-
تعداد ارسال ها
161 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
14
تمامی مطالب نوشته شده توسط zara
-
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و سه ایلانا مهندس ژنتیک پروژهی دی بیست و سه با صورتی پوشیده و همراه با دو محافظ به سمت آن در میرفتند. لیا دندانهایش را به هم فشرد. هدف را پیدا کرده بود، با اینکه بسیار کار بلد وحرفهای بود اما به تنهایی توان متوقف کردن وو و افرادش را نداشت. زر اطلاعات را روی هارد کوچکی منتقل کرد، صدای خشخش باعث شد لحظهای به پشت سرش نگاه کند. همهجا ساکت به نظر میرسید اما این سکوت قبل از طوفان بود. صدای شلیک از انتهای راهرو مثل ضربهای خشک در سینهاش پیچید. با نفسی بریده و اسلحهای که کمی از خون تازه خیس شده بود به دیوار کنارش تکیه داد. چند دقیقه سکوت مرگباری بر فضا حاکم شد، ناگهان یکی از سربازان سر رسید و با مشتی محکم به شکم زر، او را از مو گرفت و روی میز کوبید. اسلحهاش به کناری افتاد و صدای گُنگ ضربهها هنوز در گوشش یورتمه میرفت. زر با لگدی به موقع او را به عقب راند و بعد از کشمکشی پر تنش با ضربهای تیز و دقیق به گلویش کارش را تمام کرد. بازوی چپش تیر میکشید، زخمی سطحی بود اما خون به آرنجش رسیده بود. صورتش خیس از عرق مبارزه و تنش همچون بیدی لرزان اما استوار بود. از اتاقی که چند لحظه پیش با نور مانیتورهای درخشان روشن شده بود حالا فقط نفسهای عمیق و بریدهی زر باقی مانده بود. دستانش را روی زانوهایش قرار داد و به سختی نفس میکشید. قطرههای عرق مخلوط شده با خونی که از اَبرویش سرازیر بود روی زمین میچکید. صدای شلیکها قطع شد. سکوت مثل پُتکی سنگین بر مغزش کوبیده شد انگار همهچیز به یکباره متوقف شد، حتی زمان. هدست را در گوشش فشار داد هیچ صدایی شنیده نمیشد، هیچ سیگنال یا نجوایی امیدوار کننده. - لیا؟! دلش لرزید و ضربان قلبش حالا تندتر میتاخت. فقط یک نفر از آنسو میتوانست زنده باشد، وو یا لیا. ایلانا کلید آنها بود، ممکن بود همین حالا در حال فرار باشد. او نمیتوانست تنها جلو برود، نه در این سکوتِ وهمناک و نه وقتی نمیدانست چه چیزی در انتظارش خواهد بود. صدایی ضعیف و خفه از ورای هدست به گوشش رسید. صدایی آشنا با تُنی تغییر یافته گفت: - سیستم پشتیبان فعاله دارم تصویر رو میگیریم، زر؟ زر؟ صدام رو میشنوی؟ - الویس؟! - زر، نمیتونی جلو بری! وو لیا رو گرفته، دنبال تو میگرده! همونجایی که هستی بمون. زر دندان قروچهای کرد و دستش را روی زخمش فشرد. صدای الویس ادامه داد. - موقعیت تو لو نرفته ولی اگر بخوای مستقیم بری هردوتون میمیرین، باید از مسیر شرقی دور بزنی، میتونی از اون زاویه وارد بشی. زر نفس عمیقی کشید و اشک در چشمانش حلقه زد، نه از درد بلکه از خشم. نمیتوانست لیا را تنها بگذارد. دستش را روی جیب جلیقهاش فشرد و گفت: - پوشش بده، من میرم سراغش. الویس لحظهای مکث کرد و با نگرانی گفت: - زر، خواهش میکنم! نمیتونی با دست خالی از پسش بربیای! نرو زر! اون فرق میکنه! زر لبخند تلخی زد، چشمانش تار شد، لبهایش میلرزید و دستانش بیقرار بود. - منم فرق دارم الویس، دقیقا از همون روزی که دوستم رو از دست دادم. خشاب را جا زد و در سکوت قدم برداشت. آرام و بیصدا اما خشمگین. صدای جیرجیر آرام و موشکافانه از پشت دیوارهای بتنی شنیده میشد. نور اضطراری قرمز راهرو را همچون میدان اعدام روشن کرده بود. وو ژیائو یانگ مردی با چشمانی باریک، ابروهایی درهم و اسلحهای سرد که مستقیما شقیقهی لیا را هدف گرفته بود. - بیا بیرون هرزهی عوضی. خون از پیشانی لیا سرازیر بود و گلویش با دست بزرگ و بیرحم وو روبروی اسلحه نگه داشته شده بود. صدای سنگینی از انتهای راهرو شنیده شد. وو سرش را برگرداند. زر با زخمی روی بازو و با قدمهایی آهسته وارد شد. اسلحهاش را پایین نگه داشته بود، چهرهاش بیحالت و سرد بود اما صدایش مصمم و محکم بود. - بذار اون بره. وو لبخندی زد و گفت: - پیش بینیم درست بود، روت حساب کرده بودم. -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و دو نور قرمز اضطراری مثل زخمی باز روی دیوارها میدوید. صدای آژیر، راهرو را میلرزاند انگار نفسِ ساختمان در سینهاش حبس شده باشد. زر به آخر راهرو رسید و دست روی قفل الکترونیکی گذاشت، چراغ قرمز، ثابت و بیرحم. لیا پشت سرش رسید و با هراس گفت: - لعنتی، نوآ گفت این در باز میمونه! نوآ گفت: - اونها فهمیدن شما اونجایید باید راه دیگهای پیدا کنین، درگیر نشین! فقط مخفی بشین! زر قدمی به عقب برگشت و نفس عمیقی کشید. صدای بیپ ممتد در گوشهایش بیوقفه در حال نواختن بود، با حرکتی ناگهانی هدست را از گوشش بیرون کشید و با صدایی آهسته و نفسنفس زنان گفت: - ببخشید نوآ ولی اونها دیگه ما رو پیدا کردن. لیا با چشمانی متعجب به زر خیره شده بود. زر رو به لیا کرد و گفت: - باید بریم سراغ ایلانا و قبل از اینکه فراریش بدن گیرش بندازیم، هرکسی هم سر راهمون دیدیم میکشیم، بدون سوال! لیا پلک زد و بعد از مکثی کوتاه سری تکان داد و اسلحهاش را آماده کرد. نوآ که صدای قطع شدن هدست را شنید لحظهای مکث کرد و نگاهش به مانیتور دوخته شد و دیگر سیگنالی از موقعیت زر دریافت نمیکرد. - نه! نه! لعنتی زر! نوآ مشتی محکم روی میز کوبید، لیوان قهوهاش به زمین افتاد. اِلویس آرام و جدی گفت: - اونها رفتن سمت بخش اصلی اگر تا پنج دقیقهی دیگه نیان بیرون کارشون تمومه! نوآ از روی صندلی بلند شد، صورتش پر از خشم و نگرانی بود. دستانش را پشت سرش گذاشت و نفسهای داغش را به سختی بیرون میداد، دستانش را چندین بار روی پشتی صندلی کوبید و به اطراف نگاه میکرد. داخل ساختمان- پس از اعلام هشدار- سه و چهل و هشت دقیقهی بامداد. نور قرمز چراغهای اضطراری و آژیر هشدار فضا را خوفناک و سنگین کرده بود. صدای شلیکها از طبقهی پایین به گوش میرسید، صدای پاهای سربازانی که با فریاد و بیسیمهای خشدار سراسیمه به دنبال مزاحمان بودند. زر و لیا با کمر خَم و اسلحه به دست از راهپله باریک و سیمانی بالا میرفتند. هر قدم صدای خفیفی از حرکتی که ممکن بود آخرین باشد، ناگهان پژواک صدایی از پشت سر آنها را به عقب برگرداند. - اونجان! بالا! دو گلوله از راهپله به دیوار روبه رو برخورد کرد. صدای سوت تند گلولهها مثل بیدارباش آخرالزمانی دیوارها را به لرزه انداخته بود. لیا پشت سر زر ایستاد، پشت به پشت و شلیک کرد. یکی از سربازها به پایین پرت شد، دیگری در کنارهی دیوار پناه گرفت اما قبل از اینکه دوباره هدفگیری کند زر با پرشی سریع از پلهها بالا رفت و شلیک دقیقی به گردن سرباز کرد. نفسنفس زدنها، صدای فریاد، صدای گلولهها در هم تنیده شده بود. اِلویس با سرعت روی کیبورد تایپ میکرد و در تلاش بود از بین نویزها سیگنال هدست زر را بازیابی کند، چهرهاش سرد و دستانش لرزان بود. صدای نوآ از پشت هدست شنیده میشد. - زود باش مرد باید بتونی! اِلویس در حالی که روی تصویر تار و قرمز دوربینها زوم میکرد گفت: - یکی از دوربینهای پشتی هنوز فعاله فقط ده ثانیه زمان بهم بده! درِ نیمه شکستهی اتاق با ضربهی پای زر باز شد. اتاق بزرگ و پر از وسایل الکترونیکی، چند مانیتور و سیمهایی که روی زمین پخش بودند. بوی پلاستیک سوخته چشمانشان را میسوزاند. کِیس مرکزی و سیستمی رمزنگاری شده هنوز فعال بود. در همان لحظه از هدست لیا صدای نگرانی بلند شد. - زر؟! لیا؟ صدام رو میشنوید؟ وو داره ایلانا روخارج میکنه! زر که پشت میز بود نفس عمیقی کشید و چشمانش پر از خشم شد. دستی به سیستم زد، هنوز فعال بود، ممکن بود اطلاعات بیشتری از پروژهی دی بیست و سه در آن کِیس باشد. لیا خشاب اسلحه را پر کرد و از پنجره نگاهی محافظ کارانه به بیرون انداخت، عرق از پشانیاش میچکید، نفسش سنگین و لرزان بود. - زر، من میرم دنبال ایلانا. زر سری تکان داد و گفت: - زنده بمون. لیا خودش را از پنجره به سقف طبقهی دوم رساند. جایی که وو در حال حرکت به سمت در فلزی سنگینی بود. -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و یک زر دستگیرهی در سوم را آرام فشار داد، قفل نبود و به نرمی باز شد. پلهها باریک و قدیمی بودند. بوی خاک نم خورده و چوب پوسیده در فضا پیچ و تاب خورده بود، انگار هر قدمی که بالا میرفت در منجلابی ناشناخته فرو میرفت. در همان لحظه گفتوگوی نوآ و الویس در پس زمینهی عملیات ادامه داشت. - دوربینهای شمال غربی ملک بیشتر از زمان مورد انتظار خاموش موندن این عادی نیست. نوآ چشم تنگ کرد و گفت: - یعنی کسی متوجه شده؟! - مطمئن نیستم ولی یه نفر دو دقیقه پیش به سیستم ورود زده، یه نفر دیگه نه نگهبان قبلی. - لعنت، باید سریعتر پیش بریم. همزمان در اتاق کنترل لیا پشت کنسول دوربینها نشسته بود و انگشتانش با سرعت بین پنجرههای ویدئویی حرکت میکردند، نگاهش تیز و دقیق. صدای ملایم کلیکها تنها چیزی بود که شنیده میشد. - نوآ، وو تو محوطهست شمال شرق نزدیک گلخونه داره قدم میزنه شاید متوجه خاموشی دوربین پشتی شده باشه. نوآ با صدای جدیتری گفت: - بجنب لیا. زر، پیشروی رو متوقف کن فقط دنبال هر نوع فایل یا دیوایس باش و سریع برگرد. - دریافت شد. لیا بلند شد و نگاهی به نگهبان بیجان روی زمین انداخت، جسد را با زحمت بلند کرد و روی صندلی نشاند، دستهایش را روی کنسول قرارداد. از دور انگار فقط کسی پشت سیستم نشسته بود. - ممنون بابت صندلیت. و با احتیاط از اتاق خارج شد، صدای گامهایش در راهروی باریک طنین انداخت و تپش قلبش با ریتم هشدارهای ذهنیاش یکی بود. اتاق فرمان- همزمان. الویس گفت: - نوآ، یه لاگ عجیب دارم. دوربین پشتی که لیا غیرفعال کرد توی سیستم نشون داده کسی سعی کرده روشنش کنه. وو داره میره سمتشون نوآ، باید همین الان خارج بشن فوراً. - لیا! زر! وضعیت قرمز خارج بشید! همین الان! وو ژیائو یانگ با قدمهایی سنگین وارد کریدور شد، چشمان تیزش به نور سوسو کنندهی سقف خیره ماند و با قدمهایی حساب شده نزدیک شد و درِ اتاق کنترل را هل داد. جسد نگهبان روی صندلی سرش به عقب خم شده بود و خون خشک شدهای از گوشش چکیده بود. وو با صدایی خشن گفت: - لعنتی! دکمهی کنار کنسول را فشار داد و آژیر هشدار به صدا در آمد. ناگهان همه چیز خاموش شد، نور سفید به یکباره محو شد و جای خودش را به نور قرمز چشم خراشی داد که راهرو را مثل صحنهی قتل رنگ آمیزی کرده بود. صدای آژیر مثل زوزهی حیوان زخمی در کل ملک پیچید. - زر؟ لیا؟ کجایین؟ زر نفسزنان گفت: - طبقهی بالا نزدیک دفتر اصلی، لعنتی! - برگردید! فوراً! از مسیر شمال غربی فرار کنین و فقط زنده بمونین! لیا در حال عبور از راهروی جانبی به دو نگهبان برخورد کرد و بدون مکث چاقوهای کوتاهش را از غلاف بیرون کشید. صدای برخورد و نفسنفس زدنها در فضا پر شده بود. زر در طبقهی بالا از در پشتی به عقب برگشت اما یک سرباز از روبه رویش سر رسید. - هی! تو! زر با لگدی قوی اسلحه را از دستش انداخت، درگیری کوتاه، سریع و بیرحمانه بود. سرباز به زمین افتاد، زر به زحمت نفسش را کنترل کرد. نوآ گفت: - دارن مسیر عقبگرد رو میبندن زر! عجله کن ما جایگزینی نداریم! اتاق فرمان- همزمان. مانیتورها یکییکی خاموش یا بدون سیگنال شدند و صدای آژیرها به گوش میرسید. صدای ماشینی و خشن الویس در گوش نوآ میخزید. - لعنتی سیستم امنیتشون داره ما رو از شبکه بیرون میکنه! نوآ دو نفر دارن از شمال میان مسیر بسته شده اون دیگه کار نمیکنه! نوآ با دستانی لرزان روی کیبورد تایپ میکرد، زبانهها و نقشهها جلوی چشمش یکییکی عوض میشدند. -لیا! زر! مسیر خروجتون بسته شده تکرار میکنم مسیر بستهست! -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه صدای نوآ آرام و محکم ادامه داد. - یک ساعت وقت داریم یا ما اول پیداش میکنیم یا اونها دخلمون رو میارن. شروع عملیات نفوذ، حوالی ساعت سه و هشت دقیقه بامداد. شب تاریک و مرموز بود. صدای جیرجیرکها با ریتمی نامنظم در پسزمینه میپیچید، مه رقیقی روی زمین میرقصید، بوتههای خشک و تاکهای رها شدهی دیوار پشتی مثل اشباحی خفته بودند. از پشت بوتهها صدای خفهای در هدست زر میپیچید. نوآ زمزمه کرد. - سه دقیقه تا رفرش دوربین شرقی، تا اون لحظه سر جاتون بمونید. سایهی دو زن با حرکاتی بیصدا میان بوتهها حرکت میکرد. برق چشمان زر حتی در آن تاریکی و در آن لباس مشکی چریکی هم قابل دیدن بود. لیا چند قدم جلوتر با دقت دستگاهEMP کوچکش را در دست نگه داشته بود. از آن سوی ملک صدای خندهی چند سرباز به گوش میرسید، لهجهی اروپای شرقیشان و قهقهههایی که بوی اطمینان به امنیت میدهد. زر نگاهی به صفحهی نمایشگر EMP انداخت و گفت: - رفرش باید تا چند ثانیهی دیگه شروع بشه، آمادهای؟ لیا سری تکان داد و انگشتش را آمادهی فشردن. شمارش معکوس آغاز شد. پنج، چهار، سه، دو، یک، کلیک! موج مغناطیسی کوتاهی با صدای خفهای پخش شد و چراغ کوچک دوربین شرقی چشمکی زد و بعد خاموش شد. نوآ گفت: - زر داری وارد نقطهی کور میشی. دو زن با سرعت و سکوتی حرفهای خود را به دیوار پشتی رساندند. زر نفسش را نگه میدارد و با دستانی محکم از تاکهای خشک شده که در هم تنیده شده بودند بالا میرود. لیا با مهارت از کنار شیار سنگی بالا رفت. پایین را نگاه کردند حیاط پشتی ملک، خاموش و خالی بود اما زیر پوست این فضا جنبشی سرد حس میشد. لیا گفت: - زر، سمت راست مسیر منه. زر سری تکان داد، نگاهی بینشان رد و بدل شد و بدون نیاز به کلمات از همین لحظه مسیرشان جدا شد. زر نفس عمیقی کشید و از پنجرهی نیمه باز به درون تاریکی خزید. نوآ در خانهی امن که اکنون مقر فرماندهیاش بود هدفون به گوش با الویس صحبت میکرد. الویس گفت: - لیست دوربینهای داخلی فرستاده شده، جایگاه پنج محافظ تایید شده ولی هنوز موقعیت وو ژیائو مشخص نیست توی هیچکدوم از دوربینها نمیبینمش. نوآ با لحنی آرام و نگران گفت: - امیدوارم دخترها با اون برخورد نکنن. ساختمان داخلی ساعت سه و نوزده دقیقه بامداد. زر بیصدا از پنجره وارد شده بود، پشت سرش پردهای نیمه سوخته و بوی کُهنگی در هوا معلق بود، نفسش آهسته و منظم بود ولی تنِش در نوک انگشتانش میدوید. کف چوبی سالن زیر پاهایش صدای نرمی مثل نفس کشیدن ایجاد میکرد. دیوارها با رنگ پوسته پوسته شدهی خاکستری و قابهایی خالی، تصویری از سکوت متروک اما خطرناک را نقاشی میکردند. هدست کوچک در گوشش خشخش کوتاهی کرد و زمزمهی لیا در گوشش پیچید. - اتاق دوربینها تحت کنترلِ مجبور شدم یه مهمونی کوچیک واسه نگهبانش ترتیب بدم. دوربین داخلی قطع شد، راه بازه زر. زر لحظهای مکث کرد، نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت: - خوبه. راهرو به سمت چپ خم میشد، نور ضعیفی از چراغ دیواری سوسو میزد. زر با دقت به صداها گوش میداد. از جایی پایینتر صدای چکهی قطرات آب و گاهی خشخش کاغذ، کسی چیزی ورق میزد؟ یا فقط خیالاتش بود؟ قدم به قدم جلو رفت، دستش را روی دیوار کشید تا فاصلهاش با فضای باز سالن را حفظ کند به هر دری که میرسید گوش میچسباند، سکوت یا خطر؟ همین لحظه نوآ میان افکارش دوید و رشتهی خیالاتش را از هم درید و گفت: - زر طبق نقشه، سومین در سمت راست باید راه پلهی منتهی به طبقهی بالا باشه احتمال زیاد اتاق ایلانا اونجاست، دوربینی اونجا نیست. - فهمیدم. -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و نُه خانهی امن، قبرس شمالی ساعت یک و سی دقیقهی بامداد. خانه ساکت بود، صدای نفسهای آرام لیا و مارتا از اتاق کناری شنیده میشد. نور زرد کمرنگی از چراغ، روی کاناپهای که زر روی آن دراز کشیده بود میتابید. پتو را تا روی شانههایش کشیده بود ولی چشمهایش باز و خیره به سقف. خواب با چشمانش غریبه بود. آهسته تلفنش را برداشت، بالا پایین کردن شبکههای اجتماعی، چند پیام قدیمی، تصویری تار از جاشوا در کنار نوآ. مکث کرد دکمهی هوم، دستش بیاختیار روی آیکون اَپی رفت که مدتها استفاده نمیکرد. بازی کلماتِ WordFlex صفحهی ورود و همان موسیقی قدیمی که همیشه باعث خندهاش میشد حالا مثل خاطرهای خاک خورده بود. اولین کاری که کرد جستوجو کردن اسم یک کاربر بود Jay_Stone@ آخرین فعالیت دو سال پیش. کمی مکث کرد، لمسش کرد. بازیهای قدیمی، اسمهای مسخرهای که برای مسابقات گذاشته بودند مثل زرِ دایناسور، شاهِ واژه، از این بیشتر بلدی؟ لبخندی کمرنگ روی صورتش نشست و بعد محو شد. خواست از بازی خارج شود که اعلانی از کاربری به اسم Skyshade96@ او را به بازی دعوت کرد. زر اخمی کرد، کاربری بدون عکس یا اطلاعات مشخص. چند لحظه مکث کرد ولی دعوت را پذیرفت و بازی شروع شد. نخستین کلمه از سمت مقابل دریافت شد. - دلتنگ. زر نفسش را حبس کرد و سرش را پایین انداخت انگار چیزی ته دلش لرزیده بود اما پاسخ داد. - همیشه. کلمهی بعد از کاربر ناشناس رسید. - هنوز. زر نگاه میکرد، این بار دیگر بازی در کار نبود، انگار کلمات را با دلش پاسخ میداد. - منتظر. سه نقطهی لرزان روی صفحه نوبت حریف را نشان میداد. - امن؟ زر ناگهان نشست، قلبش کمی تندتر میزد، نگاهی به اتاق و دور و برش انداخت. سکوت، صدای عقربههای ساعت، هیچکس بیدار نیست. با دستانی لرزان نوشت: - نه واقعا. بعد از چند دقیقه پیام جدیدی رسید و اینبار نه یک کلمه بلکه فقط یک ایموجی به شکل شمع. زر چند ثانیه به آن خیره شد، او را یاد جاشوا انداخت که میگفت حتی در تاریکترین لحظهها یک نور کوچک کافیست تا راه را پیدا کنی اما نه، امکان نداشت. او گوشی را به پشت گذاشت و دستهایش را روی صورتش کشید. نمیخواست فکر اضافهای کند یا خودش را گول بزند اما نتوانست جلوی اشکهای کوچک و سردش را هم بگیرد. *** ساعت یک و بیست و هفت دقیقهی بامداد روز بعد، پایگاه موقت در قبرس شمالی. نور زرد کمسو نقشهای که روی میز پهن شده بود را روشن میکرد. دیاگرام ملک، با علامتهای قرمز و آبی، زوایا و زمانبندیها را مشخص میکرد. نوآ روی نقشه خم شده بود، با لحن آهستهای که کمی لرزان و مضطرب به نظر میرسید گفت: - بین ساعت سه و دوازده تا سه و هجده دقیقه دوربین ضلع شرقی رفرش میشه، لیا همزمان به سمت پنلهای امنیتی میره تا دوربینها رو کور کنه. زر، پنجرهی دوم اتاق شمال شرقی، احتمال داره اتاق ایلانا اونجا باشه. لیا نقشهی دیوار پشتی ملک را نشان داد و به تاکهای خشک شده اشاره کرد و گفت: - اینجا نقطهی نفوذ ماست، پوشش طبیعیه دیده نمیشیم ولی باید سریع باشیم. مارتا در سکوت مشغول چک کردن کوله پشتیها و تجهیزات خروج بود. زر چیزی نمیگفت و فقط با چشمهایش نوآ را دنبال میکرد. گوشی در دستش و ذهنش جای دیگر، جایی عمیقتر یا خالیتر. ناخودآگاه بازی کلمات را دوباره باز کرد و کمی مکث کرد. آخرین کلمهای که کاربر ناشناس برای او نوشته بود امید بود. ساده بود، او کلمه را بلد بود، بارها از زبان جاشوا شنیده بود. گوشی را آهسته در جیبش گذاشت نمیخواست ذهنش را منحرف کند. در نور کم نگاهش دوباره به نقشه افتاد و چشمهایش درخشیدند. -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و هشت تصویری روی صفحه ظاهر شد، مردی با صورتی نیمه پنهان در سایه. چشمانِ کشیدهی تیزبین و ریشی کم پشت و مرتب شده. لیا بعد از مکثی کوتاه گفت: - اون وو ژیائو یانگِ، حواسم چهار چشمی بهش بوده، همونیه که فرستادن سراغ جاشوا. الویس ادامه داد. - درسته! متخصص ضد ردیابی، آموزش دیده در جنوب چین و مسئول حفاظت ایلانا فاکس. یه بار چهرتون رو ببینه دفعهی بعد واستون تابوت سفارش میده! زر کمی عقب کشید، چشمانش روی تصویر وو ژیائو یانگ ثابت ماند و نگاهش سنگین شد. الویس گفت: - حرکت شما باید دقیق باشه باید در سکوت مطلق و به طور همزمان از دو مسیر وارد بشید. نوآ نفس عمیقی کشید و گفت: - ما طبق زمانبندی تو پیش میریم الویس. - سعی کنید بدون سروصدا اینکار رو انجام بدین در غیر این صورت باید با وو درگیر بشین و بعد خودتون رو به ایلانا برسونین، فقط فراموش نکنین اون یه کلید زندهست نه مرده! تماس قطع شد و همه در سکوت فرو رفتند. نوآ آرام و با لحنی حساب شده گفت: - از فردا شب همه چیز تغییر میکنه. ساعت هجده و پنج دقیقه بعد از ظهر یک روز پیش از عملیات. نقشهی هوایی ملک روی بُرد نصب شده بود. زیر نور سفید و مهتابی، صورتهای خسته اما متمرکز زر، لیا، نوآ و مارتا دیده میشد. نوآ کنار لپتاپ نشست و گفت: - فایلهای نهایی از الویس رسیدن. با زدن چند کلید تصویر زندهای روی مانیتور پخش شد. صدای فیلتر شده و عمیق الویس در اتاق پیچید. - جنوب فاماگوستا ناحیهای به اسم باغ مارها، زمینی سه هکتاری، سیستم امنیتی نسل پنجم که ورود مستقیم رو غیر ممکن میکنه. تصاویر به ترتیب روی صفحه ظاهر شدند، موقعیت دقیق دوربینها، تایم لاین گشتزنی نگهبانها و حتی رمزهای احتمالی ورود به طبقهی زیرزمین. نوآ انگشتش را روی نقشه کشید و گفت: - دوربین شرقی بین ساعت سه و دوازده دقیقه تا سه و هجده دقیقه هر شب رفرش میشه. تنها پنجرهی حرکتی ما همینه و تنها راه ورودمون از دیوار پشتیه، دقیقا اینجا. پنج نفر توی محوطهی بیرونی، سه نفر طبقهی اول و دو نفر طبقهی دوم، احتمالا یکی از سربازها هم توی اتاق کنترل باشه. جایگاه وو مشخص نیست پس سعی کنین ازش دور بمونین. زر لبهایش را فشرد و گفت: - اگر دور نمونیم چی؟ - باید مطمئن بشیم اصلا متوجه ما نشه، وقت انتقام شخصی نیست. بیاین تقسیم وظایف رو شروع کنیم. مارتا که مشغول آماده سازی تجهیزات بود نگاهش را به نوآ چرخاند و گفت: - لباسها، اسکنر گرمایی، ماسک صورت و بقیهی تجهیزات آمادهست. - لیا، نفوذ از ضلع شرقی، تخریب نرم دوربینها با EMP. زر، ورود تو از پنجرهی دومه، باید دنبال مکان احتمالی ایلانا باشی و مارتا، پشتیبانی و آماده سازی مسیر خروج و من... زر میانهی حرف نوآ پرید و گفت: - فرماندهی از خونهی امن با پشتیبانی مستقیم از الویس. نوآ سری تکان داد و در پایان گفت: - این عملیات بدون مجوز صورت میگیره، برای گرفتن حمایت کلمن باید طبق برنامه پیش بریم. اگر گیر بیوفتیم فقط خودمونیم خودمون. زر نفسی کشید و گفت: - اون دختر نباید توی دستای اونها بمونه، حتی اگر آخرین کاری باشه که انجام میدم! نوآ به زر نگاه کرد، نه رد کرد و نه تایید، فقط گفت: - فردا شب ساعت سه و پنج دقیقه حرکت میکنیم. -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و هفت زر به نوآ نزدیک شد، لرزش خفیفی در صدایش قابل تشخیص بود. - من هنوز صدای نفس کشیدن جاشوا تو گوشمه و نمیتونم دوباره تجربش کنم. - اگر تو بری و برنگردی همون اتفاق دوباره تکرار میشه، منم همین حس رو دارم زر، میدونم چی از دست دادیم ولی نمیخوام همون برای تو هم تکرار بشه. هر دو سکوت کردند، زر نفسی عمیق بیرون داد و صدایش پایین آمد. - من وارد اونجا میشم چون حقیقت برای من یه چیز دیگهست. تو باید اون بالا باشی، کسی که بتونم بهش تکیه کنم. اگر تو هم توی میدون باشی بدون ستون میمونیم. نوآ لحظهای به او نگاه کرد، نگاهش را به زمین دوخت و آهسته سری تکان داد. - باشه، ولی من کل عملیات رو پشت خط میمونم. اگر حس کنم دارید از کنترل خارج میشید بدون اجازتون وارد میشم! - قبوله. ارجان، قبرس شمالی ساعت یازده و چهل و پنج دقیقهی صبح. باد گرم و شرجی آرام روی باند میوزید، هواپیمای کوچک چارتر به تازگی فرود آمده بود. نوآ و زر با عینکهای آفتابی تیره و لباسهایی معمولی بین پنج مسافر دیگر از هواپیما پیاده شدند. چمدانهای کوچک همراهشان بود و هیچ چیز در ظاهرشان جلب توجه نمیکرد اما زیر این ظاهر عادی هویتهایی کاملا جعلی قرار داشت. در گذر از گِیت، مأموران بدون ذرهای تردید پاسپورتها را اسکن کردند، پاسپورتهایی که مارتا رابط و دوست قدیمی نوآ با روابط خودش از طریق کانال سری در آنکارا تهیه کرده بود. هویتهایی ساختگی اما از نظر فنی بینقص. مأمور نگاه کوتاهی به صورت زر انداخت، لبخند زد، مُهر را کوبید و ردشان کرد. نوآ با لحن آرامی زمزمه کرد. - ما الآن خارج از قوانین هستیم پس هرچی بعدش پیش بیاد، هیچ چیزی پشت ما نیست. خارج از فرودگاه در پارکینگ شمالی یک سدان مشکی منتظرشان بود. زنی با عینک آفتابی و روسری تیره پشت فرمان نشسته بود. زر و نوآ سوار شدند. نوآ نفسی کشید و گفت: - ممنونم مارتا، کمک خیلی بزرگی کردی. - تا اینجا که خوب پیش رفته. خونهی امن همونجاییِ که گفتم، فکر کنم لیا هم رسیده باشه. ماشین در سکوت به راه خود ادامه داد، از پیچ جادهای باریک و پوشیده شده با درخت های نخل و بوی حرارتی که از بین تنهی سخت درختان به بیرون میخزید عبور کردند. ساعت حدودا نزدیک به یک بعد از ظهر شده بود. خانهی امن واقع در پایین شهر فاماگوستا. ظاهری خاک خورده و قدیمی، اما از درون بازسازی شده و مدرن. سیستم امنیتی، دوربینهای داخلی و سیگنالهای ضد نفوذ. لیا پشت پنجرهی آشپزخانه ایستاده بود، زر بیکلام و با تکان دادن سر سلامی کرد، نگاهی پر از جدیت و آگاهی از چیزی بزرگتر. وسایل را کنار گذاشتند، نوآ پشت سیستم نشست و بدون هیچ حرفی تماس امنی برقرار شد، لحظاتی بعد صدای بم و دیجیتالی پخش شد، صدایی که انگار از ورای یک تونل فلزی میآمد. نوآ گفت: - اِلویس اینجاست. ما آمادهایم. صدای اِلویس ادامه داد. - نقشه جلوی شماست. هفت دوربین که چهارتا حرارتی و سهتا دید در شب که یکی از اونها روی پشت بوم نصب شده و یکیشون کنار در شمالی. همزمان با توضیحات نقشهای با نقاط قرمز مشخص شده روی صفحه باز شد. - دوازده نگهبان مسلح که از اِم چهارِِ اصلاح شده استفاده میکنن. یکیشون هست که ممکن دردسر جدی واستون درست کنه. -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و شش نور بعد از ظهر از پنجرهی نیمه پوشیدهی اتاق به داخل میتابید. زر با فنجان چای در دست روی مبل نشسته و منتظر بود. صدای زنگ در شنیده شد، زر از جایش بلند شد و محتاطانه در چشمی در نگاهی انداخت و در را باز کرد. نوآ وارد شد، کلاه مشکیاش را برداشت و بیصدا روی مبل نشست، چشمانش خسته اما مطمئن. - چی پیدا کردی؟ نوآ سری تکان داد سپس لپتاپ را باز و فلش را متصل کرد. نقشهای دقیق از یک ملک خصوصی در قبرس شمالی، تصاویر مادون قرمز شبانه، اسامی چند نگهبان فعال. اطلاعاتی از ایلانا فاکس با هویت جعلی و ردهبندی امنیتی. زمانبندی تحویل دادهها و بستههای رمزگذاری شده. زر با دقت نگاه میکرد، چشمهایش روی اسامی و چهرهها قفل شده بود. نوآ از جایش بلند شد و گفت: - بذار یه قهوه درست کنم، مغزم درست کار نمیکنه. او وارد آشپزخانهی کوچک شد، کتری برقی را روشن کرد و منتظر ماند، تلفنش روی میز لرزشی کرد، صفحه روشن شد. یک پیام، یک شماره ذخیره نشده. باید باهات تماس بگیرم، این متنی بود که روی صفحه پدیدار شده بود. زر سرش را چرخاند و نگاهش به آن افتاد. نوآ برگشت همزمان چشمش به صفحهی روشن تلفنش دوخته شد، مکثی کوتاه کرد و گفت: - ببخشید، یه تماس فوریه. قبل از اینکه زر فرصت داشته باشد چیزی بپرسد، تلفنش را برداشت و به بالکن رفت. زر آرام ایستاد و به لای در نیمهباز گوش سپرد صدای آرام اما عصبی نوآ از آنسوی شیشه کاملا واضح شنیده میشد. - گفتم پیام نده مخصوصا این موقع از روز، باشه بفرست، سریع! مکالمه کوتاه اما کافی بود. زر سریع برگشت و درست پشت سرش نوآ. - خب یه سری فایلهای جدید واسمون فرستادن، رمز گشاییشون زمان برد، یه مسیر احتمالی برای انتقال افراد هست، کانالی که میتونه ما رو به بخش شمالی ملک ایلانا برسونه. نوآ اسناد را به زر نشان داد، چهرهی زر جدیتر شد انگار هر لحظهاش آغشته به چیزی بزرگتر از آن بود که تصور میکرد. زمان به سرعت در حال سوختن بود، خورشید جایش را به ماه داده و چراغ های نیویورک درخشان شده بود. فایلهای باز شده هنوز جلوی چشم زر بودند. تصویر اسکن شدهی ملک ایلانا فاکس، مسیرهای دسترسی، محل استقرار نگهبانها، دوربینها و خطوط امنیتی. ذهنش با سرعت تصاویر را تحلیل میکرد. سکوت سنگینی بین او و نوآ بود. نوآ روبه رویش نشست، دستهایش را روی پاهایش کشید و با لحنی آرام و حساب شده گفت: - این چیز کمی نیست زر، میدونم تو آمادهای ولیمیخوام یکم بیشتر بهش فکر کنی، میتونیم از کِلمن بخوایم افرادش رو در اختیارمون قرار بده که... - اگر ایلانا قراره ما رو به اون دختر برسونه چرا باید عقب بکشم؟ نوآ لبخندی زد، از آن لبخندهایی که درد پشتش پنهان بود. سرش را پایین انداخت و گفت: - همکار قدیمیم قابل اعتماده و کِلمن هم تاییدش کرده پس اون توی عملیات بهمون کمک میکنه، از درزهای امنیتی تا مسیر اصلی پوششمون میده و در لحظه اطلاعات رو تغذیه میکنه. زر کمی جلو آمد و گفت: - یعنی پشت خط با ماست؟ نوآ سری تکان داد. - اگر با دقت و بدون سروصدا وارد بشیم میتونیم بهش برسیم، فقط یک شانس داریم اونها اهل شوخی نیستن و هر خطایی مصادف با مرگمونه. زر کمی مکث کرد چیزی در دلش تکان خورد. - من دنبال جوابم. نوآ مستقیم به چشمهای زر نگاه کرد، آب دهانش را قورت داد اما فقط سری تکان داد و بلند شد. سکوت بینشان برای لحظهای کشدار شد، صدای عبور ماشین از خیابانی که باران ساعتی پیش خیس کرده بود در پسزمینهی سکوتشان شنیده میشد. زر نگاهش را از نقشهی دیجیتالی برداشت و مستقیم به چشمهای نوآ دوخت، با صدایی آرام ولی قاطع پرسید: - اون همکار قدیمیت که قراره کمکمون کنه کیه نوآ لحظهای سکوت کرد و گفت: - یه تحلیلگر بازنشسته که همیشه برای من قابل احترام و اعتماد بوده، اسمش اِلویس. زر ابرو بالا انداخت و گفت: اِلویس؟ جدی میگی؟ نوآ با خونسردی گفت: - با اینکه شوخی به نظر میاد ولی اون آدمی که توی چندتا عملیات بزرگ توی آفریقا و بالکان جون چند نفر رو نجات داده، از اونهایی که هیچوقت دلش نمیخواد دیده بشه. زر نگاهی سنگین به نوآ انداخت، لحظهای سکوت کرد و بعد گفت: - تو نباید بیای نوآ! نوآ ابرو درهم کشید و گفت: - چی؟! - تو نباید توی عملیات باشی، نه به صورت فیزیکی، میتونی هدایت کنی ولی نمیخوام اونجا باشی. - ولی تو تجربهای نداری زر، نمیشه تو رو... - به اندازهی کافی تجربه کسب کردم نوآ، خودت هم این رو میدونی. - میدونم ولی رینگ بوکس با عملیات واقعی فرق میکنه, من به مهارتت احترام میذارم ولی... - لطفا فقط یک بار به حرفم گوش بده. - فکر میکنی این یه بازیِ؟ اگر تو بری اونجا، من بیرون باشم و یه لحظه ارتباطمون قطع بشه چی؟ یا بخوام تصمیم بگیرم ولی تو توی آتیش باشی؟ نه زر، این مسئولیت منِ همونطور که برای تو انگیزهست. @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و پنج هوای محوطه پر از بوی خاکِ خیس بود. باران تازه قطع شده بود و رطوبت هنوز در شاخههای درختان میلرزید. چراغهای قدیمیِ باغ، نور زردشان را روی سنگفرشها ریخته بودند و هر قدم، سایهی آن دو را کشیدهتر میکرد. زر دمی عمیق کشید، انگار به هوای تازه پناه آورده باشد، اما ذهنش هنوز در حصار تردید و پرسش گرفتار بود. – چرا از اول نگفتی کلمن در جریان همه چیزه؟ صدایش بیهیاهو اما برنده بود، مثل خطی که روی سکوت کشیده شود. نوآ مکثی کرد. نگاهش را از شاخههای خیس نگرفت و بهجای پاسخ مستقیم، با نوک کفشش برگِ افتادهای را جابهجا کرد. – چون مطمئن نبودم. اون دنبال بالاتر رفتنه. قدرت براش حکم هوا داره ولی وقتی قدم توی بازی میذاره، اهل عقب کشیدن نیست. حداقل روی این میتونستم حساب کنم، قبول کن بیشتر از این نمیتونستیم تنهایی پیش بریم، نه بعد از اتفاقی که برای جاش افتاد. زر سرش را کمی کج کرد، نگاهش پر از پرسشهای ناگفته. – پس از وقتی که جاشوا کشته شد خبر داره؟ نوآ آرام خندید، نه از سر شوخی؛ خندهای کوتاه، مثل خطی باریک میان بیاعتمادی و اطمینان. – از همون وقتی که لازم بود. بیشتر نپرس، بعضی چیزها رو بهتره بدونی که هست، نه اینکه از کِی بوده. زر لحظهای ایستاد. صدای آب باران که از لبهی سقف میچکید، سکوت میانشان را درهم میشکست. دوباره پرسید، این بار آهستهتر، با نگاهی که مستقیم در چشم نوآ نشست. – چطور فهمیدین من کجا بودم؟ نوآ نگاهش را از او دزدید، انگار آن سؤال سنگینتر از حدی بود که به سادگی پاسخ داده شود. دستش را روی نردهی فلزی کشید و گفت: – کلمن آدمای زیادی داره، همین کافیه که بدونی حواسمون بود، بقیهش مهم نیست. زر آهی کشید. نور چراغ روی صورتش افتاد و خطوط خستگی را پررنگتر کرد. در دلش میدانست که پاسخ نوآ نه کامل است و نه بیدلیل، اما همانقدر که او سکوت میکرد، سایهها در محوطه سنگینتر میشدند. زر چند قدم دیگر در سکوت برداشت. انگار چیزی را در دلش میسنجید تا بالاخره بیپرده پرسید: – نمیتونیم برگردیم خونه؟ نه؟ نوآ لحظهای مکث کرد. سرش را بالا گرفت و نگاهی به ساختمان خاموش انداخت، بعد دوباره به مسیر برگشت. – هنوز نه. امنیت اونجا زیر ذرهبینه. بهتره قبل از اینکه دوباره پا بذاریم داخلش مطمئن بشیم. زر ابرو در هم کشید، سایهی نگرانی روی صورتش نشست. نوآ آرام ادامه داد: – نمیدونیم دقیقا از کجا دنبالت کردن ولی ممکن به خونهی امنی بریم که کلمن برامون آماده کرده. زر به او خیره شد، انگار دنبال ردی از قطعیت در کلماتش بگردد، اما نوآ نگاهش را همچنان از او دزدیده بود. - همهی ماموریتها اینطوری میگذرن؟ - چه طوری؟ - همیشه در حال فرار؟ - همیشه نه، ولی اکثر اوقات همینطوره معمولا توی پروندههای امنیتی سیاسی این مشکلات به وجود میان چون تشخیص دوست و دشمن سخت میشه. ولی اینکه ما پشتیبانی نداشتیم هم بیتاثیر نیست. خسته شدی، نه؟ زر نفس عمیقی کشید و گفت: - فقط دلم میخواد تموم بشه. -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و چهار هوا هنوز سنگین و مرطوب بود و بوی خاک و آسفالت خیس را میداد. زر روی صندلی عقب مرسدس نشسته بود، دستش را محکم روی کیفش گرفته و چشمهایش را به پنجره دوخته بود. مردی که او را از ایستگاه مترو نجات داده، کنارش نشسته بود و راننده، آرام و بدون هیچ حرفی فرمان را در دست داشت. زر هنوز نفسنفس میزد، قلبش تند میزد و سرش پر از سؤال بود. سعی کرد با نوآ تماس بگیرد، اما صفحهی سیاه خبر از اتمام شارژ داد. وحشتش بیشتر شد؛ نمیدانست میتواند به کسی اعتماد کند یا خیر. در همان لحظه، گوشی مرد ناشناس به صدا درآمد. مرد گوشی را برداشت و با لحنی آرام و خشک جواب داد. – بله قربان، ایشون همراه ماست، داریم میایم. زر از لحن کلمات، از همان سکوت پشت تلفن، فهمید که دارند دربارهی خودش صحبت میکنند. قلبش باز هم سرعت گرفت، عرق از پیشانیاش سُر خورد. نمیتوانست بگوید ترسش بیشتر به خاطر چه بود؛ مردان ناشناس، تلفن، یا اینکه هنوز نمیدانست مقصد کجاست. راه طولانی و پر از پیچوخم گذشت. نور چراغهای خیابان روی شیشهها لکههای پراکندهای انداخت و انعکاس آنها با نور مهآلود بیرون ترکیب شد. دقایقی بعد سایههای چراغهای خیابان آرام آرام جای خود را به نور مهآلود دادند. دروازههای فلزی سنگین با نقش و نگارهای مبهم، مثل نگهبانان خاموش، دو طرف راه را میبستند. دیوارهای بلند که در مه عصرگاهی جزئیاتشان محو بود، با شاخههای درختان و نور چراغها ترکیبی از زیبایی و تهدید ایجاد میکردند. مسیر سنگفرش و آرامش عجیب محوطه، که با فوارههای خشک و گلکاریهای دقیق مزین شده بود، با سکوتی مرموز همراه بود، گویی هر قدم زیر نگاه ناظران نامرئی ردگیری میشد. زر نفسش را حبس کرد. حس محاصره شدن دوباره برگشت؛ جایی که هر جزئیات آن، از انعکاس نور در پنجرهها تا صدای آرام وزش باد میان ستونها، هشداری خاموش بود. مرد کنار او بدون هیچ توضیحی در را باز کرد و از ماشین پیاده شد. زر با تردید و لرز قدم برداشت، هنوز مطمئن نبود چه چیزی در انتظارش است، و آیا کسی که او را نجات داده بود واقعاً قصد کمک داشت یا بازیای دیگر در پیش بود. زر وارد سالن شد، نفسش هنوز تند بود و بدنش کمی میلرزید. نور گرم لوستر روی فرشهای پهن و دیوارهای بلند میرقصید و سایهها آرام روی زمین کشیده میشدند. نگاهش همهجا را میکاوید؛ هر حرکت، هر گوشه و هر سایه را ثبت میکرد. صدای گامهای آرام اما مطمئن از پلهها رسید. نوآ و مردی با قامت بلند و حرکات نرم اما مقتدر پایین آمدند. نگاه زر بیدرنگ به مرد خیره شد؛ خطوط صورتش، شانههای گسترده و نحوهی ایستادنش، بدون آنکه چیزی بگوید، اقتدار و اهمیتش را فریاد میزد. نفسی راحت کشید، لحظهای مکث کرد و با لحنی محتاط اما محترمانه سلام کرد. لبخند آرام مرد پاسخ کوتاهی بود، اما تمام رفتارش نشان میداد که احترام متقابل و وزن بالای او فراتر از کلمات است. نوآ جلو آمد، نگرانی در نگاهش موج میزد. – حالت خوبه؟ طوریت نشد؟! چی شد؟ زر سر تکان داد و نفسش را جمع کرد، نگاهش بین ادوارد کِلمن وزیر دفاع سابق و نوآ میدوید. نمیدانست میتواند حرف بزند یا خیر. نوآ سری تکان داد و با اشارهای کوچک گفت: – حرف بزن زر. زر کمی منومن کرد ولی در نهایت لب گشود و گفت: - نمیدونم کی بودن، بهم حمله کردن، احتمالا فهمیدن دیوین مُرده. بعد از صحبتهای زر لحظهای سکوت برقرار شد، اما مرد لبخند زد و با لحن گرم و مطمئن گفت: – خوشحالم که سالمی. مدتها بود مشتاق دیدارت بودم. زر آرام شد و حس کرد با هر نگاه و حرکتی که مرد انجام میدهد، اقتدار و جایگاه بالایش بیشتر نمایان میشود. حرفهایش درباره شنیدهها و اهمیت حضور زر بود، همه چیز در رفتار و سکوتش محسوس بود. در همان لحظه، گوشهی چشم زر به پلهها افتاد. سایهای کوتاه و سریع حرکت کرد، انگار کسی او را زیر نظر داشت. پیش از اینکه فرصت کند نگاهش را کامل کند، سایه محو شد. قلبش لرزید، اما ذهنش خود را قانع کرد، شاید اشتباه دیده. دوباره تمرکز خود را روی کِلمن و نوآ گذاشت تا همهچیز را شرح دهد. حرکات و نگاه مرد، احترام و آرامشی نهفته داشت که همزمان حس امنیت و اندکی دلهره را در زر ایجاد میکرد، گویی هر لحظه باید آماده باشد، اما حضور مرد آرامش بخش و قابل اعتماد بود. @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و سه - خوبم فقط داشتم ورزش میکردم متوجه نشدم تماس گرفتی. چیزی شده؟ - نه فقط خواستم ببینم همه چی مرتبه یا نه. - آره همه چی مرتبه، کمکم میرم خونه. - باشه مواظب خودت باش منم تا بعد از ظهر برمیگردم. تماس پایان، هوا ابری شده بود و قطرات ریزی از باران روی صورت زر مینشست. خیابانها برق میزدند و چراغهای نئون مثل لکههای رنگ بر بوم سیاه آسفالت پاشیده بودند. زر بدون اینکه قصد داشته باشد، در ویترین بخار گرفتهی یک مغازه نگاهش به انعکاسی افتاد، مردی با کتی تیره. چند قدم عقبتر، همان که در کوچهی قبلی هم سایهاش را حس کرده بود. نفسش در سینه خفه شد. بیآنکه سرش را کامل برگرداند، سرعت گامهایش را تغییر داد. کنار دکهی روزنامه فروشی ایستاد، وانمود کرد بیخیال، صفحات زردشدهای را ورق میزند. اما گوشهی چشمش همان کفش چرمی براق را یکبار دیگر دید. یقین، مثل میخی سرد در جانش فرو رفت. با عجله سوار نخستین اتوبوس شد. هوای داخل گرم و گرفته بود، بخار نفسها روی شیشهها نقشی مات انداخته بود. خودش را میان جمعیت فشرد، به امید گمکردن رد ولی در انعکاس تیرهی شیشه، دوباره همان نگاه را دید، همان مرد و دیگری با کلاهی مشکی، نگاهی غیر مستقیم اما با تمام وجود مراقب او بود. تپش قلبش چنان تند بود که گویی گلو را پاره خواهد کرد. دستش را بر بند کیف کمریاش قفل کرد، انگار تنها سپر باقیماندهاش همان بود. ایستگاه بعدی پیاده شد. خیابان بارانی خالی نبود؛ صدای پاهایی پشت سرش، سنگینتر و مصرّتر از باران، به او نزدیک میشد. قدمهایش شتاب گرفت، اما فریاد کوتاه و خشن از پشت پیچید. – اونجاست! نفسش آتش گرفت، دوید، اما دستی زمخت شانهاش را گرفت و به دیوار کوبید. ضربهای محکم برق در استخوانش دواند. همان مرد کتتیره بود، نگاهش سرد و بیانعطاف. زر با تمام توان آرنجش را در پهلوی او فرو برد. مرد نالهای کرد و سست شد. زر از گرهی دست او گریخت، اما دیگری رسید و مچ دستش را گرفت. چنگالش آهن بود. زر کیفش را چون پتکی تاب داد و بر صورتش کوبید. صدای ترک خوردن بینی مرد در کوچه طنین انداخت. سومین نفر از سایهها بیرون آمد؛ اسلحهی پیستولی که با لولهای کوچک برای خفه کردن صدای شلیک حاضر شده بود، آماده برای نقطهی پایان. زر بیدرنگ به سوی پلههای مترو دوید. فضای زیرزمین پر بود از بوی آهن و پژواک صدای پاها. دیگر پنهانکاری در کار نبود؛ صدای بیرون کشیدن فلز از غلاف، مثل هشداری سرد، در تونل پیچید. او میان جمعیت خم شد، مثل قطرهای در سیل. دستی موهایش را کشید، اما ضربهی سنگینِ پایش ساق مرد را شکافت. فریاد، و سپس سقوط. مردم وحشتزده جیغ کشیدند، گریختند. صدای گریهی کودکی در ازدحام گم شد. بوی نم و آهن و صدای پای تعقیبکنندگان مثل پتک روی اعصابش میکوبید. ازدحام جمعیت اندکی کمکش میکرد اما نه آنقدر که بتواند مطمئن باشد. نگاهی کوتاه به پشت سر انداخت؛ یکی از مردان هنوز ردش را گم نکرده بود. بیاختیار سمت راهروی باریک سرویسهای بهداشتی پیچید. چراغ مهتابی بالای در، نیمسوخته و چشمکزن بود. خودش را داخل انداخت، در را بست و به دیوار تکیه داد. صدای قلبش در گوشش میکوبید. یک لحظه فکر کرد شاید بتواند کمی نفس تازه کند. اما ناگهان دستی قوی از پشت ظاهر شد. بازویش را گرفت، دستی محکم روی لبها و دهانش فشرده شد. بوی تند صابون و فلز به مشامش خورد. ترس مثل خنجری در شکمش فرو رفت، بدنش خشک شد. تقلا کرد، خواست جیغ بکشد اما صدا در گلویش خفه شد. مرد ناشناس او را به گوشهای تاریک کشاند، به دیوار چسباند و زمزمهای کوتاه در گوشش انداخت. – ساکت باش. چشمان زر پر از وحشت بود، اما در همان لحظه، وقتی گوشهی چشمش از فاصلهی شکاف در رد مردان تعقیبگر را دید که هراسان میدویدند و راهرو را میکاویدند، فهمید اگر صدایی از او درمیآمد، حالا دیگر گرفتار شده بود. نفسش لرزید. مرد کمی عقب کشید اما دستش هنوز روی شانهاش سنگینی میکرد. صورتش در سایهها پنهان بود، تنها برق خفیفی از چشمانش دیده میشد. بیهیچ توضیحی، بازوی زر را گرفت و او را با شتاب به بیرون کشاند. – هی! کی هستی؟ من رو کجا میبری؟! صدای لرزان زر در میان همهمهی ایستگاه گم شد. مرد هیچ نگفت، فقط قدمهای بلندش را ادامه داد و با عجله او را بهدنبال خود کشید. زر تقلا کرد، خواست بازویش را رها کند اما انگار در برابر دیواری آهنین مقاومت میکرد. وقتی به پارکینگ نیمهخالی کنار خروجی رسیدند، مرسدس مشکیای منتظر بود. مرد در را گشود، زر را نزدیک صندلی عقب کشاند. زر با خشم و ترس یکجا فریاد زد: – ولم کن! کی هستی؟! برای اولینبار، مرد مکث کرد. نگاهش کوتاه روی صورت زر لغزید، صدایش آرام اما محکم بود. – خانم گریسون من وظیفه دارم شما رو به جای امن منتقل کنم لطفاً تا دیر نشده سوار بشید. کلمات، ساده و سرد، مثل فرمانی غیرقابل انکار در هوا ماند. زر هنوز نفسنفس میزد. هیچ اعتمادی در دلش نبود، اما پشت سرش، صدای پای مردانی که به ایستگاه رسیده بودند، دوباره پیچید. زمان برای تصمیمگیری مثل ریگی از میان انگشتانش میلغزید. @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و دو ساعت حدود پنج و چهل و شش دقیقهی صبح، آسمان خاکستری با رگههایی از نور که از بین اَبرها بیرون زده بودند. نوآ جلوی آینهی دیواری ایستاده بود و کاپشن خاکی رنگش را مرتب میکرد، پاکت کوچک مشکی که فلش را مهر و موم کرده بود را برداشت. زر که هنوز به پنجره خیره مانده بود با چشمهای خسته اما هوشیار گفت: - کجا میری؟ نوآ سرش را چرخاند، صدایش بَم و آرام بود. - یه کار نیمه تموم دارم که باید انجام بدم. زر نگاهی به پاکت کرد و گفت: - الان؟ اون رو کجا میبری؟ نوآ لحظهای مکث کرد و بعد با خونسردی گفت: - یه دوست قدیمی که توی این کار خبرهست، قبلا هم وقتی همه چی بهم ریخته بود کمکم کرده، نگران نباش اگر کسی بتونه سر از این فایلها دربیاره اونه، اینجوری جای اطلاعاتمون هم امن میمونه هنوز یه سری چیزها هست که نتونستیم چیزی ازش بفهمیم. - این دوست قدیمی تا الان کجا بوده؟ بهش اعتماد داری؟ نوآ لبخندی زد، نه از رضایت بلکه از چیزی تلختر به اسم تجربه. - نگران نباش زر، هر اطلاعاتی که بیرون بیاد مستقیم به ما میرسه، بدون واسطه. زر چیزی نگفت و فقط به سمت پنجره برگشت. نوآ لحظهای ایستاد. - فقط همینجا بمون تا برگردم، هرکاری خواستی بکنی قبلش با من هماهنگ کن و لطفا سعی کن یکم استراحت کنی. نوآ از خانه بیرون رفت و صدای قدمهایش پشت سرش محو شد. بعد از رفتن نوآ، طاقت ماندن در خانه برای زر سخت شده بود. کفشهایش را پوشید و راه پارک را در پیش گرفت. هوا هنوز بوی صبح داشت مخلوطی از خاک نمخورده، علفهای کوتاه و عطر نم باران در زمین. نسیم خنکی روی صورتش سُر میخورد و موهایش را نوازش میکرد، اما نتوانست سنگینی سکوت درونیاش را سبک کند. مسیر باریک میان درختها او را پیش میبرد؛ نور خورشید از لابهلای شاخهها میگذشت و روی زمین آرام میگرفت. قدمهایش با ریتمی آرام و موزون روی سنگفرش مینشست، اما قلبش بیقرار بود. آهسته شروع به دویدن کرد. صدای نفسهایش در سکوت پارک میپیچید و با هر ضربهی قلبش، موجی از تنش و اندوه در سینهاش بالا میآمد. برگهای خشک زیر پاهایش خرد میشدند و با هر قدم صدایی شبیه تپش در گوشش بازتاب مییافت. با اینکه بدنش در حرکت بود، ذهنش باز هم پر از سایهها و خاطرات بود؛ یاد جاشوا که با هر حرکت سادهاش ذهنش را میبلعید. نزدیک ظهر، وقتی از پارک بیرون آمد، خیابانها پر جنب و جوش شده بودند. نور خورشید به تدریج شدت گرفته بود و سایهی رهگذران کوتاه و لرزان روی آسفالت میافتاد. بوی قهوه و شیرینی تازه از کافهها میآمد و صدای بوق ماشینها و خندهی عابران همه چیز را زنده کرده بود که ناگهان نگاهش روی مردی قفل شد که چند قدم جلوتر حرکت میکرد. قامت بلند، شانههای صاف و محکم، موهای بلند خرماییرنگ که پشت سر بسته شده بود و با هر قدم کمی تاب میخورد. زاویهی نور خورشید روی گردنش و چگونگی راه رفتنش، ضربان قلب زر را بیاختیار بالا برد. او آهسته گام برمیداشت، مطمئن و بیتکلف، و همین باعث شد چیزی در درون زر تنگ و سنگین شود؛ حس آشنایی، کشش و درد همزمان. زر لحظهای ایستاد، نفسش بریده شد، اما نتوانست نگاهش را بردارد. مرد به کوچهای باریک پیچید و زر با تردید، اما بیاختیار، دنبال او رفت. چند بار میان جمعیت او را گم کرد و دوباره پیدا شد، سایهی قامتش گاهی محو میشد و ناگهان دوباره نمایان میگشت. هر بار که خط شانهها و حرکت دستهایش را میدید، نفس عمیقتری در سینهاش فرو میرفت. قدمهایش به دویدن کشید. عرق روی پیشانی و شقیقهاش میلغزید و قلبش تندتر میزد، اما نمیایستاد. مرد مقابل بیکری کوچکی توقف کرد و داخل شد. بوی نان تازه، شیرین و گرم از در نیمهباز به بیرون میریخت و زر لحظهای پشت در ایستاد، حس آستانهی ورود و امتناع اما در نهایت پا به داخل گذاشت. نور زرد لامپها روی صورت مشتریها افتاده بود. مرد درست مقابل صندوق ایستاده بود و با فروشنده حرف میزد. وقتی کمی سرش را برگرداند، نور روی گونههایش افتاد و زر برای اولین بار صورتش را کامل دید. خطوطی بیگانه، چشمانی تیره و سرد، پوستی که هیچ ردی از آبیِ آشنا نداشت. یک غریبه بود، تنها همین. نفسش در گلو شکست. انگار زمین زیر پایش خالی شد. فروشنده صدایش زد: – خانم؟ چیزی لازم دارید؟ زر پلک زد، اما کلمهای بیرون نیامد. لبهایش تکان خوردند، اما هیچ صدایی از آنها شنیده نشد. تنها سرش را تکان داد و عقب کشید. آفتاب ظهر روی آسفالت میتابید و خیابان پر از حرکت بود، اما برای زر همهچیز محو و بیمعنا بود. بیهدف قدم زد؛ از کنار ویترین مغازهها عبور کرد، چند بار روی نیمکت نشست و دوباره بلند شد. بطری آبی خرید اما نیمهتمام رها کرد. همهی تلاشهایش برای پر کردن خلأیی بود که با او همراه بود. چطور هنوز دنبال تصویری میدوید که میدانست از دست رفته؟ گوشیاش در جیب لرزید، از هجوم افکار بیرون پرید. صفحه را نگاه کرد، چندین تماس بیپاسخ و پیام از نوآ. – زر؟ کجایی چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟ نگاهش به ساعت افتاد؛ عقربهها نزدیک دو بعدازظهر بودند. @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و یک نوآ از پنجره به بیرون نگاه میکرد، نور قرمز ماشین گشت امنیتی محله برای چند لحظه کوچه را روشن کرد و بعد محو شد. زر با قدمهای آهسته وارد شد. چهرهای سرد، کتی خاکی و خراش خورده و چشمانی تُهی از هر چیز. - پیداش کردی؟ زر فقط فلش را به سمتش گرفت و گفت: - همه چی اینجاست. نوآ فلش را گرفت، کمی مکث کرد و نگاهش به لکهای تیره روی کت زر قفل شد. - زخمی شدی؟ - مال من نیست! نوآ چیزی نگفت. هر دوی آنها معنی این سکوت را به خوبی میدانستند. ساعتی گذشته بود. نور مانیتور چهرهی خستهی نوآ و صورت ظریف زر را روشن کرده بود، اطلاعات روی صفحه نمایش مرور میشد. عکسهای پایگاهی در قبرس، تصاویر ماهوارهای از حرکتهای امنیتی در منطقه و تمام نامها و کدهای مرتبط به ایلانا فاکس که توسط دیوین ربوده شده بود. پروندهای با مهر قرمز (مایندوالت فقط کاربران مجاز) - همه چی به این لعنتی برمیگرده، همونی که خوری گفت، همونی که جاش پیدا کرد. نوآ نگاهش را از روی صفحه برنداشت. - پس بالاخره ردش رو گرفتیم. - باید بریم سراغش! - و بعدش؟ - بعدش؟ بعدش نوبت اونهایی که فکر میکردن میتونن پشت پول و قدرت پنهان بشن. زر لبخند کجی زد و گفت: - همشون رو میکُشم! نوآ با چهرهای درهم گره خورده و نگران به زر چشک دوخت. - باید یکم استراحت کنیم زر، امروز به اندازهی کافی خسته شدی. زر سری به نشانهی تایید تکان داد. - من همینجا می خوابم، تو میتونی روی تخت بری. نوآ سری تکان داد لپتاپ را بست، نفسی بیرون داد و به اتاق رفت. سکوت شب، فضای تاریک و سرد خانهی مادری زر نقطهای امن برای تسکین دردهای زر بود که فقط حضور مادرش لیلا را کم داشت، او بعد از بازنشستگیاش پاییز تا بهار را به ایران میرفت و اکنون خانهی او مثل همیشه تبدیل به پناهی برای زر شده بود. ساعاتی گذشته بود، هوا گرگ و میش و حوالی طلوع بود، نور بنفش و آبی کمجانی از پنجره میتابید. رنگهای شهری پشت شیشهی مه گرفته محو شده بودند. بوی قهوهی سرد و سکوتی که مثل لایهای سنگین روی فضا پهن شده بود. نوآ چشمهایش را باز کرد و نفس عمیقی کشید، صدای آرام زمزمهی گنجشکها به گوش میرسید. پتو را کنار زد، از جایش بلند شد و به اتاق نشیمن رفت. زر روی صندلی کنار پنجره نشسته بود، دستی به آرنج تکیه داده و سرش کمی خم بود. از پنجره به بیرون نگاه میکرد، در دست چپش همان دستبند چرمی بود که حالا مثل تکهای جدا شده از تنش شده بود. انگشت اشارهاش آرام روی بافت دستبند حرکت میکرد. نوآ روبه رویش نشست، ساکت. مدتها بود که فقط نگاه میکرد، انگار هزار حرف ناگفته در گلویش جا خوش کرده بود. - تو از روزهای اول مدرسه باهاش بودی، نه؟ زر بدون اینکه برگردد لبخند کوتاهی گوشهی لبش نشست، خسته و تلخ. نوآ بیآنکه نگاهش را از زر بردارد ادامه داد. - تو همیشه کنارش بودی، همهی این سالها، شاید بیشتر از هر کسی، در مورد اون روز که اون حرفها رو زدم متاسفم. زر بالاخره نگاهش را از پنجره گرفت و با صدایی خراشیده گفت: - اون هیچوقت ازم نخواست که باشم ولی من همیشه بودم. چند ثانیه سکوت بین آنها معلق ماند. زر زمزمهوار شروع کرد. - درسته، ما از دوران مدرسه با هم بودیم یه تیم عجیب،من همیشه دردسر درست میکردم و اون جمعش میکرد هیچکس جز من نمیتونست درکش کنه و خودش هم این رو میدونست. نوآ به آرامی گوش میداد، بدون اینکه حرف زر را قطع کند فقط گوش سپرده بود مثل راهی برای جبران. - تو دانشگاه با یه دختر آشنا شد، اسمش لیندسی بود از اونهایی که همه چیزش خوب و مرتب بود درست برعکس من، با هم ازدواج کردن و میدونی چی خیلی جالب بود؟ - چی؟ زر لبخندی زد و گفت: - تا روز ازدواجش روحمم خبر نداشت که دوست دختر داره، یهو بهم زنگ زد و گفت که میخواد توی مراسم کنارش باشم فکر میکردم این هم یه شوخی مثل بقیهی شوخیهای بی سر و تهش باشه ولی شوخی نبود واقعا صبح همون روز همهی اینهارو بهم گفت، وقتی که همهی کارهاش رو کرده بود و نیازی به من نداشت مثل یه مهمون دعوتم کرد، من نرفتم؛ فکر کنم الان یه دلیل خوب بهت دادم که چرا ازش فاصله گرفته بودم. نوآ نفسی بیرون داد و با لبخندی گفت: - فکر نمیکردم اینقدر عوضی باشه! - اون خوشحال بود، واقعا خوشحال حتی بعدش هنوز همون جاشوایی بود که میشناختم ولی دیگه مال خودش نبود. نوآ آرام پرسید: - و وقتی جدا شد؟ - خب دو سال پیش جدا شدن، جاش هیچوقت دیگه از اون رابطه حرفی نزد ولی اون تنها موقعی بود که متوجه شدم دیگه خوشحال نیست. کم و بیش با هم صحبت میکردیم ولی با اینکه میدونستم جدا شده بازم دلم نمیخواست ببینمش تا اینکه این اتفاقها افتاد. - که اینطور. - کنار اومدن با جاشوا آسون نبود، ولی فقط همیشه من اونجا بودم، هر وقت خراب میکرد یا تنها میموند. زر دوباره به دستبند چرمی نگاه کرد. خودش نه اما صدایش کمی لرزید، مکثی کرد و گفت: - جاشوا همیشه یه جور دیگه بود، عجیب، بلند پرواز، ولی هیچوقت نگاهش اونجوری که میخواستم نبود. نوآ سرش را به آهستگی تکان داد، به سختی نگاهش را از پنجره برداشت. انگار دنبال چیزی بین کلمات زر میگشت. حرفی برای گفتن نداشت، نگاه کردن در چشمان زر برایش سخت شد. چهرهاش سنگین از اندوه و یا شاید نوعی شرمندگی، خواست چیزی بگوید اما قبل از اینکه حرف بر زبانش بنشیند پشیمان شد. سکوت سنگینی بینشان نشست. نور از پنجره گذشت و به صورت همیشه رنگ پریدهی زر تابید. خانه نیمه روشن بود، صدای ساعت دیواری و گاه به گاه صدای ماشینهای خیابان، تنها چیزهایی بودند که شنیده میشد. نوآ آرام از جایش بلند شد، نگاه کوتاهی به زر انداخت که هنوز روی صندلی نشسته بود، چشمانش خسته و قرمز. نوآ خم شد و دستش را زیر لبهی چوبی میز کشید لحظهای بعد با دقت یک میکروفون شنود بسیار کوچک را از میز جدا کرد. دستگاه به سختی به اندازهی یک بند انگشت بود. زر ابرو بالا انداخت و گفت: - اون چیه؟ نوآ مکثی کرد، نگاهش را از دستگاه نگرفت و گفت: - یه بیمهی امنیتی. سپس میکروفون را در دستش فشرد و خاموش شد. - ما وارد مرحلهای شدیم که همه چیز باید رو در رو گفته بشه نه توی فایلها و حافظهها. زر چیزی نگفت و تنها چشمانش کمی متعجب و خسته نوآ را دنبال میکرد. نوآ دستگاه را در جیبش گذاشت و روی صندلیاش برگشت در همان لحظه گوشیاش که روی میز، کنار دستش بود پشت سر هم لرزید. یک، دو، سه پیام با صدای بیصدا ولی پدیدار روی صفحه. زر با کنجکاوی نیم نگاهی به او انداخت. نوآ گوشی را برداشت فقط نگاهی کوتاه به پیامها انداخت و صورتش بیحس ماند، بدون اینکه چیزی بگوید گوشی را خاموش کرد و آرام روی میز گذاشت. زر لحظهای مکث کرد، انگار چیزی در دلش گفت بپرسد ولی خستگی و غباری که هنوز از شب قبل در چشمهایش بود مانع آن شد. نوآ چشم به زر دوخت چیزی بینشان بود، سکوتی که انگار خیلی بیشتر از کلمات معنا داشت، نه خشم نه شَک فقط سکوتی خاموش. -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل نوآ نفسی بیرون داد، در حالی که به چشمان زر نگاه میکرد سنگینی وضع کنونی را درست در بین شانهها و قفسه سینهاش حس میکرد. - اگر ادامه بدیم جای عقب نشینی نداریم زر، نه برای تو و نه برای من. - ته جهنم هم باشن پیداشون میکنم! *** زمان از دست رفته بود. مرگ جاشوا تمام معادلات را در دو هفتهی اخیر برای زر بهم ریخته بود اما با یک حسن، او هوشیارتر شده بود. یک واحد متروکه در یک انبار خاک خورده با سقفی فلزی و پنجرههای ترک خورده. کمی بعد از غروب، اما نه آنقدر که سرخی آسمان فروکش کرده باشد. بوی گردوغبار قدیمی و فلز سوخته در هوا معلق بود. تک لامپی با یک سیم آویزان بود و بیثبات نور میداد. دیوین روی صندلی با دستانی به پشت بسته، نشسته بود. دهانش زخمی و سرش پایین بود صدای نفسهایش که به سختی از دیافراگمش به بیرون میخزید هرازچندگاهی شنیده میشد. قطرهای خون از گوشهی دهانش چکید، زر روبه رویش ایستاده بود. لباسی تیره، چکمههایی خیس و نگاهی که بیشتر به قاتلها شباهت داشت تا ماموران قانون. - ایمیل اولی که واسم فرستاده شد کار تو بود، نه؟ میخواستی تهدیدم کنی؟ دیوین خندهای کوتاه و کج زد و گفت: - فقط واسه این بود که بفهمی با کی طرفی! خونِ گلویش را قورت داد و با پوزخندی که خیس از بزاق مخلوط با خون بود گفت: - جاشوا حتی نتونست تشخیص بده اون یه انحراف بو.... قبل از اینکه حرفش تمام شود سر چکش فلزی با قدرت بر زانویش فرود آمد، صدای خورد شدن کاسهی زانو در پژواکِ فریادی بلند که کل فضا را گرفت گم شده بود اما نه، صدایش به گوش کسی نمیرسید. زر سرش را تکان داد، چکش را در دستش چرخاند و گفت: - تو به جاشوا گفتی چیزی نمیدونی، بهش پشت کردی و رفتی، گذاشتی بمیره. دیوین لبخندی دیوانهوار زد. - جاشوا راهش رو انتخاب کرده بود منم انتخاب خودم رو داشتم ولی.. ولی فکر نمیکردم کار به اینجا بکشه... تو بیش از حد کنجکاو بودی.. من فقط کاری که ازم خواستن رو انجام دادم و بابتش پول گرفتم.. زر خم شد. موهای دیوین را چنگ انداخت، صورتش نزدیکتر و صدایش سرد بود. - واسه کشتن جاشوا هم بهت پول دادن؟ تو انتخاب نکردی، فروختی. - من جاشوا رو نکشتم قسم میخورم من بهش شلیک نکردم... - اون لحظهای که آی پیِ تو توی لاگ تماسهای شبکهی مایندوالت ثبت شد لو رفتی دیوین! چشمان دیوین متعجب و ترسیده بود. زر ادامه داد. - جاش بهت اعتماد نداشت و دقیقا شب قبلش وقتی فایلها رو پاک کردی یه نشونهی کوچیک از خودت جا گذاشتی و جاشوا پیدات کرد، واسه همین اومد سراغت ولی تو غافلگیرش کردی! - نه..اون..مجبورم کردن.. منم مثل جاش... زر مشتی محکم به قفسهی سینهی دیوین کوبید. دیوین از درد به خود پیچید. - من اهمیتی نمیدم که مجبور شدی یا نه، تو اون اطلاعات رو پاک کردی و الان اونهارو برمیگردونی! زر دستهای دیوین را باز کرد و لپتاپ را به او داد. نگاهش سرد بود اما لحنش از آن هم سردتر. چشمانش بیحالت و خالیتر از هرگونه رحم و احساس. - اطلاعات رو بازیابی کن و رمز کلید رو بهم بده، شاید یک دقیقه بیشتر زنده بمونی. دیوین با ترس به لپتاپ خیره شد دستانش لرزان بود و حالا انگشتانش کُندتر از همیشه عمل میکرد، خون زیادی از دست داده بود و درد تمام جانش را گرفته بود. زر آرام کنار پنجره رفت و از لای شیشهای شکسته به بیرون خیره شد. افکارش درهم ریخته و گمگشته. دقایقی بعد دیوین زمزمه کرد: - تموم شد... رمز.. رمز کلید اِل بی صفر بیست و چهار کیو. زر دندانی بهم فشرد، بدون اینکه رویش را برگرداند گفت: - آفرین دیوین، حالا همه چیز رو توی اون فلش کپی کن. دیوین با عجله تمام خواستههای زر را مو به مو انجام میداد. - زر.. من رو ببخش..هیچ وقت نمیخواستم جا... زر چرخید و صدای شلیک گلوله بین دیوارهای فلزی انبار پیچید. دیوین به عقب پرت شد، چشمهایش باز اما بیجان. گلوله درست بین دو اَبرویش نشست. زر با چهرهای یخ زده جلو آمد و فلش را برداشت، خونی که روی لبهی چکمهاش بود را تمیز کرد و زمزمه کرد: - توام با اونها بودی دیوین، نه کمتر نه بیشتر! سپس بدون نگاه به جنازه از آن مکان خارج شد، در تاریکی و تنها صدای قدمهایش پشت سرش جا ماند. سوگ پیچیده و اختلال استرس پس از سانحه سوگیست که به صورت طبیعی پیش نمیرود و فرد در احساس غم، خشم، انکار یا بیحسی گیر میکند که میتواند منجر به اختلالات جدی روانی شود. اگر فقدان به شدت فجیع، ناگهانی یا خشونتآمیز بوده باشد ممکن است فرد دچار PTSD شود. علائم شامل فلش بک و کابوس، بیاحساسی و قطع ارتباط با دیگران، انفجارهای خشم و تحریک پذیری، تمایل به آسیب زدن به خود یا دیگران میباشد. -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و نه زر نفسنفس میزد صدای بوقی ممتد در گوشش میپیچید و این حرف نوآ مانند طبلی محکم به دیوار قلبش کوبید. نوآ دوباره لب به سخن باز کرد. - فکر میکنی من باعث مرگ جاشوام؟ اشک مثل پردهای نازک روی چشمهای خسته و غمگین زر را پوشاند، پلکهایش متورم همچون غروب آفتاب سرخ. از جایش بلند شد و گفت: - فکر میکنی چون سابقهت بیشتر همهی کارها و حرفات درستن ولی تو فقط یه خودخواهی که به منافع خودت و سازمان فکر میکنی و هیچکاری از دستت بر نمیاد که انجام بدی! نوآ در حالی که سرش پایین بود نفس عمیقی کشید نمیتوانست لرزش دستانش را کنترل کند، سعی میکرد تنش ایجاد شده را بیشتر نکند اما زخم زبانهای زر مانع آن میشد. سرش را بالا آورد، در چشمهای زر زل زد و گفت: - من خود خواهم؟ پس بذار بهت بگم چرا این بلا سر جاشوا اومد! اون داشت زندگیش رو میکرد و تو پای اون رو به این داستان باز کردی! توی لعنتی! تویی که فکر میکنی همه چیز رو بهتر از بقیه میفهمی ولی هیچی حالیت نیست و همیشه فقط شرایط رو بدتر میکنی! پس اگر الان جاشوا اینجا نیست فقط و فقط مقصرش تویی زر! همونجوری که پدرت رو به کشتن دادی دوستت رو هم از دست دادی. فکر کردی خیلی آدم مهمی هستی؟ تو فقط کارمند اینترپلی که تو کارای فدرال دخالت میکنی و همه چیز رو به گند میکشی! دوستت رو نادیده میگیری و شب بعدش باهاش میری کلاب، برای هر اتفاق بدی که خودت باعثشی دنبال مقصر میگردی، برای هر کثافتی که تو زندگی اطرافیانت به وجود میاری! پس فکر نکن آدم خوبی هستی چون تو هیچی نیستی! تو فقط مایهی دردسری! زر بدون هیچ حرفی به نوآ نگاه میکرد حرفهایش را قورت داده بود، چشمانش پر از خشم و ناراحتی بود ضربان قلبش را حتی در نوک انگشتانش حس میکرد، مرگ پدرش مرزی بود که حالا شکسته شده بود، بخار قلبش از چشمانش سرازیر شد، بدون هیچحرفی و نگاهی که به نوآ خشک شده بود. لبها و دستانش میلرزید تمام چیزهایی که مدتها سعی کرده بود پشت سر بگذارد در عرض چند ثانیه به ذهن و قلبش هجوم آوردند با این تفاوت که حالا جاشوا هم به آن اضافه شده بود. نفسش سنگین شد و رعشهای به جانش افتاد حس بیثباتی و خفگی همراه با فشاری که قفسه سینهاش را چنگ میانداخت، انگار در دنیایی غیر واقعی به دام افتاده بود، پلکهایش سنگینتر شد و دنیا به دورش چرخید. همه چیز آهستهتر از حالت عادی به نظر میرسید تصویر نوآ جلوی چشمانش کدر شد، صدایش بم و نامفهموم و امواج تنفس در گوشش طنین انداز. تصاویر پراکندهای از خاطرات کودکیاش با جاشوا، روزی که پدرش را از دست داد، مراسم خاکسپاری که جاشوا و همسرش حضور داشتند و لحظاتی از شب قبل از جلوی چشمانش رد میشد. - خدای من زر؟ نفس عمیق بکش، من اینجام جات امنه نفس بکش همه چی درست میشه. نوآ چند ضربهی آرام به صورت او زد تا هوشیار نگهش دارد، در لحظه عذاب وجدان و سرخوردگی از جانش بالا رفت، او آدم آرامی بود که به ندرت صدایش برای کسی بالا میرفت علیالخصوص زر و حالا دیدنش در چنین وضعیتی که خود باعثش شده برایش رنجآور و آزاردهنده بود. چند دقیقهای طول کشید تا زر به حالت عادی برگشت اما دیگر به هیچکدام از حرفهای نوآ پاسخ نمیداد. روی تختش دراز کشیده بود و به دیوار روبه رویش زل زده بود. - یکم استراحت کن. نوآ گفت و از جایش بلند شد تا از اتاق خارج شود که زر با لحنی آرام گفت: - انتظار داری برگردیم خونههامون یه گزارش بنویسیم؟ بگیم اشتباه گرفتیم؟ بگیم خون روی اون دستبند بیارزش بوده؟ نوآ به زر نگاه کرد ساکت و بیصدا. چشمهای زر سرخ و پر از اشک اما حالا برق میزد نه از اندوه بلکه از چیزی خطرناکتر به اسم خشم. -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و هشت تصاویری کوتاه از شب قبل در ذهنش پرسه میزد، صحنهای که جاشوا به او نزدیک شد و در یک آن به غرق آبهای از خون تغییر ماهیت داد، بوی خون را حتی در خواب هم حس میکرد، ناگهان چشمهایش با زنگ در باز شد اشکهایش را پاک کرد. موهایش پریشان و پلکهایش متورم بود. با قدمهایی سریع به سمت در رفت. نوآ ایستاده بود، کت بلند مشکی، ریشی به هم ریخته و نگاه خستهای که انگار شب را از مرز جهنم گذرانده بود. چیزی نگفت جلو آمد و در را پشت سرش بست، چیزی از پهنای دست لرزانش آویزان بود. یک دستبند چرمی پاره شده با اثراتی از خون خشک شده. نگاه زر به دستبند ماند، انگار بدنش یخ زده بود نفسش بریده بود و دهانش باز مانده بود و هرچه تلاش میکرد چیزی بگوید نه زبانش او را همراهی میکرد و نه ذهنش. سکوت نوآ بیشتر همه چیز را برای او مبهم کرده بود پاهایش سست شد و دستش لرزان به سمت دستبند رفتد. به چشمان نوآ نگاه کرد همین که نوآ سرش را پایین انداخت صدای خفهی نالهاش فضای ساکت خانه را شکست. فریادی بیصدا و گریهای که انگار سالها در قلبش جمع شده بود به یکباره فوران کرد و در یک لحظه همه چیزش فرو ریخت. با دستانی لرازن دستبند را به سینهاش فشرد. اشکها بیوقفه جاری شدند، حس کرد تمام دنیا بر سرش آوار شده. نوآ که هنوز ساکت مانده بود بازوهایش را دور زر حلقه کرد و گفت: - معذرت میخوام زر. آغوش پدرانه نوآ، آن دو را در سکوتی فرو برد که از صدای مرگ وحشتناکتر بود. نه کلمهای و نه قولی، فقط درد نبودن کسی که باید میبود. ساعت یک و بیست و چهار دقیقه بعد از ظهر. خانه هنوز در سکوت بود تنها صدای قابل شنیدن وزش ملایم باد پشت پنجرهها و تیکوتاک ساعت دیواری بود که بیرحمانه جلو میرفت و گذر زمان را مسخره میکرد. زر دستبند را سفت دور مچ دستش بسته بود گویی اگر رها میکرد آخرین تکهی جاشوا هم از دست میرفت. روی مبل نشسته بود، به زور و بیرمق، نگاهش به نقطهای خیره اما ذهنش در طوفانی از صحنههای دیشب، چهرهی نیمه جان جاشوا و سوالهای بیجوابی که ذهنش را مانند اسید میسوزاند. نوآ روبه رویش نشسته بود انگشتانش در هم قفل شده، چشمهایش عمیق، خسته و مراقب. چند دقیقه سکوت و بعد آرام سوالی از زر پرسید. - زر، باید ازت بپرسم واقعا میخوای ادامه بدی؟ زر چیزی نگفت حتی پلک هم نزد. نوآ با صدایی نرمتر ولی با وزنی که فقط از کسی مثل او بر میآمد گفت: - تو دیدی که چیشد، دیدی با جاشوا چی کار کردن و الان هیچ سرنخی نداریم. زر وسط حرف نوآ پرید و گفت: - تو میدونستی جاشوا کجا قرار بود بره، خطرش رو میدونستی و هیچ تلاشی برای محافظت ازش نکردی حتی از من هم پنهون کردی. نوآ سرش را پایین انداخت نفسی بیرون داد و گفت: - اون رفته بود سراغ دیوین، نمیخواستیم تو رو درگیر کنیم. - نمیخواستی من رو درگیر کنی ولی یه نفر رو به کشتن دادی! نوآ دست لرزانش را روی میز کوبید و با لحنی تند گفت: - از کجا باید میدونستم اونجا میرن سراغ جاش! - از کجا؟ قابل پیشبینی بود و تو به عنوان فرمانده گند زدی نوآ! صدای زر میلرزید اولینبار بود که با این لحن با نوآ صحبت میکرد. - تو فقط یه سرباز مثل بقیهی زیر دستات رو از دست دادی! نوآ با لحنی خشن گفت: - و تو چی از دست دادی؟ دوست؟ رفیق؟ دوستی که فقط وقتی تو دردسر میافتادی میشناختیش؟ تو چی از دست دادی زر؟ اونی که تماسهاش واست آزار دهنده بود و به خودت زحمت نمیدادی جواب پیامش رو بدی؟ پس جوری حرف نزن که انگار واست مهم بوده! @Nasim.M -
رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد | زَر گریسون کاربر انجمن نودهشتیا
zara پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و هفت ساعت حدودا ده و چهل و پنج دقیقه بود که به خانهی امن رسیدند. ماشین جاشوا، جلوی خانه پارک بود. - بیخودی نگران بودی، بهت که گفتم. زر نفس عمیقی کشید و هر دو از ماشین پیاده شدند. نوآ به سمت پلهها رفت که حس کرد قدمهای زر را پشت سر جا گذاشته، برگشت و به زر نگاه کرد در حالی که زر به ماشین جاشوا خیره شده بود گفت: - نوآ؟ نوآ کمی نزدیکتر شد، جلوتر رفت و نگاهش به در باز ماشین جاشوا افتاد بیآنکه دقت بیشتری کند چشمانش به زر برگشت که به چیزی روی زمین خیره شده بود. زر صورتش را بالا آورد، رنگ باخته بود. نوآ سریع نگاهش را به پایین دوخت و متوجه رد خونی که از ماشین تا زیر پای آنها به زیرزمین کشیده بود شد. فرصتی برای حرف دیگری نبود در نیمه باز بود، زر اول وارد شد و بعد نوآ. - جاش! سکوتی سنگین در خانه بود جاشوا روی زمین، نیمه جان، بدنش پر از زخم و لباسش غرق در خون. نفسهای سنگین و چشمانی نیمهباز اما زنده، زر خودش را به سرعت کنار او رساند. - جاش! نوآ با چهرهای خشمآلود اطراف را سرسری بررسی کرد تا مطمئن شود کس دیگری آنجا نیست. گوشهی اتاق کنار بخاریِ خاموش بدن جاشوا مثل تکهای گوشت خونآلود در آغوش زر رها شد. زخمهای صورتش، چهرهی آرامش را گلگون کرده بود، خون از گلولهای که در پهلویش بود روی پاهای زر جاری شد. چشمان نیمه بازش بیفروغ و دستش بیحرکت اطراف جیبش محکم جمع شده بود انگار چیزی را پنهان یا حفظ کرده بود. - نه نه نه، جاش نفس بکش! شانههای زر به لرزه افتاده بود، پشت پلکهایش داغ شد و پولکهایی از اشک سرازیر میشد و روی صورت جاشوا مینشست. نوآ روی زانو نشست و گفت: - نباید زمان رو از دست بدیم زر. بغض گلوی زر را رها نمیکرد دستهای خونیاش را دور صورت جاشوا گرفت فشار سنگینی را در قفسهی سینهاش حس میکرد انگار هیچچیز برای او واقعی نبود صدایش میلرزید و دستانِ خشم دور گلویش فشردهتر میشد. نفسهای بریدهی جاشوا انگار هر کدامشان آخرین بودند. زر دستان سرد جاشوا را میفشرد و هقهق میکرد، نوا زر را کنار زر. - خودت رو جمع کن! الان وقت گریهزاری نیست. زر بیحرکت مانده بود چهرهای خیس که در چشمانش ترکیبی از ترس، خشم و شکسته شدن موج میزد. اتاق پر از بوی خون و اندوه شد شاید کمتر از دو دقیقه گذشته بود اما زمان برای زر در همان لحظه متوقف شد. نوآ با سرعت جاشوا را از خانهی امن خارج کرد سرش بیحرکت، نفسهایش ضعیف و نامنظم. زر نفسزنان پشت سرشان بود در ماشین را باز کرد، نوآ با دقت جاشوا روی صندلی عقب خواباند. صدای آهی کوتاه از گلوی جاشوا مانند تیری قلب زر را نشانه رفت. خواست سوار شود که نوآ جلویش را گرفت دستش را روی شانهی او گذاشت و با لحنی محکم گفت: - زر نه! وقت نداریم. - چی؟ نه نوآ تو نمیفهمی! من نمیتونم اینجا... نوآ فریاد کشید، چشمهایش از عصبانیت سفید شده بود و صورتش خیس از عرق. - میفهمم! صدای نوآ لرزید و برای اولینبار غم در صدایش پیچید. - زر میفهمم ولی الان وقت آروم کردن تو رو ندارم تو نمیتونی اون رو نجات بدی و خودتم جات امن نیست من باید اون رو برسونم به کسی که بتونه کاری کنه زمان داره برای جاش تموم میشه لطفا برو یه جای امن، فقط تا صبح بهم اعتماد کن خواهش میکنم. نوآ دست زر را گرفت و ادامه داد. - اون از دست نمیره، نمیذارم از دست بره. نوآ با لحنش داشت خودش را هم قانع میکرد، سوار ماشین شد و در را بست. ماشین با صدای غرش موتور دور شد و زر تنها در تاریکی کوچه ایستاد اشکها بیاجازه از چشمانش سر میخورد حتی سرما دیگر روی او اثر نمیگذاشت دلش خواست بدود، فریاد بزند اما فقط ایستاد و نفس کشید تنها در دل شب با امیدی شکننده که دائما روزی که پدرش را از دست داده بود به رخش میکشید. صبح روز بعد حدود ساعت نه و پنجاه دقیقه بود نور خورشید کدر از پشت پردهی نازک اتاق روی صورت زر افتاده بود. با همان لباسهای شب قبل روی مبل خوابش برده بود اما نه نمیشد اسم آن را خواب گذاشت چیزی بود بین خواب و بیداری. صدای خفیف تنفسش سنگین بود و قطراتی از اشک بین مژگان و گونهاش به دام افتاده بودند. @Nasim.M