به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
16 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط zahraa
-
رمان دیدار دوباره | زهرا عبدلی | کاربر انجمن نودهشتیا
zahraa پاسخی برای zahraa ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت_۶ دیدار_دوباره نویسنده:Z لیوان آب رو گذاشتم روی میز و نشستم روی صندلی. دستهام رو توی هم قلاب کردم و به نقطهای خیره شدم. رفتار امیرعلی... عجیب بود. خیلی عوض شده بود. نه اون پسر همیشه عصبانی، نه اون کسی که حتی نفس کشیدنم اذیتش میکرد. نکنه... وصیتنامه رو خونده؟ اون وصیتنامهی دوم... همون که بابا احمد همیشه قفلش کرده بود، همون که فقط یک بار ـ از روی کنجکاوی بچگانه ـ رفتم سمتش و تا بابا فهمید، اونطور دعوام کرد که دلم شکست. بابا احمد... مردی که هیچوقت حتی صداش رو برای من بالا نبرده بود، اونبار به حدی ناراحت شد که تا چند روز باهام حرف نزد. همین باعث شد دیگه هیچوقت سمت اون نامه نرم. با صدای امیرعلی به خودم اومدم. روبهروم نشسته بود. نمیدونم کی اومده بود. نگاهش کردم که گفت: _کجایی؟ دو ساعته دارم صدات میکنم. ناخودآگاه گفتم: _بابا دوتا وصیتنامه نوشته بود... خیلی براش مهم بود. تو خوندیش؟ ابروهاش بالا رفت. گند زده بودم... ولی حالا دیگه عقبنشینی فایدهای نداشت، باید ادامه میدادم. _آخه یهبار رفتم بازش کنم، بابا خیلی عصبانی شد... نمیدونم توش چی بود، ولی قطعاً مهم بود. انگار خیالش راحت شد. شونهای بالا انداخت و با بیتفاوتی گفت: _چیز خاصی نبود. منم نخوندم. چون واسه من نبود. با کنجکاوی گفتم: _اگه برای تو نبود، پس برای کی بود؟ نگاهی حقبهجانب انداخت. _شاید نمیخواسته تو بفهمی برای کیه. و قبل از اینکه بخوام چیزی بگم، بحث رو عوض کرد. _ما قرار بود درمورد چیز دیگهای صحبت کنیم... بلافاصله گفتم: _چی مهمتر از اون وصیتنامهست؟ بده بخونمش. بلند شد. در حالی که قدم برمیداشت گفت: _اون نامه نه به تو مربوطه، نه به من. پس لطفاً کنجکاوی رو بذار کنار. شاید راست میگفت... شاید واقعاً به من ربطی نداشت. شاید فقط داشتم بیخود دنبال راز و رمز میگشتم. شاید داشتم فاز کارآگاه خصوصی برمیداشتم. ولی یه چیزی ته دلم قلقلکم میداد... یه چیزی بهم میگفت اون وصیتنامه، فقط یه نامهی معمولی نبود. قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، صداش زدم. برگشت، نگاهم کرد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: _میخوام ادامهی حرفی که توی اتاقت زدم رو بگم...- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان دیدار دوباره | زهرا عبدلی | کاربر انجمن نودهشتیا
zahraa پاسخی برای zahraa ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت_۵ دیدار_دوباره نویسنده:Z از روی صندلی بلند شد، دور میز چرخید و تکیه داد به لبه ی میز، نگاهم کرد، جدیتر از همیشه، ولی با صدایی نرمتر پرسید: _چرا میخوای بری، آرامش؟ نفس عمیقی کشیدم. نمیخواستم بغضم بشکنه، نمیخواستم جلوی اون یکی از زخمخوردههام رو نشون بدم. با صدایی لرزون اما محکم گفتم: _مگه خودت نگفتی برم؟ حالا دارم میرم. برگشتم. فقط چند قدم برداشته بودم که صداش منو متوقف کرد. _ولی تو قبول کردی خدمتکار بمونی... چیه، حالا زدی زیرش؟ اشک سمجی بیاجازه از گوشهی چشمم چکید روی گونم. سریع پاکش کردم، دلم نمیخواست ببینه چقدر شکستم. آروم گفتم: _من نمیخواستم برم... فقط به خاطر بابا احمد بود که موندم... به خاطر خاطراتی که توی دیوارهای این خونه جا مونده بودن. ولی آخرش همینه... باید برم. اما جملهای که بعدش گفت، نفس تو سینهم حبس کرد. باورم نمیشد این حرف از دهن امیرعلی بیرون اومده باشه. _تو دختر این خونهای، آرامش. کجا میخوای بری؟ برای لحظهای دلم گرم شد... ولی ذهنم فوراً بهم نهیب زد. «نکنه فقط دلش برات سوخته؟» همونجا ایستادم، زمزمه کردم: _من از اموال بابا چیزی نمیخوام. همین که منو بزرگ کرد، خودش بزرگترین محبت بود. اگه مسئلهی ارثه... نگران نباش، هرجا لازم باشه امضا میکنم،من چیزی نمیخوام.... برای اولین بار، نگاهش مهربون شد. چشمهاش نه مغرور بودن، نه سرد... یه چیزی بین دلسوزی و درک توشون برق میزد. _منظورت چیه آرامش؟ هر چی به نامت شده، سهم توئه... حق توئه. تلفنش زنگ خورد. نگاه سریعی به صفحهاش انداخت و با لحنی کوتاه گفت: _فعلاً برو... بعداً دربارهش صحبت میکنیم. از اتاقش بیرون اومدم. نمیفهمیدم چی داره میشه... همین چند هفتهی پیش خونمو کرده بود توی شیشه، حالا چی شده که لحنش نرم شده؟ نکنه ترحم بود؟ نکنه دلش برام سوخته؟ نه... من هیچوقت ترحم کسی رو نمیخواستم. با ذهنی درگیر و قلبی آشفته، مسیرم رو به سمت آشپزخونه کج کردم. باید کاری میکردم تا این حس مزاحم رو از خودم بتکونم...- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان دیدار دوباره | زهرا عبدلی | کاربر انجمن نودهشتیا
zahraa پاسخی برای zahraa ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت_۴ دیدار_دوباره نویسنده:Z چهار روز گذشته بود. نه ستاره حرفی زده بود، نه امیرعلی چیزی گفته بود. سکوتی سنگین، فضای بینمون رو پر کرده بود. احساس میکردم اضافیام، مثل مهمونی که حضورش خوشایند نیست... و ذهنم مدام برمیگشت به همون جملهی ستاره. چرا اومد سراغم؟ چرا اون سؤالو پرسید؟ تصمیم گرفته بودم از سهمم استفاده کنم. یه آپارتمان بخرم و برای همیشه از این خونه برم... ولی نشد. پشیمون شدم. همین که این خانواده منو بزرگ کرده بودن، برام کافی بود. همین که یاد گرفتم خانواده یعنی چی... محبت یعنی چی... اما انگار امیرعلی از همون اول نمیخواست باشم. بارها گفت که برم. ولی چطور میتونستم دل بکنم؟ جایجای این خونه برام خاطره بود. خاطرههایی که با صدای خندهی بابا احمد زنده میشن... مردی که برام مثل پدر بود. شاید از گوشت و خونش نبودم، اما هرگز احساس نکردم عضوی از این خانواده نیستم. تا حالا... اما الان... احساس تنهایی بهم چسبیده. انگار حتی دیوارهای این خونه هم منو نمیخوان... بلند شدم. نفس عمیقی کشیدم. باید تمومش میکردم. لباسهام رو عوض کردم و با قدمهایی مردد به سمت اتاق امیرعلی رفتم. تصمیمم رو گرفته بودم. میخواستم برم. ولی قبلش باید بهش میگفتم. نزدیک در که رسیدم، چند ثانیه مکث کردم، بعد آروم در زدم. اجازه داد. با ترسی که نمیدونم از کجا اومده بود، وارد شدم. پشت میزش نشسته بود. سرش پایین بود و نگاهش روی چندتا برگه که جلوش بود، قفل شده بود. چند قدم که جلو رفتم، سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. دلم لرزید. نمیدونم چرا، ولی هنوزم ازش میترسیدم. شاید چون هیچوقت نتونستم دلش رو بهدست بیارم... شاید چون نگاهش همیشه قضاوتم میکرد. با صدایی لرزون، که بهسختی از گلوم بیرون میاومد گفتم: _میخوام برم... ابروهاش بالا پرید. متعجب نگاهم کرد. _چی؟ بغض توی گلوم پیچید. دلم واسه خونه، واسه صدای بابا، واسه همه چی تنگ میشد... ولی چارهای نبود. تکرار کردم: _میخوام برم... لحظهای مکث کرد. بعد با جدیت گفت: _چرا میخوای بری؟ چی باید میگفتم؟ میگفتم حس میکنم اضافیم؟ میگفتم هیچکس منو نمیخواد؟ میدونستم اگه بگم، تایید میکنه... و من چیزی نداشتم که جوابش رو بدم. هیچی.- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان دیدار دوباره | زهرا عبدلی | کاربر انجمن نودهشتیا
zahraa پاسخی برای zahraa ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت_۳ دیدار_دوباره نویسنده:Z با لبخند پیروزمندانهای گفت: _خوبه، پس... اشارهای به چمدونهایی که دم در خونه بودن کرد و ادامه داد: _اینا رو بیار اتاقم. بعد هم بدون اینکه منتظر جوابی بمونه، رفت. بیرحمتر از قبل شده بود. امیرعلی همیشه سرد و سختگیر بود، ولی این؟... این یه چیز دیگه بود. یه جور خشونت پنهان پشت نگاهش بود که دلم رو میلرزوند. رفتم سمت چمدونها. بهطرز عجیبی سنگین بودن. با زور و زحمت، تا دم در اتاقش بردمشون. در زدم که صدای خشکش بلند شد: _بذار همونجا، خودتم برو. سه هفتهای میشد که امیرعلی و ستاره برگشته بودن. یک هفته پیش، بالاخره مراسم آبرومندانهای برای بابا احمد گرفتیم. تو مراسمهای قبلی هم من برای بابا کم نذاشته بودم... ولی اینبار، ستاره خواست خودش و امیرعلی حضور داشته باشن. خدا رو شکر، همه چیز خوب پیش رفت. اما ذهنم هنوز درگیر اون مرد غریبهای بود که فقط برای یه لحظه دیدمش... حسی عجیب داشتم، انگار خیلی آشنا بود. افکارم اونقدر درگیرش کرده بود که حتی متوجه نشدم کی ستاره اومد. با لبخند سمتم اومد، نشست کنارم، دستهامو گرفت و گفت: _ممنونم آرامش، مراسم خیلی خوب برگزار شد. لبخندی زدم و با احترام گفتم: _همهی زحمتها با امیرعلیجان بود، ولی خداروشکر که راضی بودین. تو چشمهام نگاه کرد، با مهربونیای که همیشه تو رفتارش بود گفت: _تو هم سنگ تموم گذاشتی، آرامش. نگاهش کردم، لبخندم تلختر شده بود. که ناگهان با ناراحتی گفت: _این چند وقت از نظر روحی همهمون داغون بودیم. مرگ احمد... بدترین خبری بود که میتونست بهمون برسه. آهی کشیدم. با اینکه حال من بهتر از ستاره نبود، ولی با لحنی آروم گفتم: _سخت بود... ولی شما نباید به خودتون فشار بیارین. میدونین که بابا ناراحت میشه. سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد، بعد کمی مکث کرد و گفت: _وصیتنامهی احمد... دست توئه آرامش؟ متعجب نگاهش کردم: _نه... دست وکیل بود. فکر کنم الان باید به دست امیرعلی رسیده باشه. یه لحظه فقط نگاهم کرد، بعد بلند شد و رفت. یعنی امیرعلی چیزی به ستاره نگفته بود؟ اون که گفته بود خونه به نامشه، پس چرا اینقدر ساکت مونده؟ چرا ستاره این سؤال رو پرسید؟ یه چیزی سر جاش نیست... یه چیزی پنهونه.- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان دیدار دوباره | زهرا عبدلی | کاربر انجمن نودهشتیا
zahraa پاسخی برای zahraa ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
پارت_۲ دیدار_دوباره نویسنده: Z پوزخند صداداری زد و گفت: _ من صد برابر چیزی که بابا بهت داده، میدم. ولی از اینجا برو... نمیخوام ریختتو ببینم. با پریشونی گفتم: _میخوای چیکار کنی؟ چشماش رو ریز کرد، اخماش درهم رفت و با خونسردی ترسناکی گفت: _واضح نیست؟ چرا... واضح بود. میخواست بیرونم کنه. چون ازم متنفر بود. چون از وقتی پا گذاشتم توی این خونه، بابا احمد و ستاره همهی توجهشون رو گذاشتن پای من... و همین شد که امیرعلی منو همیشه به چشم یه رقیب، یه دشمن دید. با مظلومیت، تو چشماش زل زدم و گفتم: _داداش... با عصبانیتی که ازش انتظار نداشتم، داد زد: _منو داداش صدا نکن! فهمیدی؟ سریع سرمو پایین انداختم، تند تند تکون دادم. دستامو بالا آوردم، یهجورایی انگار پرچم سفید نشون میدادم. _باشه... باشه، هر چی تو بگی. فقط بذار بمونم... همینجا. بلند شد. تو همون حین، یه نگاه سنگین انداخت تو چشمهام و گفت: _میخوام هر چی زودتر از دستت خلاص شم... دنبال آپارتمان باش. داشتم چیزی میگفتم، که با جملهای که گفت، برای لحظهای انگار یه کورسوی امید تو دلم روشن شد: _ولی... به یه شرط، میتونی اینجا بمونی. با خوشحالی، بیدرنگ پرسیدم: _چه شرطی؟ لبخند خبیثانهای زد. همون لحظه لرزه افتاد به تنم. _خدمتکار میشی. اون خدمتکاری که بابا استخدام کرده بود رو رد کردم. از حالا به بعد، تویی خدمتکار این خونه. هر چی من بگم، گوش میدی. هر کاری بخوام، انجام میدی. البته... باید از خداتم باشه. اون لحظه... دلم شکست. قلبم مچاله شد. منو به چشم یه خدمتکار میدید... با دلی پر و چشمای خیس گفتم: _قبوله...- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان دیدار دوباره | زهرا عبدلی | کاربر انجمن نودهشتیا
zahraa پاسخی برای zahraa ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
سلام به همهی همراههای خوب نودهشتیا من زهرا هستم و خیلی خوشحالم که اولین رمانم رو اینجا باهاتون به اشتراک میذارم. اسم رمانم «دیدار دوباره» هست. داستانی با حالوهوای عاشقانه، پر از احساس، گرههای قدیمی و رازهایی که بعد از سالها قراره رو بشن. امیدوارم با شخصیتهاش ارتباط بگیرین و دلتون باهاش بتپه... منتظر نظرات، نقدها و انرژی مثبتتون هستم. با همراهیتون بهم انگیزه میدین تا بهتر و قویتر ادامه بدم. لطفاً نظرتون رو درباره پارت اول برام بنویسین. ممنون که وقت میذارین! ************** پارت_۱ دیداردوباره نویسنده: Z نشسته بودم روی پلههای سنگی حیاط. نسیم ملایمی از میان شاخههای درختا میگذشت و بوی خاک خیسخورده توی هوا پیچیده بود. سرم پایین بود، تو فکر. به بابا احمد فکر میکردم... به پدری که بیهوا رفت و منو با یه خونهی خالی، با یه دل پُر، تنها گذاشت. من، یه دختر پرورشگاهی بودم. ده سالم بود که بابا احمد و ستاره منو از اونجا آوردن... دستمو گرفتن، بهم اسم دادن، برام خونه شدن. «آرامش»... این اسمی بود که ستارهجون روم گذاشت، شاید به امید اینکه روزی واقعاً آرامش پیدا کنم. توی این خونه یه پسر هم بود، امیرعلی. باید داداشم میشد، ولی هیچوقت مثل برادر نبود. از همون اول باهام سرِ ناسازگاری داشت. حرفای تند، نگاههای سنگین، رفتارای سرد... اما چند سال بعد، وقتی برای تحصیل با ستاره رفتن خارج، یه نفَس راحت کشیدم. حالا بعد از سالها برگشته بودن، درست توی زمانی که من هنوز داغدار بابا احمد بودم. همون روزی که خبر مرگ بابا رو به ستاره دادم، حالش بد شد. یه ماه تموم توی بیمارستان بود... من موندم و یه عالمه کار، یه عالمه غصه. صدای بوق ماشین از فکر بیرونم کشید. از روی پله بلند شدم و دویدم سمت در. ستاره وارد شد. تا چشمش بهم افتاد، بغلم کرد. نفسش بوی آشنا داشت، بوی مادر بودن، بوی خاطره. با صدای آرام و لبخندی محزون گفت: _ دختر قشنگم، دلم برات یه ذره شده بود. تو بوی احمد رو میدی. بغض گلومو گرفت، اما لبخند زدم. تو بغلم فشردمش و گفتم: _ منم دلم برات تنگ شده بود ستاره ... بعد راهنماییش کردم تا بره استراحت کنه. امیرعلی چمدونهاشو گذاشت توی حیاط و وارد خونه شد. فقط دیدنش کافی بود تا تپش قلبم بالا بره. تو نگاهش خشم بود، سردی بود، همون بدجنسی قدیمی. بیمقدمه گفت: _ بیا بیرون، باید سنگامو باهات وا بکنم! با پاهای لرزون دنبالش رفتم سمت حیاط. زیر لب گفتم: _ خدا به خیر کنه... نشست روی پلههای جلوی عمارت. اخماش تو هم بود. صدای جدیش مثل تبر خورد وسط دلم: _ میخوام از اینجا بری. گیج شدم، چشمام گرد شد: _ ولی اینجا خونهی منه... پوزخند زد، با تحقیر خندید و گفت: _ نه... از امروز دیگه نیست. چون من نمیخوام. این خونه به اسم منه. البته حوصلهی توضیح دادن ندارم، ولی اگه خیال داری بری پیش ستاره و چرت و پرت بگی، اینو بدون... همهکاره منم! دلم لرزید. با صدای بغضدار گفتم: _ ولی منم سهم دارم...- 7 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان دیدار دوباره | زهرا عبدلی | کاربر انجمن نودهشتیا
zahraa پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های متروکه
نام رمان: دیدار دوباره نویسنده: زهرا عبدلی ژانر: عاشقانه/انتقامی/معمایی خلاصه: دختری به نام آرامش که در گذشته عشقش جلو چشماش مرده بعد چند سال افسردگی دوباره باکمک باباش سرپا میشه حالا که بهتر شده کسی رو میبینه وشوکه میشه رایان بود ولی مگه نمرده بود؟چه راز هایی درگذشته بوده که الان باید رو بشه... ناظر: @melodi- 7 پاسخ
-
- 2
-