رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

Hedye Md

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    10
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

دستاورد های Hedye Md

Newbie

Newbie (1/14)

  • Conversation Starter
  • Week One Done
  • One Month Later

نشان‌های اخیر

0

اعتبار در سایت

  1. نویسنده‌ی محترم رمان «بلاکش»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهد شد.

  2. نویسنده‌ی محترم رمان «بلاکش»
    با توجه به عدم پارت‌گذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمان شما به بخش رمان‌های متروکه منتقل خواهد شد.

  3. فلش فوروارد : _ شنیدم کلیه ات رو فروختی ! دست گرمی که تا حالا سعی داشت با فشار دادن دستم ، به من اطمینان خاطر منتقل کنه ، توی کسری از ثانیه تبدیل به یخ میشه . عرق شرم از کمرم پایین میاد و از استرس زبونم توی دهنم باد میکنه . قبول دارم که از قبل می دونستم بالاخره یک روزی ، یک جایی قراره به این سوال جواب بدم اما نه به عنوان اولین سوال ! نه حالا که هزار تا سوال عجیب و غریب تر هم هست . پر از هراس به پدرش نگاه میکنم . نه بخاطر این که چیزی برای گفتن نداشته باشم ... در واقع واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه ‌. احساس بدی بهم دست میده . حتی بدون گفتن تمام ماجرا ، چطور جرئت کرده بودم بیام اینجا ؟ به هیچ کس دیگه ای نگاه نمی کنم . احساس ترحم یا حتی تعجبی که توی نگاه همه هست چیزیه که یک آدم کور هم میتونه تشخیصش بده . سعی می کنم آروم باشم اما تمام تلاشم برای آروم بودن ، زیادی مسخره است . پشیمونم . از این که اینجام و این که کاری کردم که توی این موقعیت ، تازه درک میکنم چقدر بدون فکر و عجولانه بوده ! نگاهم رو تا کمی پایین تر از چهره ی آشنای پدرش میارم و به بخار چای بلند شده از لیوان نگاه می کنم . خیلی زور میزنم تا یه چیز خوب بگم . ولی آیا واقعا چیز خوبی برای گفتن هست ؟ به سختی تنها چیزی که می تونم رو به زبون میارم : _ آدم وقتی مجبور میشه خیلی کارا میکنه ! بعد هم توی دلم اضافه میکنم " ارزش یه کلیه در برابر چیزهایی که از دست دادم چیه ؟" همین ! تا همین جا هم نفسم بند میاد . جاوید به طرز سنگینی نفسش رو بیرون میده . این رو من که کنارشم به راحتی متوجه میشم . حس میکنم میخواد طوری وانمود کنه که انگار قبلا از این موضوع خبر داشته ولی شاید تصور کردنش ، براش زیادی سخته که هنوز صورتش شبیه یه علامت سوال بزرگه ! نمیدونم چند دقیقه است که اینجام . نمیدونم آیا این زمانه که نمی گذره یا فضاست که باعث میشه کلافه بشم ! فقط میدونم میتونم فکر تمام آدم های این خونه رو بخونم . حتی وقتی لحظه ورود سعی می کردن به چیز دیگه ای به غیر از زخم بزرگ روی صورتم ، که گونه ام تا زیر چونه ام کشیده شده بود نگاه کنن ! احساس کردم که تمام سوالشون ، نه از من ؛ بلکه از جاویده . انگار میخواستن بگن این رو دیگه از کجا پیدا کردی ؟؟؟ مادرش با نا امیدی به جاوید نگاه می کرد . حتی منم می تونستم خواهش توی چشم هاش رو ببینم . انگار می خواست تمام این ها دروغ باشه و من یه شوخی باشم ! از اون هایی که میدونی طرفت توی دلش امید به شکسته رابطه ات داره . حتی خودمم نمیتونم دست یک پسری با شرایط خودم رو بگیرم و ببرم پیش خانوادم ! خودمم به این باور رسیدم که برای عروس کسی شدن زیادی " نامناسبم " مادرش امیدوار بود سر پسرش به سنگ بخوره . منم امیدوار بودم همون سنگ تبدیل بشه که سنگ قبرم ! شاید اینطوری بلند پروازیم رو کنار میذاشتم و خودمو از قرار دادن توی موقعیت های سمی نجات می دادم . برادرش که حدس می زدم از خودش بزرگتر باشه با حرص به گوشیش نگاه می کرد و زن داداشش به طرز مهربونی سعی می کرد بهم آرامش بده ‌. البته نه از اون هایی که واقعا رنگ و بوی مهربونی بده ! جای این کار ها بود یا نه رو نمیدونم اما برای یه لحظه خودم رو باهاش مقایسه می کنم . صورتش نرم تر از گل به نظر میومد . خیلی شفاف و سرزنده . انگار آرامش درونیش حتی به صورتش هم سرایت کرده بود . لباس های مرتب ... لبخند زیبا ... تمام چیزی که میشد ازش فهمید این بود که توی یه وضعیت روانی خوب و سالم بوده ! در مقایسه با اون من حتی بدون فاکتور های خانوادگی هم کم می آوردم ! چه برسه به این که بخوام راجب این که پدرم کی بود و چیکار کرد صحبت کنم . جاوید اشتباه می کرد . بودن من و اون کنار هم ، یه دهن کجی بزرگ به خودمون بود . _ نیومدم اینجا تا راجب این چیزا صحبت کنم . صدای جاویده ! مطمئن و کاملا واضح صحبت میکنه . عجیبه ولی حتی یک درصد از جدیتی که داره رو توی خودم احساس نمی کنم . هنوز کسی چیزی نگفته ... شایدم هنوز کسی نمیدونه که چی بگه ! بین همه تنها کسی که خیلی آروم و با دقت نگاهم میکنه ، پدرشه ! همه حتی برادرش که میگفت " دنیا به یه ورشه " توی موقعیت جالبی به نظر نمی اومد . مشخصا اون قدر تنش داره که با عصبانیت صفحه ی گوشیش رو خاموش میکنه و با اخم به زنش نگاه میکنه . خانومش هم بعد از اون اخم ... لبخندش رو از من میگیره و مشغول بازی با بچه اش میشه . توی اولین ضربه کیش و مات میشم و بازی رو به حریفم میبازم . هر چند من برای اون ها حتی حریف هم به حساب نمیام . عجیبه ! حتی تا اینجا ، جاوید نتونسته بود بفهمه چرا مدام توی پهلوم درد دارم یا حتی رد بخیه روش چیه ؟! ولی پدرش خیلی بیشتر میدونست ! قیافه اش آشناست و دارم تمام تلاشم رو می کنم تا یادم بیاد آیا قبلا دیدمش ؟ با حدس زدن احتمالی که امیدوارم واقعیت نداشته باشه ، این بار "من" تبدیل به تیکه ی یخ میشم . گر گرفتگی رو توی گوش یا حتی گردنم احساس می کنم . تمام دعا هام رو واسه ی این لحظه نگه داشته بودم و حالا وقتش بود که دعا کنم که کاش ... کاش پدرش اونی نباشه که حدس میزنم . با یادآوری مکالمه امون توی ماشین و جمله ی " بابام قبلا قاضی بوده " امیدم ، برباد میره . آخه کی فکرش رو می کرد بابای اون کسی باشه که حکم اعدام بابای من رو صادر کرده ؟ گلوم خشک میشه . میخوام گریه کنم . میخوام فرار کنم . باز هم دچار موقعیتی میشم که احساس می کنم خدا این دنیا رو با همه ی عظمتش فقط برای این ساخته که روی سر من آوار بشه ! توی دنیای به این بزرگی ... راه من باید به پسر یه قاضی میوفتاد ! یه قاضی که حکم قصاص پدرم رو داده بود ؟؟؟ حالا وضعیت برای کی عجیب تر بود ؟؟؟ من یا اون ؟؟؟ پسرش دست دختر یه قاتل رو گرفته بود و برای معرفی بهش به خونه اش آورده بود . اون هم دختری که خودش یه جورایی شریک جرم باباش به حساب میومد ؟؟؟ نمیدونم به این بدبختی باید گریه کنم یا گریه کنم ! انگار حتی از گریه خفه شدن هم کافی نیست . سنگ روی یخم . فقط میدونم امشب هم میره توی لیست یکی از بدترین شب هایی که توی زندگیم گذروندم . البته تعدادش کم نیست اما امشب با اختلاف زیادی ، بیش از تصورم افتضاح بود . نمیدونم چرا ولی بیشتر از احساس پشیمونی ... احساس خجالت می کنم . مگه نه این که زندگیم رو تا اینجا ، توی ۲۸ سالگی طوری غرق در کثافت کرده بودم که حتی روم نمیشد سرم رو بالا بیارم و بگم " معذرت میخوام "
  4. لش فوروارد : _ شنیدم کلیه ات رو فروختی ! دست گرمی که تا حالا سعی داشت با فشار دادن دستم ، به من اطمینان خاطر منتقل کنه ، توی کسری از ثانیه تبدیل به یخ میشه . عرق شرم از کمرم پایین میاد و از استرس زبونم توی دهنم باد میکنه . قبول دارم که از قبل می دونستم بالاخره یک روزی ، یک جایی قراره به این سوال جواب بدم اما نه به عنوان اولین سوال ! نه حالا که هزار تا سوال عجیب و غریب تر هم هست . پر از هراس به پدرش نگاه میکنم . نه بخاطر این که چیزی برای گفتن نداشته باشم ... در واقع واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه ‌. احساس بدی بهم دست میده . حتی بدون گفتن تمام ماجرا ، چطور جرئت کرده بودم بیام اینجا ؟ به هیچ کس دیگه ای نگاه نمی کنم . احساس ترحم یا حتی تعجبی که توی نگاه همه هست چیزیه که یک آدم کور هم میتونه تشخیصش بده . سعی می کنم آروم باشم اما تمام تلاشم برای آروم بودن ، زیادی مسخره است . پشیمونم . از این که اینجام و این که کاری کردم که توی این موقعیت ، تازه درک میکنم چقدر بدون فکر و عجولانه بوده ! نگاهم رو تا کمی پایین تر از چهره ی آشنای پدرش میارم و به بخار چای بلند شده از لیوان نگاه می کنم . خیلی زور میزنم تا یه چیز خوب بگم . ولی آیا واقعا چیز خوبی برای گفتن هست ؟ به سختی تنها چیزی که می تونم رو به زبون میارم : _ آدم وقتی مجبور میشه خیلی کارا میکنه ! بعد هم توی دلم اضافه میکنم " ارزش یه کلیه در برابر چیزهایی که از دست دادم چیه ؟" همین ! تا همین جا هم نفسم بند میاد . جاوید به طرز سنگینی نفسش رو بیرون میده . این رو من که کنارشم به راحتی متوجه میشم . حس میکنم میخواد طوری وانمود کنه که انگار قبلا از این موضوع خبر داشته ولی شاید تصور کردنش ، براش زیادی سخته که هنوز صورتش شبیه یه علامت سوال بزرگه ! نمیدونم چند دقیقه است که اینجام . نمیدونم آیا این زمانه که نمی گذره یا فضاست که باعث میشه کلافه بشم ! فقط میدونم میتونم فکر تمام آدم های این خونه رو بخونم . حتی وقتی لحظه ورود سعی می کردن به چیز دیگه ای به غیر از زخم بزرگ روی صورتم ، که گونه ام تا زیر چونه ام کشیده شده بود نگاه کنن ! احساس کردم که تمام سوالشون ، نه از من ؛ بلکه از جاویده . انگار میخواستن بگن این رو دیگه از کجا پیدا کردی ؟؟؟ مادرش با نا امیدی به جاوید نگاه می کرد . حتی منم می تونستم خواهش توی چشم هاش رو ببینم . انگار می خواست تمام این ها دروغ باشه و من یه شوخی باشم ! از اون هایی که میدونی طرفت توی دلش امید به شکسته رابطه ات داره . حتی خودمم نمیتونم دست یک پسری با شرایط خودم رو بگیرم و ببرم پیش خانوادم ! خودمم به این باور رسیدم که برای عروس کسی شدن زیادی " نامناسبم " مادرش امیدوار بود سر پسرش به سنگ بخوره . منم امیدوار بودم همون سنگ تبدیل بشه که سنگ قبرم ! شاید اینطوری بلند پروازیم رو کنار میذاشتم و خودمو از قرار دادن توی موقعیت های سمی نجات می دادم . برادرش که حدس می زدم از خودش بزرگتر باشه با حرص به گوشیش نگاه می کرد و زن داداشش به طرز مهربونی سعی می کرد بهم آرامش بده ‌. البته نه از اون هایی که واقعا رنگ و بوی مهربونی بده ! جای این کار ها بود یا نه رو نمیدونم اما برای یه لحظه خودم رو باهاش مقایسه می کنم . صورتش نرم تر از گل به نظر میومد . خیلی شفاف و سرزنده . انگار آرامش درونیش حتی به صورتش هم سرایت کرده بود . لباس های مرتب ... لبخند زیبا ... تمام چیزی که میشد ازش فهمید این بود که توی یه وضعیت روانی خوب و سالم بوده ! در مقایسه با اون من حتی بدون فاکتور های خانوادگی هم کم می آوردم ! چه برسه به این که بخوام راجب این که پدرم کی بود و چیکار کرد صحبت کنم . جاوید اشتباه می کرد . بودن من و اون کنار هم ، یه دهن کجی بزرگ به خودمون بود . _ نیومدم اینجا تا راجب این چیزا صحبت کنم . صدای جاویده ! مطمئن و کاملا واضح صحبت میکنه . عجیبه ولی حتی یک درصد از جدیتی که داره رو توی خودم احساس نمی کنم . هنوز کسی چیزی نگفته ... شایدم هنوز کسی نمیدونه که چی بگه ! بین همه تنها کسی که خیلی آروم و با دقت نگاهم میکنه ، پدرشه ! همه حتی برادرش که میگفت " دنیا به یه ورشه " توی موقعیت جالبی به نظر نمی اومد . مشخصا اون قدر تنش داره که با عصبانیت صفحه ی گوشیش رو خاموش میکنه و با اخم به زنش نگاه میکنه . خانومش هم بعد از اون اخم ... لبخندش رو از من میگیره و مشغول بازی با بچه اش میشه . توی اولین ضربه کیش و مات میشم و بازی رو به حریفم میبازم . هر چند من برای اون ها حتی حریف هم به حساب نمیام . عجیبه ! حتی تا اینجا ، جاوید نتونسته بود بفهمه چرا مدام توی پهلوم درد دارم یا حتی رد بخیه روش چیه ؟! ولی پدرش خیلی بیشتر میدونست ! قیافه اش آشناست و دارم تمام تلاشم رو می کنم تا یادم بیاد آیا قبلا دیدمش ؟ با حدس زدن احتمالی که امیدوارم واقعیت نداشته باشه ، این بار "من" تبدیل به تیکه ی یخ میشم . گر گرفتگی رو توی گوش یا حتی گردنم احساس می کنم . تمام دعا هام رو واسه ی این لحظه نگه داشته بودم و حالا وقتش بود که دعا کنم که کاش ... کاش پدرش اونی نباشه که حدس میزنم . با یادآوری مکالمه امون توی ماشین و جمله ی " بابام قبلا قاضی بوده " امیدم ، برباد میره . آخه کی فکرش رو می کرد بابای اون کسی باشه که حکم اعدام بابای من رو صادر کرده ؟ گلوم خشک میشه . میخوام گریه کنم . میخوام فرار کنم . باز هم دچار موقعیتی میشم که احساس می کنم خدا این دنیا رو با همه ی عظمتش فقط برای این ساخته که روی سر من آوار بشه ! توی دنیای به این بزرگی ... راه من باید به پسر یه قاضی میوفتاد ! یه قاضی که حکم قصاص پدرم رو داده بود ؟؟؟ حالا وضعیت برای کی عجیب تر بود ؟؟؟ من یا اون ؟؟؟ پسرش دست دختر یه قاتل رو گرفته بود و برای معرفی بهش به خونه اش آورده بود . اون هم دختری که خودش یه جورایی شریک جرم باباش به حساب میومد ؟؟؟ نمیدونم به این بدبختی باید گریه کنم یا گریه کنم ! انگار حتی از گریه خفه شدن هم کافی نیست . سنگ روی یخم . فقط میدونم امشب هم میره توی لیست یکی از بدترین شب هایی که توی زندگیم گذروندم . البته تعدادش کم نیست اما امشب با اختلاف زیادی ، بیش از تصورم افتضاح بود . نمیدونم چرا ولی بیشتر از احساس پشیمونی ... احساس خجالت می کنم . مگه نه این که زندگیم رو تا اینجا ، توی ۲۸ سالگی طوری غرق در کثافت کرده بودم که حتی روم نمیشد سرم رو بالا بیارم و بگم " معذرت میخوام "
  5. نام رمان : بلاکش نام نویسنده: hedye md ژانر : درام ، جنایی ، عاشقانه ، معمایی خلاصه: مقدمه : راستش رو بخواید حتی نمیدونم از کجا باید شروع به گفتنش کنم . اینطور شروع کنم بهتره ! زندگی زیاد منصفانه نیست . کارما همیشه جلوی آدم های بد در نمیاد و چه بخواید یا نه ، بعضی وقت ها این شمایین که برای " قربانی بودن " انتخاب میشین . شما آدم خوبی هستین ... اشتباه یا گناهی که قرار باشه کارماش رو پس بدین انجام ندادین ولی چرا شما باید قربانی باشید ؟ این چیزیه که من براش انتخاب شدم . انگار قربانی بودن هم برام کافی نبود که تبدیل به منفورترینش شدم ! مثلا تا حالا پیش اومده بشنوید یک جنازه یک آدمی نزدیک جایی که زندگی می کنین پیدا شده ؟ اولین احساستون با اون آدم چیه ؟ اگر نرمال باشید میگید " درد " یا حتی " ناراحتی " برای کسی که قربانی شده احساس دلسوزی می کنید مگه نه ؟! حالا بیاید تا بگم چرا من با وجود این که خودم هم قربانی بودم ولی پیش بقیه ی کسایی مثل خودم ، یه منفور بودم " بدون این که حتی لایقش باشم !" ناظر: @Nasim.M
×
×
  • اضافه کردن...