به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 05/09/2025 در پست ها
-
به نام خالق جان نام داستان: ماه را پیدا میکنم نام نویسنده: ماسو ژانر: تینیجری، اجتماعی خلاصه: دارم غرق میشوم، در مرداب حماقت، هر چقدر دست و پا میزنم، بیشتر فرو میروم، نمیدانم چه شد! چطور از این مرداب سر در اوردم! فقط میدانم من تنها مقصر نیستم. مقدمه: پرسید: شنا کردن بلدی؟ خنده ام گرفت و با چشمان گرد گفتم: چرا باید شنا کردن یاد داشته باشم؟ بانگاه خیره، لبخندم را که داشت، هر لحظه محو تر میشد، از نظر گذراند و گفت: چون قراره غرق بشی.1 امتیاز
-
نام رمان: سایه بر تخت ژانر: تاریخی، معمایی، دلهره آور، تراژدی نویسنده: rizer ((توجه این رمان ساخته تخیل نویسنده است و هیچ سند تاریخی ندارد)) خلاصه: فرخزاد، کاتب دربار که فردی نیک اندیش و خردمند و خوش رو است، در رویدادی غیرمنتظره موقتا برجای شاه فوت شده مینشیند، اما آیا این از خوش اقبالی یا شانس او بوده؟ یا اینکه روز های شومی در انتظار اوست؟ دسیسه درباریان؟ یا قربانی توسط منافع دیگران؟ آیا او مانند روز های گذشته انسانی پاک سرشت باقی میماند یا طمع تاج و تخت اورا احاطه خواهد کرد؟ مقدمه: میگویند که تاریخ را فاتحان مینویسند، اما اینبار، قلم از آنِ کسی بود که نه فاتح بود و نه وارث. در سرزمین سنگ و سکوت، جایی که ستونها تا آسمان قد کشیدهاند و نامها بر خاک حک شدهاند، پادشاهی مُرد؛ با تنها یک وصیت: «کاتبم، آنکه حقیقت را چون آینه بر من مینمود، تا هنگامی که وارثی شایسته پدید آید، بر تخت من بنشیند.» و چنین شد که قلم برجای تاج نشست. و مردی که عمری را در سایه نوشت، ناگاه در پرتو خورشید ایستاد. اما خورشید، که بر سنگنوشتهها روشنایی میپاشد، گاه چنان داغ میشود که سنگ را هم به آتش میکشد... ناظر: @sarahp1 امتیاز
-
پارت 2: قلم بر تخت فرخزاد بیاختیار قلم از دستش افتاد. آریسا دست بر سینه فشرد. کاهن اعظم چشمهایش را بست و زیر لب زمزمهای نامفهوم کرد. مشاور با دستانی لرزان دوباره به طومار چشم دوخت و افزود: «وارث موقت تاج و تخت سرزمین پارس را تا تعیین جانشین اصلی انتخاب کرده ام، او فردی دلیر است که با کمک ها و مشاوره های فراوان بارها سرزمین پارس را از آتش دشمنان و بلایای گوناگون حفظ کرد، بدانید و آگاه باشید که اورا همانند پسر نداشته ام میپندارم،او فرخزاد کاتب باهوش و خردمند دربار میباشد.... باشد که اهورا مزدا سرزمین پارس را حفظ کند.» با پایان سخنان مشاور، گویی زمین زیر پای درباریان لرزید. صدای همهمهای خفه در تالار پیچید؛ برخی با ناباوری به هم چشم دوختند، برخی چهره درهم کشیدند. سپهدار با چشمانی برافروخته قدمی پیش گذاشت، مشتهایش را گره کرده بود. کاهن اعظم سرش را به آرامی تکان داد و لبهایش را برهم فشرد، گویی چیزی را پیشبینی کرده بود اما باور نداشت که بهراستی تحقق یابد. فرخزاد، که هنوز با ناباوری به طومار خیره مانده بود، گویی نفسش را فراموش کرده بود. آریسا نگاهش را از میان جمع بر او دوخت، نگاهی آمیخته به شگفتی، ترس و چیزی پنهانتر... شاید غرور، شاید وحشت از آیندهای که انتظارشان را میکشید. ناگهان فریاد سپهدار در تالار طنین انداز شد و با خشم گفت:«مگر میشود فردی که خون سلطنتی یا حتی اشراف زاده در رگ هایش نباشد بر تخت پادشاهی بنشیند؟؟ این میتواند بزرگ ترین فاجه ای باشد که سرزمین پارس به خود دیده است.» سپس کاهن اعظم جلو آمد و گفت:«شرم برما باد اگر فردی که حتی از کشور داری تجربه ای نداشته باشد برما حکومت کند، این باعث خشم و غضب خدایان زرتشت میشود» فرخزاد با صدایی آرام و دوستانه گفت:«سرورانم میدانم که پادشاه فقید به من نگاهیی ویژه داشته و من را مورد تحسین خود قرار میداد اما نگران نباشید من خود مخالف این عمل هستم و نمیتوانم بار چنین مسئولیت سنگینی را بر دوش بکشم» مشاور اعظم با صدایی لرزان اما محکم پاسخ داد: «این فرمان مستقیم پادشاه سپندیار است، و هرکس با آن مخالفت کند، نه با من، که با ارادهی شاهنشاه فقید و خواست اهورامزدا مخالفت کرده است.» سپهدار گامی جلوتر آمد، شمشیر خود را لمس کرد اما بیرون نیاورد. نگاهش چون فولاد بر چهرهی فرخزاد نشست. «اگر پادشاه در لحظههای واپسین دچار ضعف و احساسات شده باشد چه؟ آیا باید سرنوشت شاهنشاهی را به بازی بگیریم؟آن هم وقتی کشور درگیر جنگ با یونان است؟» کاهن اعظم دستش را بالا آورد و گفت: «مگر این تصمیم از خدایان نیست؟ پس بگذاریم نشانهای از آسمان آید، وگرنه این انتخاب، ما را به درهی نابودی خواهد برد.» فرخزاد، که هنوز میان شوک و ترس سرگردان بود، نفس عمیقی کشید. گویی برای نخستین بار وزن سنگین سرنوشت را بر دوش خود احساس کرد. او فقط یک کاتب بود… یا شاید نه، چیزی بیش از آن؟1 امتیاز
-
پارت ۱: وارث در سرزمین پاسارگاد در کاخ تخت جمشید همه اشراف زادگان و افراد مهم دربار گرد هم امده تا درمورد جانشین شاه از دنیا رفته صحبت کنند.... نور مشعل ها بر ستون های مرمرین میتابید و بوی کندر و صمغ فضای تالار را آمیخته با احساس اندوه میکرد وهر صدایی در وسعت تالار طنین می انداخت گویی دیوار های کاخ خود حافظ اسراز هزار ساله هستند. صدای زمزمه افراد در کاخ پیچیده و همه منتظر بودند تا مشاور اعظم پادشاه وارد شود و سخن بگوید؛ در میان آنها کاهن اعظم و سپهدار ارتش هخامنشی هم به چشم میخورد که در غم سوگواری پادشاه سپندیار لباسی سپید رنگ به تن دارند و با اخم به اطراف نگاه میکنند، گویی از وضعیت کنونی بسیار آشفته و نگرانند. فرخزاد کاتب زیباروی دربار با افتخاراتی که از جانب پادشاه دریافت کرده بود، درحالی که با قلم بر چرم مینوشت، زیر چشمی به دختر زیبای پادشاه(آریسا) که به یکدیگر علاقه داشتند نگاه میکرد. نگاه سنگین کاهن اعظم ناگهان بر فرخزاد می افتد که باعث میشود فرخزاد چشمان خودرا درویش کند. درهای عظیم تالار با صدای غرشی آهسته گشوده شد و سکوتی سنگین همه جارا فرا گرفت. مشاور اعظم، مردی سالخورده با چهره ای پوشیده از ریش سفید با گام هایی شمرده وارد شد، ردای بلندش را بر سنگ فرش سرد تالار میکشید و عصای چوبی اش با صدایی منظم بر زمین میکوبید. همه نگاه ها به او خیره بودند و فرخزاد نوشتن را لحظه ای متوقف کرد و به مشاور اعظم چشم دوخت. مشاور به آرامی به بالای پله های نزدیک تخت طلایی خالی پادشاه رفت و صدای نافذش در هوا پیچید: ای بزرگان و سروران، ای اشراف زادگان و ای نگهبانان تاج و تخت پادشاهی..... . اکنون که سرور ما سپندیار کبیر، به خوابی ابدی فرو رفته، این وظیفه ی ماست که وارثی برای تاج و تخت بیابیم. زمزمههایی از گوشه و کنار بلند شد. سپهدار با ابروانی گرهخورده به مشاور نگریست. کاهن اعظم زیر لب عبارتی را زمزمه میکرد، شاید دعایی، شاید تهدیدی. مشاور اعظم ادامه داد: از آنجایی که سرور ما تاکید کرده که بعد از مرگ او به وصیتشان عمل کنیم، من وصیت نامه ای را که در روز های پایانی عمر با عزتشان به من واگذار کرده بودند برایتان اورده ام که هم من از آن آگاه شوم هم شما. مشاور اعظم دست در آستین ردای خود کرد و طوماری پیچیده در چرم قهوهای کهنه را بیرون آورد که مهر سلطنتی بر آن خودنمایی میکرد. او با دستانی لرزان اما مصمم مهر را گشود، نگاهی به خطوط زیگزاگی و پرشکوه خط میخی انداخت، و سپس با صدایی که به تدریج محکمتر میشد خواند: «من، سپندیار، فرزند داریوش و پادشاه هخامنشی، در واپسین روزهای حیات خویش، این وصیت را به نام خدای بزرگ، اهورامزدا، بر زبان میآورم و به مشاور اعظم خود میسپارم…» چشمها به مشاور دوخته شده بود، گوشها آماده شنیدن حقیقتی که میتوانست مسیر آیندهی امپراتوری را دگرگون کند.1 امتیاز
-
پارت پنجاه و دو سمت کمند رفتم و گفتم: - من باید برم. نگاهی به من کرد و لب زد: - باشه، مراقب خودت باش فعلا. سری تکون دادم و بعد از برداشتن کتم به سمت در رفتم، پارسا یه گوشه از حیاط نشسته بود سیگار میکشید. آروم سمتش رفتم با دیدن من گفت: - داری میری؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: - آره. چیزی نگفت که لب زدم: - فعلا. بازم سکوت کرده بود آروم سمت در خروجی رفتم. نمیخواستم به روش بیارم که نکشه، حتماً اینطوری آروم میگیره. سوار ماشین شدم و رو به مامان گفتم: - میرسونمت خونه بعد میرم شرکت کار دارم. مامان نگاهی به من کرد و گفت: - باشه. وارد شرکت شدم خانم رحیمی با دیدن من از جا بلند شد آروم گفتم: - چیشده که گفتی بیام؟ به داخل اشارهای کرد و گفت: - یه آقایی منتظر شماست، هرچی اصرار کردم بره گفتن تا شما رو نبینه نمیره. سری تکون دادم و گفتم: - خیلیخب. در و باز کردم با دیدن مهراد اخمهام رو توی هم کشیدم و گفتم: - تو که میدونستی درگیرم برای چی اومدی؟ خندهی چندشی سر داد و گفت: - همیشه با مهمونات اینطور برخورد میکنی؟ کتم رو آویزون کردم و همونطور که میرفتم تا بشینم گفتم: - همیشه که نه، این فقط شامل آدمهای بیملاحظهست. تو جاش تکونی خورد و گفت: - بیملاحظه منم الان؟ آروم لب زدم: - دقیقاً، تو الان باید پیش پارسا باشی غم از دست دادن نفس خیلی بهش فشار آورده. پوزخندی زد و گفت: - پارسا به من چه ربطی داره؟ در ضمن میخواست مراقب خواهرش میبود تا خودکشی نکنه. عصبی دستم رو مشت کردم و چیزی نگفتم. انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت: - اصلاً تو خودت چرا کنارش نیستی؟ چیزی نداشتم که بگم، من کنارش نبودم؟ یاد سکوتش افتادم پارسا راضی نبود من برم. سریع از جام بلند شدم و گفتم: - آره راست میگی من باید کنارش باشم. بعد از برداشتن کتم فوراً از شرکت خارج شدم و به سمت عمارت روندم. «پارسا» توانی نداشتم برای حمل جسمم، روی پاهام ایستاده بودم و از درون احساس پوچی میکردم. جملهای که تو ذهنم تکرار میشد این بود که تو نتونستی مراقب ناموست باشی. اشکم رو پس زدم و سمت بابا رفتم، نگاهی به من کرد و گفت: - چیه طلبکاری؟ پوزخندی زدم و گفتم: - هنوز مثل تو اینقدر بیشرف نشدم که مراسم عزا رو برای مادرم یه درد دیگه کنم. ابرویی بالا انداخت و گفت: - پس چی میخوای؟ عصبی چنگی زدم به موهام و گفتم: - منه احمق پاشدم به حرف تو رفتم هرمزگان.. مشتی به سرم زدم و گفتم: - فقط بخاطر نابودی مدارکی که ازم داشتی. کاش میمردم یا من رو لو میدادی؛ اما همچین کاری باهام نمیکردی آخه لامصب دخترت بود. دستش رو به ریشش کشید و گفت: - دخترم بود، پارهی تنم بود؛ ولی که چی؟ خودکشی کرده خودش خواسته ادامه نده تصمیم خودش بوده. تصمیم خودش بوده؟! یه پدر چهطور میتونه همچین حرفی بزنه؟ آروم لب زدم: - به فرض که خودکشی کرده چرا یهذره ته دلت خالی نشده کفتار؟ فقط خودت مهمی مگه نه؟ سیگاری درآوردم و روشن کردم. نگاهی بهش کردم و گفتم: - اگه اسم من پارساست بهت قول میدم تقاص تک- تک خونهایی که ریختی و یا بخاطر تو ریخته شد، ازت پس بگیرم.1 امتیاز
-
پارت ۴ در حالی که داشت، سالن خالی را تماشا میکرد ادامه داد _ذاکری، من اصلا دلم نمیخواد که اخراجت کنم، اما تو داری مجبورم میکنی، وضعیت درس خوندنتم که اصلا تعریفی نداره، تمام نمره هات از ده پایین تره! اینجوری پیش بری، چاره ای برام نمیمونه، جز اخراجت! سرم را بلند کردم و به نیم رخش، با ان چادر بلند، زل زدم، تنها راه چاره فقط معذرت خواهی بود، علارغم میل باطنیم با صدای نسبتا بلند گفتم: _ معذرت میخوام خانم، بخدا دوباره تکرار نمیشه، قول میدم درسام روهم میخونم. به طرفم چرخید و با برق رضایتی، که در چشم هایش موج میزد گفت: _افرین دخترم، حالا میتونی بری سر کلاست، ولی یادت باشه دوباره تکرار بشه، نمیبخشمت. دندان هایم را با حرص به هم سابیدم، متنفر بودم از اینکه جلوی این زن معذرت خواهی کنم، خداحافظ سر سری گفتم و از در امدم بیرون، چشم هایم را بستم و تا جایی که جان داشتم به همدیگر فشار دادم و زیر لب هیولایی نثارش کردم. دلم نمیخواست دوباره برگردم سر کلاس، میدانستم همه منتظرند، که چهره گرفته من را ببیند، تا دلشان خنک شود. پاورچین، پاورچین، از زیر پنجره دفتر مدیر، به طرف در سالن رفتم و با یک حرکت سریع، پریدم کنار دیوار، اگر خانم هیولا میدیدم، بیچاره بودم. با قدم هایی که سعی داشتم، اهسته تر از همیشه باشند، به طرف پشت مدرسه به راه افتادم جایی که همیشه، دور از همه انجا مینشستم حیاط مدرسه خیلی بزرگ بود و یک سرویس دستشویی و ابخوری در انتهای سمت راست، قرار داشت. کنار پنجره ساختمان مدرسه، پر بود از درخت های سرو بلند و در کنار در خروج هم، اتاقک سرایداری بود؛ که اقای حسینی، پیرمرد سرایدار انجا زندگی میکرد. در کنار ساختمان مدرسه، خوابگاه بود که مثل مدرسه دو طبقه بود، و هر طبقه شامل چهار اتاق بود. کنار دیوار نشستم و پاهایم را در بغلم جمع کردم، وسرم را رویشان گذاشتم. در تمام این مدرسه، من تنها بودم. بین اینهمه دختر، که همه با هم دوس بودند، فقط من بودم که تنها بودم، حتی در کلاس هاهم کسی کنارم نمینشست ومن تنها روی میز مینشستم.1 امتیاز
-
پارت۳ پس با مظلوم ترین لحن ممکن گفتم _بخدا خانم سر یه درس مهم بودم، نمیشد ولش کنم، خودتون که میدونین، ماه دیگه امتحاناته و هر درسی که سر کلاسش نباشم، پنج نمره از نمرم کم میشه. از روی صندلی بلند شد و به طرفم امد با نگاهی که معلوم بود میخواهد سر به تنم نباشد سر تا پایم را نگاه کرد و در اخر گفت :بسه بهونه نیار، این چه وضعیه؟! مقنعه چروک، مانتو چروک شلوار چروک، انگار اومده جنگ، نمیتونستی یه اتو بزنی؟ اینجا مگه طویلس که هرجور دوس داری میای؟! دستاتو از پشتت بیار بیرون ببینم! صاف وایستا. فورا دست هایم را از هم باز و کنار مانتویم رها کردم و صاف ایستادم،با نگاه خصمانه ای نگاهم کرد و دوباره به طرف میزش رفت و نشست، برگه های روی میز را روی هم قرار داد وکناری گذاشت. زیر چشمی نگاهی به من که داشتم حرکت دست هایش را دنبال میکردم انداخت و گفت: _شنیدم توی خوابگاه، خیلی بچه هارو اذیت میکنی! گلمحمدی دیروز اومد گفت، که وقتی خواب بوده با ماژیک صورتشو نقاشی کردی، از اون طرف خانم هاشمی، همش داره ازت شکایت میکنه که اصلا نظم رو رعایت نمیکنی؛ دوباره ازت شکایت بیاد باید قید مدرسه رفتن رو بزنی!! با حالتی بی حس نگاهش کردم، نقطه ضعف من را یاد گرفته بود و داشت علیه خودم استفاده میکرد. میدانست که حتی اگر بمیرم هم، مدرسه را ول نمیکنم و به ان زندگی نکبت بار، بر نمیگردم. مانتویم را، در دستم مچاله کردم و زیر لب گفتم: _اما خانم من اون کار هارو نکردم! گلمحمدی دروغ میگه! از همین فاصله هم، صدای سابیدن دندان هایش روی هم را شنیدم، با غیض از جایش بلند شد و مستقیم سمتم امد. _نشنیدم! چی گفتی ذاکری! گیرم که گلمحمدی دروغ بگه، خانم هاشمی هم دروغ میگه؟! بجای اینکه معذرت خواهی کنی، وایستادی جلوی من، زبون درازی میکنی! سرم را پایین انداختم تا چشم های شعله ور شده از خشمش را نبینم. کفش های کالجش که یک پاپیون بزرگ رویشان بود، زیادی توی ذوق میزد. به طرف پنجره اتاق رفت و پرده را کنار داد.1 امتیاز
-
پارت ۲ اتاق مدیر، درست کنار در ورودی بود.پنجرهی بزرگی هم داشت، که رو به سالن مربع شکل بود و خانم هیولا بیشتر ساعت ها، انجا مینشست و بچه هارا زیر نظر داشت. جلوی در اتاق ایستادم و دوباره دستی به مقنعه ام کشیدم، زیر لب پچ زدم: لعنتی! کاش امروز اتویش میکردم. گلویم را صاف کردم و با استرسی، که درون رگ هایم شناور شده بود، چند تقه به در زدم. _بفرمایید صدای خانم هیولا بود، اب دهنم را قورت دادم و در را باز کردم، قدمی به داخل برداشتم، و در را پشت سرم بستم. با صدایی که سعی میکردم لرزشش را کنترل کنم گفتم _اسم من رو پیچ کردید خانم خانم هیولا، روی میزش که کنار پنجره بود؛ نشسته بود و داشت، چند برگه کاغذ را، با عینک های ته استکانی اش ،مطالعه میکرد. دست هایم را به پشت سرم بردم و در هم قاب کردم. هروقت استرسی میشدم، شروع میکردم با دست های قفل شده، تاب خوردن و الان هم دقیقا، همان حس استرس را داشتم. برای ارام کردن خودم، شروع کردم به دید زدن اتاق، روی میز خانم هیولا، پر بود از برگه های درهم و برهم، یک گلدان کریستال باریک، که با گل های بابونه پر شده بود. درست لبه ی میز یک پانچ بود، که هر لحظه، نزدیک بود بیفتد. چندتایی هم خودکار مشکی و قرمز و ابی با سرهای باز روی میز ولو بودند. در کل میز اشفته ای بود. خانم هیولا، در مرکز این اشفتگی، با مقنعه ی خاکستری، که تا روی دماغش پایین کشیده بود و چادر مشکی، که با کش روی مقنعه محکمش کرده بود، نشسته بود و با چشم های ریز شده، که عینک ته استکانی، انها را درشت نشان میداد، داشت کاغذی را مطالعه میکرد. سرفه ای کردم تا به خودش بیاید. _خانم من رو صدا زده بودید؟ نگاه از برگه گرفت و مستقیم به من خیره شد. _ذاکری چرا باید سه بار صدات بزنن تا افتخار بدی تشریف بیاری؟ زبانم قفل شد. میدانستم که هر حرفم، که به مزاجش خوش نیاید، مصادف بود با اخراج شدنم و من این را نمیخواستم.1 امتیاز
-
پارت ۱ صدای بلندگوی در تمام راهرو میپیچد؛ همهی حواس ها به سمت صدا میرود. _عارفه ذاکری، بیا دفتر مدیر نفس های حبس شده آزاد میشود؛همه میترسیدند که اسم انها پیچ شود؛ و به ان اتاق که اسمش را، اتاق خانم هیولا، گذاشته بودند پا بگزارند! چشمان دبیر ادبیات روی من زوم شد، حتما با خودش میگفت:اینبار دیگه چیکار کرده. اما من کاری نکرده بودم، یعنی اگر بعضی، کار های ریز را فاکتور بگیرم، کار بزرگ نکرده بودم. همه کلاس در سکوت فرو رفته بود و نگاه ها کم و بیش روی من میچرخید. پوف کلافه ای کشیدم که دوباره صدای بلندگو بلند شد _دخترم عارفه ذاکری بیا دفتر مدیر زود صدای معاون مدرسه بود که با حرص داشت اسمم را میگفت، در کمال خونسردی از جایم بلند شدم، و رو به خانم زارع، دبیر ادبیات گفتم _خانم اجازه هست بریم؛ دارن اسم مارو صدا میزنند. خانم زارع با چشم های ریز شده سر تا پایم را نگاه کرد! _دوباره چیکار کردی ذاکری؟. سرم را پایین انداختم،خودم هم نمیدانستم دوباره چه شده که صدایم میزنند، _خودمم نمیدونم خانم، حالا اجازه هست برم؟ دوباره صدای بلندگو در تمام سالن پیچید، اما اینبار انگار صدا بلند تر بود،شاید هم پر حرص تر! _عارفه ذاکری تا یک دقیقه دیگه اتاق مدیر نباشی پروندت زیر بغلته ها اب دهانم را قورت دادم، بدتر از این نمیشد. خانم زارع سرش را تکان داد و گفت _اینبار فاتحت خوندس ذاکری، زود باش برو هنوز که خودشون نیومدند. تند تند سرم را تکان دادم و به طرف در اتاق رفتم،مقنعه چروک شده ام را با دست صاف کردم و موهای بیرون امده ام را داخلش چپاندم. از پله ها سرازیر شدم پایین. ۱ ۲ ۳ ۲۹ دقیقا سی تا پله تا طبقه پایین بود که من دوتا یکی طی کرده بودم، زیر پله ها اتاق ورزش بود.1 امتیاز