رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

بانویـ آبیـ

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    26
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط بانویـ آبیـ

  1. دو روز به همین منوال گذشت. - عالیه حمید! حسابی پیشترفت کردی. و بعدو با لحنی شبیه مربی تیم ملی گفت: - از امروز تمرین مرحله دوم رو شروع می‌کنیم. مرحله دوم همان جواب‌های نصفه‌نیمه و بی‌ربط بود. مادرم دفترچه‌اش را دستش گرفت. سر تیتر صفحه نوشته بود "سوال‌ها". – سؤال یک: اسمت چیه؟ - حمید. - نه، غلطه! باید بگی مثلاً «بهم گفتن نگو.» - خب این که لو میره. - نه پسرم، این میشه گیج‌کننده. گیج کردن خیلی مهمه. دفترچه را ورق زد. سؤال‌ها کم‌کم عجیب‌تر می‌شدند: «امروز چندشنبه‌ست؟»، «رئیس‌جمهور کیه؟»، «کی بهت نگاه می‌کنه وقتی می‌خوابی؟» برای هرکدام، مادرم جواب‌های پیشنهادی نوشته بود. گاهی این جواب‌ها آنقدر نامربوط بود که نمی‌دانستم باید بخندم یا بترسم. تمرین‌ها فقط به خانه محدود نمی‌شد. یک‌بار وسط سوپرمارکت، وقتی مرد مغازه‌دار پرسید: «چیز دیگه نمی‌خوای؟» من طبق دستور مادرم گفتم: - فقط اگه اون مرد توی آینه بذاره برم. مغازه‌دار چند لحظه با قاشق داخل ظرف زیتون خشکش زد، بعد بی‌حرف کیسه‌ام را داد. مادرم لبخند رضایت‌مندی زد، انگار در یک مسابقه برده باشیم. گفت: - دیدی اثر داره؟
  2. - مامان بس کن این مزخرفات رو ادامه نده. - فقط کافی چند روز نقش بازی کنی بعدش همه چی تموم میشه. نه از سربازی خبری هست، نه از صبح زود بیدار شدن ، نه از دویدن تو برفا و نه هیچ عذاب و سختی که قرار بهت تو اون دو سال تحمیل کنند. آن لحظه نگاهش مثل لبه چاقو بود: هم تهدید داشت و هم التماس.حس کردم اگر «نه» بگویم، انگار پشتش را به میدان جنگ خالی کرده‌ام.نمی‌دانم دقیقا چی شد؟ در ذهنم یک تصویر می‌چرخید « من با لباس خواب راه‌راه، وسط یک سالن سفید و بین آدم‌هایی که با خودشان حرف می‌زدند». درآنی لبانم از هم باز شد: - باشه شاید به خاطر چشمان تمناوار مادرم بود. شاید از سر حماقت. شاید به سبب کنجکاوی، که قرار است چگونه‌ پیش برود این ماجرا. شاید هم از روی شیطنت که ثابت کنم نقشه‌اش چقدر مسخره و احمقانه است. یا نکند آن لحظه دل ماجراجوطلبم به دنبال سرگرمی جدیدی می‌گشت؟ اما هرچه که بود من در آن لحظه گفتم «باشه». بعد شنیدن تایید من مادرم لبخندی پیروزمندانه زد و با وسواس دفترچه چرمی قدیمی‌ را از داخل کشوی میز خارج کرد. همان دفترچه‌ای که خط قرمزش بود و نمی‌گذاشت کسی نوشته و محتوای داخلش را بخواند. گشت و بین محدود صفحه‌های سفیدی که مانده بود، شروع به نوشتن کرد. «۱.نگاه خیره و بی‌دلیل به دیوار، بدون پلک زدن.» «۲.جواب‌های نصفه و نیمه و نامربوط به سوال‌ها.» «۳.حرف زدن با یک(دوست خیالی) که فقط خودت می‌بینیش.» دفترچه را جلویم پیش کشید و گفت: - این‌ها رو تمرین می‌کنیم. یک‌هفته نهایتش ده روز، بعدش آماده می‌شی تا نقشه رو پیش ببریم. اگه همه چیز خوب پیش بره میگن این پسر از لحاظ روانی مشکل داره و به راحتی معاف میشی. تمرین‌ها عجیب بودند. صبح فردای آن روز، هنوز چشم‌هایم نیمه‌باز بود که مادرم یک لیوان شیر گذاشت جلوی صورتم. - بخور، امروز کلاس داری. - کلاس چی؟ - کلاس دیوونگی. لبخندش عجیب بود؛ نه مثل وقتی که خوشحال می‌شود، نه مثل وقتی که از سر شوخی لبخند می‌زند. انگار به یک جنگ دعوت شده باشم که باید با ماسک واردش شوم. اولین تمرین ساده به نظر می‌رسید: مرحله یک: زل زدن به دیوار. قانونش این بود که پلک نزنی تا جایی که چشم‌هایت شروع به سوختن کنند. اگر اشک آمد، بهتر. - چرا بهتر؟ - چون فکر می‌کنن داری یه چیزی می‌بینی که بقیه نمی‌بینن. مادرم روی مبل نشست، چراغ‌ها را خاموش کرد جز یکی که مستقیم به صورتم می‌خورد. گفت: - خب، به دیوار نگاه کن. نه، نه، پلک نزن. خوبه. دو دقیقه هم طول نکشید که چشم‌هایم پر از اشک شد و همه‌چیز تار شد. - خوبه… ولی باید حس کنی واقعاً یه چیز اونجاست. - باشه - حالا آروم زیر لب بگو: "صداش هنوز میاد..." گفتمش. یک‌بار، دوبار، سه‌بار. هر بار حس کردم جمله کمی واقعی‌تر می‌شود. نمی‌دانستم از بازی لذت می‌برم یا دارم اولین قدم را به جایی می‌گذارم که راه برگشت ندارد.
  3. رکسانه با قدم های آهسته به او نزدیک شد و گفت: -‌ بهتر نیست تو اول به سوال‌هام جواب بدی؟ این لحن عصبی از رکسانه بعید بود، طوری که دیگه جرئت نکرد چیزی به زبان بیاورد. رکسانه مچ دستان باریکش را محکم گرفت و به دنبال خود او را کشانید. از دانشگاه خارج شدند و همچنان رکسانه اون را بدون کلامی حرف به دنبال خود می‌کشاند. صبرش سر آمد و دستش را کشید و گفت: -‌ خوب حداقل بگو کجا داریم می‌ریم. باز هم اعتنایی نکرد و به راهش ادامه داد. به سمت کافه نقلی نزدیک دانشگاه حرکت کرد و وارد کافه شدند. رکسانه بلاخره از حرکت ایستاد و رو به او کرد و ابرویی بالا انداخت و گفت: -‌ نمی‌خوای بشینی؟ نگاهی به اطراف انداخت و روی صندلی کنار میز کوچکی نشست. بعد چند لحظه رکسانه با دو لیوان قهوه به سمتش آمد. روبرویش نشست و قهوه را جلویش پیش کشید و گفت: -‌ بنظرت زمانش نریسیده این مسخره بازی رو دیگه تموم کنی؟ چشمانش از تعجب گرد شد و گفت: -‌ منظورت چیه؟ چه مسخره بازیی؟ -‌ خوب منظورم رو میفهمی. می‌دونی انقدر می‌شناسمت که بفهمم حالت طبیعی نیست. ولی رفیق ما رو باش. حاج خانم، تا حالا چند بار پرسیدیم لام تا کام زبون باز نمی‌کنه. به نظرت لال‌مونی گرفتن کمکی به حالت میکنه؟ هنوزم نمی‌خوای مثل بچه‌ی آدم بگی چی شده؟ راست می‌گفت. تا کی باید این زجر را تحمل می‌کرد و در خودش می‌ریخت. بدون گفتن کلامی به دیگران. خیلی دلش پر بود و با فکر کردن به درد‌هایش بغضش ترکید. اشکانش بی‌اخیار جاری شدند. با صدایی لرزان و بی‌ثبات گفت: -‌ خستم، خیلی خستم رکسانه. -‌ می‌دونم، بهم بگو، من اینجام. شاید بتونم کمکت کنم. -‌ سه سال پیش که تصادف کردم رو یادته؟ -‌ معلومه که یادمه. واقعا یک معجزه بود، که جون سالم به در بردی. یک سال تو کما بودن، شوخی وردار نیست. -‌ الان موضوع این نیست. بعد اون تصادف لعنتی همه چیز شروع شد. کابوس‌هایی که امانم رو می‌بریدن. اوایل خوب بود. کابوسام کم بودن. قابل تحمل بودن. هر لحظه گریبانگیر گردنم نبودن. تا بای مرگ منو نمی‌بردن. خواب رو از چشام نمی‌گرفتن. اما هرچی می‌گذره داره بدتر میشه. فکر کنم دیگه دارم عقلم رو کم کم از دست میدم.
  4. خواستم دستش را بگیرم اما عقب کشید، مثل کسی که می‌ترسد لمسش کنی و ترسش بریزد بیرون. - حمید... اسمم را طوی گفت که انگار به آخرین طناب امیدش چنگ می‌زند. صدایش آرام بود، اما پشتش چیزی می‌لرزید. نه از سرما، از همان ترسی که گاهی در چشمان‌ مادرها جا خوش می‌کند و نمی‌رود. - من نمی‌زارم تو بری سربازی مگر از رو جنازم رد بشی. چشم‌هایم را تنگ کردم خزار مادر به هراز پسر گفته‌اند؛ ولی کمتر کسی جدی گرفته. خواستم چیزی بگویم اماچشم‌هایش را دیدم همان دو گودال سیاه، خسته و درمانده. دهانم بسته ماند. سکوت کرد. سکوتی کشدارکه انگار برام چندین سال گذشت.بعد سیگارش را لب پنجره خاموش و به طرفم آمد. صدایش را آورد پایین و طوری مخفیانه حرف زد که انگار قرار است همسایه‌ها بشوند: - گوش کن یا باید دوسال از عمرت رو برای این سربازی لعنتی هدر بدی یا به نقشه من گوش بدی. نقشه. کلمه‌ای که مادرم باهاش بازی می‌کرد. مثل بچه‌ای که با کبریت بازی کند. می‌دانستم که یک طرفش هیجان است و دیگرش آتش سوزی. گفتم: - نقشه‌هات همیشه دردسر درست کرده. یادت هست برای شهریه‌ی دانشگاه می‌خواستی الکی بگی که مثلا دستم شکسته؟ - اون فرق می‌کرد. این جدیه. بعد با همون لحن کسی که دارد راز اتمی کشور را لو می‌دهد خم شد و گفت: - تو باید خودتو بزنی به دیونگی! خندیدم. بلند و بی‌خیال. فکر کردم شوخی می‌کند. اما چشمانش برق داشت. همان برقی که یک شکارچی موقع چکار کردن طعمه‌اش دارد. به تمسخر گفتم: - نه مامان! اینا فقط تو فیلماست. خیلی فیلم دیدی دنیای واقعی و تخیل رو قاطی کردی. یه همچین چیزی تو خارج از فیلما واقیت نداره. - اتفاقا خیلی هم داره. کمسیون معافیت پزشگی رو که یادت هست؟ فقط کافیه چند روز درخواست بدیم که وضعیتت رو مورد برسی قرار بدن. چند روزی رو تیمارستان سر میکنی تا کارات جور بشه و آبا از آسیاب بیوفته؛ بعدشم مرخصت میکنن. اصلا خودم قول میدم بیشتر از چند روز اون‌جا نزارم بمونی.
  5. باران می‌بارید. نه از آن باران‌های نرم و درمانیک که آدم را وسوسه می‌کند عاشق شود، بلکه بارانی سنگین و بی‌رحم، مثل پرده‌ای از تردید و تهدید که بر سر شهر کشیده شده باشد. قطرات باران روی پنجره کوچک آشپزخانه می‌لغزیدند. بوی چای مانده با بوی دود سیگار قاطی شده بود. روی میز پلاستیکی گلدار، یک استکان نیمه پر، خاکستر سیگار و یک پشقاب خالی از نان بود.مادرم سیگار سومش را دود می‌کرد و به دود خاکستری که از نوک سیگارش بالا می‌رفت، خیره بود. از صبح که نامه اعزامم سربازیم رسیده بود، حال‌وهوای خوشی نداشت. پشتش به من بود و نگاهش از بنجره به بیرون دوخته شده بود. - اگه تو هم بری من چطور دوم بیارم؟ به من نگاه نمی‌کرد تا اشکی که در چشمانش حلقه بسته بود را نبینم؛ اما از لرزش صدایش می‌شد همه چیز را فهمید. - من که برای همیشه نمی‌رم مامان... فقط دوساله! - اما داییت واسه همیشه رفت. برا داییت دوسال نشد... یه تابوت شد. صدایش شکست. این اولین باری بود که درباره برادرش این‌طور مستقیم حرف می‌زد و بی‌پرده از آن خاطره می‌گفت. -پس موضوع داییه. باورکن اون فقط یک اتفاق بود. داداشت اتثنا بود. این همه میرن سربازی و صحیح و سالم بر میگردن. این که جای نگرانی نداره. - تو فرق داری حمید خودت رو با بقیه بچه‌های مردم مقایسه نکن. من تو رو با خون و دل برزگ کردم. نه این که بچه‌های دیگه بی‌ارزش باشن، ولی تو... تو نتها کسی هستی که برام مونده.
  6. عنوان: رمان سربازخونه‌ی سفید ژانر: روانشناختی، تراژدی، اجتماعی نویسنده: Blue lady «این رمان بر اساس واقعیت نگاشته شده است.» نکته: زمان، مکان، اسم اشخاص و برخی از سیر داستان برای حفظ حریم خصوصی و افشا شدن هویت افراد در دنیای واقعی دچار تغییر شده است. خلاصه: اول فکر می‌کردم فقط یک نقشه‌ی احمقانه بود که قرار نیست بهش تن بدم. اما نمی‌دونم چی شد که پا به منجلابی گذاشتم که با خواست خودم بود اما بازگشت با اراده من امکان پذیر نبود. اخرین خواسته من این بود که باورم کنند. اخرین آرزویم این شد که دوباره یک زندگی فرد معمولی رو تجربه کنم و آخرین حرف هایی که از زبان من خارج شدن آن بود که "من دیوانه نیستم". مقدمه: همه‌چیز از همان لحظه آغاز شد، لحظه‌ای که یک «بله» کوچک را بی‌آنکه بفهمم، به یک مسیر بی‌انتها بخشیدم. حالا هر صبح که بیدار می‌شوم، ردّ آن انتخاب مثل خطی نازک و داغ، روی ذهنم مانده است. کاش می‌شد زمان را ورق زد، کاش می‌شد از انتهای داستان، دوباره به ابتدای صفحه برگشت. اگر فقط بازگشتی به گذشته بود… به همان چهارراهی که بوی باران می‌آمد و من دستم را به سوی اشتباه دراز کردم. اگر فقط بازگشتی به گذشته بود، شاید این همه صدا در سرم خاموش می‌شد، شاید آینه با من غریبه نمی‌بود. اما حالا، تنها کاری که می‌کنم این است که جمله را تکرار کنم، مثل دعایی بی‌پاسخ: اگر فقط بازگشتی به گذشته بود… ناظر: @Nasim.M
  7. نفسش حبس شده بود. دستانش می‌لرزید. قلبش در سینه می‌سوخت و دیوانه‌وار می‌تپید. گونه‌هایش غرق در اشک بود. با کوبش مشت استاد بر میز رعشه‌ای بر اندامش طنین انداز گشت. بافریاد های پیاپی و بلند، گفت: - باز هم؟ دوباره چطور جرئت کردی، سر کلاس من بخوابی؟ این بار چندمه که بهت تذکر میدم؟ سرش را پایین انداخته بود، تا کسی متوجه صورت پریشانش نشود و حتی کلامی از سخنانش را پاسخ نداد، که فردی از لرزش صدایش چیزی بوی ببرد. - نه انگار فایده‌ای نداره. همین الان از کلاس من برو بیرون و از این لحظه دیگه حق حضور در کلاس های من‌ رو نداری. انگار تمام مدت منتظر شنیدن همین حرف از دهنش بود، تا خودش را در این جهنمی که قرار گرفته بود، نجات دهد. بدون لحظه‌ای درنگ کیفش را چنگ زد و با قدم‌های بی‌جان اما سریع از کلاس خارج شد. سرگردان در راهرو‌های دانشگاه به دنبال جایی می‌گشت تا سر و وضعش را مرتب کند. متوقف شد. نگاهی به تابلوی بالای سرش انداخت. «WCبانوان» خودش را سراسیمه به داخل انداخت. نگاهی به اطراف افکند، تا کسی نباشد. جلوی آینه‌ی کوچکِ روی دیوار ایستاد. مشت‌هایش را بر هم گره کرد و آب سرد را بر روی صورتش پاشید. نگاهی گذرا در آینه به خود کرد.پوستش رنگ پرده بود.لبانش کبود بود.زیر چشمان درشت مشکی‌اش گود و کاسه چشمانش به سرخی خون بود. صورتش را طبق عادتش با آستین خشک کرد و مو‌هایش را از روی پیشانی‌اش مرتب کرد. دست به سمت کیفش برد و ژر کم حالی را بیرون آورد، تا شاید با زدن ژر، لب‌های کبودش کمی طبیعی تر به نظر برسند. در آنی نگاهش از آینه به پشت سرش افتاد. رکسانه بود. رفیق چندین‌وچند ساله‌اش که در تمام این مدت، از اون چیزی جز لبخند همیشگی بر لبانش ندیده بود؛ ولی حال با آبرو های بر هم تنیده به او خیره گشته بود. می‌دانست که چیزی او را عصبی کرده. خودش را جمع‌وجور کرد و با لبخندی ساختگی به سمتش برگشت و گفت: - این‌جا چیکار می‌کنی؟ باز نکنه کلاس اون پیرمرد رو پیچوندی؟ رکسانه کوچک‌ترین واکش هم نشان نداد. حتما موضوع مهمی است که او را دلخور کرده و انقدر جدی شده.
  8. هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد و ترس بیشتر در وجودش رخته می‌کرد. به دنبال رهایی از این کابوس می‌گشت؛ اما هر گام که برمی‌گزید به هیچ نهایتی دست نمی‌یافت. می‌دوید؛ اما در خیال باطل... همچو سرابی که پایانش به ناکجا آباد ختم می‌شد. آسمان شروع به تپیدن کرد. زمین او را به درون خود می‌کشید. پاهایش دیگر نمی‌جنبیدند. صدایی کش‌دار که مدام در فضا می‌پیچید: - نــوبـت توعــه... - فرار نکــن... - تسلیم شـــو... - جـسمــت رو به من تقدیم کــن... - چیزی رو ازت می‌خوام که دیگه به تو تعلق نداره... و در آنی که نومیدی قلم‌داد کرد، ناگاه با جیغی خفه در سینه‌اش از خواب پرید.بدنش خیس از عرق سرد، اُتاق تاریک‌تر از همیشه و صدای نفس‌های خودش پر از وحشت... هنوز بوی خاکستر در مشامش بود و از آن هولناک‌تر اثر انگشتانی سیاه که آرام آرام بر آینه‌ی روبه‌رویش می‌لغزیدند.با جسم بی‌رمقش خود را به در اُتاق رساند و به بیرون پرتاب کرد.عقب‌گرد کرد؛ اما همچنان چشمانش با مردمک‌هایی از ترس لرزان، از میان درز در به آینه دوخته شده بود. انگار که پایانی نداشت! هنوز پژواک‌های دنیای خوابش در ذهنش زمزمه می‌گشت.خیلی واضح، کلمه به کلمه و به رساترین حالت ممکن.همان صداهایی که از درون مه‌تیره وجودش را در برمی‌گرفت؛ حال از آن اتاق، از آن آینه، بی‌قفه نامش را فقان می‌کرد. گویا با گذر هرچه بیشتر زمان، دنیای خواب و دنیای حقیقی‌اش بیشتر و بیشتر درهم‌آمیخته می‌شد.شایان بود که همان مه رویاهایش در مرزی نامرئی همانند خوابش که آینه همچون نقشی را ایفا می‌کرد، در پشت آن حبس گشته بود. نگاهی به ساعت‌دیوای کوچکی که دو روز پیش خریده بود و کاملا سالم بود، انداخت؛ اما از حرکت ایستاده بود. گویا هیچ چیز در این خانه درست کار نمی‌کرد و همه چی درهم بود. بی درنگ به سمت میز رفت و گوشی‌اش را برداشت. نگاهی به صفحه گوشی انداخت. ساعت پنچ صبح بود و کلاسش هشت شروع می‌شد. این بدان معنا بود که باید سه ساعت تمام در این خانه‌ به‌سر ببرد. نمی‌نوانست! باید هر قدر که می‌شد از این خانه نفرین شده، از آن اُتاق هولناک و آن آینه‌ی که انگار چیزی در دل خود پنهان داشت، دور می‌شد.شاید اگر به اندازه کافی دور گردد، از این صداهایی که نجواگر مرگ هستند و او را می‌خوانند، نجات یابد.
  9. صدا‌هایی متعلق به زن و مرد، کوچک و بزرگ، پیر و جوان که فقط یک چیز را نجوا می‌دادند: - نجاتمان بده... نجاتمان بده... دست‌هایی دراز، لرزان و در مانده که بر سویش کشیده می‌شد.او را مجبور می‌کردند به التماس‌هایشان گوش فرا دهد و تمام توانش را برای نجانشان ازین زجر به کار گیرد.زیرا دردی را که تحمل می‌کردند، همچو شعله‌های افروخته بر تن او نیز یورش می‌بردند و او را تا پای نیستی همراهی می‌کردند.انگار که دردنشان با او مشترک بود و به او سرایت می‌کرد. این یک کابوس معمولی نبود خیلی واقعی‌تر، دردناک‌تر و ترسناک‌تر از یک خواب بود.خواست بازهم همانند دفعات گذشته تلاش کند و دست یاری بر آنان رساند؛ اما مثل کابوس های دیگر فایده‌ای نداشت.این‌بار هم آن دیوار نامرئی که هر بار مسدودش می‌کرد، مانع‌اش شد.مرزی نامرئی میان آنان که نه شفاف و نه قابل دیدن بود. فقط حسش می‌کرد. یک فشار سهمگین که متوقفش می‌کرد. خواست چیزی بگوید. فریاد زند. اما صدا در گلویش خفه شد. دوباره... دوباره آن مه تاریک که خزیده پیش می‌آمد. در آنی چشم‌های مات به اون خیره ماندن. با یک نعره بی صدا، قلب‌هایشان از سینه بیرون کشیده شد و آن مه سیاه از درون‌شان ریشه دواند و جسم‌شان را در خود مکید.همچون موریانه‌هایی که در آنی جسم را می‌بلعند، تنها چیزی که برجای ماند، نه استخوان، نه پوست، نه گوشت... آن کاسه چشمان مات‌شان بود که غوطه‌ور در دریاچه‌ای از خون بود.بوی تعفن خون و خاک فضا را پر کرده بود.هاله تاریک، اطرافش هر چه بود را به درون خود می‌کشید و حال دخترک هم جزء آن محسوب می‌شد.
  10. فصل اول (انعکاسی خالی) نسیمه سرد شبانگاهی از میان پنجره‌های نیمه باز اتاق گذشت و پرده سفید را مانند روحی متحرک در دریای شب به رقص درآورد. صدای ساعت دیواری با هر تیک تاک، قطعه‌ای از شب را می‌بلعید. پلکانش برهم گره خورد. همه چیز آغازش را با یک، صدا گرفت. یک وزش کش‌دار، مانند نفس کشیدن زمین. از خواب پرید؛ اما خود را در جای دیگری یافت. جایی که زمان در آن نمی‌گذشت. جایی که نه شب دنیا را در بر می‌گرفت و نه روزی طلوع می‌کرد. همه چیز به رنگ خاکسری نگاریده شده بود. گیتی‌ای به ترکیب رنگ‌های سپید و سیاه. خاکسری‌ بی‌رحم که مثل زخم بر زمین و آسمان دهان باز کرده بود. سرد و بی‌صدا! این خاکستری بوی مرگ می‌داد. بوی استخوان هایی که در هوا پودر شده بودند. بوی خونی که در خاک حل شده بود. با پاهای بره*نه‌اش بر زمین سرد و سخت قدم برمی‌گزید. به هر سو که می‌نگریست، هیچ نبود جز سایه های لرزان و صدای زوزه‌ای که انگار از درون جمجه‌اش نشأت می‌گرفت. جا نخورده بود! این محیط آشنا تر هر جایی برایش بود. آری او در بند کابوسی دگر گرفتار گشته بود. چشمانش به افقی محو دوخته شد. سایه‌هایی تاریک نزدیک می‌شدند. گام‌هایشان بی‌صدا بود؛ اما زمین را می‌لرزاند. با هر قدم سایه‌ها تبدیل به جسمی انسان‌نما می‌گشت. جسمانی که روح در خود دمیده نداشت. با چشمانی مات که انگار سویی نداشت. دهان‌هایی دوخته شده که توان سخن نداشت و تن‌هایی که جامعه‌شان خون بود که سر تا پایشان را در بر گرفته بود. تنها رنگ در میان این دنیای خاکسری، رنگ خون بود که به وضوح‌ترین نحو ممکن به نمایش درمی‌آمد. زانو زدند. حرف نمی‌زدند، اما صدایشان را می‌شنید.فریاد‌هایشان، ناله‌هایشان و تمنا‌هایشان را می‌شنید.پژواک‌هایی سرگردان که او را محاصره کرده بودند و بی‌وقفه زمزمه می‌کردند.
  11. کلام‌نویسنده: اگر به دنبال داستان‌های کلیشه‌ای و عاشقانه‌های یک‌نواخت و تکراری که آغاز و پایان همه‌شان فرقی نسبت به هزاران آثار دیگر ندارد هستید.یا به دنبال پایانی که بنا به همه رمان ها باید خوش باشد می‌گردید؛ بهتره بدانید این رمان قرار نیست این‌گونه باشد.من قرار است داستان عشقی را روایت کنم که جز نابودی در بسات معشوقان هیچ ندارد و عاشقی که عشقش همچو تازیانه‌های کفر بر پیکر معشوعش یورش ‌می‌برد.پس اگر خواهان دنیایی متفاوت و جستجو در میان مرز‌های رویا هستید، خوش آمدید!جایگاه‌تان در میان سطرهای این رمان نقش بسته.
  12. نام رمان‌: اقیلم تباهی ژانر رمان‌: ترسناک،  فانتزی، عاشقانه به قلم: Blue Lady خلاصه: به ناگاه وارد بازی ایزدانی گشتم، که در انتهای این ره پر مشقت برایم جز تباهی و فلاکت هیچ باقی نگذاشته اند. می‌دانم راهی برای بازگشت نیست؛ اما ناامیدانه چنگ میزنم به دروغ‌پنداری های افکارم و در صفحه‌ی شطرنج روزگار جایگاه سربازی پیاده‌ای را بردوش می‌کشم، که باید ملکه گردد. آیا پیروزی‌ای در وصف خدایان ناباور بر خود میابم یا در اعماق اینچنین ظلم ناحق برخویش تن، جان باارزشم را تسلیم نموده و مطیع سرنوشت ناگسستنی‌ام خواهم گشت؟ حال خود نیز در وهله پر از سرگردانی، نمی‌دانم که پاسخی که به دنبالش هستم«چیست؟» مقدمه: واهمه از توهم که مرا به بند هلاکت گرفتار گردانیده و وجودم از سرشت این عشق در دیار خواب و رویا فرتوت گشته. اینک قطره قطره خون جاری در وجودم فقان تو را سرمی‌دهد و مهر تو انعکاسی از حقایق قلبی من خبر می‌رساند. در مردابی از عاشقانه های دروغین به قول‌وزنجیز گشته‌ام وخود را به معشوقی چون تو تسلیم نموده‌ام. ناظر: @Nasim.M
  13. « پارت هشتم» زمان*۳:۰۹بعد ازظهر* مکان*اتاق افراد تحت آموزشی* نگران بودم،ما رو به یک اتاق دیگه آورده بودن. نمی‌دونستم قرار چی بشه. دلم پر بود، پر از غم های نگفته که توی گلوم گیر کرده بودن و خفم می‌کردن. میخواستم انقدر گریه کنم که شاید آروم شم. خواستم اشک هام رو پاک کنم و جلوی بغضم رو بگیرم، اما چشم بند مزاحمم بود، به این فکر کردم کسی اطرافم نیست، پس شاید برای پاک کردن اشکام بتونم چند ثانیه درش بیارم. یک دفعه با صدای ایلیا از جا پردیم و چشم بند رو پایین تخت انداختم. ـ بازم داری گریه میکنی؟ با دست پاچگی گفتم: ـ چ.. چی؟ نــه، نه، من گریه نمی‌کردم. تو برو با بقیه بازی کن، منم الان میام. ـ باشه، اما چرا پشتت رو به طرفم کردی؟ ـ چیزی نیست. ـ نه، بهم صورتت رو نشون بده، چی شده؟ کفری شدم و با صدای کمی بلد گفتم: ـ گفتم الان میام، پس برو. ـ باشه، پس انقدر ازم بدت میاد که نمی‌خوای بهم نگاه کنی‌؟ نمی‌خواستم برداشت غلط کنه و ازم ناراحت بشه، اخه تا حالا همیشه حواسش بوده من حالم خوب باشه. چاره ای نداشتم،صورتم رو بر گردوندم و با دستام جلوی چشمام رو گرفتم. که دوباره گفت‌: ـ چرا جلوی چشم هات رو گرفتی؟ ـ چ.. چون چشم بندم، اون افتاده؛ روی صورتم نیستش. ـ بخاطر همین اینطوری میکنی؟ اما برام مهم نیست که چی شکلی باشی. پس لازم نیست خودت رو مدام مخفی کنی. ـ نمی‌خوام صورتم رو بدون چشم بند ببینی، اگه... اگه منو ببینی، تو هم ازم متنفر میشی. ـ اما من ازت متنفر نمیشم. ـ چرا، چرا میشی. ـ نه نمیشم، پس دستت رو بردار. نمی‌دانم آخه این همه اصرارش واسه چی بودش؟ سرم رو محکم به چپ و راست تکون دادم، نمیخواستم چشمام رو بهش نشون بدم. گرمای دست یک نفر دیگه رو، روی دستام حس کردم، که گره دستام رو از صورتم باز کرد. چشم هام رو، روی هم فشار دادم و بسته نگهشون داشتم. ـ نمی‌خوای چشم هاتو باز کنی؟ ـ نه نمیخوام.چشام خیلی، خیلی زشتن. ـ قول میدم که بعد دیدن چشم‌هات بازهم باهات دوست باشم و ازت متنفر نشم ! دیگه داشتم کم میاوردم، هر بهانه ای که میاوردم فایده ای نداشت. اصلا ولش کن، بازشون میکنم؛ دیگه مهم نیست که چی بشه، از اولم من قرار نیست کسی رو داشته باشم دوسم داشته باشه. پس اگه ایلیا هم ازم متنفر بشه فرقی به حالم نمی‌کنه. آهسته بازشون کردم وکم کم با چهره پر تعجب ایلیا رو‌به‌رو شدم. می‌دونستم قرار الان چی بگه... ـ چ.. چشم هاتـــــ، اونا خیلی قشنگنـــ هنوز حرفش تموم نشده بود که پریدم وسط حرفش. ـ می.. میدونم خیلی زشتن.لازم نیست بگی که چقدر بد به نظر میرسم. واسه همین گفتم بهم نگاه نکن. من عجیب غریبم، الان تو هم دیگه دوست نداری با من دوست باشــ یک دفعه جمله تو دهنم خشکید. چی شنیدم؟ با چشمای گشاد شده به سمتش گفتم: ـ ت.. تو گفتی خوشگلن؟ ـ درسته، اینا زیبا‌ترین چشم‌هایی هستن که تا حالا دیدم! ـ چشمای من! زیبان؟ ـ آره مگه چیز عجیبی گفتم؟ رنگ چشم هات خیلی زیبان. یکی آبی که در خودش زیبایی اقیانوس رو جا داده و یکی دیگه خاکستری یا بهتره بگم نقره ای که مثل ملکه سفید رخ شب، زیبایی ماه رو داخل خودش به نمایش گذاشته. جمله هایی که برای اولین بار در عمرم داشتم از زبون این پسربچه می‌شنیدم، منو به اوج آسمونا برده بودن. اصلا چطور یک بچه مثل خودم، بلد بود انقدر قشنگ صحبت کنه. کلماتی زیبا که انگار کل زندگیم منتظر شنیدن اون ها بودم. این‌بار کسی که جلوم بود با دیدن چشم هام رفتارش تغییر نکرد، عصبانی نشد، حریص نشد، به طرفم حمله ور نشد. احساس عجیبی داشت، احساس معمولی رفتار کردن باهام،عجیب بود برام.
  14. عشق... گیتی عشق، بندی از همبستگی و گسستگی خوجسته در عاشقانه های دلبستگی سوگوار برای جدایی عاشقان سوگوار برای نتهایی بی کسان شکوفه های نوشکفته در باغ زندگانی شفق های رخشنده در آسمان آزادگانی رویای اوجگیری برای عاشقی رویای همدمی برای رهایی از تنهایی گر حتی زیباترین جملات هم ندارند توصیفی حقیقی از(عشق)
  15. «پارت هفتم» زمان*سه روز بعد، ساعت ۲:۳۵ بعدازظهر* مکان*مخفیگاه زیرزمینی آترا* سه روز از وقتی که منو به اینجا آوردن و داخل این اتاق بزرگ حبسم کردن می‌گذره. من تنها شخص حبس شده داخل این اتاق تاریک نیستم و چند تا پچه های همسن خودم هم اینجان، که بودن شون خیلی بهم کمک می‌کنه تا از ترسم کم بشه. مخصوصا یکی شون که تخت بالایی من می‌خوابه؛ شب اول که از ترس داشتم گریه می‌کردم تمام مدت کنارم موند تا آرومم کنه، اسمش ایلیا هست. با اینکه یکی از چشم هام همیشه با یک چشم بند پوشیده شده، وهمین باعث شده بقیه ازم فاصله بگیرن،ولی ایلیا خیلی باهام مهربونه. اما هیچ کس بهمون نمیگه اینجا چه خبره، هر وقت از مامورایی که برامون غذا میارن یا هر کی میپرسیم یا بهمون جواب نمیدن یا میگن هنوز پرژه آموزشی مون شروع نشده؛ اما هیچی از منظورشون نمی‌فهمم و این ندونستن برام خیلی نگران کننده هستش. قبل آوردنم تهدیدم کردن کسی از رنگ چشم دیگم نباید با خبر بشه؛ اما آخه چرا؟ یعنی انقدر رنگ چشمام زشتن که بقیه ازشون اینطوری نفرت دارن؟ پ.. پس نباید به کسی نشون بدم، حتی ایلیا، چون اگه اونم ازم بدش بیاد من نتهای نتها می‌شم. درحال بازی با ایلیا و فکر کردن به این چیزا بودم که در باز شد. چه خبر بود؟ از وقتی اومدم فقط در رو برای دادن آب وغذا به رومون وا می‌کردن، اما الان ساعت از دوگذشته بود و ما قبلا غذا خوردیم. ترس ونگرانی که تو چشام موج میزد و تنها کسی که متوجه اش شده بود ایلیا بود که رو بهم گفت: ایلیا: ـ نگران نباش اتفاق بدی نمی‌افته، اگه چیزی شد من کنارت هستم و مراقبتم. لبخند بزرگی که روی لب هاش بود به طرز عجیبی آرومم می‌کرد. انگار اون نتها کسیه که تو زندگیم بهم لبخندش رو نشون میده. واقعا چقدر نا امید کننده بودم که اینطوری احساساتم رو براحتی بروز میدادم، و در برابر تمام لطفاش انقدر خودم بد نشون میدادم و حال خوب اونم بد می‌کردم. تا خواستم چیزی بگم، مردی که کنار در ایستاده بود،با صدای بلند شروع به صحبت با ما کرد: مرد: ـ همگی گوش کنید. همین الان جلوی خط قرمز ورودی کنار هم بایستید. هیچ کس حرکتی نمی‌کرد و و به مرد هاج و واج نگاه میکردن که مرد با عصبانیت رو به ما فریاد زد: مرد: ـ نشنیدین؟ بجنـــنبید! همین الـــــان! از فریادش همه شوکه شدن اما به خودشون اومدن و به ردیف روی خط قرمز واستادن، ایلیا دستهام که میرزیدن رو گرفت و من رو به سمت خط قرمز کشوندو هرتو ایستادیم روی خط قرمز.. مرد: ـ از امروز قرار آموزش هاتون شروع بشه، لقب افراد آموزشی پرنده های بی باله و من قرار از امروز به بعد به شما پرواز کردن رو یاد بدم و در دنیایی که به فرمان منه با بال هاتون اوج بگیرید. (با خنده ای مرموز ادامه داد) درسته، قرار ازتون هیولاهایی بسازم که به جهان ایده ال من فرمانروایی کنید و برام دنیای بی نقصم رو بسازید. از الان به بعد به شما لباس هایی داده میشه که نسبت به ارزیابی اولیه از ظاهرتون به ترتیب شماره گذاری شده و اونها رو به شما الان میدیم که باید بپوشیدشون. قرار تا عصر برای اولین آزمونتون آماده بشین پس خوب استراحت کنید. با گفتن این از اتاق خارج شد و یکی از مرد های سفید پوش که دقیقا مثل اون مردهایی که من رو آوردن اینجا بود، بهمون لباس های سیاهی دادن روی لباس ها، پشتش بزرگ عدد هر فرد نوشته شده بود. مال ایلیا عدد هفت بود واما مال مـــــن... پانزده بود، آخرین شماره و آخرین نفر برای من بود.من ضعیف ترین شده بودم و الان یعنی بیشترین تهدید خطر برای من. اونا فکر می‌کردن من یه چشم کور دارم و این رو علت ضعیف بودم می‌دونستن. بازهم چشمام، بازهم اونا برام بد شانسی آوردن. انگار این چشم ها نفرین شدن یا شادم خودم نفرین شده باشم.
  16. «پارت ششم» راوی. رضا از حرفش منصرف نمی‌شد وهمچنان اصرار می‌کرد، عذاب وجدانی که نسبت به بچه داشت، روی آن فشار می‌اورد. رضا وقت بحث نداشت باید زود جان اش رو دو دستی می‌چسبید و می‌ گریخت. دختر را به اسرار های پی در پی رضا سوار کرد و پایش را با قدرت روی پدال گاز فشار داد. گلوله ها بر سرشان آوار می‌شد و رضا با استرس برخود با گلوله ها به ماشین می‌راند. صدای ناله جمشید از درد به گوش می‌رسید، می‌دانست که جمشید شاید دوام نیاورد، در لحظه ای کوتاه به سویش خیز برداشت تا با پارچه ای زخمش را ببندد، اما هنگامی که سر برگرداند که تخته سنگی رو به روی ماشین دید. دیر شده بود نمی‌توانست جهت ون را تغییر دهد، یک سمت ماشین از روی سنگ عبور کرد و ماشین وارونه در هوا معلق بود، حفظ تعادل ون سخت بود، ون به خاطر سرعت زیاد چندین بار در هوا ملق زد. بوی نشتی بنزین کل منطقه را در بر گرفته بود و آن هنگام مردان سفید پوش دست از شلیک برداشتند. ... نفهمیدم چی شد، اما کل بدنم از درد به خودش می‌پیچید. گرمای خون رو که از میان فرقم عبور می‌کرد و به نوک بینیم میرسید و چکه می‌کرد، حس می‌کردم. نمی‌تونستم تکون بخورم. نگاهی به اطراف انداختم که متوجه شدم تصادف کردیم، اما ای کاش هیچ وقت نگاهم رو به سمت صندلی راننده نمی‌چرخوندم و همچین چیز هایی رو به چشم نمی‌دیدم. مگه چقدر طاب و توان داشتم که چشم به جسد های که تازه جون داده بودن بخوره. اشکام از ترس و درد مباریدن. مگه ازین بدتر هم می‌شد؟ خزیدم که از ون خودم رو نجات بدم، در لحظه ای فهمیدم، آره ازین بدترم میشه. صدای ترسناک، دوباره صدای اون مرد که داشت نزدیک می‌شد به گوشم می‌رسید. مرد خاکستری: ـ هر کس که زنده مونده رو بکشید و ماشین رو بسوزونید، تمام مدارک و اثار باید از بین برن. چند مرد شیشه ماشین رو شکستن و وارد ماشین شدن. بدنم میرزید از ترس جلوی دهنم رو گرفتم تا صدایی ازم بیرون نره و پشت صندلی پنهان شدم. مرد با لباس های سفید بالای سر جسد های رضا و جمشید وایستاد و اسلحه اش رو بیرون کشید، به سمت هر دو چندین بار شلیک کرد. از صدای بلد گولوله ها فریاد آرومم که کنترلش کرده بودم بلند شد. مرد لباس سفید سریع نگاش به سمتم چرخید؛ کارم تموم بود. پس قرار بود اینطوری بمیرم؟ یعنی انقدر دختر بدی برای خدا بودم که قرار بود انقدر ترسناک و دردناک بمیرم؟قلبم انقدر محکم می‌زد که هر لحظه احساس می‌کردم از جا قراره در بیاد. الان دیگه بالای سرم بود، پیدام کرده بود. همونطور که تو خودم جمع بودم من رو بغل زد و از داخل ون بیرون برد؛ پس چرا به طرفم مثل بقیه شلیک نکرد؟ نکنه میخواد منو طور دیگه ای بکشه؟ اشکام تموم نمی‌شد.مرد منو به سمت مرد صدا ترسناک می‌برد. قرار بود چیکار کنه؟ ... ـ رئیس این دختره زنده مونده باهاش چیکار کنم؟ ـ معلومه، باید بکشیش. ـ اما رئیس وقتمون برای پیدا کردن بچه ها تموم شده، اگه اینو بکشیم مجبوریم یه بچه دیگه جایگزین کنیم و این کارم با محدودت زمانیمون غیر ممکنه، ما به دردسر بزرگی می‌خوریم. ـ اما این دختر مشکل ظاهری داره نمیتونیم اونو به عنوان عضو انتخاب کنیم، چشاش به یاد هر کسی به راحتی می‌مونه. ـ اما چاره ای نیست..... ر.. رئیس من یک فکری دارم می‌تونیم یکی از چشم هاش رو با چشم بند بپوشونیم و می‌گیم یک چشمش کوره، با اینکه این ویژگی ظاهری هم خاصه، اما نه به این اندازه‌ای که الان هس. با این وضع می‌شه کاندید بشه. ـ به نظرم چاره ای نیست، باید چشم هاش رو پنهان کنیم. اینطوری می‌تونیم ازین دختره استفاده کنیم. نمیتونیم واقعا کورش کنیم چون از ارزشش کم می‌شه و کارش رو با یک چشم به خوبی نمی تونه انجام بده. فعلا تا پیدا کردن یه کاندید جدید مجبوریم زنده نگهش داریم. ... اونا داشتن باهم درباره چی حرف می‌زدن؟ یعنی منو نمی‌کشن؟ اما منظورشون چیه؟ می‌خوان ازم چه استفاده ای بکنن؟
  17. مرگ.. مرگ آغازی است به سوی ناشناختگان. آیا طلوعی جدید یا غروبی غم انگیزست برایمان؟ سوالی است که در قلب هر انسانی می‌تپد. وتردید است از حقایق پنهان، که وجودمان را می‌ستاید. اینک مرگ به آرامی به سراغم می آید. آرامشی ناگسستنی در درونم سرکشی می‌کند. حال بگذار با عشق به تو، مرز رازها را پی نمایم. بگذار، نگذرد یاد عشقم به تو، و سایه ای از تو در رویا هایم برایم بماند.
  18. «پارت پنجم» دست هایی که با دستکش خاکستری پوشیده شده بودن به سمت صورتم حمله ور شدن و مرد خاکستری صورت کوچیکم را چنگ زد سرم رو به بالا گرفت، مطمئن بودم که رد انگشتاش روی صورتم مونده و از پشت ماسک ترسناکی که داشت میتونستم متوجه بشم که چقدر عصبانی شده بعد دیدن من. ... راوی.مرد خاکستری پوش همچونان که صورت دختر را در چنگش گرفته بود، سرش را بالا آورد رو به رضا گفت: ـ تو به ما نگفتی که چشای این دختره اینطوریه ( رضا با لبخد غرور آمیزی رو به مرد گفت) درسته، چون اگه ما فروشنده های عوضی بودیم الان بخاطر چشای این دختر باید دوبرار پول میگرفتیم اما ما زیاد حریص نیستیم، پس مطمئن باشید تو این وضعیت شما تو این معامله دوسر برد رو داشتید. ـ (مرد خاکستری پوش با فریاد های بلند و پی در پی) ای مرتیکه احمق، چرا داری چرند می‌گی؟ قرار بود برامون یک بچه معمولی بیاری، نه یکی مثل این، ما اینطور افرادی که ویژگی ظاهری خاص دارن رو نمی‌خریم، چون در یادها به راحتی میمونن و اینطوری زدن رد افرادمون راحت می‌شه. اصلا منه خول چرا دارم اینا رو واسه تو توضیح میدم، ما باید پانزده نفر آموزشی این ماه رو به رئیس گزارش بدیم وحالا با این وضع تمام برنامه هامون رو بهم ریختی. همین الان حرکت میکنیم به سمت پایگاه این معامله منتفیه. (افکار رضا: این چی داره میگه داره میزنه زیر همه چی؟ نــه به همین خیال باش فکر کردی من بیخیال میشم؟!) رضا: ـ چی داری میگی ما رو تا اینجا کشوندین آشغالا، حالا میگین هــری؟ نه داداش ما تا پولمون رو ندین از اینجا حق ندارین جُم بخورین. جمشید: ـ (آهسته در حدی که رضا بشنوه) چی داری میگی داداش باز آمپر زدی بالا، چرا داری انقدر بد حرف میزنی اینا آدمای خطرین بیا بیخیال شیم حتما یه حکمتی بوده معامله بهم خورده. رضا: ـ خفشو تو یکی، اینا فکر کردن زرنگن که سر یه مشت مزخرف بخوان پولمون رو هاپولی کنن. نــه اینجا ازین خبرا نی. راوی. مرد خاکستری پوش چنان عصبی شده بود که حتی مردمک چشمانش به قرمزی خون دیده می‌شد. مرد خاکستری: ـ هی فکردی کی هستی که ما و حزب مون رو زیر سوال می‌بری مرتیکه، تو به ما چندین وچند بار توهین و فحش دادی. جرمی که بر حق ما انجام دادی محکوم به مرگه. ومن بر طبق قوانین فرقه، قاضیه اجرای این حکم می‌شوم. راوی. مرد خاکستری برای اجرای قوانین فرقه و برای توهینی که به آن شده بود اسلحه اش رو به سوی رضا و جمشید کشید و به مردان سفید پوش نیز از همین طریق دستور حمله داد و در عرض صدم ثانیه گلوله ها در زمین هوا سر گردان بودند. رضا بر روی زمین خوابید و در لحظه ای که فرصت یافت چند کیف چرمی که در روبه روی شان بر روی زمین غلتان رها بود چنگ زد و با تمام قدرت به سوی ون فرار کرد و پشت آن بناه برد. در لحظه که از فکر پول ها بیرون آمد، به یاد جمشید افتاد. آیا توانسته بود فرار کند و پناه بگیرد؟ چشمان رضا به تبه سنگی که در کنار ون بود افتاد و جمشید را دید که غرق در خون بود انگار به شانه اش تیر خورده بود، کمی دقت کرد و دید که در میان آغوش خون آلود جمشید دخترک لرزان بود. رضا اعصابش بهم ریخت اما الان وقتش نبود و با صدای بلد جمشید را فریاد زد: رضا: ـ جــمــشــیـد، زود باش خوت رو برسون به ون. باید سوار ون شیم و فرار کنیم، این نتها راه نجاتمون از این معرکه هس. راوی. جمشید با علامت رضا با تمام توان به سمت ون دوید؛ اما امان از روزگار که فقط اندکی بی دقتی اش باعث شد تیر دیگری به زانو اش برخورد کند، اما خوش شانسی بود که دیگر به ون رسیده بود. رضا اون را به دوش کشید و سوار کرد که جمشید انگشت اشاره اش را دراز کرد و گفت: ـ ر.. ضا دختره، دختره رو هم سوار کن. راوی. رضا که وضع جمشید را دید عصبی شد و گفت: ـ لعنت بهت جمشید، بازم اون دختر؟ می‌دونی از همون اول اون دختره اشتباه بود. هنوز نفمیدی دلیل تمام این بدبختی هایی که داری میکشی این دختره؟ این دختر شوم. با به دنیا اومدش خانوادش رو بدبخت کرد، بعدشم که با اومدنش به زندگی ما، ما رو بدبخت کرد و الانم داری به خاطر همین دختر می‌میری.
  19. « پارت چهارم» زمان *یه هفته بعد، ساعت ۴:۰۰ بعد ازظهر به وقت تهران* مکان*میرجاوه شهر مرزی بین پاکستان وایران* جمشید: ـ من حس خوبی ندارم رضا از اولم گفتم بیخال این کار بشیم، یه هفته تمام در گوشم زر زدی منم خر به حرفت کردم، اما نگفتی باید یه همچین جای دور افتاده ای بیایم، اصلا میدونی ایجا کجاست؟ اگه بلاملایی تو این دشت و بیابون که کلاغم پر نمیزنه سرمون بیارن چی؟ رضا: ـ وایـــی خــدا چقدر تو حرف میزنی، یه لحظه ساکت شو ببینم باید چه غلطی بکنم آخــه دختره رو بستی چون حوصله ندارم دوباره فرار کنه، شانس که نداریم رفتی یه دختره وحشی گیر آوردی. جمشید: ـ رضــا، اونجا رو، اون ماشینه داره میاد طرف ما؟ رضا: ـ آره فکر کنم خودشون باشن. راوی. چند مردقد بلد با لباس های سفید عجیب وبا ماسک از ماشین پیاده شدن و بعد پشت سر مردی که با همان سبک لباس اما به رنگ خاکستری بود ایستادند. رضا: ـ س.. سلام،فکر کنم شما همون کسایین که پشت تلفن در باره فروش بچه حرف زدیم. مردخاکستری:(با لحن سرد وبلندی شروع به حرف زدن کرد) ـ بچه کجاست؟ رضا: ـ اون همین جاست اما اول باید پول رو نشونمون بدین. مرد خاکستری:(روبه مردان سفید پوش کرد وزمزمه وار گفت) کیف ها رو بیارین. راوی. دومرد سفید پوش برگشتن از پشت صندوق ماشین، چند کیف چرم قهوه ای برداشتند و به جلوی مرد خاکستری گذاشتند. مرد خاکستری: ـ اینها یک میلیون دلار هستن. اما بعد گرفتن دختر از شما، این پول ها رو تحویل می‌دیم. رضا: ـ جمشید، دختره رو بیار. راوی. جمشید سریع به طرف ون رفت و دختر رو که به بند طناب کشیده بودند، کشان کشان با خود برد. مرد خاکستری: این همون دختره؟ ... اونا منو آورده بودن کجا؟ دوباره قراره چه بلایی سرم بیاد؟ این مرد با این صدای ترسناک کیه؟ جرعت ندارم سرم رو بالا بگیرم که ببینم کی هستن یا کجاییم. نه اصلا نمــی خوام که بدونم اینجا چه خبر، دیگه برام مهم نیست حتی اگه بخوان بزنتم و منو بکشن یا هر بلایی سرم بیارن. اصلا بچه ای که مامان باباش دوسش ندارن و ولش کردن رو کی بهش اهمیت میده، کی دوسش داره؟ ... رضا: ـ نگاش کنین همون طور که گفتم اون حسابی سرحال وسالمه، سنشم کمه و بدنش رو به رشته، استخوان بندیشم خیلی قویه نسبت به سنش. مرد خاکستری: ـ سرت رو بالا بگیر. رضا:(خیلی آهسته و زمزمه وار به دختر گفت) ـ زود باش نشنیدی چی گفت؟ ... نه نمیخوام، نمیخوام سرمو بالا بگیرم و به چشای اون مرد ترسناک زل بزنم، مـــی‌تــرسـم! اون صدای ترسناک داشت نزدیکتر می‌شد ومن تو خودم جمع تر می‌شدم...
  20. زندگی من.. زندگی من که آکنده از خواسته ها و آرزو هایی است که سوار بر موج های پرتلاطم بر سوی دیار نابودی می‌تازد. زندگی من که در میان سرکشی هایی به خواسته آزادگانی به سوی نیستی در حرکت است. زندگی من که غوطه ور در دنیایی از رویاهایی برای بهتر بودن رو به خاموشی ابدی است. زندگی من از درد رهایی از بند غم ها نهایتی می‌طلبد. زندگی من که سوار بر اسب یاغی زمان به رَه پایان قدم بر می‌دارد. اینک به پاس آنانی که در نابودی تک تک آرزو های بی سرانجام من نقش داشته اند، بدانید که در آغوش مرگ خاموش دمیدام.
  21. دلنوشته آرزوی زیبای زندگی نویسنده: بانوی آبی ژانر: درام سانتیمانتال مقدمه: جهانم.. همان‌گونه که جهانم حکم فرمای افکارم است و افکارم حاکم خواسته‌هایم است و خواسته‌هایم حکم دهنده سرنوشتم است. و این چرخه بی‌پایان جهان نهان است.
  22. «پارت سوم» راوی. دخترک را که همچنان تمنا کنان خود را برای در آوردن از چنگ مرد صورت زخمی به زمین می‌کشید، مرد او را با یک حرکت زیر بغل خود زد و از خانه خارج شد. به سمت وَن سفید رنگ که آن طرف کوچه پارک شده بود و مردی برنزه ای با قدی کوتاه تکیه داده بود، به حرکت در آمد. مرد برنزه(رضا): ـ هی پولو گرفتی؟ اون بچه کیه بغلت؟ مردصورت زخمی(جمشید): ـ پولی درکار نی، اما یه چی بهتر از پول گیرم اومد. رضا: ـ این دخترو میکی؟ این قرار از پول برامون بیشتر سود داشته باشــه؟ این دختر چیش با بقیه فرق داره که اینطوری به خودت مغرور شدی؟ جمشید: ـ زود قضاوت نکن بپر بالا ماشینو روشن کن میگم. رضا: ـ نکنه اون دختر کثیف رو هم می‌خوای سوار ون من کنی؟ جمشید: ـ انقدر زر مفت نزن، این دختره گنجه. رضا: ـ از حرافات چیزی سر در نمیارم، باید برای اینا یک توضیح درست حسابی بزاری کنار. راوی. هر دو سوار ون می‌شود و رضا ماشین را روشن میکند و به راه می افتند. رضا همچنان چهره اش درهم بود رفیقش با قول پول کلانی رفته بود و با یک دختر دریپیتی برگشته بود. چیه این دختر انقدر استثنا بود که جمشید این چنین بر خود می‌بالید؟ رضا: ـ خب؟ منتظرم؟ چیه این دختره انقدر اونو برات با ارزش کرده؟ جمشید: ـ جوابت چشاشه! رضا: ـ چی؟ گفتم مثل آدم جواب بده؟ جمشید: ـ خودت ببین... هی چرا چشاتو بستی دختر زود باش چشاتو بار کن! نشنیدی چی گفتم؟ نکنه می‌خوای عصبیانیم کنی؟ م.. میترسم هق، ا.. اون منو میزنه؟ باید چشامو باز کنم؟ آره هر قدرم ترسناک باشه من باید بتونم، آخه نمخوام اذیتم کنه. آهسته دستامو از روی صورتم برداشتم وچشمامو که فشرده بودم از هم باز کردم، دلم نمیخواست دوباره قیافه های ترسناک اون مردا رو ببینم، اما چاره چی بود؟ راوی. گره پلکان درهم کشیده اش را از هم گشود. به ناگاه بعد دیدن چشمان دختر، رضا پایش را روی نرمز زد و بهت زده به دختر خیره گشت؛ حالا منظور جمشید را فهمیده بود! رضا: ـ واقعا چشمای خودشه؟ من تا حالا تو عمرم یه همچین چیزی ندیدم! نکنه لنز باشه، اون مردک خواسته سرتو کلاه بزاره چی؟ جمشید: نظر خودت چیه؟ به نظرت اینا لنزن؟ رضا: ـ قطعا نه! جمشید: ـ این دختره خیلی به دردمون میخوره. رضا: ـ خول شدی؟ میخوای این دختر رو نگه داری؟ جمشید: ـ معلومه مگه قصد دیگه ای هم داشتم؟ رضا: وایـــی، جمشــید، جمشید چرا انقدر ساده ای تو؟ می‌دونی با فروختن این دختر چقدر پول گیرمون میاد؟ علاوه بر این که سنش کمه، برو روی خیلی خوبی داره. هیچکس نیست که بهش دل نبنده. جمشید: ـ یعنی بفروشیمش؟ اما کی میخواد اینو بخره؟ اصلا آدمشو از کجا پیدا کنیم؟ رضا: ـ من یه جا سراغ دارم که بابتش پول خوبی میدن. جمشید: ـ کی هستش؟ رضا: ـ یه تعداد افرادی که لقبشون آترا هست. جمشید: ـ چــــی شوخیت گرفته؟ نکنه داری راجب اون گروهک تروریستی که جدیدا چندتا از وزرا رو ترور کرده رو میگی؟ تو از کی تا حالا با همچین آدمای خطرناکی سروکار داری؟ می‌دونی اونا کیان که اینطوری راحت راجبشون حرف میزنی؟ رضا: ـ داداش زیـــاد بزرگـــش نکن. من فقط یه آشنا دارم همین. اما اطلاعاتی از همین آشنا به دست آوردم که همه افراد این گروهک از بچگی آموزش داده میشن و بچه های بی نشون و آواره رو جمع میکنن و از همون بچگی اونا رو برای گروهک تروریستیشون شستشوی مغزی میدن و اونا رو تبدیل به افراد خودشون می‌کنن. جمشید: میدونی چی میگی؟ من حاضر نیستم همچین کار کثیفی کنم. رضا: ـ تو هم میدونی چقدر پول میدن برا این بچه؟ جمشید: ـ اهمیتی نمیدم. رضا: ـ حتی بعد این که بدونی حاضرن تا یک میلیون دلارم بدن؟ راوی. چشمان جمشید بعد شنیدن این جمله بیرون زد. اصلا این چی داشت می‌گفت؟ یعنی این تروریستا برای گسترششون حاضرن یه همچین هزینه هایی رو به جون بخرن؟ جمشید داشت وسوسه میشد؟ حرف یه تومن دوتومن نبود، یک میلیون دلار!؟
  23. «پارت دوم» چه خبر بود اونا دارن میان این طرف؟ یعنی چیشده؟ نکنه مامان می‌خواد منو بلاخره از ایجا دربیاره؟ نا خداگاه با فکر کردن به این موضوع لبخند به صورت گولگونم آورد. اما این صدای مامانم نبود صدای فریاد های بابا بود که می‌گفت به این در نزدیک نشه. اما کی به این در نزدیک نشه؟ ناگهان در باز شد و من ناخواسته به بیرون پرت شدم و زمانی به خودم اومدم که روی گفش های چرمی مردانه ای افتاده بودم. خواستم پابشم که صاحب کفش های چرمی به طرف خم شد و به زیر چونم چنگ زد. راوی. مرد به چشمان زیبای وحشی دختر خیره شد و خود را غرق در دریای چشمانش دید. رو به احمد کرد وگفت: مرد: ـ پس این گربه ولگردیه که گفتی پسرت به خونه آوده؟ نشنیده بودم که یه همچین دختری به این زیبایی داشتی؟! (افکار احمد: بدبخت شدم، گفتم باید هرچه زود تر از شر این دختر خلاص شم. اما صبر کن ببینم اون قیافه چی میگه واسه خودش؟ نکنه این نزول خور از این دختره خوشش اومده؟ پس یعنی میشه؟ این که خیلی عالیه. منم میخواستم شر این دختره رو کم کنم.) احمد: ـ ن.. نظرت چیه دربارش؟ مرد: ـ منظورت چیه؟ احمد: ـ اون بیشتر از این حرفا ارزش داره، بیشتر از طلبی که ازم داری. مرد: ـ الان اونو داری میفروشی؟ احمد: ـ نه بابا، اما از نظر من اون بیشتر به کار شما میاد تا ما. من به اندازه کافی نون خور دارم، اون میتونه هر کاری کنه از کارای خونه گرفته، شستن و رفتن و غیره تا بگیر هزار تا کار دیگه. به نظرم شما براش بیشتر میتونی یه زندگی خوب بسازی چون من از پس خرجش برنمیام. راوی. مرد چندان از پیشنهادش بدش نیامده بود و حتی وسوسه هم شده بود که قبول کند. مرد: ـ هر چند قرار بود پول نقد بهم بدی، اما چی کار کنم که چشمای این دختر حسابی روم تاثیر گذاشته، فکر کنم من این گربه وحشی رو با خودم ببرم. احمد: ـ عالیه پس ما بی حسابیم دیگه نه؟ مرد: ـ شاید فعلا. راوی.دست دختر رو تو دستش گرفت سعی کرد اون رو با خودش همراه کنه. ... اونا داشتن چی میگفتن منظور بابا چی بود؟ چ.. چرا این مرد داره منو میبره؟ ـ نه نه، بابا توروخدا هق هق مامان، داره منو کجا میبره؟ غلط کردم قول میدم بچه خوبی باشم دیگه اذیتتون نمیکنم. توروخدا نزارین منو ب.. بره هق هق هق تروخدا...
  24. فصل اول(دوباره تنها در تاریکی) «پارت اول» از همون لحظه تولد می‌دونستم مقدر شده تا زندگی به عنوان فرد معمولی نداشته باشم و با بدبختی های زیاد زندگی شومم دست پنجه نرم کنم. اما حتی لحظه ای به این فکر نکرده بودم که قراره کارم به اینجا کشیده بشه! زمان*۱۵ سال قبل، سالِ ۲٠۱۹،ساعت ۶:۲۱صبح* مکان* تهران* خوابم میاد! خیلی سرده! سرو‌صدا ها توی گوشم می‌پیچه، چه خبره نکنه مامان بابا باز دارن به خاطر من دعوا میکنن. همش تقصیر منه، هق سرم رو که به خاطر زخمی که مامان باعثش بود بین دست های کوچیکم فشرم تا از دردش کم بشه،اما فایده نداشت. چشام رو باز کردم و نیم رخ صورتم رو که به خاطر سفتی و سردی زمینِ زیرزمین رنگ پریده به نظر میرسید، بلد کردم و به تاریکی مطلق اطراف خیره بودم و به دنبال عامل سرو صدا بودم اما هیچی نبود جز تاریکی، اصلا ساعت چند بود؟ چند روز گذشته؟ آخرین باری که غذا خوردم کی بود؟ از تاریکی متنفر بودم. بدنم از ترس می‌لرزید. الان یادم اومد فکر کنم امروز روز تولد شیش سالیگیم باشه، یعنی مامان بخاطر همینه که چند روز نذاشته بیام بیرون؟ سینه خیز خودمو به مویه نور تازکی که از دَر زیرزمین به داخل می‌تابید رسوندم؛ سروصدا از بیرون بود... ... تق تق تق(صدای درهم کوبیده شدن در) احمد(بابا): ـ کیه، کیه، چه خبره سر صبحی در از جا در آوردی؟ مرد: ـ هوی مرتیکه زود باش بیا بیرون مگه نه زندگیتو به آتیش می‌کشم. نجمه(مامان): ـ کیه آقا احمد؟ چی‌شده؟ احمد: ـ برو تو زن فکرکنم، طلبکارا باشن. نجمه: ـ وای! خاک به سرمون شد، در رو باز نکنی ها. احمد: ـ میگی نکنم؟ نکنه می‌خوای خونه رو، رو سرمون خراب کنن؟ مرد:(عرده کشان) ـ میای درو باز کنی یا یه جور دیگه باهات کنار بیام؟ احمد: ـ نه، نه اومدم، دارم میام. راوی. در رو باز میکنه مردی با صورتی با یک زخم رو گونه اش و هیکلی که سه برار احمد بود که بلا فاصله گلاویز یقه احمد میشه. احمد: ـ اه ل..لطفا یقمو ول کن داری خفم میکنی. مرد: ـ زود باش بنال ببینم پول من کجاس، فکردی خرم و راحت پولم رو می‌بری جیم میزنی. احمد: ـ من که همه پولایی که ازت گرفته بودم رو پس دادم ازم چی می‌خوای؟ مرد: ـ نه همش رو. قرار بود دوبرار سود پولی که ازم گرفتی رو برگردونی. نکنه باید یادت بیارم؟ احمد: ـ باور کن ولی دیگه پولی برام نمونده که سود بدم، خواهش میکنم چند روزی بهم وقت بده تا بتونم پولتو جور کنم. مرد: ـ نمیشه به اندازه کافی صبر کردم یا پولمو میدی یا همین جا شکملتو سفره می‌کنم. ... انگار صدای یک مرد غریبه بود یعنی داشت با بابا چی می‌گفت؟ خواستم بهتر بشنوم که سروصدای چیه، رفتم سمت در و گوشم رو چسبوندم وبه در تکیه دادم. در آهني زنگ زده که به رنگ فیروزه ای مات بود، صدای غیژ غیژ قفل زنگ زده به خاطر تکیه دادنم به گوش می‌خورد، که باعث شد همه سروصدا ها به یک باره ساکت بشه. ... مرد: ـ این صدای چی بود؟ احمد: ـ هیچی، چیز مهمی نیست که بخوای بهش توجه کنید. لطفا حرفت ادامه بده. مرد:(پوزخند ترسناکی روی لب هاش نمایان شد) ـ یعنی چی تو اون زیر زمین داری که به خاطرش داری اینطوری به خودت می‌لرزی؟ (افکار احمد: خدایا خودت کمک کن. اگه اون گیر بده و اون دختر رو اون طوری ببینه بد بخت میشم، آبروم تو محل با خاک یکسان میشه. کل محل تو یک صدم ثانیه از داشتن این دختر هرزه پر میشه اون وقت چجوری سرم رو بالا بگیرم؟این که من یه دختر از زن دیگه دارم رو باید چطوری درستش کنم؟) احمد: ـ گفتم که یه گ.. گربه ولگرده که پسرم اونو با خودش به خو.. ونه اورده، انقدر قابل اهمیت نیست. مرد: ـ مطمئنی که فقط یک گربه ولگرده که بخاطرش اینطوری لکنت گرفتی؟ راوی. مرد لبخندش پرنگ تر شد واضح بود که احمد داشت چیزی رو پنهان می‌کرد، باکنجکاوی که لبریز از شرارت بود به سمت در فیروزه رنگ حرکت کرد. احمد: ـ اه ک.. کجا داری میری گفتم که اونجا چیزی نیست تو حق نداری تو خونه کسی سرک بکشی. راوی. احمد خودش رو جلوی در انداخت و مانع مردک شد، که آن، با عصابانیت اون را به طرفی پرت کرد و در زیرزمین را به سمت خود کشید وبایک حرکت قفل زنگ زده را شکست.
  25. درباره این رمان: اسم این رمان ( ایپونیس سیاه) نشأت می‌گیرد از کلمه‌ای یونانی که در اسطوره شناسی یونان به معنی الهه های انتقام می‌باشد، که به فارسی «ارینی ها»یا«ارینیوس» ترجمه می‌شود. گاه به آنان «ایومنیدها»( Eumenides) یا «بانوان سیاه پوش انتقام» می‌گویند. بنابراین در اینجا ایپونیس سیاه به معنی الهه انتقام سیاه پوش می‌باشد. که این اسم به دلیل خط داستانی رمان انتخاب شده. مقدمه: مکان*امارات متحده عربی* زمان *۱۲:۴۵دقیقه نیمه شبِ سال۲۰۳۴* طوفانی از خون به پا بود،هرسو گلوله هایی از لوله مرگ سوق میافت و جانی را می‌گرفت،هیاهویی برپا شد، گر که اتفاقی افتاد. هادِس: ـ ر...رئیس داری خون ریزی می‌کنی، تو.. تو زخمی شدی؟ شاهین: ـ هی من خوبم پس شلوغش نکن، سرفه سرفه هادِس: ـ چی داری میگی تو داری خون سرفه می‌کنی؛ همین الان برمی‌گردیم پایگاه، پوششمون بدین و همین الان عقب نشینی می‌کنیم. همه برگردین. آرین: ـ هادس سوار شو الان حرکت می‌کنیم. باید کجا برم؟ فکر کنم این نزدیکی یک بیمارستان باشه، میرم اونجا. شاهین: ـ لازم نیست اگه بیمارستان بریم امکان داره به عنوان تروریست یا جاسوس دستگیر بشیم،رفتن به اونجا عاقلانه نیست. هادِس: ـ شوخیت گرفته تو داری میمیری و هنوزم میگی نباید ببریمت بیمارستان؟ شاهین: ـ این درخواست نبود، د.. دستور بود. سرفه سرفه هادِس: ـ ب.. باشه، لطفا بیشتر حرف نزن واستراحت کن، باید به پایگاه برسیم اون وقت زخمت رو درمان میکنم. پس دوم بیار. ت.. توحالت خوب میشه، باشه! (افکار هادِس: چرا اینطوری شد؟ هق هق خدای من، چرا نمیتونم جلوی اشکام رو بگیرم، اون دوم میاره مگه نه؟ باید دوم بیاره. باورم نمیشه داره عزیزترین کسم تو دستام جون میده، هق هق) شاهین: ـ خجالت بکش هنوزم م.. مثل بچه هایی. نباید گریه کنی ت.. تو بعد من قرار رئی.. س سازمان بشی نبا.. ید انقدر روحیت ضعیف باشه. ( افکار هادس: ـ راست میگه م.. من نباید گریه کنم اون از دستم ناراحت میشه، پس باید تمومش کنم.زود اشکامو پاک کردم و سرم رو به طرفش تکون دادم تا حرفش رو تایید کنم) شاهین: ـ هادِس م.. من نگرانم! هادِس: ـ چرا؟ مگه چیشده؟ شاهین: ـ مردی که به طرفم شلیک کرد، اون چهرم رو دید و.. و تهدیدم ک.. کرد که حتی اگه منو بکشه تا کل عزیزانم رو نگیره بازم آروم نمیشینه.گفت می‌خواد از هر کس که خون کثیف من در رگ هاشه انتقام بگیره. هویتم لو رفته و میترسم که براش اتفاقی بیوفته. هادس: ـ منظورت پسرته شاهین: ـ ا.. ره، هادس لطفا، لطفا میدونی اون ت...تنها عضو باقی مونده خانوادمه نزار اتفاقی براش بیوفته ازش محافظت ک.. ن. اِغ هادس: ـ دی.. گه نباید حرف بزنی لطفا، م.. من قول میدم بهت هر اتفاقی که براش بیوفته مراقبش باشم، به اسمی که بهم دادی قسم میخورم. شاهین: ـ مم.. نونم، فکر کنم الان خیالم راحت شد. (هادِس: دست زمختش رو که با گرمای خون حرارت میدادروی گونم گذاشت و به اعماق چشماش که انکار مات شده بود زل زده بودم زبونم بند اومده بود. میدونستم شاید این اخرین نگاهش به من باشه. با تمام توانی که درش باقی بود لب هاش رو تکون داد و درگوشم زمزمه وار انگار که اخرین حرف هاش باشه گفت‌:) شاهین: ـ نزار کسی بفهمه دختری باید هویتت رو از همه پنهان کنی چون موظفی تا جایگاه منو به دست بیاری و راهمو ادامه بدی. پس یادت باشه که دوباره گرفتار سرنوشت شوم گذشتت نشی، فقط اینطوری می‌تونی تو این دنیای ظالم دوم بیاری،هیچ وقت خود واقعیت رو به کسی نشون نده... ودر آنی خطوط زمان و مکان در هم تنیدن و جهان اش از حرکت ایستاد، نه می‌دید و می‌شنوید ونه قدرتی در تکلم داشت؛ همانند پوشه ای تو خالی در میان دستان اش بی جان غوطه ور در خون وخاک به چشم کشیده می‌شد.
×
×
  • اضافه کردن...