Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 (ویرایش شده) دلنوشته:کوچه پس کوچههای شهر دلنویس: کهکشان ژانر :عاشقانه، تراژدی مقدمه: هفتهها، روزها، ساعتها، دقیقهها و ثانیهها گذشتهاند.ولی هنوز آخرین نگاهت، اخرین نگاهم یادم نرفته. هر شب به شوق دیدنت از پنجره اتاقی که تمام زندگیام را با تو تصور کردم، تماشاگر خیابانهای تاریک شهر میشوم تا شاید برق چشمانت از میان آن همه تاریکی باز هم برایم دلبری کند. ویرایش شده 25 خرداد، 2025 توسط Kahkeshan 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 عجب روزگار بیوفایی هست، خودت را از من گرفت ولی خاطراتت را نه. هر روز از نبودنت جان میدهم و باز نمیمیرم. آخر من با این اعتیادی که آرام جان ندارد چه کنم؟! دلتنگی و حسرت این روزها حکم باوفاترین دوستهایم را دارند، چنان به آغوشم کشیدهاند که انگار خیال جدایی از من را در سر ندارند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 این روزها، همانند دیوانهها وسط شهر میایستم و به زوجهایی که دست در دست همدیگر راه میروند، با حسرت نگاه میکنم. و باز دلم هوای دستان گرمت را میکند، آنقدر به زوج های رهگذر شهر نگاه میکنم تا سکوت نیمه شب با زدن سیلی تنهایی مرا به خود بیاورد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 هیچچیز آرامم نمیکند و هر گوشه از شهر مهر نبودنت را برایم پُررنگ تر از قبل میکند. نیستی و دنیا معنایی برایم ندارد. حکم مرده متحرکی را دارم، که از تمام دنیا فقط خاطراتت برایش مانده است. آخر چقدر میتوانی ظالم و بیرحم باشی. بخدا که ظالمان دنیا باید ظلم کردن را از تو یاد بگیرند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 پاییز امسال برابر با هر برگی که به زمین افتاد، اشکهای من هم افتاد. همانطور که یک درخت تمام برگهایش را از دست داد و خشک شد. منهم تمام دلخوشیهایم را از دست دادم و به یک جسم بیروح تبدیل شدم. کجایی جانانم؟ بیا و به این شاهکارت نظری کن. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 شدهام زلیخا و در کوچه پس کوچههای تنگ و تاریک شهر به دنبالت میگردم تا شاید یک لحظه چشمهای خستهام تورا شکار کند. آخر این انصاف است که تو نباشی و دل من هر لحظه از نبودنت فریاد درد و حسرت سر بدهد؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 دیگر کوچه های شهرم جوابم کردن. در هر کوچه پا میگذارم بوی نخواستن به مشامم میخورد. و باز دل من همانند بچه تخسی که برای به کرسی نشاندن حرفش پاهایش را با قدرت به زمین میکوبد؛ پاهایش را با قدرت به دیوارهای دلم میکوبد و میگوید: - نمیخواهم، من امید دارم، روزی دلبرم را در این کوچهها میابم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 این شبها دود سیگار بهمن را به ریههایم قفل میکنم و اشکهای داغ پاییزیام را از آبشار چشم آزاد میکنم. کاش میشد خاطراتت را هم همانند اشکهایم قطرهقطره در رودخانه آرزوها رها کنم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 شبها کنار پنجره باز میایستم و حرفهای مانده در دلم را به بادهای رهگذر شهر میسپارم تا شاید زمانی که از کنارت میگذرند. گفتههای پُر دردم را به گوشت برسانند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 دلتنگیهایم را در دامان دلم نگه میدارم و شبها به بالشت سفید رنگم هدیه میدهم. با هر قطره از اشکهایم بالشتم ناله کنان فریاد میزند: - بس کن دیوانه نه من را آزار بده و نه خودت را، او دیگر بر نمیگردد. رهگذری بیش نبود. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 نه میمانی و نه میروی، خودت نیستی اما هر روز که بیشتر میگذرد خاطراتت چنگالهایش رو چنان، بر قلب و فکرم فرو میکند که هر لحظه احساس میکنم الان هست که تکهتکه شوند. یا بیا و بمان یا برو من دیگر طاقت ندارم. شاید بتوانم خودم را از نبودنت راضی کنم اما این دل که حرف نمیفهمد! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 خستهتر از هر شب، امشب قلم به دست گرفتم تا برایت ناگفتههایم را بنویسم. چشمهایم در انتظار دیدنت، لبهایم در انتظار آمدنت و لبخندی که کنج آن جا خوش میکند. دستهایم برای به دست گرفتن دستهایت بیتابتر از هر ثانیه. و دلم همانند پرندهای تخس برای آغوشت بالبال میزند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 نیمهشب به آسمان نگاه میکنم به ستارههای که کنار همدیگر چشمک میزنند حسادت میکنم. آسمان هم ستاره چهایش را تنها نگذاشته است و برایشان زوج انتخاب کرده . آنوقت من اینجا در انتظارت ثانیه میشمارم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 از وقتی رفتی دیگر شبها به زور صبح میشوند و روزها به زور شب، ثانیهها تبدیل به قرن شدند. نمیگذرد و من هر ثانیه جان پس میدهم. کجایی دلبرم آخر چرا این انتظار پایان پیدا نمیکند؟! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 شبها که دلتنگی بیحد میشود، با ماه آسمان همراه میشوم. او از دلتنگی و انتظارش برای دیدن خورشید میگوید. و من از دلتنگی و انتظارم از تو برایش میگویم و من زمانی به خود میآیم که خورشید بیخبر از دلتنگیهای ماهش طلوع میکند. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 هر که از من میپرسید زندگی یعنی چه؟ پاسخ میدادم: - زندگی یعنی لبخند او، زندگی یعنی برق چشمهایش، زندگی یعنی شیطنتهایش در واقعیت اگر بخواهم زندگی را معنا کنم باید بگویم زندگی یعنی او! همانقدر که باشد و من حسش کنم یعنی زندگی و تو حالا نیستی و زندگی من هیچ شد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 صبرم دیگر لبریز شده! دیگر چشمهایم یاریم نمیکند، همانند زلیخای کور در شهر عصا زنان به دنبالت میگردم تا شاید در کوچه پس کوچههای که توسط ظالمان شهر پوشش یافته پیدایت کنم. و تو بازهم نیستی، و من باز هم به دنبالت میگردم. نمیدانم چرا این دل نمیخواهد قبول کند که تو رهگذری بودی و بس. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 نمیدانم تا کی باید خودم را با گفتن اینکه دیگر دوستت ندارم بازی دهم. میدانی تمام دنیا دستبهدست هم دادند تا من را زجر بدهند. هر گوشه که نگاهم میافتد تو جلوی چشمهایم خودنمایی میکنی. هرجا که پا میگذارم خاطرهای یادم میآید و من باز خیسی گونههایم را حس میکنم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kahkeshan 802 ارسال شده در 25 خرداد، 2025 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 خرداد، 2025 میدانی دلبرم، امشب همانطور که دود سیگار بهمن را به ریههایم هدیه میدادم. فکر کردم که تو دیگر نمیآیی عشق، من و خاطراتمان را فراموش کردی.گشتن در کوچههای شهر به دنبالت بیفایده است. نه تو یوسفی و نه من زلیخا. تو بیوفایی دنیای عاشقانه من هستی و من شکسته شده دنیای بیوفایی تو. من عشق را میان حسرتهای دلم دفن کردم و تو عشق را میان فراموشیهایت. پایان. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری