اتاقی از آن من 114 ارسال شده در 30 خرداد، 2025 اشتراک گذاری ارسال شده در 30 خرداد، 2025 نام دلنوشته: کالبد مادرم ژانر: تراژدی نویسنده: اهورا تابش | کاربر انجمن نودهشتیا مقدمه: «هنگامی که کالبد مادرم را شکافتند گویی تمام دلش، برای من سوخته بود!» دلش خوشبخت نبود زیرا من مرتکب شدهام بگذار بهمن یخزده نسیان مرا در کام خود فرو ببرد که او را خوشبخت نکردهام! من به آن خیانت کردم از این رو که هیچوقت خوشبخت نبوده است... . 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
اتاقی از آن من 114 ارسال شده در 30 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 خرداد، 2025 ای گلی که برگهای سفیدت درون تاریکی مطلق میدرخشد؛ گیسوان مادرم هرگز سفید نبودند. گل قاصدک، مادر گیس زردم را هیچوقت نیامد... . ای ابر بارانی، بر فراز ما آیا میپلکی؟ مادر ساکت من بر هرکسی میگرید 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
اتاقی از آن من 114 ارسال شده در 30 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 خرداد، 2025 مادرم، من آمدم با وضعی آشفته و دلنگران از مسیر طولانی با پیراهنی که دیگری چیزی جز تار و پود از آن نمانده است... . پیراهن طرحدار سفید رنگ که برایم بافتی! خیلی وقت است که رشتههایش ازهم گسسته است. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
اتاقی از آن من 114 ارسال شده در 30 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 خرداد، 2025 چیزی نمیدانستم، سخت در حیران مانده بودم. از اطراف خود، آسمان، برگها، درختان و خدا پرسیدم آیا میتوانستم؟ چیزی نمیگفتند. آه در خانهی ما در این شهر غریب مادر من با گریه میخفت. آری، دانستم... . 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
اتاقی از آن من 114 ارسال شده در 3 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 تیر، 2025 خاطرم سرشار است از یاد مادرم که به صبح مینگرد. در پشت اتاقک آیینهای زندگی خویش بیخبر از آنکه قرار است نظارهگر سقراط باشد... 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
اتاقی از آن من 114 ارسال شده در 3 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 تیر، 2025 در این چارچوب ایستادهام غروب میشود... باران در حال گریختن است؛ مادرم بر زمین مینشیند و ناتمام گریه میکند کل سالیانش در پی غروبی دلگیر بود تا برای من گریه کند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
اتاقی از آن من 114 ارسال شده در 3 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 تیر، 2025 مادرم در همان چهارچوب خوشبختی خود را همراه با من گفته بود سالهای بعد در خیابانی که انتهای آنرا نمیدانستم، گم شدم گویی سایهی روشن ابر به خانهی ما سقوط کرده بود صدای برگها را میشنیدم زبانم لکنت داشت گریه بر من عارض شده بود و مادرم در آن روز پاییزی وفات یافت... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
اتاقی از آن من 114 ارسال شده در 3 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 تیر، 2025 هیچروزی از عمرم برای من آنقدر پارینه نبود مادرم بر خود، شاید هم بر ما گریسته بود. مادرم از دردها رها شده بود. او را در تنگایی گود تشییع کردیم، آنگاه بود که بر سر ما زنبقهای ارزانی از ترس و وحشت نازل شده بود... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
اتاقی از آن من 114 ارسال شده در 3 تیر، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 تیر، 2025 تمام شب با خواهرم امید پرواز داشتیم، انکار انسان بودن میکردیم که پرواز برایمان ممکن نبود. خواهرم هراسان بود، خود را از بام به کوچه انداخت... من دیگر او را ندیدم مثل مادرم که ازبلندی صبح به شب خود را رها کرده بود. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری