فلش فوروارد :
_ شنیدم کلیه ات رو فروختی !
دست گرمی که تا حالا سعی داشت با فشار دادن دستم ، به من اطمینان خاطر منتقل کنه ، توی کسری از ثانیه تبدیل به یخ میشه .
عرق شرم از کمرم پایین میاد و از استرس زبونم توی دهنم باد میکنه .
قبول دارم که از قبل می دونستم بالاخره یک روزی ، یک جایی قراره به این سوال جواب بدم
اما نه به عنوان اولین سوال !
نه حالا که هزار تا سوال عجیب و غریب تر هم هست .
پر از هراس به پدرش نگاه میکنم .
نه بخاطر این که چیزی برای گفتن نداشته باشم ... در واقع واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه .
احساس بدی بهم دست میده .
حتی بدون گفتن تمام ماجرا ، چطور جرئت کرده بودم بیام اینجا ؟
به هیچ کس دیگه ای نگاه نمی کنم .
احساس ترحم یا حتی تعجبی که توی نگاه همه هست چیزیه که یک آدم کور هم میتونه تشخیصش بده .
سعی می کنم آروم باشم اما تمام تلاشم برای آروم بودن ، زیادی مسخره است .
پشیمونم .
از این که اینجام و این که کاری کردم که توی این موقعیت ، تازه درک میکنم چقدر بدون فکر و عجولانه بوده !
نگاهم رو تا کمی پایین تر از چهره ی آشنای پدرش میارم و به بخار چای بلند شده از لیوان نگاه می کنم .
خیلی زور میزنم تا یه چیز خوب بگم .
ولی آیا واقعا چیز خوبی برای گفتن هست ؟
به سختی تنها چیزی که می تونم رو به زبون میارم :
_ آدم وقتی مجبور میشه خیلی کارا میکنه !
بعد هم توی دلم اضافه میکنم " ارزش یه کلیه در برابر چیزهایی که از دست دادم چیه ؟"
همین !
تا همین جا هم نفسم بند میاد .
جاوید به طرز سنگینی نفسش رو بیرون میده . این رو من که کنارشم به راحتی متوجه میشم .
حس میکنم میخواد طوری وانمود کنه که انگار قبلا از این موضوع خبر داشته ولی شاید تصور کردنش ، براش زیادی سخته که هنوز صورتش شبیه یه علامت سوال بزرگه !
نمیدونم چند دقیقه است که اینجام .
نمیدونم آیا این زمانه که نمی گذره یا فضاست که باعث میشه کلافه بشم !
فقط میدونم میتونم فکر تمام آدم های این خونه رو بخونم .
حتی وقتی لحظه ورود سعی می کردن به چیز دیگه ای به غیر از زخم بزرگ روی صورتم ، که گونه ام تا زیر چونه ام کشیده شده بود نگاه کنن !
احساس کردم که تمام سوالشون ، نه از من ؛ بلکه از جاویده .
انگار میخواستن بگن این رو دیگه از کجا پیدا کردی ؟؟؟
مادرش با نا امیدی به جاوید نگاه می کرد . حتی منم می تونستم خواهش توی چشم هاش رو ببینم .
انگار می خواست تمام این ها دروغ باشه و من یه شوخی باشم ! از اون هایی که میدونی طرفت توی دلش امید به شکسته رابطه ات داره .
حتی خودمم نمیتونم دست یک پسری با شرایط خودم رو بگیرم و ببرم پیش خانوادم !
خودمم به این باور رسیدم که برای عروس کسی شدن زیادی " نامناسبم "
مادرش امیدوار بود سر پسرش به سنگ بخوره .
منم امیدوار بودم همون سنگ تبدیل بشه که سنگ قبرم !
شاید اینطوری بلند پروازیم رو کنار میذاشتم و خودمو از قرار دادن توی موقعیت های سمی نجات می دادم .
برادرش که حدس می زدم از خودش بزرگتر باشه با حرص به گوشیش نگاه می کرد و زن داداشش به طرز مهربونی سعی می کرد بهم آرامش بده .
البته نه از اون هایی که واقعا رنگ و بوی مهربونی بده !
جای این کار ها بود یا نه رو نمیدونم اما برای یه لحظه خودم رو باهاش مقایسه می کنم .
صورتش نرم تر از گل به نظر میومد . خیلی شفاف و سرزنده .
انگار آرامش درونیش حتی به صورتش هم سرایت کرده بود .
لباس های مرتب ... لبخند زیبا ... تمام چیزی که میشد ازش فهمید این بود که توی یه وضعیت روانی خوب و سالم بوده !
در مقایسه با اون من حتی بدون فاکتور های خانوادگی هم کم می آوردم !
چه برسه به این که بخوام راجب این که پدرم کی بود و چیکار کرد صحبت کنم .
جاوید اشتباه می کرد . بودن من و اون کنار هم ، یه دهن کجی بزرگ به خودمون بود .
_ نیومدم اینجا تا راجب این چیزا صحبت کنم .
صدای جاویده ! مطمئن و کاملا واضح صحبت میکنه .
عجیبه ولی حتی یک درصد از جدیتی که داره رو توی خودم احساس نمی کنم .
هنوز کسی چیزی نگفته ... شایدم هنوز کسی نمیدونه که چی بگه !
بین همه تنها کسی که خیلی آروم و با دقت نگاهم میکنه ، پدرشه !
همه حتی برادرش که میگفت " دنیا به یه ورشه " توی موقعیت جالبی به نظر نمی اومد .
مشخصا اون قدر تنش داره که با عصبانیت صفحه ی گوشیش رو خاموش میکنه و با اخم به زنش نگاه میکنه .
خانومش هم بعد از اون اخم ... لبخندش رو از من میگیره و مشغول بازی با بچه اش میشه .
توی اولین ضربه کیش و مات میشم و بازی رو به حریفم میبازم .
هر چند من برای اون ها حتی حریف هم به حساب نمیام .
عجیبه !
حتی تا اینجا ، جاوید نتونسته بود بفهمه چرا مدام توی پهلوم درد دارم یا حتی رد بخیه روش چیه ؟!
ولی پدرش خیلی بیشتر میدونست !
قیافه اش آشناست و دارم تمام تلاشم رو می کنم تا یادم بیاد آیا قبلا دیدمش ؟
با حدس زدن احتمالی که امیدوارم واقعیت نداشته باشه ، این بار "من" تبدیل به تیکه ی یخ میشم .
گر گرفتگی رو توی گوش یا حتی گردنم احساس می کنم .
تمام دعا هام رو واسه ی این لحظه نگه داشته بودم و حالا وقتش بود که دعا کنم که کاش ... کاش پدرش اونی نباشه که حدس میزنم .
با یادآوری مکالمه امون توی ماشین و جمله ی " بابام قبلا قاضی بوده " امیدم ، برباد میره .
آخه کی فکرش رو می کرد بابای اون کسی باشه که حکم اعدام بابای من رو صادر کرده ؟
گلوم خشک میشه . میخوام گریه کنم . میخوام فرار کنم .
باز هم دچار موقعیتی میشم که احساس می کنم خدا این دنیا رو با همه ی عظمتش فقط برای این ساخته که روی سر من آوار بشه !
توی دنیای به این بزرگی ... راه من باید به پسر یه قاضی میوفتاد !
یه قاضی که حکم قصاص پدرم رو داده بود ؟؟؟
حالا وضعیت برای کی عجیب تر بود ؟؟؟ من یا اون ؟؟؟
پسرش دست دختر یه قاتل رو گرفته بود و برای معرفی بهش به خونه اش آورده بود .
اون هم دختری که خودش یه جورایی شریک جرم باباش به حساب میومد ؟؟؟
نمیدونم به این بدبختی باید گریه کنم یا گریه کنم !
انگار حتی از گریه خفه شدن هم کافی نیست .
سنگ روی یخم .
فقط میدونم امشب هم میره توی لیست یکی از بدترین شب هایی که توی زندگیم گذروندم .
البته تعدادش کم نیست اما امشب با اختلاف زیادی ، بیش از تصورم افتضاح بود .
نمیدونم چرا ولی بیشتر از احساس پشیمونی ... احساس خجالت می کنم .
مگه نه این که زندگیم رو تا اینجا ، توی ۲۸ سالگی طوری غرق در کثافت کرده بودم که حتی روم نمیشد سرم رو بالا بیارم و بگم " معذرت میخوام "