به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 07/07/2025 در پست ها
-
نام رمان: نقطه ی بی صدا نویسنده:دیبا ژانر:درام روانشناختی، خانوادگی ـ اجتماعی مقدمه: گاهی زندگی درست از همانجایی تغییر میکند که فکرش را نمیکنی. از یک جملهی ساده، یک نگاهِ نیمهتمام، یا حتی سکوتی که قرار نبود طولانی شود؛ نه قهرمانی هست و نه معجزهای؛ فقط آدمهاییاند با دلهایی پر از حرف، و مسیرهایی که باید از دلِ حقیقت عبور کند… تا شاید، در نهایت، از دل سکوت، صدایی شنیده شود. خلاصه: رها، دختری نوزدهساله با دنیایی از رؤیاها و سردرگمیها، درست در آستانهی یک اتفاق مهم در زندگیاش، دچار حادثهای میشود که همهچیز را بههم میریزد. سکوتهای مادرش، حضور مردی از گذشته، و بازگشت مردی از غربت، همگی دستبهدست هم میدهند تا گذشتهی پنهان و رازهای خانوادگی آرامآرام از زیر خاکستر سالها سکوت بیرون بزنند از همه کاربرای عزیز دعوت میکنم رمان مطالعه ونظر شون بدن ممنون 🙏🏻1 امتیاز
-
پارت16 روبه رو مردی که یه زمان تموم زندگیم بود نشستم بیدار بود اما حالی برای حرف زدن نداشت لباس پاره تنش باعث دیده شدن زخم های روی بدنش میشد حدس زدن سخت نبود که این زخم ها ناشی از ضرب نوچه های بابام بوده من_ نمیپرسم خوبی یا نه چون خودم میدونم حالت بده منی که میدونم تو توی پر غو بزرگ شدی طاقت درد و غم نداری ولی الان...... ای کاش همه چیز به قبل از آشنایی من با مهران بر میگذشت نه بابا قاطی این کارهای بد میشد نه من به تو خیانت میکردم شاید الان ازاد زنده بود شاید همه چی بهتر بود دلم برای حال قلبمون تنگ شده اما دیگه نمیشه برگشت به قبل همه چی عوض شده شاهسون ، حتی عشق من نسبت به تو شاهسون همون جوری با چشمای نیمه بازش بهم زل زده بود و هیچی نمیگفت، نمیدونم سکوتش و بزارم پای نفرتش یا غم و اندوهی که از چشماش میشد دید از زیر زمین بیرون اومدم تا از اون فضا فرار کنم گوشیم زنگ خورد ، خود نامردش بود که بعد چند روز پیداش شده بود مهران نیلوفر _بگو کارتو مهران _ به به بانوی زیبا مشتاق صدات بودم عزیزم نیلوفر_ والا کسی که مشتاق صدامه این همه من و منتظر نمیزاره معلوم هست اصلا کدوم گوری؟ مهران _ میدونم ببخشید ، ولی برای شروع زندگیمون باید همه چی مهیا باشه یا نه، تو ملکه قصر من میشی ، باید همه چی رو درست کنم خانم خانما نیلوفر _ قرار نیست منم ازت دور کنی مهران_ حق با توعه خانم ولی چاره چیه یکم تحمل کن دار و ندارم و به پات میریزم فقط یکم صبر کن بانو مهران عجب پدر و دختر عتیقه ای گیر من افتادن کارم تموم بشه دکتون میکنم ، بدبختا نمیدونن فقط به چشم یه مهره بهشون نگاه میکنم سوار ماشین شدم و تو راه یه دسته گل برای نیلوفر گرفتم تا از شر غراش خلاص شم پوز خندی به دسته گل تو دستم زدم دلم فقط یه زندگی ساده میخواست یه زندگی پر از محبت محبت مادرمم نباشه کسی باشه حداقل یه کسب باشه یه بارم که شده بگه چته پسر خوبی هیچ کس نیست هیچ کس نه اون مادری که فقط دنبال مال و مقام بود پدری که فقط میگفت گمشو برو برادر هایی که از سر طمعه من همشون باهام لج کردن این یکی رو خودم بد کرده بدم الان که تا اینجا اومده بودم نمیتونستم پا پس بکشم همه این نفرت فقط یه منشأ داشت اونم حرص طمعه مامانم فقط بخاطر اینکه به من توجه کنه از ماشین پیاده شدم و دسته گل و برداشتم ، توروخدا ببین برا کی گل میگیرم ، رقیب و دشمن خونی ، فعلا چاره ای نبود، صبر کن مهران اینم میگذره به سمت عمارت راه افتادم، عجیب بود باغ پر بود از نگهبان ، همین که مشغول اطراف بودم ، نیلوفر سمتم اومد، مثل همیشه مرتب من_ درود بر بانوی من نیلوفر دست به سینه جلوم ایستاده بود من_ اوه اوه خانم من که باز اخم کرده اخم نکن خانمم که صورت نازت رو خراب میکنه این دسته گل هم تقدیم به بانوی زیبای قلبم نیلوفر_ امان از دستت خیلی خب حالا کم زبون بریز من_ چه خبره نیلو اشاره به نگهبان ها کردم نیلوفر _ چه بدونم باباعه دیگه بیا بریم تو همینکه پام رو به عمارت گذاشتم صورت نحث خان دار به چشمم خورد روی مبل سلطنتی نشسته بود با کت و شلوار سیاهی که به تن داشت باعث میشد جدی بودن صورتش مثل همیشه حفظ بشه عصای طلایی پر از نگینی که داشت خیلی جلب توجه میکرد نیلوفر _ عزیزم برو پیش بابا منم این گل هام رو ببرم اتاق لبخندی زدم من_ باشه عزیزم به سمتش رفتم و کنارش نشستم خان دار_ کم پیدایی من_ زندگی خرج داره خان دار نمیشه که نیلوفر ببرم به یه خون معمولی البته اگه تو دوست داری همین الان دستشو بگیرم و ببرم هوم ؟ خان دار _ چه خبر من_ روستا خالی شده حق همشون رو دادم گورشون رو گم کردن اون پیز مرد هم دیگه آخراشه اونم فرصت شد مثل شاهسون به درک فاصل میکنم چیزی نمونده @زهرا آسبان1 امتیاز
-
#پارت هفت زر لبخند تلخی زد و گفت: - میدونم نگرانمی نوآ. نوآ لبخند کوتاهی زد و سرتکان داد. - بیشتر از چیزی که باید. در آسانسور باز شد. هر دو به سمت در خروجی رفتند. صدای خیابان، بوقها و قدمهای خستهی شهر به استقبالشان آمد. زر بیآنکه برگردد گفت: - امشب فقط نگاه میکنم قول میدم. اما خودش هم نمیدانست که قرار است تماشا کردن کافی باشد یا نه. شب آرام نبود، حتی با اینکه خیابان در ظاهر ساکت و بیحرکت به نظر میرسید. نیویورک در این ساعات نقابی از خواب برچهره داشت اما زر نمیدانست که پشت این سکوت همیشه چیزی در کمین است. زر با کلاه بافتنی خاکستری که تا بالای ابروهایش پایین کشیده بود پشت یک ماشین پارک شده ایستاده بود و نگاهش به آن ساختمان ظاهرا معمولی دوخته شده بود، همان ساختمان تمیز، آرام و بیصدا. همه چیز مثل قبل بود. ساکت، خیلی بیش از حد ساکت. دستش در جیب پالتوی چرمیاش بود و انگشتانش دور گوشی فشرده شده بودند. هرازگاهی صدای بیربط رادیوی تاکسیها یا عبور بیهدف چند رهگذر، سکوت فضا را میشکست. چشم به آن ساختمان معمولی دوخته بود. ساختمانی با نمایی تمیز و بینقص با پنجرههایی بیحرکت مثل چشمهایی که یادشان رفته پلک بزنند. شاید بیشتر از یک ساعت گذشته بود از آن لحظه که در کوچهی خلوت ایستاد و تصمیم گرفت منتظر بماند. بیسروصدا، بیحرکت و فقط نظارهگر. اما حالا سردتر شده بود. بوی خیس بتن با بوی کمرنگ زباله ترکیب شده بود و صدای خشخش کیسهای که باد با خودش میکشید، از اعصابش بالا میرفت، باخودش فکر میکرد. - هیچی نیست، شاید داشتم خیال میبافتم. به ساعت مچیاش نگاهی انداخت، دو و چهل و یک دقیقه نیمه شب. نفس عمیقی کشید. آمادهی تسلیم شدن بود که ناگهان تاریکی کوچه دگرگون شد، دو رشته نور ضعیف، نرم و لغزنده از ابتدای کوچه ظاهر شدند. زر پشت یک شورلت خاک گرفته و رها شده پناه گرفت زانوها جمع شده، پشت به بدنهی ماشین، چشم در تاریکی. نور ضعیف کمکم محو شد. چراغهای خاک گرفتهی یک ون خاکستری. همان ون بینشان، خاموش و آشنا. ون با آرامش در دل کوچه خزش کرد نه شتاب، نه صدایی اضافه، مثل یک سایه. در عقب ساختمان باز شد و صدای فلز پوسیده در شب طنین انداخت. دو مرد بیرون آمدند، با لباسهایی تیره و حرکاتی سنجیده داخل رفتند. زر لبانش را تر کرد نفسش حبس شده بود. لحظاتی بعد برگشتند. همراهشان سه دختر نوجوان. هر سه ساکت، گنگ و خاموش. یکی لباس خواب به تن داشت دیگری کتی که برای او بیش از حد بزرگ بود و سومی موهای صورتی کمرنگ، رنگی که زمان فرصت نکرده بود کامل پاک کند. آخرین نفر بود و پاهایش کُندتر از بقیه، سر کمی خم، اما درست پیش از سوار شدن سرش را بالا آورد. چشم در چشم زر. در آن تاریکی، در آن فاصله نگاهها تلاقی کردند. نه فریاد و نه اشاره، فقط سکوتی سنگین از فهمی مشترک. زر انگشتانش را به سختی به صفحهی گوشی برد. دوربین را بالا آورد دستهایش میلرزید، نه فقط از روی ترس بلکه از سنگینی چیزی که ضبط میکرد. چند عکس. دختر مو صورتی فقط پلک زد نه دست بلند کرد و نه چیزی گفت، فقط سکوت کرد. او زر را دید و نادیده گرفت اما چشمانش لرزان بود و سکوتش بیش از حد بلند. زر، آرام سرش را تکان داد تشکری بیصدا و قولی نانوشته. دخترها یکییکی سوار شدند. یکی از مردها ایستاد، چرخید و به تاریکی خیره ماند. زر بیحرکت ماند انگار خودش را در دیوارهی فلزی ماشین حل کرده باشد، نفسی حبس شده در سینه. - چیکار میکنی؟ بیا بریم. - هیچی فکر کردم یه چیزی دیدم. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت شش - به هرحال برای شفاف سازی میگم. اون لیست پنج سال پیش تنظیم شده، اطلاعاتش به روز نیست ضمن اینکه سیستم دوربین ساختمون قطع بوده و ما مدرکی نداریم خانم گریسون، این فقط حدس شماست. نوآ که کنار ایستاده بود دست به سینه گفت: - ما نمیخوایم عملیات مسلحانه انجام بدیم فقط یه حکم بازرسی دقیق، همین. اما مرد پشت میز لبخندی کج زد از همان لبخندهای بیروح و طعنه آمیز اداری. - شما حق دارید نگران باشید ولی بخش حقوقی اجازهی صدور حکم رو فعلا نمیده من نمیتونم بدون مدرک جدیتر دستور بدم وارد یک ملک خصوصی بشین. نه توی این وضعیت سیاسی، نه برای ساختمونی که ظاهرا همه چیزش مرتبه. چند لحظه اتاق را سکوتی گرفت. زر حس کرد خونش زیر پوستش میجوشد اما تنها چیزی که گفت این بود. - اگر الان جلوش رو نگیریم... مدیر آهی کشید، صندلیاش را عقب برد و حرف زر را قطع کرد. - تا مدرک قابل ارائهای نداشته باشید این پرونده رو توی کشوی پایین نگه میدارم. جهت یادآوری خانم گریسون، لطفا در کارهایی که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید. زر و نوآ بدون هیچ حرفی از دفتر بیرون رفتند. زر بیصدا در دلش گفت: - پس خودم پیداش میکنم. سکوت تا جلوی آسانسور ادامه داشت. نوآ کلید طبقهی همکف را زد و بازویش را به دیوارهی آسانسور تکیه داد. زر همانطور که دستهایش را در جیب شلوارش فرو کرده بود به نقطهای در دور دست خیره ماند. نوآ سکوت را شکست و گفت: - زر یه لحظه به من گوش بده. زر سر برگرداند، صدای نوآ لحن همیشگی را نداشت. دیگر خبری از شوخیهای زیر لب یا لبخندهای پدرانه نبود جدی بود و کمی هم دل نگران. - میدونم عمیقا حس میکنی یهچیزی اونجا پنهان شده، منم همین حس رو دارم ولی نمیتونی تنهایی بری اونجا نه بدون حکم نه بدون پشتیبانی. اینجا نیویورک زر، نه یه فیلم قدیمی دهه هشتادی. زر مکث کرد. - اگر صبر کنیم تا سیستم اجازه بده ممکنه دیر بشه. تو هم دیدی اون قفسهها خالی بودن مثل اینکه یکی روز قبل همه چی رو پاک کرده باشه که یعنی میدونستن ما قراره اونجا باشیم. نوآ سرش رو تکون داد. - ببین زر، قانون لعنتی و کُندِ ولی لازم. خودسر رفتن به یه ملک مسکونی اون هم به عنوان مامور پلیس برات دردسر جدی درست میکنه، اگر اشتباه کرده باشی چی؟ اگر چیزی اونجا نباشه؟ زر آهی کشید و گفت: - اگر حق با من باشه چی؟ نوآ نزدیکتر شد، صدایش پایینتر آمد. - اگر حق با تو باشه اونوقت من شخصا همه چیز رو تا بالاترین سطح فراهم میکنم ولی با مدرک زر. یه عکس، یه صدا، یه اسمی که تو لیست تحت تعقیب باشه. هرچی، اما نه با ورود غیرقانونی. زر برای لحظهای فقط به دکمههای آسانسور نگاه کرد. - امشب فقط از دور نگاه میکنم. نه ورود، نه دخالت، فقط نظارت. نوآ لحظهای مکث کرد. - من نمیخوام فردا تو رو توی جلسهی بازخواست ببینم یا بدتر؛ توی گزارش حادثه. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت پنج ساختمان آجری کهنهای در خیابان چهل و سه جنوبی کوئینز بود. چهار طبقه با فونت قهوهای روشن Clay & Bean رنگهای پریده و تابلویی روی سردرش. ظاهرش معمولیتر از چیزی بود که انتظار میرفت. زر و نوآ با دستور بررسی رسمی از سوی واحد قاچاق پلیس فدرال وارد شدند. همراهشان مامور محلی ناظری بود که طبق روال، اجازه نامهی محدود بازرسی را در اختیار داشت. نوآ گفت: - گزارش دهنده یه کارگر خدماتی مردی به اسم امیلیو رویز اهل مکزیک اقامت موقت داره و برای شرکت نظافتی منطقه کار میکنه. هیچ سابقهی تخلفی نداره، حتی سرعت غیر مجاز. سه سال که ساکن نیویورک. زر نگاهش را به داخل ساختمان دوخت. فضا خالی بود. سکوت بیش از حد، راه پلههای تمیز شده. نه فقط تمیز بلکه برق انداخته شده بود. بوی مواد ضدعفونی کننده به وضوح در هوا پخش بود آن هم در ساعتی که معمولا نظافت انجام نمیشد. مامور گفت: - کارگر گفته شبها، معمولا بین ده تا نیمه شب، افراد غریبهای وارد وخارج میشن. البته از در پشتی، هیچکدوم از مستاجرها هم اونها رو نمیشناسن. زر پرسید: - دوربین مدار بسته؟ مامور سری تکان داد و گفت: - متاسفانه سیستم دوربین اینجا پنج ماه پیش از کار افتاده و دوربین کافهی طبقهی همکف هم فقط فضای داخلی رو پوشش میده ما دوربینهای اطراف رو چک کردیم و هیچکدوم به قسمت پشتی ساختمون اشراف نداشتن. زر به نوآ نگاه کرد، نوآ زیر لب گفت: - خیلی تمیز. در زیر زمین با کلیدی که مدیر ساختمان در اختیار مامور قرار داده بود باز شد. پلهها به سمت راهروی باریکی میرفتند که با لامپهای مهتابی روشن شده بود. همه چیز در جای خودش بود. کف تمیز، دیوارها بدون لکه، حتی قفسههای خالی که معلوم بود اخیرا از محتویات خالی شدند و هیچ نشانی از زندگی. نوآ آرام گفت: - معلومه کسی خواسته همه چیز خیلی مرتب باشه. اینجا یا واقعا هیچی نیست یا دقیقا همونجایی که باید باشیم. زر لطفا بررسی رو شروع کن. زر دستکشهای لاتکس را پوشید و به آرامی شروع به بازرسی کرد. درز دیوارها، کانال تهویه، پشت جعبهی فیوزها. در امتداد دیواری که روی آن لکهای از نم باقی مانده بود رد کفش دیده میشد، رد تازهای که انگار فراموش شده بود. زر نگاهش را به نوآ دوخت. - حس میکنم اینجا یه لایه رویی باشه باید با حکم بازبینی کامل برگردیم. دفتر مدیر ناحیهای عملیات ویژه در طبقه پنجم ادارهی پلیس فدرال نیویورک، پنجرهای بزرگ به سمت پل بروکلین داشت. ولی زر نگاهش به شیشه نبود؛ به پروندهای بود که روبه روی مرد چاق کت و شلواری و عبوس پشت میز گذاشته شده بود. پروندهای که برای او فقط یک گزارش ناتمام دیگر بود. مرد نگاهی به پوشه انداخت، ابرو بالا انداخت و گفت: - یه قهوهچی ناشناس، یه زن که شاید توهم زده، یه کارگر مهاجر که هیچکس تاییدش نمیکنه، اینا دلایل خوبی برای ورود تمام عیار به یه ملک خصوصی نیستن مامور گریسون. زر سعی کرد لحنش آرام و حرفهای بماند. - من گزارش کارگر ساده رو نمیگیرم قربان. اونجا بیش از حد تمیز، بوی شدید مواد شیمیایی غیر طبیعی هست و قفسههایی که انگار چیزی ازشون تخلیه شده و از همه مهم تر؛ محل قبلا تو لیست مظنونین به قاچاق انسان ثبت شده بوده. مرد سرش را تکان داد و گفت: - خانم گریسون، من از شما سوالی دارم. وظیفهی شما بهعنوان نمایندهی اینترپل چیه؟ آیا شما مامور فدرال هستید؟ زر چیزی نگفت چون میدانست حق کاملا با اوست و جوابی برای گفتن ندارد. @Nasim.M1 امتیاز