رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

do.php?imgf=org-e155f28167ee1.png

نام دلنوشته: کالبد مادرم
ژانر: تراژدی
نویسنده: اهورا تابش | کاربر انجمن نودهشتیا 
مقدمه:
«هنگامی که کالبد مادرم را شکافتند
گویی تمام دلش، برای من سوخته بود!»
دلش خوشبخت نبود زیرا من مرتکب شده‌ام
بگذار بهمن یخ‌زده نسیان
مرا در کام خود فرو ببرد که او را خوشبخت نکرده‌ام!
من به آن خیانت کردم
از این رو که هیچ‌وقت خوشبخت نبوده است... .

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ای گلی که برگ‌های سفیدت درون تاریکی مطلق می‌درخشد؛
گیسوان مادرم هرگز سفید نبودند.
گل قاصدک، مادر گیس زردم را هیچ‌وقت نیامد... .
ای ابر بارانی، بر فراز ما آیا می‌پلکی؟
مادر ساکت من بر هرکسی می‌گرید

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادرم، من آمدم
با وضعی آشفته و دل‌نگران از مسیر طولانی
با پیراهنی که دیگری چیزی جز تار و پود از آن نمانده است... .
پیراهن طرح‌دار سفید رنگ که برایم بافتی!
خیلی وقت است که رشته‌هایش ازهم گسسته است‌‌.

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چیزی نمی‌دانستم، سخت در حیران مانده بودم.
از اطراف خود،
آسمان، برگ‌ها، درختان و خدا
پرسیدم
آیا می‌توانستم؟
چیزی نمی‌گفتند.
آه در خانه‌ی ما
در این شهر غریب
مادر من با گریه می‌خفت.
آری، دانستم... .

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرم سرشار است
از یاد مادرم که به صبح می‌نگرد.
در پشت اتاقک آیینه‌ای زندگی خویش
بی‌خبر از آنکه قرار است
نظاره‌گر سقراط باشد...

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در این چارچوب ایستاده‌ام
غروب می‌شود...
باران در حال گریختن است؛
مادرم بر زمین می‌نشیند و ناتمام گریه می‌کند
کل سالیانش در پی غروبی دلگیر بود تا برای من گریه کند.

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادرم در همان چهارچوب
خوشبختی خود را همراه با من گفته بود
سال‌های بعد در خیابانی که انتهای آن‌را نمی‌دانستم، گم شدم
گویی سایه‌ی روشن ابر به خانه‌ی ما سقوط کرده بود
صدای برگ‌ها را می‌شنیدم
زبانم لکنت داشت
گریه بر من عارض شده بود و مادرم
در آن روز پاییزی وفات یافت...

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ‌روزی از عمرم برای من آن‌قدر پارینه نبود
مادرم بر خود، شاید هم بر ما گریسته بود.
مادرم از دردها رها شده بود.
او را در تنگایی گود تشییع کردیم،
آنگاه بود که بر سر ما زنبق‌های ارزانی از ترس و وحشت نازل شده بود...

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام شب با خواهرم امید پرواز داشتیم،
انکار انسان بودن می‌کردیم که پرواز برایمان ممکن نبود.
خواهرم هراسان بود، خود را از بام به کوچه انداخت...
من دیگر او را ندیدم
مثل مادرم که ازبلندی صبح به شب خود را رها کرده بود.

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...