رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

bita. mandani

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    10
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط bita. mandani

  1. پارت ۳ صدای مشتای سنگینم که روی کیسه‌ی بوکس فرود می‌اومد، توی سالن می‌پیچید، نفس‌هام تند شده بود، عرق از پیشونیم می‌چکید، ولی اون حس لعنتی هنوز توی وجودم بود. انگار یه چیزی توی سینم می‌پیچید، یه چیزی که هیچ‌جوری بیرون نمی‌اومد. با حرص یه مشت محکم‌تر زدم، کیسه تکون خورد و صدای مهیبی توی سالن پیچید، چند نفر برگشتن و نگاهم کردن، ولی برام مهم نبود، توی سرم، هنوز اون کابوس لعنتی می‌چرخید. دریا...همیشه دریا. توی خوابام، همیشه یه جای تاریک وسط آب بودم. دستام برای پیدا کردن یه چیزی توی خلا تکون می‌خورد، نفسام تنگ می‌شد، صداهایی می‌اومد که مفهوم نبودن، ولی عجیب به نظر آشنا می‌رسیدن، و بعد... یه جفت چشم. یه جفت چشم سبز تیره که توی اون تاریکی برق می‌زد، انگار نورِ خودِ دریا رو توی خودش داشت. هر بار که بیدار می‌شدم، اون چشم‌ها توی ذهنم حک شده بودن. دستامو روی زانوهام گذاشتم، نفس‌هام نامنظم شده بود. انگار مغزم می‌خواست منو مجبور کنه چیزی رو به یاد بیارم که هیچ‌وقت به یاد نداشتم. صدای مربی حواسمو جمع کرد: -هی، آرکا! معلومه چت شده؟ مثل دیوونه‌ها حمله می‌کنی به کیسه! یه دست روی صورتم کشیدم، بلند شدم و یه نفس عمیق کشیدم. -چیزی نیست... فقط یه کم خستم. مربی یه ابرویی بالا انداخت ولی چیزی نگفت. سری تکون داد و رفت سراغ بقیه. منم حوله رو برداشتم، عرقمو پاک کردم و رفتم سمت رختکن. باید یه فکری برای این خوابای لعنتی می‌کردم. یه راهی برای خلاص شدن ازشون. ولی نمی‌دونستم که این تازه شروعشه... از باشگاه که زدم بیرون، هوای خنک شب یه کم از گرمای بدنمو گرفت، دستامو فرو کردم توی جیب هودی‌ام و راه افتادم توی خیابونای خلوت شهر، چراغای زرد کم‌رمق کوچه‌ها یه حس عجیبی داشتن، انگار توی دنیایی بودم که واقعی نبود، یه جایی بین خواب و بیداری. قدم‌هامو تندتر کردم، شاید یه هوای تازه بتونه فکرم رو مرتب کنه. ولی اون تصویر، اون حس لعنتی، ولم نمی‌کرد. دریا... از کی تا حالا این‌قدر توی سرم جا خوش کرده بود؟ من که هیچ‌وقت طرف دریا نمی‌رفتم. ازش خوشم نمی‌اومد. شاید چون هیچ‌وقت برام خاطره‌ای ازش نبود، یا شاید چون همیشه یه حس عجیب بهم می‌داد، یه حس... ناشناخته. رفتم سمت یه کافه‌ی خلوت سر خیابون، همون‌جایی که همیشه بعد از تمرین می‌رفتم. یه صندلی کنار پنجره انتخاب کردم، جایی که می‌تونستم بیرونو ببینم. سفارش یه قهوه دادم و سرمو تکیه دادم به شیشه‌ی سرد. چشمامو بستم. برای یه لحظه، حس کردم دارم فرو می‌رم... صدای موجا، نسیم نمکی روی پوستم، اون چشم‌های سبز که توی تاریکی می‌درخشید... یه نفس عمیق کشیدم و چشمامو باز کردم. دستمو محکم مشت کردم. باید یه راهی پیدا می‌کردم که از این کابوس خلاص بشم. شاید اگه دلیلشو پیدا کنم... شاید اگه بفهمم چرا این خوابا ولم نمی‌کنن... ولی چطور؟
  2. پارت دوم – از زبان آرکا آراد دوباره خمیازه می‌کشد. -ببین، داداش… تو فقط به خواب احتیاج داری. این کابوسا بخاطر خستگیه، چیز دیگه‌ای نیست. لبم را با زبان تر می‌کنم، اما تلخی توی گلوم از بین نمی‌رود. -نه آراد، این خوابا… حس می‌کنم واقعی‌ان، یه چیزی توشون هست که... حرفم را نیمه‌کاره می‌گذارم. چی دارم می‌گم؟ که یه حس لعنتی داره توی خوابا تعقیبم می‌کنه؟ که هر شب وقتی بیدار می‌شم، انگار تکه‌ای از خودمو توی آب جا گذاشته‌ام؟ آراد آه می‌کشد. -ببین، خودتو خسته نکن، پاشو برو باشگاه، یه کم تمرکزتو بذار روی تمرین، بهت قول می‌دم بعدش بهتر می‌شی. چیزی نمی‌گویم. شاید حق با او باشه شاید فقط باید ذهنم را با چیزی درگیر کنم. -باشه. گوشی را قطع می‌کنم، سویشرت مشکی‌ام را برمی‌دارم و از خانه بیرون می‌زنم. --- هوای صبح زود خنک است. خیابان‌ها هنوز ساکت‌اند، انگار شهر هم درست مثل من از یک خواب سنگین و پریشان بیدار شده باشد. دست‌هایم را توی جیب فرو می‌برم و قدم‌هایم را بی‌هدف در کوچه‌های خلوت می‌کشم. کفش‌های اسپرت روی آسفالت نم‌دار صدا می‌دهند. هنوز هوا کاملاً روشن نشده، اما نورهای کم‌رنگ چراغ‌های خیابان، سایه‌ها را روی دیوارها کش‌دار کرده‌اند. ذهنم هنوز توی همان کابوس گیر کرده. هنوز صدای موج‌ها توی سرم است. هنوز اون دست درازشده... نفس عمیقی می‌کشم. دیگه بسه. سرعتم را بیشتر می‌کنم. این هوای ساکت و خیابان‌های خالی، بیشتر از چیزی که فکرش را می‌کردم بهم حس آرامش می‌دهند. انگار برای چند دقیقه، از هیاهوی ذهنم فرار کرده‌ام. کمی بعد، تابلوی باشگاه از دور نمایان می‌شود. چراغ‌هایش هنوز خاموش است، اما درِ کوچکش همیشه این موقع‌ها باز است. کلید را از جیبم درمی‌آورم، قفل را باز می‌کنم و داخل می‌روم. --- هوای باشگاه کمی سرد است، بوی ترکیب شده‌ی آهن، چرم و عرق آشنای همیشه‌اش توی فضا پیچیده. چراغ‌ها را روشن نمی‌کنم، نور کم خیابان از پنجره‌ها کافی است. کیفم را یک گوشه پرت می‌کنم، هودی‌ام را درمی‌آورم و مستقیم سمت کیسه بوکس می‌روم. دست‌هایم را مشت می‌کنم، ضربه‌ی اول را می‌زنم. بعد دومی. محکم‌تر. تندتر. نفس‌هایم عمیق و سنگین می‌شوند. هر ضربه‌ای که می‌زنم، انگار یه تیکه از اون حس خفه‌کننده‌ی کابوس از بین می‌ره. اما اون چشم‌ها... اون دست... هنوز توی ذهنم باقی مونده. ضربه‌ی آخرم محکم‌تر از بقیه است. کیسه بوکس تکان می‌خورد، اما اون چیزی که باید از ذهنم محو بشه، هنوز سر جاشه. لعنت بهش.
  3. پارت اول: آرکا: هوا سنگینه. صدای موج‌ها تو گوشم می‌پیچه، اون‌قدر نزدیک که انگار وسطشونم. آب سرده، تاریکی تمومی نداره، و اون نور… نوری که از عمق دریا میاد. یه دست از توی آب سمت من دراز شده، انگشتایی که کشیده می‌شن طرفم، ولی درست لحظه‌ای که می‌خوام بگیرمشون، یه موج بزرگ همه‌چیز رو می‌بلعه. نفسم بند میاد. صدای فریادی تو گوشم زنگ می‌زنه. صدای کیه؟ من؟ اون؟ چشمامو با وحشت باز می‌کنم. نور کم‌رنگ چراغ‌خواب، سایه‌های لرزونی روی دیوار انداخته. نفس‌هام نامنظمه، گلوم خشک، عرق سرد نشسته روی پیشونیم. دستمو روی صورتم می‌کشم، سعی می‌کنم خودمو از این کابوس لعنتی که هر شب تکرار می‌شه، بیرون بکشم. در یهو باز می‌شه. مامان پشت چارچوب می‌ایسته، نگرانی از نگاهش مشخصه. — «باز هم همون خواب؟» سرم رو به سختی تکون می‌دم. هنوز مزه‌ی شوری توی دهنمه، انگار واقعاً آب دریا رو خورده باشم. یه نگاه به ساعت کنار تختم می‌ندازم، سه و نیم نصفه‌شب. — «خوبی؟ چیزی می‌خوای؟» صداش آرومه، ولی لرزش خفیفی تو لحنش حس می‌کنم. این کابوسا فقط منو درگیر نکرده، اونم نگرانم شده. — «نه… فقط یه لیوان آب.» یه لحظه مکث می‌کنه، انگار می‌خواد چیزی بگه ولی پشیمون می‌شه. فقط یه «الان میارم» می‌گه و از اتاق میره بیرون. از تخت میام پایین، پنجره رو باز می‌کنم. هوای سرد شب می‌خوره توی صورتم، اما ذهنم هنوز توی اون کابوس گیر کرده. یه دست توی آب… چشمایی که توی تاریکی برق می‌زدن… و اون حس عجیب، چیزی شبیه به یه خاطره‌ی محو. دریا… چرا همیشه تو خوابام هست؟ چرا حس می‌کنم یه چیزی از عمقش داره صدام می‌کنه؟ لیوان آب هنوز توی دستمه، ولی حتی یه جرعه هم نخوردم. زل زدم به پنجره، به تاریکی بیرون. یه چیزی اونجا منتظره… یه چیزی که دیده نمی‌شه، ولی حسش می‌کنم. نفس عمیق می‌کشم، دستمو از بین موهام رد می‌کنم. سرم درد می‌کنه، خسته‌ام. از این خوابای تکراری، از این حس گنگ، از این حس لعنتی که انگار یه تیکه از زندگیمو فراموش کردم ولی نمی‌دونم چی. باید یه کاری کنم، یه راهی برای خلاص شدن از این وضعیت پیدا کنم. یه سرگرمی، یه چیزی که فکرم از این کابوسا پرت بشه. گوشیمو از روی میز برمی‌دارم، صفحه‌شو روشن می‌کنم. چند تا پیام نخونده دارم ولی حوصله‌ی جواب دادن ندارم. سریع یه شماره رو می‌گیرم. بعد از چند تا بوق، صداش میاد: — «آرکا؟ سه نصفه‌شبه، مرد حسابی!» — «بیدارت کردم؟» — «نه بابا، داشتم این موقع شب قورمه‌سبزی می‌پختم!»
  4. به نام خدایی که آغاز هر سرنوشت در دست اوست، و هر داستان، با اراده‌اش به جریان می‌افتد… نام رمان: نیل اه ژانر: تخیلی، عاشقانه، معمایی، هیجانی نام نویسنده: بیتا ماندنی زاده مقدمه: "دریا نجوا می‌کند... شب، در امواجش رازی نهان است، و ماه، قصه‌ای کهن را در چشمانش می‌گردید..." می‌گویند دریا حافظه ندارد، امواجش هر آنچه را لمس کند، با خود می‌برد. اما من می‌دانم که این دروغی بیش نیست. دریا همه‌چیز را به یاد دارد... هر نگاهی، هر زمزمه‌ای، هر سرگذشتی که در آبی بی‌کرانش محو شده. و من؟ من تکه‌ای از آن فراموشی دروغینم. سایه‌ای که از اعماق برخاسته، در جستجوی نامی که بر لبان باد، و خاطره‌ای که در آغوش موج، محو شده است. آن شب که دریا تو را به من سپرد، آیا تو هم صدای او را شنیدی؟ یا این تنها من بودم که در هیاهوی سکوت، حقیقت را در انعکاس چشمانت دیدم؟ راز دریا هرگز خاموش نمی‌شود... و این، داستان، تنها یک آغاز است. خلاصه: "هیچ رازی برای همیشه در اعماق نمی‌ماند..." دریا هر آنچه را که بلعیده، روزی پس خواهد داد. شبی که امواج، او را به ساحل سپردند، نیلای حس کرد چیزی در وجودش بیدار شده… چیزی که همیشه آنجا بوده، اما هرگز به یاد نداشته. آرکا، پسر غریبه‌ای که چشمانش انگار حقیقتی گمشده را در خود پنهان کرده بود، نگاهش کرد. و در آن لحظه، جهان برای یک ثانیه از حرکت ایستاد. اما این ملاقات، تصادفی نبود. این آغازِ گره‌خوردن سرنوشت‌هایی بود که هرگز نباید به هم می‌رسیدند. رازهایی که نباید فاش شوند… حقیقتی که نمی‌توان از آن گریخت… و عشقی که شاید هیچ‌گاه نباید وجود می‌داشت. آیا بعضی گذشته‌ها باید برای همیشه در تاریکی باقی بمانند؟ ناظر: @FAR_AX
×
×
  • اضافه کردن...