«رمیدگی میان ما»
پارت دو
بیهدف به منظرهای که از پنجره نمایان بود خیره شدم. با یادآوری شروع شدن بازی که ماهها برایش برنامه ریخته بودم، نیشخندی بر روی صورتم نقش بست. درست از همان زمانی که در این عمارت مشغول به کار شدم اربابش برای سفر کاری به خارج از کشور رفته بود و حالا بعد از شش ماه، برگشته است. با صدای شاد فردی از فکر درآمدم:
- حنانه!
به چهرهی شاد و بشاش رها نگاهی کردم و لبخندی در صورتم نقش بست. تکدختر ترانه و همسر کامران، دستانم را برای به آغوش کشیدنش باز کردم و به محض فرو رفتن در آغوشش، بوی نرم گل یاس در بینیام پیچید. همیشه همانطور بود، شاد و سرحال! و مهربانی در وجودش غوطهور بود. اما باطن واقعیاش! دخترک درونم قهقههای پرشرارتی سرداد.
از آغوشم دل کند و با چشمان عسلی رنگش نگاهش را به من دوخت و لبخند ریزی زد.
- بالاخره شروع شدن برنامهات رو تبریک میگم!
با لبخند نرمی سرم را به آرامی تکان دادم. باید حواسم را بیشتر جمع میکردم تا اشتباهی رخ ندهد. گوشی ام را برداشتم و برایش تایپ کردم:
«میبینم که مسافرت بهت خوب ساخته!»
نگاهی به متنم کرد و بعد گونههایش سرخ شدند. آرام و با متانت گفت:
- خیلی!
خندهام را به سختی کنترل کردم و در گوشی تایپ کردم:
«مشخصه بیش از حدم ساخته! پاشو بریم که باید برای شام میز رو آماده کنیم.»
ترانه رو کرد به رها و گفت:
- دختر! پاشو برو آقا رو برای شام بگو بیاد.
رها پشت پلکی نازک کرد و دست از ناخنک زدن به سالاد برداشت.
- خب به حنانه بگید بره. من خستم تازه از سفر برگشتم!
ترانه آرام ضربهای به شانهی رها زد.
- بلندشو ببینم ورپریده! حنانه هم باید بره ظرف ترشی رو از انبار بیاره.
لبخندی زدم و بیتوجه که کلکلهای مادر دختریشأن سمت انباری داخل محوطه عمارت رفتم. سردی هوا لرزهای به تنم انداخت، که گرمی کتی را بر روی شانهام حس کردم. زمزمهای کنار گوشم نجوا کرد:
- هوا سرده. سرما میخوری دختر!
لبخندی به چهرهی مهربان ایلیا زدم که گفت:
- میبینم که کار اصلیت شروع شده!
به چشمان قهوهای رنگش که در تاریکی شب، سیاه دیده میشد لبخندی زدم.
- من باید برم. فعلا!
سرم را تکانی دادم و سمت انباری رفتم.