رفتن به مطلب
View in the app

A better way to browse. Learn more.

انجمن نودهشتیا

A full-screen app on your home screen with push notifications, badges and more.

To install this app on iOS and iPadOS
  1. Tap the Share icon in Safari
  2. Scroll the menu and tap Add to Home Screen.
  3. Tap Add in the top-right corner.
To install this app on Android
  1. Tap the 3-dot menu (⋮) in the top-right corner of the browser.
  2. Tap Add to Home screen or Install app.
  3. Confirm by tapping Install.

Kahkeshan

کاربر نودهشتیا
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Kahkeshan

  1. پاییز امسال برابر با هر برگی که به زمین افتاد، اشک‌های من‌ هم افتاد. همان‌طور که یک درخت تمام برگ‌هایش را از دست داد و خشک شد. من‌هم تمام دل‌خوشی‌هایم را از دست دادم و به یک جسم بی‌روح تبدیل شدم. کجایی جانانم؟ بیا و به این شاهکارت نظری کن.
  2. هیچ‌چیز آرامم نمی‌کند و هر گوشه از شهر مهر نبودنت را برایم پُررنگ تر از قبل می‌کند. نیستی و دنیا معنایی برایم ندارد. حکم مرده متحرکی را دارم، که از تمام دنیا فقط خاطراتت برایش مانده است. آخر چقدر می‌توانی ظالم و بی‌رحم باشی. بخدا که ظالمان دنیا باید ظلم کردن را از تو یاد بگیرند.
  3. این روزها، همانند دیوانه‌ها وسط شهر می‌ایستم و به زوج‌هایی که دست در دست همدیگر راه می‌روند، با حسرت نگاه می‌کنم. و باز دلم هوای دستان گرمت را می‌کند، آن‌قدر به زوج های رهگذر شهر نگاه می‌کنم تا سکوت نیمه شب با زدن سیلی تنهایی مرا به خود بیاورد.
  4. عجب روزگار بی‌وفایی هست، خودت را از من گرفت ولی خاطراتت را نه. هر روز از نبودنت جان می‌دهم و باز نمی‌میرم. آخر من با این اعتیادی که آرام جان ندارد چه کنم؟! دلتنگی و حسرت این روزها حکم باوفاترین دوست‌هایم را دارند، چنان به آغوشم کشیده‌اند که انگار خیال جدایی از من را در سر ندارند.
  5. دلنوشته:کوچه‌ پس‌ کوچه‌های شهر دلنویس: کهکشان ژانر :عاشقانه، تراژدی مقدمه: هفته‌ها، روزها، ساعت‌ها، دقیقه‌ها و ثانیه‌ها گذشته‌اند.ولی هنوز آخرین نگاهت، اخرین نگاهم یادم نرفته. هر شب به شوق دیدنت از پنجره اتاقی که تمام زندگی‌ام را با تو تصور کردم، تماشاگر خیابان‌های تاریک شهر می‌شوم تا شاید برق چشمانت از میان آن همه تاریکی باز هم برایم دلبری کند.
  6. دورد و خسته نباشید 💐 اعلام پایان
  7. دیوان حافظ را ورق می‌زنم، هر شعرش بوی عشق می‌دهد، بوی تو. لبخندت هنوز در گوشه‌ی ذهنم روشن است، مثل غزلی که هرگز کهنه نمی‌شود. کلمات، عطر تو را دارند، اما هیچ شعری طعم آغوش تو را ندارد. باد می‌آید، ورق‌ها می‌رقصند، انگار خود حافظ هم دلش گرفته‌است. و من میان بیت‌های ناتمام، آرام زمزمه می‌کنم: رفتی و ندیدی این دیوانه بعد از تو چه شد!
  8. گنجشک‌ها روی درخت نارنج می‌خوانند، اما تو نیستی که بشنوی. ابر بارانی آرام می‌بارد، مثل دلتنگی که بی‌اجازه سرریز می‌شود. هوای بهاری بوی تو را دارد، اما حضورت مثل شکوفه‌ای نارس جا ماند. رهگذران می‌آیند و می‌روند، اما هیچ‌کس شبیه تو نیست و من هنوز میان آواز گنجشک‌ها، اسمت را آهسته زمزمه می‌کنم... .
  9. در میان گردباد روزهای بی‌پناهی، به آسمان چشمانت پناه آوردم. جایی که خلوت‌ترین گوشه‌ی دنیا بود، جایی که طوفان‌ها به نجوا بدل می‌شدند، و عشق، آرام‌ترین آغوش زمین بود.
  10. اثر: ابتلا نویسنده: کهکشان ژانر: اجتماعی خلاصه: پناه، دختری از جنس تندبادهاست؛ پیچیده در مه صبر و سایه‌ی سختی. در هر سقوط، دوباره برخاست، بی‌آنکه قامتش خم شود یا دلش بلرزد. نه فریاد زد، نه جا زد؛ فقط جلو رفت، با زخم‌هایی که لبخند شدند. میان تلخی روزگار. ابتلا قصه‌اش قصه‌ی دختری‌ست که از درد عبور کرد و به شعله آرامش دستی کشید.
  11. آوای باد در گوش قاصدک می‌پیچد، رازی را که از دلم برداشته، آرام در گوش زمین زمزمه می‌کند. شبنم بر لب برگ‌ها می‌لغزد، مثل اشکی که بی‌اجازه از پلک‌هایم چکید و گم شد. دستم را در هوای سحر تکان می‌دهم، شاید نسیمی بیاید و بوی تو را از جایی دور بیاورد و من، در این سکوت، میان آواهای گمشده و قاصدک‌های بی‌خبر، هنوز به تو فکر می‌کنم.
  12. دلدادگی، بازی با آتش است، ریسکی که یا می‌سوزاند یا شعله‌ای ابدی می‌شود. خیابان با چراغ‌های خاموشش نگاهم می‌کند، انگار قصه‌ی دل ساده‌لوح مرا از بر است. قدم‌هایم روی آسفالت داغ، رد اشتیاقی را حک می‌کنند که شاید هیچ‌وقت به مقصد نرسد. من، میان این رفتن و نرسیدن، درگیر قم*ار عاشقانه‌ای هستم که همیشه بازنده‌اش منم.
  13. مترسک ایستاده است، گواهی خاموش بر مزرعه‌ای که کلاغ‌ها تسخیرش کرده‌اند. گاه و بی‌گاه، باد از شانه‌های پوسیده‌اش می‌گذرد، اما هیچ‌ک.س نیست که لرزشش را بفهمد. دل بی‌قرارش، پر از قصه‌هایی‌ست که به گوش هیچ انسانی نرسید، پر از فریادهایی که در سکوت جوانه زدند و من، در این ویرانه، شبیه او شده‌ام؛ ایستاده، تنها، میان خاطراتی که فقط مرا می‌آزارند.
  14. کهکشان در چشم‌هایم چرخ می‌خورد، مدارها از مسیر خارج می‌شوند، انگار نامت جاذبه‌ی جهان را بر هم زده است. نخل‌ها دست‌هایشان را تا آسمان دراز کرده‌اند، گویی دعا می‌کنند که این خیابان، قدم‌های مرا به سوی تو برگرداند. در پیچ‌ و‌ تاب این خیابان بی‌انتها، مثل مسافری که نقشه‌اش را باد برده، سرگردانم!
  15. من از آتش زاده شده‌ام، از جرقه‌ای که در سیاهی چشم‌هایت افتاد و جهانم را به کام شعله‌ها برد. سی*ن*ه‌ام خاکستری از کلماتی‌ست که در گلوی سوخته‌ام جا ماندند، ناتمام، خفه و غریب. دستانم را که در باد تکان می‌دهم، انگار به دنبال چیزی می‌گردند که دیگر نیست و من، در میانه‌ی این سوختن تنها یک چیز را می‌دانم؛ که هنوز هم نامت را دوست دارم!
  16. آذرخش که از دل ابر گریخت، رگ‌های آسمان پاره شد و باران، وصیت‌نامه‌ی ابر را نوشت. جوهر دل من هم بر صفحه‌ی چشم‌هایم جاری شد. سیاه، تلخ و بی‌رحم. گوهر واژه‌هایم در مشت تو بود، اما انگار دستی که مرا می‌ساخت، قصد ویرانی داشت. حالا میان این ویرانه، فقط پژواکی مانده که نامم را از دهان تو طلب می‌کند.
  17. پرده‌ی لبخندت را که کنار می‌زنم، دستانم میان فاصله‌هایت معلق می‌ماند. گل لیلیومی که برایت آورده بودم، در هوای خنثی‌ نگاهت بی‌رنگ شد. تو ایستاده‌ای، بی‌هیچ حسی، بی‌هیچ شوری و من در میان این سکوت، فرو می‌ریزم. چقدر دردناک است وقتی گلی که برای تو آورده‌ام، عطرش در مشامت نمی‌ماند.
  18. بادخورک‌های کوهی دیوانه‌وار در آسمان می‌چرخند، گویی زلزله‌ای در بال‌هایشان خانه کرده است. غوغای پروازشان، سکوت کوه را می‌شکند، مثل فریاد عاشقی که جهان را به هم می‌ریزد. در دل این طوفان بال و پر، تعشق جاری‌ست؛ شوری که زمین را به لرزه می‌اندازد. من میان این آشوب، نامت را فریاد می‌زنم، شاید بادخورک‌ها پیامم را به تو برسانند.
  19. تو که رفتی، عشقمان را رسوایی نامیدند. شهری که شاهد بوسه‌هایمان بود، حالا مرا سنگ می‌زند. نامت را که می‌برم، زخم‌هایم دوباره دهان باز می‌کنند و من، در این ویرانه‌ی بی‌تو، تنهاتر از یک شایعه‌ام... .
  20. دریا را می‌نگرم، جایی که موج‌ها رازهایی نگفته را به ساحل می‌سپارند. غروب، آسمان را به رنگ چشم‌هایت درآورده است، همان نگاه‌هایی که شبیه درخشش ماه در تاریکی‌اند. موج‌ها می‌آیند و می‌روند، اما هیچ‌کدام نمی‌توانند تصویر تو را از ذهنم بشویند. ساحل، خسته از تکرار قدم‌هایم، در سکوت به انتظار نشسته است. ای ماهِ من، درخشش چشمانت، روشن‌ترین فانوس شب‌های بی‌انتهای من است.
  21. پرسه می‌زنم میان کوچه‌های خیال، جایی که هنوز رد پای تو باقی‌ست. حسرتِ لمس دستانت، در جنون بی‌پایانم ریشه دوانده است. قرص قمر، گاهی شبیه لبخند تو می‌شود، اما من می‌دانم که فقط سرابی‌ست. چقدر ساده، در خیالم زندگی کردم با تو... و چقدر سخت، هر شب زیر این ماه، حقیقتِ نبودنت را نفس کشیدم.
  22. دیوانگی، نام دیگر من است، وقتی زنجیرهای عقل را پاره می‌کنم و در شب مهتابی، سایه‌ها را به دنبال تو می‌گردم. فریادهای عشق، سکوت جاده‌های خاموش را می‌شکنند، اما هیچ صدایی به جز نام تو در این جنون شنیده نمی‌شود. ماه، خسته از نگاه‌های بی‌پایان من، پناه می‌گیرد پشت ابرها، و من می‌مانم با جاده‌ای که هیچ مقصدی جز تو ندارد. دیوانگی همین است... بی‌قرار بودن در میان سکون شب و باور اینکه عشق، حتی در تاریکی، راه را پیدا می‌کند.
  23. سکوت را برگزیده‌ام، چون فریادهایم به آسمان نمی‌رسد. ماه را می‌نگرم، گویی معبودم در آن پنهان شده است، چشمانی که شب را معنا می‌بخشند، عزیز جانم، تویی. بهشت برای من در نگاه تو خلاصه می‌شود و جهنم همان فاصله‌ای‌ست که مرا از تو دور می‌کند. عشق من، اگر مرا بخوانی، سکوت من نیز فریاد خواهد شد.
  24. در شب‌های کوهستان، نسیم آرامی از دل درختان می‌گذرد و ماه، همچون آینه‌ای در دل دریاچه می‌درخشد. سنجاقک با بال‌های نرم خود در سکوت شب می‌رقصد، همچون عاشقی که در دل شب عشق را نجوا می‌کند. شب، با تمام سکوتش، پر از اشعار ناتمام است. در این لحظات، تنها نسیم و ماه می‌دانند که دل‌ها چگونه در این شب‌های تاریک، در پی هم پرواز می‌کنند.

Configure browser push notifications

Chrome (Android)
  1. Tap the lock icon next to the address bar.
  2. Tap Permissions → Notifications.
  3. Adjust your preference.
Chrome (Desktop)
  1. Click the padlock icon in the address bar.
  2. Select Site settings.
  3. Find Notifications and adjust your preference.