رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. مونا

    مونا

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      18

    • تعداد ارسال ها

      34


  2. saba

    saba

    کاربر فعال


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      226


  3. morganit

    morganit

    کاربر فعال


    • امتیاز

      6

    • تعداد ارسال ها

      190


  4. Nasim.M

    Nasim.M

    مدیریت کل


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      1,060


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/05/2024 در پست ها

  1. پارت ۱۴۷ وارد اتاق شده و با چشم دنبال سوگل گشت، وقتی متوجه شد که او رفته پوفی کرده و در دل نالید: -Bektaş'ın eli! <<از دست بکتاش!>> دکتر اجنوی درحالی که مانتوی پزشکی خود را صاف می‌کرد به همراه چند دکتر دیگر جلوی در اتاق ایستاده و در زدند. سوزان به سمت در برگشته و نویان به سرعت در را باز کرد، همه در درگاه حاضر شدند، کایان با دیدنشان به پرس‌و‌جو پرداخت و دکتر اعلام کرد با توجه به وضعیت جسمی دنیز تا یک ساعت دیگر باید عمل شود. کایان استرس گرفت اما با یاد حرف سوگل که گفته بود: - من بهت اطمینان دارم، تو می‌تونی. نفس بلندی کشیده و همه چیز را به خدا سپرد، کاش سوگل نرفته و هنوز اینجا بود تا مثل دفعه پیش به همراهش وارد اتاق عمل شود. خود نیز نمی‌دانست چرا در این شرایط دشوار وجود سوگل آرامش می‌کند! گوشی را از داخل جیبش بیرون آورد تا روی میز بگذارد که با دیدن پیامکی از طرف سوگل برق از سرش پرید که نوشته بود: - عزیزم بابا منو به زور برد، خیلی دوست داشتم پیشت بمونم! لبخند محوی زده و در جواب نوشت: -aklim sande! <<فکرم پیشته!>> پیام را نوشته و به سمت مادرش رفت، دوباره یکدیگر را بغل کرده و با هم همدردی کردند. قدیر دستی به پشت کایان زده و با بغض گفت: - Oğlum, Allah'ın izniyle başarabileceğini biliyorum!! <<پسرم می‌دونم که به امید خدا می‌تونی!!>> کایان سر تکان داده و گفت: -Kısmetse <<انشالله!>> سپس به همراه دکتر و پرستارها به اتاق استریل رفتند تا برای عمل جراحی آماده شوند.
    1 امتیاز
  2. پارت ۱۴۶ بکتاش درحالی که به سمت سوگل قدم برمی‌داشت رو به قدیر گفت: - قدیر داداش اگه اجازه می‌دید من خانواده رو بردارم و ببرم خونه، بعد خودم برمی‌گردم. قدیر دکمه کتش را باز کرده و روی صندلی نشست سری به علامت مثبت تکان داده و گفت: - همین‌طوریش‌هم که اومدین کلی زحمت شده داداش، ممنونم ازت، خودت هم نیاز نیست برگردی. نویان که کنار در ایستاده بود به سوزان گفت: - عزیزم شما هم بهتره برید، هم بچه اذیت می‌کنه هم خودتون خسته می‌شید، هر موقع خواستن عمل کنن میارمتون. اما سوزان تاکیدوار جواب داد: - نه من جایی نمی‌رم. و به سمت آسیه آمده و به آرامی او را گوشه تخت نشاند. بکتاش درحالی که با غضب به سوگل چشم دوخته بود خط و نشانی برایش کشید و پس از خداحافظی با بردادر و خانواده او، از زیر دندان‌هایش غرید: - جلوتر برو دختر! سوگل هیچ خوش نداشت بیمارستان را ترک کند به یاد چند دقیقه قبل افتاد که کایان او را سفت بغل کرده بود و زمزمه‌وار می‌گفت: - Beni sakinleştirdiğin için teşekkür ederim! Keşke burada kalsaydın, en azından sözlerimle kendimi kaybetmeyeceğim <<ممنونم که آرومم می‌کنی! کاش بتونی اینجا بمونی، حداقل با حرفات خودمو نمی‌بازم.>> اخمانش جمع شده بود اما می‌دانست اگر کلمه‌ای اضافه به بکتاش بگوید با روی ناخوشش روبه رو خواهد شد. مخصوصا با دیدن لحظات قبل خون بکتاش کاملا به جوش آمده بود و فقط به حرمت آسیه که حالش اصلا خوب نبود لب از لب باز نکرد. پس از این‌که بکتاش اهالی خانه را جمع کرده و از بیمارستان رفتند نویان‌ به سمت نمازخانه رفت و درحالی که به کایان چشم دوخته بود گفت: - قبول باشه! کایان تشکری کرد و چشمان پف کرده و قرمزش را پاک کرده و گفت: - میرم پیش دکتر اجنوی تا ببینم کی عمل رو انجام بدیم! سپس به نویان توضیح داد که قرار است عمل جراحی به دست او انجام شود. خودش اصلا راضی نبود و بسیار می‌ترسید اما دکتر اجنوی به علت ریسک بالای کار این عمل را به خود او سپرده بود. هر دو از جای‌شان برخواستند و از نمازخانه خارج شدند، کایان نمی‌توانست سرپا بایستد درحالی که به وضعیت روحی و جسمی خود فکر می‌کرد از زور ناراحتی اخم کرده و ایستاد، دستش را به دیوار گرفته و گفت: -ben nasil yapajamm <<من چه‌طور می‌خوام عمل رو انجام بدم!>> گویی که بار اولش بود، نویان دستی روی شانه‌اش زده و گفت: - Kendini açma oğlum! En zor ameliyatları sen yaptın! Bunu da sen halledeceksin! <<خودت رو نباز پسر! تو سخت‌ترین جراحی‌ها رو انجام دادی! از پس این هم برمیای!>> کایان سرش را بلند کرده و نگاهی به چهره او انداخت، نویان از روزی که با خواهرش سوزان ازدواج کرده بود او را همچون برادر نداشته‌اش دوست داشته و با توجه به فاصله سنی ۷ ساله‌شان برایش احترام زیادی قائل بود، به زور لبخند زورکی روی لبش نشانده و گفت: -Novian, eğer başaramazsam öleceğim! <<نویان اگه موفق نشم می‌میرم!>> با این حرفش همان نیم‌چه لبخند نیز از صورتش محو شد و بغض جایش را گرفت. نویان شانه‌ او را ول کرده و در آغوشش کشید، همان‌طور که برادرانه دستش را به پشت کایان می‌کشید گفت: - Her şey Tanrı'nın elindedir oğlum! Her şeyi ona bırakın! <<همه چیز دست خداست پسر! همه چیز رو به خودش بسپار!>> این بهترین کار بود.
    1 امتیاز
  3. پارت ۱۴۵ سوگل درحالی که رد اشک در صورتش جای داشت به فکر فرو رفت، به یاد کارها و بچه‌بازی‌های دنیز که افتاد اشکانش بیشتر جاری شدند، در دل نالید: - خدایا خودت رحم کن! می‌دانست اگر بلایی سر دنیز بیاید کایان تا عمر دارد خود را نمی‌بخشد چرا که قرار بود عمل جراحی به دست کایان انجام شود. کایان را بیشتر بغل کرده و گفت: - من دلم روشنه کایان! به امید خدا هیچیش نمی‌شه ، مطمئنم، نگران نباش. کایان که هنوز مردانه اشک می‌ریخت چشمانش را بسته و سعی کرد آرام باشد، این اولین جراحی او نبود، پس استرس نباید جای اطمینانش را می‌گرفت، به امید خدا این جراحی به انجام‌می‌رسید. درحالی که سوگل هنوز هم درحال دلداری‌اش بود کایان تره‌ای از موهای او را در دست گرفت و درحالی که دستش را دور کمر او تنگ‌تر می‌کرد نفسی عمیق مابین موهایش کشید. همان‌لحظه در با صدای تقی باز شده و اول آسیه و سپس قدیر و بکتاش پشت در دیده شدند. آسیه که درحال گریه بود زیاد متوجه اوضاع نشد اما بکتاش و قدیر با دیدن آن دو بغل هم خشمگین شده اما به دلیل وضع به وجود آمده سکوت کردند. کایان سریع خود را جمع و جور کرده و سعی کرد صدایش را صاف کند. سریع از سوگل فاصله گرفت و به سمت مادرش آمد. آسیه که از زور گریه نمی‌توانست قدش را صاف کند درحال گریه دستی به صورتش که آرایش چند ساعت قبلش کاملا پخش شده بود کشیده و پس از سرفه‌ای کوتاه خود را در بغل کایان انداخت. هر دو کمی دیگر در آغوش هم گریه کردند اما با دلداری‌های مهناز و راحله که تازه به جمعشان اضافه شده بودند آرام گرفته و سعی کردند منطقی صحبت کنند. کایان داشت صحبت‌های دکتر اجنوی را یک دور کامل در مغزش مرور می‌کرد که گفته بود: - این عمل، عمل سختیه، خیلی پرریسکه چون شریان‌های به مغزی ضربه وارد شده خون‌ریزی زیاد نیست اما ممکنه خطرات زیادی داشته باشه، کایان من ازت می‌خوام خودت عمل رو به عهده بگیری تو خودت دکتر حاذقی هستی و انشالله به لطف خدا این عمل رو با موفقیت پشت سر میزاری. دکتر اجنوی با این‌که خود دکتر با تجربه‌تری بود اما با شناختن روحیات کایان دلش نمی‌خواست اگر اتفاق ناخوش‌آیندی بیافتد به دست او باشد! به این علت این کار پر خطر را به خود کایان سمرده بود، حتی خود نیز به گفته‌هایش زیاد اطمینان نداشت این‌ها را گفته بود اما کایان هنوز هم دل در دلش نبود. نباید خود را می‌باخت، نباید از یاد خدا غافل می‌شد، پس سعی کرد پس از آرام کردن مادرش به نمازخانه رفته و دو رکعت نماز بخواند تا شاید قلبش آرام‌بگیرد.
    1 امتیاز
  4. پارت ۱۴۴ قدیر شانه او را گرفته و تند- تند درحال پرسیدن بود همه صداها دور سرش می‌چرخیدند اما نمی‌توانست جوابشان را بدهد. صحبت‌هایی که داخل اتاق شده بود را باور نمی‌کرد و نمی‌توانست قبول کند. دستانش نامحسوس لرز عجیبی داشتند و در عین حال سرش درحال منفجر شدن بود. قدیر وقتی صورت حیرت زده و مبهوتش را دید حساب کار دستش آمده و درحالی که دستش را روی سرش می‌کوبید از جمع دور شد. همه سعی می‌کردند با او حرف بزنند اما کایان قادر به صحبت نبود، تا این که یک‌آن فریاد زد: - yeterli <<بسه!>> این را گفته و درحالی که تازه راه گلویش باز شده بود اشک‌هایش جاری شد و به سرعت و لنگان- لنگان از میان جمع رد شد، همه درحالی که پشت‌سرش راه افتاده بودند با صدای دکتر اجنوی به سمتش بازگشتند. اما سوگل نایستاد و‌ به سرعت پشت سر کایان حرکت کرد. کایان درحالی که وارد راه‌رویی که اتاقش قرار داشت شده بود دستش را به دیوار گرفته و اشک‌های بی‌صدایش تبدیل به هق‌- هق مردانه شدند. سوگل به سرعت خود را به او رسانده و درحالی که بازویش را می‌گرفت سعی کرد او را به سمت اتاقش هدایت کند. چند دقیقه بود که وارد اتاق شده بودند اما کایان هنوز در همان وضعیت بود. تنها کاری که آرامش می‌کرد یک دل سیر گریه در آغوش کسی بود که بیشتر از همه دوستش داشت. سوگل که وضعیت را بسیار جدی می‌دید هیچ چیز نمی‌پرسید اما با این وضع کایان، می‌دانست که اتفاق بدی افتاده! درحالی که دیگر طاقت اشک‌های مردانه کایان را نداشت بازویش را ول کرده و دستانش را باز کرد. کایان بی‌طاقت سوگل را بغل کرده و درحالی که سوگل را به خود می‌فشرد با زبانی خشک‌شده بریده- بردیده شروع به صحبت کرد: - سئو...سئوگیل! سوگل سعی کرد به آرامی جوابش را دهد پس زیر لب زمزمه کرد: - جانم! صدای ضعیف و پراسترس کایان بلند شد که از زیر دندان‌های قفل شده‌اش نالید: - doktor. dedi doktor <<دکتر... دکتر گفت...>> نتوانست ادامه دهد سرش را بیشتر به شال سوگل که از سرش افتاده بود فشرده و اشک‌هایش پشت سر هم جاری شدند. دوباره با تته پته نالید: - Kafatasına alınan darbeyle birlikte çok sayıda damar yırtıldı ve beyin kanaması meydana geldi! <<با ضربه‌ای که به جمجه‌اش وارد شده باعث شده چند تا رگ پاره بشه و خون‌ریزی مغزی اتفاق بیافته!>> شانه‌هایش دوباره لرزیدند که سوگل خود را از او جدا کرده و دستانش را قاب صورتش کرد، درحالی که خود نیز اشک می‌ریخت سعی کرد او را آرام کند پس گفت: - خب با عمل جراحی خوب می‌شه مگه نه؟ نگران نباش! کایان لب‌هایش را با زبان تر کرده و گفت: - Doktor operasyonun çok riskli olduğunu söyledi. söz konusu <<دکتر گفت، دکتر گفت عملش خیلی پرریسکه! گفت، >> کمی سکوت کرد و ادامه داد: - Belki ameliyat başarılı olmayacak, bana ameliyatı kendin yapmamı söyledi! <<گفت شاید عمل موفقی نباشه، به من گفت خودت جراحی رو به عهده بگیر!>> این را گفته و دوباره با گریه در آغوش هم گم شدند.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...