انگار نمیخواست حتی خودش صدای خودش را بشنود و در نهایت گفت: - اسرائیل، یه مرکز خصوصی تحقیقاتی که ظاهرا دیگه رسمی نیست ولی هنوز فعالانه عمل میکنه من اسم اون مرکز رو فقط یه بار شنیدم هداشا بیوتک. خوری ادامه داد. - آخرینبار که خبر گرفتم پینک گرل به قبرس منتقل شده بود اما اونجا نموند از لارنکا به کشتی منتقلش کردن مقصد نهایی ممکن یکی از پایگاههای دریایی غیر رسمی باشه که توسط شریکهای پروژه اداره میشه، روی آب دور از دید و تجهیزات کامل. جاشوا زیر لب گفت: - یه پایگاه شناور؟ نوآ به آرامی گفت: - یعنی تنها راه رسیدن بهش دریاست. @Nasim.M @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و هشت باد سردی از پنجرهی شکستهی ساختمان متروکه در قبرس شمالی به داخل میوزید. بیمارستان قدیمی، جایی که زمانی مرکز درمانی ارتش بود و حالا دیوارهایش فقط دفترچهای از خاطرات پوسیده بودند. دکتر خوری با صورتی نه چندان تمیز و لباسهایی که انگار مدت زیادی بود بر تن داشت در یکی از اتاقها زیر نور چراغ اضطراری مشغول نوشتن چیزی روی کاغذ بود که ناگهان سکوت اطرافش را گرفت، سنگینی نگاهی را روی خودش حس میکرد، آرام دستش را سمت اسلحهی پیستولی که روی میزش بود برد اما آنقدر با دل و جرئت نبود که حتی بتواند از اسلحه برای دفاع از خود استفاده کند. همان لحظه برگشت، صدای خشخش کفشهای چرمی مثل ناقوس مرگ در جانش میپیچید صورتش عرق کرده بود و نفس کشیدنش سریعتر شده بود، مردمک چشمانش لرزان اطراف را میکاویدند. سایهای پشت سرش ظاهر شد و بدنش یخ زد، چهرهای خونسرد و متکبر، نگاه بُرندهای که مستقیما به چشم خوری نشانه رفته بود نزدیکتر شد. خیلی آرام و بیمقدمه گفت: - تحت تعقیب سه دولت مختلفی! انگلیس، ایلات متحده و اسرائیل، واقعا برای خودت کسی هستی. سلیم خوری وحشت کرده عقب کشید، مغزش قدرت تحلیل موقعیت را از دست داده بود و سواد انگلیسیاش نم کشیده بود. دستانش به لرزه افتاد اما با اینحال اسلحه را به سمت آن نشانه رفت و با لهجهای که نمیتوانست آن را کنترل کند گفت: - تو کی هستی؟ لیا قدمی جلو آمد، اسلحهاش را نشان نمیداد چون از چیزی که میدید میدانست یک تکه چوب هم برای خوری کفایت میکند. - مهم نیست من کیام مهم این که چند نفر به خاطر سکوت تو ممکن بمیرن. خوری ترسان و لرزان و صورتی خیس از عرق به لیا نگاه میکرد، نیم نگاهی به در داشت و در ذهنش معادلاتی برای فرار، اما پیش از آنکه حتی دستگیره در را لمس کند لیا با ضربهای بیرحم به زانویش او را خلع سلاح و نقش بر زمین کرد. - تو قرار زنده بمونی دکتر ولی فقط اگر همکاری کنی. خوری ناله کرد صدای لیا سرد و یخ زده بود درست همانطور که یک مامور فدرال باید باشد. - الان یه تماس امن منتظرت لازم نیست نگران لو رفتنت باشی، دوستام هنوز بهت امید دارن اما من نه، پس تماس بگیر وگرنه قول نمیدم دفعه بعد فقط زانو باشه که میشکنه! خوری با صدایی گرفته، پر از ترس مخلوط شده با گریه و در حالی که هنوز نفسنفس میزد گفت: - خواهش میکنم، خواهش میکنم من رو لو نده من نمیخوام گیر اونا بیوفتم خواهش میکنم... - اگر میخوای زنده بمونی پس اون تماس لعنتی رو برقرار کن. کشمکشی نه چندان طولانی بین لیا و خوری در حال اتفاق افتادن بود. دستانش یخ زده، صورتی کبود و عرق کرده، بدنی لرزان و زبانی که حالا به لکنت افتاده بود اما نقطهی مقابلش لیا بود کسی که خوب از پس چنین شرایطی بر میآمد. ساعتی بعد تماس تصویری امن برقرار شد این بار دکتر سلیم خوری روی صندلی نشسته بود، نفسهایی عمیق اما پشت سر هم و پیشانی زخم و لرز خفیفی در صدا. نگاهی به لیا انداخت و میدانست که چارهای جز حرف زدن ندارد. زر به آرامی گفت: - میشنویم دکتر. لیا در سایه ایستاد, خوری نگاهش را از او گرفت و به مانیتور روبه رویش دوخت، لحنش کُند و شمرده بود. - دختر مو صورتی پروژهای بود که هیچوقت نباید ادامه پیدا میکرد اگر هنوز زندهست یعنی برنامهای شروع شده که از کنترل خارج میشه اسم رمز پروژه د- بیست و سه و منشاءش جایی دورتر از اینجا، مانچوری. @Nasim.M @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و هفت ساعت از نیمه شب گذشته بود صدای تایپ آرام جاشوا سکوت خانهی نیمه تاریک را میشکست، صفحه تماس باز بود اما هنوز هیچ پاسخ مستقیمی از طرف دکتر سلیم خوری دریافت نشده بود. زر با نگرانی پرسید: - وقتمون داره تلف میشه جاش اون باید فهمیده باشه که داریم بهش نزدیک میشیم. جاشوا با خستگی چشم از مانیتور گرفت و دستش را به صورتش کشید، به زر نگاه کرد و بعد از سکوتی چند ثانیهای با همان صدای آرام همیشگیاش گفت: - میشه یه صحبتی باهم داشته باشیم؟ زر سرش را تکان داد، صدای خستهی جاشوا که لرزی از نگرانی درش موج میزد ادامه داد. - ببین زر، یادته قبلا اون موقعها که مدرسه میرفتیم همیشه هر اتفاقی که واست میافتاد میاومدی به من میگفتی؟ زر که نمیدانست چرا جاشوا گذشته را پیش میکشد پاسخ داد: - آره خب مگه میشه یادم بره، چطور؟ - تا وقتی که رفتیم دانشگاه تو بازم همونطور بودی ولی یهو عوض شدی. زر نگاهش را پایین انداخت نمیدانست چه پاسخی بدهد به جاشوا نگاه کرد. - خب هر دومون بزرگ شدیم جاش، میتونستم از خودم محافظت کنم. جاشوا پیشانیاش را با دست فشار داد. - محافظت؟ اینطوری؟ این همه سال از فارغ التحصیلیمون گذشت و تو حتی یک بار به دیدنم نیمدی، استخدام شدنت رو تنهایی جشن گرفتی و هر موقع دعوتت میکردم دست به سرم میکردی و فقط وقتی حوصلت سر میرفت با اون بازی کلمات گولم میزدی. - جاش تو ازدواج کرده بودی چه انتظاری از من داشتی؟ جاشوا نفسی بیرون داد و گفت: - چه ربطی داره زر؟ همه بودن جز تو که دوست صمیمیم بودی و بعد از این همه وقت درست وقتی دیدمت که بازم توی دردسر افتاده بودی با این تفاوت که الان پیشرفت کردی و در سطح جهانی دردسر درست میکنی! زر با تعجب به جاشوا نگاه میکرد. - تو حتی تا لحظهی ازدواجت به این دوست ظاهرا صمیمیت نگفته بودی که دوست دختر داری پس میشه تمومش کنی جاش؟ - معلومه که نه، راستش خیلی ازت ناراحت بودم و همیشه دلم میخواست اینها رو بهت بگم. زر خواست چیزی بگوید که ناگهان توجه جاشوا به سمت مانیتور برگشت. - یه پینگ کوتاه فرستاد؛ فقط یه سیگنال فکر کنم داره بررسی میکنه که ما کی هستیم ولی عمدا جواب نمیده، میخواد ما رو سردرگم کنه که البته حق هم داره هر لحظه ممکن اونها پیداش کنن. نوآ که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، ناگهان قدمی جلو آمد و با لحن آرام ولی مصمم گفت: - اون میدونه چی دیده و خوب میدونه اگر این اطلاعات لو بره زندگیش تموم میشه هزارتا قفل به خودش بسته نه برای محافظت از بقیه، برای حفظ جون خودش. زر گفت: - پس چیکار باید بکنیم؟ اگر نتونیم اطلاعاتی ازش بگیریم رسما همه چی تموم. نوآ نگاهی به صفحه و به آنها انداخت و در حالی که گوشیاش را از جیب بیرون میکشید زیر لب گفت: - یه نفر هست، شاید تنها کسی باشه که بتونه خوری رو به حرف بیاره. زر و جاشوا با تعجب بهش نگاه کردند. - اسمش لیاست؛ افسر مخفیمون توی مدیترانهست اون الان توی قبرس شمالی با اسم مستعار دینا مایرز مشغول رصد قاچاقچیهای تسلیحات ممنوعهست میتونم بفرستمش سر وقت خوری ولی فقط در صورتی که واقعا بخوایم وارد فاز جدی بشیم چون لیا با کسی شوخی نداره و اگر خوش شانس باشیم خوری اونجا باشه. زر و جاشوا به همدیگر نگاه کردند، جاشوا لبخندی زد و گفت: - نوآ راستش نمیخوام نگرانت کنم ولی فکر کنم ما همین الانم تو فاز جدی داستانیم. زر در ادامهی حرف جاشوا گفت: - جاشوا راست میگه نوآ، نمیدونم این قرار ما رو تا کجا پیش ببره ولی ما همین الانم وسط این موضوعیم. نوآ سری به نشانهی تایید تکان داد. @Nasim.M @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و شش ساعت هشت و چهل و سه دقیقه صبح شنبه. نیویورک، آپارتمان جاشوا هیس. نور طلایی و گرم آفتاب از بین پردههای حریر سفید، روی صورت زر میتابید. نور را پشت چشمانش حس میکرد. چشمهایش را آرام باز کرد. حس کرد کسی بالای سرش نشسته و به او خیره شده، ترسید و از جا پرید. - آروم باش زر، منم. - ترسوندیم جاش. - فقط نمیدونم چطور میتونی اینقدر خوب بخوابی وقتی من کل شب رو بیدار بودم، قهوه میخوای؟ - آره ممنون میشم. - خوبه پس بلند شو برای خودت درست کن و برای منم بیار. زر ناامیدانه به جاشوا نگاه کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: - نوآ کجاست؟ - یه سری کارها داشت که باید انجام میداد، زودتر رفت. زر از جایش بلند شد و به آشپزخانه رفت تا قهوه درست کند. - چیز جدیدی پیدا نکردی؟ جاشوا لپتاپش را آورد و گفت: - بیا خودت ببین. این دختر توی پروژهی فوق سری آزمایش شده ولی اینجا یه اسم کوچیک توی متا دیتای یکی از فایلها هست شاید چیزی باشه که اونها فراموش کردن پاک کنن. زر جلو رفت و گفت: - چی نوشته؟ دکتر س.خوری متخصص ژنتیک؟ اسمش عربی؟ - ممکن لبنانی باشه یا فلسطینی یا حتی یکی از پزشکهای منطقهای که اسرائیل ازشون توی پروژههای سایه استفاده میکرد. - میتونی پیداشون کنی؟ جاشوا لبخندی زد و گفت: - یه اسم ناقص؟ پیدا کردنش مثل پیدا کردن یه سوزن تو انبار کاه میمونه ولی خب من عاشق سوزن پیدا کردنم. جاشوا شروع کرد. جستوجو میان پایگاههای دادههای پزشکی، شبکههای تاریک و اسناد درز کرده آغاز شد. چند ساعتی گذشت ساعت حدود دوازده و بیست و هشت دقیقه بعد از ظهر بود که نوآ به آنها پیوسته بود. جاشوا مانیتور را چرخاند و گفت: - خب یه نفر هست با مشخصاتی مشابه دکتر سلیم خوری متخصص ژنتیک و ویروس شناسی که قبلا توی پروژه نظامی تحقیقاتی در نزدیکی حیفا بوده ولی از سه سال پیش هیچ سابقهای ازش نیست، فقط یه گزارش که طبق اون، پروژه متوقف شده و خوری اخراج شده علت هم تضاد اخلاقی با دستورات بوده. نوآ با اخم گفت: - یعنی حاضر به همکاری نشده؟ زر گفت: - یعنی ممکن حرف بزنه. نوآ گفت: - البته اگر زنده مونده باشه. جاشوا ادامه داد و گفت: - و یا ممکن پنهان شده باشه ولی آخرین آدرس آیپی از یه مقاله ناشناس با امضای س.خ ثبت شده به یکی از بیمارستانهای متروکه توی قبرس شمالی برمیگرده که احتمال میدم اون خود خوری باشه. نوآ نگاهی عمیق به جاشوا انداخت. - جاش؟ میدونستی فدرال بابت از دست دادن تو خیلی پشیمون میشه؟ جاش بدون اینکه چشم از مانیتور بردارد نیش خندی زد و گفت: - میدونم رفیق ولی این مشکل اوناست. زر پرسید: - یعنی باید بریم قبرس؟ فکر نمیکنم وقت زیادی داشته باشیم. نوآ گفت: - اگر زنده باشه ارزشش رو داره ولی باید مطمئن بشیم اون مرد همونی که دنبالش میگردیم، یه اشتباه کوچیک کافیه تا برای همیشه حذف بشیم. جاشوا گفت: - من میتونم یه تماس امن برقرار کنم اگر خودش بخواد میتونیم ارتباط بگیریم وگرنه؛ وقت فرار میرسه. @Nasim.M @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و پنج اولین فایل، اسکن زرد رنگی از یک سند نظامی مربوط به ارتش سلطنتی ژاپن به زبان ژاپنی با مهر قرمز رنگ. ترجمهی خودکار کنار آن ظاهر شد. پروتکل آزمایش ناقل انسانی سری آر بتا صفر دو. هاربین، مانچوری، هزار و نهصد وچهل و دو. توسعهی میزبان بیولوژیکی مقاوم برای انتشار کنترل شدهی پاتوژنهای نوترکیب در محیط غیرنظامی. زر در حالی که با تعجب و دهانی باز نگاه میکرد گفت: - این واحد هفتصد و سی و یک؟ نه؟ جهنم روی زمین؟ نوآ چشمانش را تنگ کرد. - خدای من، داری میگی این پروژهی فعلی الهام گرفته از جنایتهای جنگی که همهی دنیا محکومش کردن؟ جاشوا سری تکان داد و صفحهی بعدی را باز کرد، تصاویر مردانی با روپوش آزمایشگاهی، کودکان بیمار روی تختها، و نمودارهایی پر از پروژههایی مثل میزان رد بافت، قابلیت بقا، زنده ماندن در شرایط شوک سرمایی، آستانه تحمل و غیره. برنامه اپراتور سوژه کودک د- بیست و سه، وضعیت جهش پایدار، قابل دوام، پاتوژن خفته تحت تاثیر سرکوب عصبی شیمیایی. زر با چهرهای درهم گفت: - دارن تاریخ رو زنده میکنن یه دختر با ویژگیهای مشابه. جاشوا گفت : - پس فکر کنم لازم این رو هم ببینین، یه گزارش از سرور مایندوالت، اسم فایل، گزارش پایش میزبان نوترکیب حامل پینک د- بیست و سه. نوآ زمزمه کرد و گفت: - نه فقط شبیه حتی کد آزمایشی هم همون فقط مکان و تکنولوژیها تغییر کرده. جاشوا گفت: - بچهای که اینجا ازش حرف میزنن همون دختر مو صورتی. اسم رمز د- بیست و سهست و تنها بازماندهی آزمایشی که دوباره داره تکرار میشه در سکوت و با بودجهی میلیاردی دولتی. زر از مانیتور فاصله گرفت، دستهایش در موهایش بود، حالا همه چیز منطقیتر به نظر میرسید. از آن زنی که در کافه بود تا نگاه آن سه دختر نوجوان که در تاریکی شب روحش را لمس کرده بودند. قطعات گمشدهی پازل کنار هم قرار میگرفتند و این چیزی نبود که زر انتظارش را داشته باشد، او که از پشت میز نشینیاش راضی بود وارد بخشی تاریکی شد که پیدا کردن راه خروج را برایش سختتر میکرد، نشخوارهای ذهنیاش رهایش نمیکردند احتمالات و افکار، مانند لشگری از جنس ابرهای تیره بر سرش میبارید. - پس اون دختر یه پروژهست ادامهی مستقیم کاری که باید برای همیشه دفن میشد. - و آدمایی که پشت این داستانن دنبال خلق سلاحین که قدمتش به جهنم مانچوری برمیگرده. جاشوا گفت: - و اگر دیر بجنبیم تاریخ دوباره خودش رو تکرار میکنه. زر گفت: - باورم نمیشه انقدر پیچیده باشه اون دخترایی که دیدم، اون زنی که ازم کمک خواست نمیتونم از فکرم بیرونش کنم حتما اونم بخشی از این پروژه بوده و الان دیگه نیست. توصیه نویسنده: واحد هفتصد و سی و یک ژاپن یک واحد مخفی ارتش امپراطوری ژاپن بود که در طول دهه هزار و نهصد و سی تا پایان جنگ جهانی دوم فعالیت میکرد. این واحد یکی از تکان دهندهترین نمونههای جنایت جنگی در قرن بیستم است. فعالیتهای آنها شامل آزمایشهای بیولوژیکی و شیمیایی روی انسانهای زنده، اغلب اسیران چینی، کُرهای، روسی و حتی برخی غربیها. نمونههایی از این جنایات در داستان نام برده شد. پس از پایان جنگ بسیاری از اعضای این واحد، از جمله دکتر شیرو ایشی، به جای محاکمه شدن به جرم جنایت جنگی، توسط دولت آمریکا محافظت شدند. در ازای دادن اطلاعات علمی حاصل از آزمایشها به ایالات متحده، آنها از پیگرد قانونی معاف شدند، لذا توصیه میشود تصاویر مربوط به این جنایت را نادیده بگیرید. @Nasim.M @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و چهار اتصال این پروژه به شبکه قاچاق اعضا با هدف برداشتن اندام پس از مرگ سوژه، تطابق گروههای خونی با درخواستهای ثبت شده در بازارهای بین المللی، استفاده از دیتا بیس پینک جهت طبقهبندی سوژهها برای مقاصد پورنوگرافی زیر زمینی دسته بندی دال اسلیپ(عروسک خفته). زر احساس گیجی و سنگینی میکرد. نمیدانست خواب است یا واقعا بیدار؟ - کافیه! نوآ جلو آمد و لپتاپ را بست. سکوتی بس سنگین برای دقایقی حکم فرما شده بود. جاشوا گفت: - اینها فراتر از افبیآی و اینترپلن، ما با چیزی طرفیم که اگر فاش بشه یه جنگ دیپلماسی به پا میکنه. زر، دستش را به پیشانی فشار داد، لرز خفیفی در صدایش بود. - اون دختر نباید تنها باشه, نباید تبدیل به یه عدد دیگه توی گزارش بشه. نوآ گفت: - اگر بخوایم برسیم بهش باید از همونجایی شروع کنیم که اسم پروژه از اونجا اومده. حیفا واحد مدسک، بخش آزمایشات طبقه بندی شده. جاشوا با لحنی جدی گفت: - و تا قبل از اینکه اون رو منتقل کنن باید اطلاعات بیشتری پیدا کنیم، مثلا کی این رو تامین مالی میکنه؟ چرا مارکوس باید پاش توی این قضیه باشه؟ کی پشت پردهست؟ من روی سرورها کار میکنم شاید بتونم لوکیشنش رو پیدا کنم. آپارتمان جاشوا، بامداد، نور کم و سکوتی سنگین. زر ایستاده بود، دستانش مشت شده، چشمانش از اشک پر اما لبریز نشده, نگاهش به نقطهای روی زمین قفل مانده بود. نوآ با صدایی پایین سکوت خانه را شکست. - ما وارد یه قلمرو دیگه شدیم که رسما یه پروژهی جنگی و اون دختر کلیدش. جاشوا سرش را به آرامی تکان داد و خیره به مانیتور گفت: - اگر درست فهمیده باشم اون رو آماده میکنن برای یه انتقال بزرگ، یه بخش از متن اشاره داشت به پنجرهی استقرار توی یک بازهی چهل و هشت ساعته. پنجرهی استقرار یعنی بازهی زمانی محدود و خاصی که در آن امکان اجرای ماموریت، اعزام نیرو یا استقرار تجهیزات وجود دارد، بدون جلب توجه یا با کمترین ریسک امنیتی. زر سریع برگشت. - یعنی ممکن همین الان مشغول آماده سازی باشن. جاشوا تایید کرد. - اگر درست باشه انتقال نهایی ممکن از طریق یه مرکز درمانی پوششی انجام بشه باید ردشون رو بگیریم قبل از اینکه بره اسرائیل. نوآ مکثی کرد. - میتونم اسم پروژه رو توی پایگاه دادهی محدود وزارت دفاع جستوجو کنم شاید اسم رمز دیگهای براش ثبت شده باشه. جاشوا همزمان تایپ میکرد. - منم میرم سراغ ردگیری دیتا بیس فرعی که اون فایلها ازش اومدن یکی از پوشهها به یه سرور دیگه لینک داشت به اسم مایندوالت، شاید از اونجا اطلاعات دقیقتری درمورد مکانش گیر بیارم. زر با آرامش نگاهی به هر دو انداخت. - اگر قرار وارد یه بازی بشیم که طرف مقابلش دولتها هستن باید تیمی عمل کنیم و در سکوت. - هیچ مقام رسمی نباید بفهمه، کسی نمیدونه کی توی این لیستها شریک پس هر حرکتی حتی از طریق اینترپل ممکن قبل از رسیدن به نتیجه همه چیز رو نابود کنه. جاشوا گفت: - و اگر ما اشتباه کنیم اون دختر میمیره و بدتر از اون شاید چیزی که توی بدنش جایی رها بشه که نباید. - پس با این حساب ما داریم جلوی یه فاجعه رو میگیریم. ساعت چهار و سی و شش دقیقه بامداد، خانهی تاریک جاشوا مخلوط شده با نور مهتاب و چراغهای آسمان خراشهای نیویورک که از پنجره به داخل میتابید. زر روی مبل دراز کشیده بود، چند دقیقهای بود که پشت پلکهایش گرم شده بود. نوآ هم مشغول حل کردن جدول خاک خوردهای بود که روی میز قرار داشت. صدای فن لپتاپ، نور کم و ذهنهایی آشفته. جاشوا ناگهان از جستوجوی بیوقفهاش دست کشید، انگشتانش مکث کردند و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: - بچهها میشه یه لحظه بیاید؟ زر که انگار گوشهایش منتظر بود از جا پرید و سریعتر از همیشه نزدیک شدند. یک پوشهی خاکستری با عنوانی کوتاه و عجیب را نشان داد. - بایگانی میراث هفتصد و سی و یک. جاشوا کلیک کرد، چند فایل پیدیاف و تصویر قدیمی ظاهر شد. @Nasim.M @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و سه جاشوا صفحه را بالا کشید و رسید به یک اسم دیگر در پایینترین ردیف. نام مستعار: آ.آ.ر. یادداشت انتقال: ایمن سازی امکانات میزبانی. مرجع: بیروت، استانبول، حیفا، کوالالامپور. نوآ گفت: - چهار نقطه یعنی چهار شبکهی انتقال توی لبنان، ترکیه، اسرائیل و مالزی؟ جاشوا ساکت بود، سپس آرام گفت: - و ببین کی تایید نهایی زده. پایین سند یک امضا اسکن شده بود. تایید شده توسط معاون هماهنگ کننده طرح امنیت اروپا-خاورمیانه آرمان خالدی. زر با حیرت گفت: - آرمان خالدی؟ این یارو جزو هیئت مشورتی ایرواسکان بوده، مشاور ارشد چندتا نهاد اروپایی-اسرائیلی. حتی توی جلسات امنیت منطقه هم شرکت کرده. نوآ نفسی بیرون داد و سیگارش را در جاسیگاری فشرد. - ما دیگه با یه باند قاچاق طرف نیستیم، این یه قرارداد شبه دولتی با پولهای دولتی که مسیرش عوض شده، استفاده از زن و بچهها به عنوان واحد انسانی توی پروژههای آزمایشگاهی یا پوششی. جاشوا نیش خندی زد اما تلختر از همیشه. - فکر میکردم با یه هیولای سادهی پولشویی طرفیم ولی اینها پشت کت و شلوارشون قایم شدن. زر با ابروهایی درهم گره خورده گفت: - ما با این اطلاعات هیچکاری نمیتونیم بکنیم وقتی اون بالا همه آلودن. نوآ آرام گفت: - نمیتونیم مستقیم بریم جلو ولی شاید بشه مارکوس رو بازی داد، شاید بهتره فکر کنه ما چیزی نمیدونیم. جاشوا نگاهی به زر انداخت. - پس فایل رو دو جا رمزگذاری میکنم، یه نسخه برای استفاده و یه نسخه برای نجات جونمون وقتی که لازم شد پخش بشه. ساعاتی گذشته بود. جاشوا هنوز پشت میز نشسته بود، داغ از فشاری که درونش حبس شده بود. زر با فنجان قهوهای که دیگر سرد شده بود کنار ایستاده و نگران بود. نوآ به دیوار تکیه داده بود، با بازوهایی درهم گره خورده و منتظر. جاشوا بیهوا گفت: - بچهها، یه چیزی اینجاست، پینک گرل؟ زر برگشت سمت صفحه. - کجا؟ جاشوا فولدری را باز کرد. سوژهها، مورد ویژه، آرشیو، پینک گرل. داخل فولدر یک فایل پیدیاف رمزنگاری نشده بود و چند فایل ویدئویی کم کیفیت که به نظر آپلود شده از دوربینهای آزمایشگاهی بود. جاشوا فایل اصلی را باز کرد. پرونده پینک گرل. اطلاعات سوژه: د- بیست و سه، صفر بیست و چهار، جنسیت: مونث، سن تخمینی پانزده سال، ملیت: روسی. ثبت اولیه نوامبر بیست بیست و چهار، مرکز حمل و نقل غیر قانونی کودکان مسیر مدیترانهای. وضعیت زنده، واکنش شدید به محرکهای زیستی، مورد آزمایشی برای پروژهی آلفا نُه، اسرائیل. زر نفسش بند آمده بود. - پروژهی چی؟ جاشوا اسکرول کرد. توضیحاتی پایین صفحه اضافه شده بود. پروژهی آلفا نُه برنامهای طبقه بندی شده با هدف توسعه یک سلاح بیولوژیکی انسانی برای استفاده در مناطق جنگی وابسته به وزارت دفاع اسرائیل. واکنش بدن نوجوانان به تغیرات ژنتیکی، تزریق ویروسهای کنترل شده با قابلیت تاثیر بر سیستم عصبی دشمن. نُه مورد قبلی شکست خورد، هفت تن از بیماران پس از سه روز جان باختند. دو مورد با واکنشهای شدید روانی و خودزنی از بین رفتند. فقط یک مورد تا این لحظه زندهست، پینک گرل. نوآ سری تکان داد. - این دیگه یه آزمایش نیست؛ یه شکنجهست. زر به پایین صفحه اشاره کرد. - اینها چیه؟ جاشوا چند فایل تصویری و پیوست دیگر را باز کرد. آزمایش خون با تغیرات ژنتیکی غیر قابل برگشت، گرافهایی از افزایش دمای بدن بعد از تزریق مادهی بیولوژیکی ناشناس، تستهای رفتاری روی سوژه؛ انزوا، اختلال در خواب، بیحسی عاطفی. پیوست محرمانه تنها برای سطوح دسترسی ویژه و بالاتر. @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و دو یک ثانیه سکوت و بعد لبخند زد. - بازی تموم شد. زر در حال خروح بود دست در جیب و سرش پایین. چهرهای کاملا معمولی اما ضربانی تندتر از همیشه. در لابی نوآ هم بعد از زر از نگهبان جدا شد نفس عمیقی کشید هیچ کس چیزی نفهمید و چند دقیقه بعد هر سهشان در ماشین نشسته بودند، جاشوا فلش را بالا گرفت. نوآ در حالی که سری تکان داد گفت: - امیدوارم این ارزش اون همه اضطراب رو داشته باشه. جاشوا با جدیت به نوآ و زر نگاه کرد. - چیزایی که ممکن توی این فلش باشه احتمالا همونیه که دنبالش میگردیم. زر نفس عمیقی کشید. - بریم جاش. نور کمرنگ چراغ مطالعه تنها منبع روشنایی اتاق بود. لپتاپ روی میز قرار داشت و فلش مشکی رنگی که حالا درگاه یواسبی را اشغال کرده بود. جاشوا پشت میز نشسته بود، چشمانش خشک و متمرکز روی صفحه. زر و نوآ روی مبل نشسته بودند، هر دو بیکلام. نوآ سیگار برگی از جیب درآورد. بوی سیگار، سکوت و تاریکی جو سنگینی که بر فضای خانه حاکم بود. تنها صدایی که شنیده میشد صدای ضربههای ممتد انگشتان جاشوا روی صفحه کلید بود. تایپ میکرد، سپس کلید اینتِر را زد، فولدرهایی ظاهر شدند، برخی با اسامی عمومی و برخی با برچسبهایی مثل انتقال کیو یک داخلی، مشتریان تایید شده، شبکهی جنوبی منطقه امن، ل.م آرشیو خصوصی. نوآ از جایش بلند شد و به سمت جاشوا رفت، کمی به جلو خم شد. - اون آخری رو بازکن ل.م. جاشوا بیحرف وارد شد. داخل فولدر فایلی بود به نام خاورمیانه-کدها. زر هم که کنجکاو شده بود به آنها پیوست. فایل اکسل باز شد. ردیفهایی از اطلاعات ظاهر شد. ستونها شامل شماره حساب رمزگذاری شده، کشور مقصد، تاریخ انتقال، مقدار، نام مستعار گیرنده، توضیح فعالیت بود. نوآ اخمی کرد و گفت: - برو پایینتر. در ردیف صد و بیست و هفت اطلاعات متفاوتی ظاهر شد. مقصد: اسرائیل، مبلغ: چهار و نیم میلیون دلار آمریکا، نام مستعار: باراک.م. یادداشت: واحدهای ویژه لجستیکی –انسانی-تضمین شده. انتقال از اتحادیه اروپا از طریق ترکیه به اسرائیل. زر خیلی آرام زیر لب گفت: - باراک.م؟ جاشوا سریع جستوجو را شروع کرد. صفحهای از دادههای رمزگذاری شده بالا آمد اما گوشهای از آن یک سند پیدیاف ضمیمه شده بود، سربرگ رسمی یک شرکت ساخت و ساز اروپایی، با مهر امنیتی محرمانه. پایین صفحه نام حقیقی نمایندهی منطقهای پروژه مارکوس وائل، مدیر عملیات اروپایی گروه لیرون. نوآ لبها را فشرد. - همین یارو خودشه. زر کمی عقب رفت، چشمانش از خشم برق میزد. - مارکوس فقط مدیر نیست، یه واسطهست. پولها رو از اروپا به اسرائیل میفرسته، ولی موضوع چیه؟ این واحد انسانی یعنی چی؟ @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست و یک اونیل که به لکنت افتاده بود گفت: - خب.. راستش.. اون دوتا... - اون دوتا چی اونیل؟ - خب، جدیدا زیاد به هم ابراز علاقه میکنن و الانم که همهجا امن. نوآ سری تکان داد و نفسی عمیق کشید. - اگر قهوهی اون دستگاه هنوز داغ من مهمونت میکنم. اونیل که هم حوصلهاش سر رفته بود هم به دنبال راه حلی برای منصرف کردن نوآ از گزارش امنیت بود با شوق نیمخیز شد. - اسپرسو قربان؟ نوا لبخند آرامی زد و اونیل را به سمت دستگاه قهوه کشاند. زر موهایش را جمع کرده و با لباسی ساده و تیره در گوشهی آسانسور ایستاده بود، نگاهش به نوآ بود و سری به نشانهی تایید تکان داد. انگشتش روی دکمهی طبقهی هشتم ثابت مانده بود، درهای آسانسور بسته شدند و حرکت آغاز شد. فلش مشکی باریکی که نور سبز کوچکش خاموش بود مثل تیکه سنگی در جیبش سنگینی میکرد. خیابان فرعی کنار ساختمان-همزمان. ماشین جاشوا در سکوت پارک شده بود، چراغهای داخل خاموش. جاشوا با لپتاپ کار میکرد نور آبی صفحه صورتش را روشن کرده بود، هدفون در گوشش و دستهایش با دقت میان پنجرههای باز حرکت میکردند. زیر لب گفت: - سیستم دوربین وارد مرحلهی بازپخش شد، راهروی شرقی و دفتر مارکوس فعلا کور شده. زر، فقط پنج دقیقه وقت داری. طبقه هشتم –راهروی دفتر مارکوس وائل. در آسانسور باز شد. زر آرام و با احتیاط از آن خارج شد. راهرو خلوت و دوربین انتهای راهرو در حال پخش تصویری از دیشب بود. زر بدون مکث به سمت در رفت. کی کارت را روی سنسور کشید، دستکاری شده و جعلی اما دقیق. صدای بیپ کوتاهی آمد و در باز شد، اتاق تاریک بود بوی سیگار و عطری تلخ به مشام میرسید. چراغ قرمز کوچک مودم روی میز چشمک میزد، زر وارد شد و با طمعنینه در را بست. نگاهی به اطراف انداخت و خوشبختانه لپتاپ وائل هنوز آنجا بود، صندلی را کشید. - جاش، رمز میخواد، سریع! صدای جاشوا از هدفون میآمد. - ده ثانیه بهم وقت بده. خب مارکوس عزیزم تو هنوزم از پسورد مادربزرگت استفاده میکنی؟ چند لحظه سکوت. - برو تو کارش زر، فلش فعال شده تا ده درصد اول هیچ کاری نکن بعد از اون ممکن سیستم پیغام بده. من پوشش میدم. زر نفس عمیق کشید. نوار پیشرفت روی صفحه ظاهر شد. هشت درصد، دوازده درصد، شانزده درصد. جاشوا در ماشین به سرعت انگشتانش به صفحه کلید برخورد و با نگرانی به صفحه نگاه میکرد. چشمهای آبیاش هر کد را سریع دنبال میکرد. - دارن پینگ میزنن روی پورت مارکوس لعنت! مثل اینکه یکی متوجه شده درگاه فعال. داخلی – دفتر مارکوس ناگهان روی صفحه یک هشدار ظاهر شد. - دانلود غیر مجاز، آغاز گزارش. زر زیر لب گفت: - جاش؟ - دارم لوگ ها رو تغیر مسیر میدم فقط دست نزن به چیزی، هنوز داره کپی میکنه نوار رو ببین. چهل و دو درصد، پنجاه و نُه درصد، شصت و هشت درصد. صدای لمس سریع کیبورد در هدفون زر میپیچید. - سرور داره مارو پس میزنه، فقط چند ثانیه. لابی ساختمان – همزمان. نگهبان با لیوان قهوه روبه روی نوآ ایستاده بود. - همین اسپرسو حال آدم رو جا میاره قربان. نوآ لبخندی زد در حالی که نیم نگاهی به آسانسور داشت و زمان را در ذهنش میشمرد. داخلی – دفتر مارکوس. نوار پر شد. صد در صد انتقال فایل کامل شد. زر بلافاصله فلش را جدا کرد و لپتاپ را بست، بلند شد و به سمت در رفت. جاشوا انگشتش را روی کلید اینتِر گذاشت و همه چیز از سیستم قطع شد. @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت بیست جاشوا بدون اینکه چشم از مانیتور بردارد گفت: - و برای همین باید تصمیم بگیریم قراره این رو چیکار کنیم؟ بذاریم بقیه بفهمن یا بریم جلو؟ چون منم مطمئنم تعداد آدمای بیشتری مثل مارکوس دستشون توی این کثافت کاری. نوآ کمی به فکر فرو رفت چند لحظه مکث کرد انگار چیزی ذهنش را درگیر کرده بود. - مارکوس الان توی نیویورک. جاشوا و زر به نوآ چشم دوختند، چیزی در نگاه نوآ میدرخشید. زر خواست چیزی بگوید که نوآ ادامه داد. - مارکوس به عنوان نمایندهی ارتباطات ویژهی ژنو و نیویورک هم فعالیت داره. جاشوا گفت: - پس برای حضورش توی نیویورک دلیل موجهی داره. زر که کمی گیچ شده بود فقط گوش میداد. - دلیلش هر چیزی که باشه عنوانش اون رو پوشش میده، همزمان به هر دو دسترسی کامل داره. جاشوا با نیش خندی تلخ گفت: - حرکت هوشمندانهای. امکان نداره کسی بهش شک کنه و علاوه بر همهی اینها کلی اسم نمادین توی سرور هست که معلوم نیست کی پشتشون، پس همدستهای بزرگتری هم داره که همه چیز رو واسش آسونتر کنه. نوآ سیگاری روشن کرد و به جاشوا خیره شد. دودی بیرون داد، انگار ذهنش چیزی را قلقلک میداد. جاشوا به نوآ نگاه کرد. - خیلی وقت بود اون نگاه رو ندیدم ولی هنوز میدونم چه معنی داره. نوآ نیش خندی زد و گفت: - سه روز پیش اومده نیویورک. زر با تعجب پرسید: میشه به منم توضیح بدین چه خبره؟ جاشوا در حالی که لبخند میزد نگاهش را از نوآ گرفت و به زر چشمک زد. ساعت دوازده و سیزده دقیقه بامداد. نور سفید و سرد چراغهای سقف و صدای آرام تهویه در فضا میپیچید. نگهبان شبکار پشت میز امنیت، خسته و بیحوصله گوشیاش را چک میکرد. در همین لحظه نوآ وارد شد. بارانی تیره به تن داشت و گوشی در دست طوری که انگار درگیر مکالمهای مهم است. با گامهایی آرام به سمت نگهبان رفت و همانطور که به مکالمهی تلفنی ظاهریاش ادامه میداد دستی به نشانهی آشنا بودن برای نگهبان بالا آورد. به میز امنیت که رسید نشان فدرال را به نگهبان نشان داد، نگهبان خودش را جمع و جور کرد. - شب بخیر قربان. چطور میتونم کمکتون کنم؟ نوآ با خونسردی و اعتماد به نفس گفت: - الکل مصرف کردی؟ نگهبان که هول شده بود. با صورتی قرمز و دست پاچه دنبال جوابی برای رهایی از دردسر احتمالی که پیش رویش بود میگشت. نوآ جدیتر شد و گفت: - اسمت چیه؟ نگهبان سرش را پایین انداخت و گفت: - جان، قربان...جان اونیل. نوآ که موقعیت را برای اجرای چیزی که در ذهنش میگذشت مناسب دیده بود ادامه داد. - ببین جان، تو اینجایی که از اموال دولت محافظت کنی و این شامل افرادی که اینجا کار میکنن هم میشه، مطمئنم با عواقب کاری که کردی آشنا هستی. جان اونیل سر به پایین و خجالت زده گفت: - معذرت میخوام قربان. دیگه تکرار نمیشه، خواهش میکنم. نوآ حرف جان را قطع کرد و گفت: - اومده بودم امنیت ناظر رو بررسی کنم فکر کنم باید تجدید نظر کرد. اونیل که ترسیده بود با صدایی لرزان گفت: - معذرت میخوام قربان. نوآ به اطراف نگاه کرد. - فکر نکنم تو تنها نگهبان اینجا باشی درسته؟ اونیل که ترس سراسر وجودش را گرفته بود گفت: - خب، راستش قربان دو نفر دیگه هم هستن. نوآ نگاهی جدی به اونیل انداخت دستهایش را بهم گره زد و پرسید: - که اینطور، و الان کجان دقیقا؟ گشت زنی؟ @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نوزده سریع فلش را به لپتاپ وصل کرد و دستور کپی داد. انتقال فایل به درایو چهار درصد. او همچنان با موبایل روی بلندگو گفت: - دوستان عزیز، اگر چیزی شبیه دود دیدید، از لپتاپ من، لطفا ازش فیلم بگیرین چون احتمالا دارم برای همیشه از شبکه جهانی حذف میشم. زر گفت: - جاش فقط کاملش کن. چهل و هشت درصد، شصت و سه درصد، هفتاد و هشت درصد. صدای فن لپتاپ بالا رفت سیستم شروع به قفل شدن کرد و هشدارها یکییکی روی صفحه ظاهر شدند. جاشوا نگاهش را روی درصدها دوخت. نود و شش، نود و نُه، صد. او نفس راحتی بیرون داد و فلش را بیرون کشید، همزمان صفحهی لپتاپ سیاه شد. - خب حالا دیگه میتونیم بفهمیم این لیست مال کیه. فایل روی فلش کپی شده بود. جاشوا مانیتور را به دقت نگاه میکرد، روی صفحه فایلی باز بود که با موفقیت رمزگشایی شده بود و اسم فایل نسخهی محدود مشتریان آلفا بود. لیستی بلند بالا از کدها، پرداختها، تاریخها و اسامی. بعضی پنهان شده با حروف مخفف و بعضی بیپرده. جاشوا آرام زمزمه کرد و گفت: - باشه، ببینیم با کیا طرفیم. در حال بالا رفتن از لیست اسامی بود که نگاهش به یک اسم خشک ماند. م.وائل-نظارت داخلی شعبه ژنو. دستش از روی ماوس عقب رفت، ابروهایش بالا رفت و صورتش در لحظه از شوخیهای همیشگی خالی شد، چند لحظه مات و مبهوت مانده بود. -این نمیتونه درست باشه! خانهی جاشوا، عصر همان روز. صدای باز شدن در سکوت خانه را در هم شکست، زر و نوآ وارد شدند. نور زرد اتاق با صدای ضعیف تهویه ترکیب شده بود، بوی قهوهی مانده در هوای خانه پیچیده بود. لپتاپ جاشوا روبه رویش بود و خودش پشت میز نشسته بود؛ جدیتر از همیشه. زر متوجه چهرهی درهم جاشوا شد و در ذهنش جرقهای زد و گفت: - چیشده؟ نوآ هم با اخم نزدیک شد. - صورتت میگه یه چیزی پیدا کردی. جاشوا سرش را بالا آورد این بار خبری از شوخی نبود و فقط سکوت و اضطرابی آرام در چهرهاش. - بشینید باید یه چیزی ببینین. فلش را به لپتاپ زد و فایل را باز کرد. اسامی یکییکی ظاهر شدند تا اینکه اسکرول کرد و انگشتش را روی یک سطر نگه داشت. م.وائل نظارت داخلی شعبهی ژنو. نوآ چشمش را ریز کرد لحظهای طول کشید تا بفهمد چرا این اسم اهمیت دارد. اما زر زودتر گفت: - مارکوس وائل؟ امکان نداره، اون یکی از ناظرای عالی رتبهی داخلی کسی که به تمام شعبهها دستور میده. جاشوا با لحنی سرد و جدی گفت: - همون کسی که خودش قراره ضد فساد باشه توی لیست مشتری هاست. مشتری قاچاق! نوا نفسش را بیرون داد و گفت: - اگر این درست باشه یعنی ما نه فقط با سیستم یا یه شبکهی قاچاق بلکه با یکی از محافظای سیستم که خودش هم ستون اصلی طرفیم. زر آرام گفت: - اگر مارکوس به واحد مالی دستور میده پس همکاری نکردنشون منطقی. نوآ گفت: - اگر بخوایم منطقیتر بهش نگاه کنیم آدمای بزرگتری توی این داستان هستن، این میتونه یه بلیط یه طرفه برای اونها یا یه کلید نابودی برای ما باشه اگر بفهمن ما خبردار شدیم. @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هجده زر نفسش را حبس کرد. - خب میشه فهمید چی یا کی پشتشه؟ جاشوا با شوخ طبعی و جدیتی درهم گفت: - اگر به یه رستوران ایرانی دعوتم کنی شاید بتونم هویتشو هم پیداکنم، شاید حتی تاریخ تولد مادر بزرگشم واست گیر بیارم. نوآ به مکالمه پیوست. - شوخی نکن جاش. هر لحظه ممکن اونایی که پشت این شبکهاند بفهمن داریم چیکار میکنیم، اگر اون مرد توی کافه فقط برای انتقال مواد اونجا بوده پس داره برای یه چیز خیلی بزرگتر از خودش کار میکنه. جاشوا انگشتش را روی مانیتور گذاشت. - این آدرس مربوط به چندین تراکنش مشکوک، بعضیهاش مالزی و بعضیهاش هم ترکیه. نکته اینجاست که زمانها با ناپدید شدن چند دختر توی پروندههای ثبت نشدهی اینترپل و فدرال همخوانی داره. زر گفت: - یعنی ما فقط نوک کوه یخ رو دیدیم. جاشوا سری تکان داد. - و هرچی پایینتر میریم ضخیمتر و تاریکتر میشه. نوآ چندلحظه سکوت کرد و بعد گفت: - ما به یه برنامه نیاز داریم، هم برای محافظت از ریکاردو هم برای اینکه بفهمیم کی پول رو گرفته و کیا درگیرن. زر تو با من میای تا بریم سراغ یکی از مامورای واحد مالی دیجیتال، جاش تو رو میخوام روی اون آدرس کار کنی سعی کن ببینی آخرین گیرندهی پول کی بوده و اگر تونستی لوکیشن سرور رو ردگیری کن. جاشوا لبخند زد. - وقتشه دوباره به تاریکی خوش آمد بگیم. زر کتش را پوشید و نگاه سریعی به صفحه انداخت. صدایی در ذهنش گفت: - همه چیز از اون پیام ناشناس شروع شد، حالا دیگه باید بفهمم کی پشت اون دوربین بوده. ساختمان پلیس فدرال، راهروی طبقهی چهارم. نور سفید مهتابی، کف سنگی و سکوتی که فقط با صدای پاشنههای پوتینهای زر و قدمهای سنگین نوآ شکسته میشد. حرف زیادی برای گفتن نبود، جلسه با مامور مالی دیجیتال نه تنها بیفایده بود بلکه پر از تناقض و طفره رفتن بود. زر در حالی که موبایلش را بیرون آورد گفت: - این مرد یه چیزی رو پنهون میکرد توام حسش کردی؟ نوآ سری تکان داد. - داشت مسیر بحث رو عوض میکرد وقتی گفت چیزی ثبت نشده یعنی یا فقط خودش درگیره یا داره برای کسی وقت میخره و اینجوری که به نظر میرسه داستان بزرگتر از این حرفاست. زر آهی کشید. تماس برقرار شد و لحظهای بعد صدای جاشوا درگوشی پیچید. - دفتر خدمات غیر مجاز و نیمه قانونی جاشوا بفرمایید. زر بیحوصله گفت: - واحد مالی همکاری نکرد داشت یه چیزی رو خیلی واضح پنهان میکرد. نوآ به گوشی نزدیک شد و گفت: - مراقب باش جاش، حس من میگه اطلاعات به درد بخوری توی اون سرور هست. صدای جاشوا لحظهای ساکت شد و بعد ادامه داد. - خوشحال میشین اگر بدونین من دقیقا الان توی اون بخش به درد بخور از اون سرورم و چیزای جالبی برای دیدن هست. انگشتهای جاشوا با سرعتی برقآسا روی کیبورد میدویدند. صفحهی مانیتور پر از کدهای رمزنگاری شده بود، فایل تازهای با عنوانی غیر آشکار به نام لیست مشتریان خصوصی رؤیت شد. - بیا ببینیم کی اینجاست. رمزگذاری سطح سه کاری نبود که کسی با ابزار ساده از پسش بر بیاید اما جاشوا ابزار ساده نداشت و محدودیت هم برای او معنی نداشت. در سمت چپ صفحه نوار بارگذاری آهسته اما ثابت بالا میرفت. رمزگشایی بیست و هفت درصد. جاشوا زیر لب گفت: - فقط تا قبل اینکه سیستم متوجه بشه اینجا چخبره. هشدار نرم افزاری. اخطار روی صفحه پدیدار شد، فعالیت مشکوک شناسایی شد در حال فعالسازی هشدارهای شبکه. او چشمهایش را باریک کرد و دستی به ته ریشش کشید. - خب، مسابقه شروع شد. @Nasim.M