رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

spacer.png

اثر: ابتلا

نویسنده:  کهکشان 

ژانر:  اجتماعی 

خلاصه:  

در شهری که سکوت، قانون نانوشته‌ی دیوارهاست، زنان در سکوت گام برمی‌دارند، بی‌آنکه صدای پاهایشان به گوش برسد. حقیقت در بند باورهای کهنه اسیر است و لب‌هایی که باید سخن بگویند، در هراس خاموشی فرو رفته‌اند. گاهی نوری در دل تاریکی جرقه می‌زند، اما بادهای کهن سال‌هاست که به خاموش کردن هر شعله‌ای خو گرفته‌اند.

ویرایش شده توسط Kahkeshan

هیچ حصاری بلندتر از اندیشه‌های پوسیده نیست، هیچ بندی محکم‌تر از باورهایی که نسل‌ها به زنجیر کشیده‌اند. در شهری که واژه‌ها پیش از تولد خفه می‌شوند، حقیقت چون رود در بستری خشک جریان می‌یابد، بی‌آنکه فرصتی برای رسیدن به دریا داشته باشد. قرن‌ها گذشته، اما هنوز برخی صداها را ناهنجاری می‌نامند و برخی زخم‌ها را تقدیر. در جهانی که لبخندها دستور می‌گیرند و سکوت، فضیلتی تحسین‌ شده‌است، چه کسی جرئت می‌کند پرده از چهره‌ی حقیقت بردارد؟

بوی تلخ قهوه‌، صدای برخورد قاشق‌ها به نعلبکی، و همهمه‌ی آدم‌هایی که آمده بودند خودشان را در شلوغی کافه گم کنند همه باهم قاطی شده‌ بود. پناه نفس عمیقی کشید و سینی را محکم‌تر در دست گرفت. میز کناری، مردی بی‌حوصله انگشتش را روی چوب کهنه‌ی میز می‌کوبید. وقتی چای را جلویش گذاشت، بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
- دفعه پیش سرد بود!
جواب نداد. فقط سینی را چرخاند و به سمت میز بعدی رفت. مشتری‌های کافه انگار او را نمی‌دیدند، فقط خدماتش را می‌خواستند. «دستمال بده، این تلخه، حساب کن.» جمله‌های تکراری‌ای که هر روز می‌شنید و مثل بخشی از دیوارهای کافه از کنارشان می‌گذشت. روی صندلی کنار کانتر نشست و دست‌هایش را در جیبش فرو برد. پول‌های مچاله‌شده را شمرد، جمع زد، کم کرد، دوباره شمرد. عددها هیچ‌وقت جادویی از خودشان نشان نمی‌دادند. همیشه یک جایی کم می‌آمد، همیشه چیزی عقب می‌افتاد. اجاره، بدهی، قبض‌ها، خرج‌های ناگهانی...  . با آهی پر از غم از جایش بلند شد.  سینی خالی را روی کانتر گذاشت و پیش‌بندش را مرتب کرد. هنوز چند ساعت دیگر تا پایان شیفتش مانده بود. پاهایش از ایستادن طولانی‌مدت تیر می‌کشید، اما به این دردها عادت داشت. صدای نسترن دوست و همکارش را از پشت سرش شنید:

- بسه دیگه، یه دقیقه بشین، از صبح وایسادی. پناه دست‌هایش را روی لبه‌ی پیشخوان گذاشت و نگاهی به میزهای شلوغ انداخت.

 - الان وقت استراحته؟ هنوز کلی سفارش مونده. نسترن پوفی کرد و شانه بالا انداخت. 
- تو دیگه زیادی سخت می‌گیری. مگه چقدر قراره بابت این همه دویدن بهمون بدن؟
پناه جوابی نداد. خوب می‌دانست که دستمزدشان ناچیز است، اما کار، کار بود. اگر همین هم نبود، چطور قرار بود کرایه‌ی خانه را بدهد؟ چطور قرار بود زندگی‌اش را بچرخاند؟ مشتری دیگری با صدای بلند صدا زد:  «خانم! این چای چرا اینقدر دیر شد؟» 
پناه بی‌حرف سینی را برداشت و به سمت میز رفت. از سر عادت، لبخند کمرنگی زد و فنجان چای را روی میز گذاشت. مشتری اخمی کرد و بدون تشکر، مشغول هم زدن چای تازه رسیده‌اش شد. 

ویرایش شده توسط Kahkeshan

پناه سینی خالی را دوباره روی کانتر گذاشت و نفسش را با خستگی بیرون داد. نسترن با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و با لحن طعنه‌آمیزی گفت:
- حالت خوبه؟ انگار می‌خوای همین‌جا از حال بری.
پناه لبخند کجی زد، سر تکان داد و «خوبمی» گفت. اما حقیقت این بود که خوب نبود. مدت‌ها بود که خوب نبود. انگار زندگی‌اش به یک خط مستقیم تبدیل شده بود؛ خطی که نه بالا می‌رفت، نه پایین، فقط ادامه داشت، بدون هیچ تغییری، بدون هیچ نشانه‌ای از بهتر شدن. نسترن چانه‌اش را روی دستش گذاشت و زیرلب زمزمه کرد:
-  تو زیادی تحمل می‌کنی.
پناه نگاهش نکرد. فقط شانه بالا انداخت و دست‌هایش را در جیب پیش بند طوسی‌رنگش فرو برد. نسترن ادامه داد:
- همیشه با خودم فکر می‌کنم، چرا انقدر به این شغل لعنتی اهمیت می‌دی؟ انگار رئیس کافه قراره آخر ماه بهت جایزه بده!
پناه لبخند محوی زد. 
- چون مجبورم. رئیسم تو صورت من ماه ندیده بهم جایزه بده! 
نسترن پوزخند زد. 
- ما همه مجبوریم، ولی تو یه جور دیگه‌ای خودتو به زنجیر کشیدی.
پناه چیزی نگفت. نسترن درکش نمی‌کرد او نمی‌دانست دخل و خرج او باهم نمی‌سازد او باید برای چند تکه کاغذ که بی‌شباهت به چرک کف دست نیست سگ‌دو بزند. انگشتش را روی سطح چوبی پیشخوان کشید و به حرکت دستش خیره شد.  صدای درِ کافه باز هم بلند شد. گروهی از مشتریان تازه وارد شدند. پناه خودش را جمع و جور کرد، سینی را برداشت و به سمتشان رفت. چند دقیقه بعد، وقتی برگشت، نسترن هنوز همان‌جا ایستاده بود. نگاهش روی او ماند. انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما تردید داشت. بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت:
- پناه، تو هیچ‌وقت فکر کردی که ممکنه یه جای دیگه، یه زندگی دیگه برات باشه؟
پناه مکث کرد. انگشتش روی لبه‌ی سینی سر خورد. یک جای دیگر؟ یک زندگی دیگر؟ چقدر این جمله برایش ناآشنا بود. انگار کسی درباره‌ی سیاره‌ای دیگر حرف می‌زد.
سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد.
- زندگی همینه دیگه، برای امثال ما که بدبختی مثل بختک بر سرمان آوار شده،  بهتر از این پیدا نمی‌شود! 
نسترن خواست جواب بدهد، اما درست همان لحظه، صدای داد و بیداد از سمت یکی از میزها بلند شد. پناه سر چرخاند. مردی که قبلاً هم چند باری به کافه آمده بود، حالا با اخم‌های درهم به دختر جوانی که کنارش نشسته بود، تشر می‌زد.

ویرایش شده توسط Kahkeshan

- گفتم ساکت شو، چقدر حرف می‌زنی؟!
دختر سرش را پایین انداخته بود و با دستانش بازی می‌کرد. پناه متوجه شد که شانه‌هایش می‌لرزند. چیزی در دلش پیچید، چیزی شبیه خشم، یا شاید هم چیزی شبیه درد. نسترن نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
– باز شروع شد...
پناه سینی را روی پیشخوان گذاشت. 
نسترن شانه بالا انداخت.
-  همیشه با یکی دعوا داره. بعضی وقتا با دختری که میاره، بعضی وقتا هم با پیشخدمتا.
پناه نگاهش را از مرد برنداشت. دختر کنارش آرام چیزی گفت، اما مرد باز هم با تندی جواب داد. ناگهان دستش را روی میز کوبید و صدای بلندی ایجاد کرد. چند نفر از مشتریان سر چرخاندند، اما هیچ‌کس چیزی نگفت. پناه حس کرد قلبش فشرده شد. انگار آن صدای کوبیده شدن دست روی میز، به جان خودش خورده بود. یاد چیزهایی افتاد که همیشه دیده بود، اما از کنارش گذشته بود. یاد تمام لحظاتی که ظلم را دیده، اما چشمانش را بسته بود. نسترن آرام گفت: 
- بیخیال، به ما ربطی نداره.
پناه ناخواسته مشت‌هایش را در جیبش فشرد. چرا هیچ‌کس هیچ حرفی نمی‌زد؟ چرا همیشه عادت داشتند که فقط نگاه کنند و بعد، وقتی همه‌چیز تمام شد، دوباره به کار خودشان برگردند؟ ناگهان دختر از جایش بلند شد، اما مرد با یک حرکت بازویش را گرفت و او را وادار کرد که دوباره بنشیند. حالا دیگر چند نفر از مشتریان کاملاً متوجه شده بودند، اما باز هم هیچ‌کس حرفی نزد.
پناه یک قدم جلو گذاشت. قلبش محکم می‌زد. این لحظه، شاید با تمام لحظاتی که در این کافه گذشته بود، فرق داشت.
مرد با صدای گرفته‌ای گفت:
- گفتم بشین.
دختر زیر لب چیزی زمزمه کرد. صدایش به سختی شنیده می‌شد، اما از روی چهره‌اش می‌شد فهمید که التماس می‌کند. پناه نگاهش کرد. به آن چشمانی که ترسیده بودند، به آن دستانی که آرام روی زانوانش جمع شده بودند. نسترن زیرلب گفت:
-  پناه، کاری نداشته باش. به دردسر می‌افتی.
اما پناه دیگر نمی‌توانست فقط نگاه کند. دیگر نمی‌توانست سکوت کند. گلوش را صاف کرد و با صدایی که از آن خودش نمی‌شناخت، گفت:
-  آقا، مشکلی پیش اومده؟
سکوت ناگهانی‌ای در کافه پیچید. انگار برای چند ثانیه، زمان متوقف شد. مرد سرش را بالا آورد و با اخمی غلیظ، پناه را برانداز کرد. دختر با وحشت به او نگاه کرد.
نسترن زیر لب ناسزایی گفت و چشمانش را بست. «تموم شد، خودتو انداختی تو دردسر...» 

ویرایش شده توسط Kahkeshan

پناه حس کرد همه نگاه‌ها به او دوخته شده‌. صدای قاشق‌هایی که به نعلبکی برخورد می‌کردند، برای لحظه‌ای متوقف شد. مشتری‌هایی که تا چند لحظه پیش بی‌تفاوت از کنار این صحنه گذشته بودند، حالا منتظر واکنش مرد بودند. مرد چشمانش را ریز کرد، انگار که بخواهد قد و قواره‌ی پناه را بسنجد. پناه قلبش در سینه می‌کوبید، اما محکم ایستاده بود.
مرد، که حالا مشخص بود از اینکه کسی در کارش دخالت کرده عصبانی شده، با صدایی که سعی داشت آرام باشد، اما لبه‌های خشم را در خودش داشت، گفت:
- به تو ربطی نداره. به کارت برس.
پناه نفسش را حبس کرد. نگاهش را به دختر دوخت. گونه‌هایش سرخ شده بودند، انگار که از خجالت یا ترس، اما بیشتر از آن، در چشمانش یک التماس نانوشته بود. شاید انتظار داشت که پناه چیزی بگوید.  پناه یک قدم جلوتر رفت.
- اگه مشکلی پیش اومده، می‌تونیم به پلیس زنگ بزنیم.
این جمله کافی بود تا رنگ از چهره‌ی مرد بپرد. اخمش عمیق‌تر شد، لب‌هایش قیطونی‌اش را محکم روی هم فشرد و دستش را روی میز مشت کرد. نسترن زیر لب گفت:
- پناه، بس کن دیگه…
اما پناه گوش نمی‌کرد. صدایش، هرچند لرزش کوچکی در خودش داشت، اما محکم بود. مرد یک لحظه سکوت کرد، انگار که داشت فکر می‌کرد، بعد ناگهان صندلی را به عقب هل داد و بلند شد. صدای کشیده شدن چوب روی زمین، در کافه پیچید و چند نفر دیگر را هم به سمتشان کشاند.
- تو کی هستی که بخوای تو کار من دخالت کنی؟
صدایش آرام بود، اما در آن آرامش، طوفانی خوابیده بود. پناه نفس عمیقی کشید. حالا دیگر تمام کافه به آن‌ها نگاه می‌کردند، اما هنوز هیچ‌کس هیچ کاری نمی‌کرد. هیچ‌کس نمی‌خواست وارد این معرکه شود. مرد یک قدم جلو آمد. حالا دیگر فقط یک میز بینشان بود. نگاهش چیزی بین تهدید و تمسخر در نوسان بود. 
- ببین، کوچولو، تو یه پیشخدمتی، کارت اینه که سینی بچرخونی و خدمت کنی، نه اینکه تو کار مردم فضولی کنی. پناه حس کرد دست‌هایش مشت شده‌اند. این تحقیر، این نگاه بالا به پایین… چقدر آشنا بود. 

چقدر بارها و بارها از آدم‌های مختلف شنیده بود که نباید زیاد حرف بزند، نباید دخالت کند، نباید از خطی که برایش تعیین کرده‌اند، بیرون بزند. لب‌هایش را بهم فشرد و مستقیم در چشمان مرد نگاه کرد.
- و شما هم حق ندارید کسی رو مجبور کنید کنارتون بشینه.
مرد پوزخند زد. با انگشت ضربه‌ای به میز زد و گفت:
- و اگه مجبور کنم، چی؟ تو قراره جلو منو بگیری؟
پناه ساکت شد. واقعاً قرار نبود بتواند جلوی او را بگیرد. مرد از او قوی‌تر بود، شاید این‌همه شهامت اشتباه بود. اما همین که چیزی گفته بود، همین که نگذاشته بود دختر تنها بماند، خودش یک پیروزی بود.
پیش از آنکه پناه چیزی بگوید، دختر ناگهان صندلی‌اش را عقب کشید. از فرصت استفاده کرده بود. حالا که مرد حواسش به پناه بود، توانسته بود از جایش بلند شود. نفسش بریده بود، چشمانش از وحشت برق می‌زد، اما دیگر سر جایش ننشست. مرد تازه متوجه شد. دستش را دراز کرد که بازویش را بگیرد، اما این بار پناه بی‌هوا، سینی توی دستش را محکم بین آن‌ها گذاشت. برخورد فلز سرد به دست مرد، او را برای یک لحظه عقب کشید؛ کافی بود. دختر فرصت را غنیمت شمرد و سریع به سمت در خروجی دوید. مرد فحشی زیر لب داد و به سمت پناه برگشت. حالا دیگر خشمش پنهان‌شدنی نبود. چند قدم جلو آمد، اما درست همان لحظه، صدای مدیر کافه از پشت سرشان بلند شد.
- چه خبره اینجا؟
مرد ایستاد. نفسش سنگین شده بود، انگار نمی‌دانست چه باید بکند. پناه هم بی‌حرکت ماند. مدیر جلو آمد، نگاهی به مرد، نگاهی به پناه و بعد نگاهی به در خروجی انداخت، که حالا خالی بود. دختر رفته بود. مدیر با اخمی گفت:
- مشکلی پیش اومده؟
مرد نفسش را بیرون داد. انگشتش را روی میز کشید و بعد با لحن خشنی بدون توجه به مدیر گفت:
- دختره احمق،  بد میبینی! 
سپس، گوشی‌اش را برداشت و از کافه بیرون رفت. با رفتنش، کافه دوباره به جنب‌وجوش افتاد. انگار نه انگار که چیزی اتفاق افتاده. مشتری‌ها به حرف‌هایشان برگشتند، صدای همهمه و برخورد قاشق‌ها دوباره بلند شد. پناه حس کرد نفسش تازه آزاد می‌شود.  نسترن نزدیکش شد و آرنجش را به او زد.
- تو دیوونه‌ای! واقعاً دیوونه‌ای.

پناه هنوز حس می‌کرد که قلبش در سینه می‌کوبد. لرزش انگشتانش را به‌وضوح حس می‌کرد، اما سعی داشت خودش را آرام نشان دهد. نگاهش به در خروجی بود، اما از دختر دیگر خبری نبود. انگار در تاریکی شب گم شده بود. نسترن کنارش ایستاد و با لحنی که ترکیبی از عصبانیت و تحسین بود، گفت:
- واقعاً دیوونه‌ای! این کارا چیه می‌کنی؟ اگه اون مرده ازت پیش صادقی ( مدیر کافه)  شکایت می‌کرد چی؟! یا اگه بلایی سرت بیاره! 
پناه بالاخره نگاهش را از در گرفت و به نسترن خیره شد. هنوز احساس عجیبی در وجودش می‌جوشید، چیزی شبیه به خشم. 
- نمی‌تونستم فقط نگاه کنم.
نسترن دستی به پیشانی‌اش کشید و سرش را تکان داد.
- همیشه اینجوری بودی، همیشه دوست داری قهرمان بازی دربیاری. شاخ و شونه کشیدن و قهرمان بازی برای آدمای هیچی نداری مثل منو تو جز بدبختی دیگه هیچی نداره! 
پناه لبخند تلخی زد و سرش را به طرفین تکان داد.
- پس یعنی تو همون آدمی هستی که چشماشو می‌بنده و از کنار همه‌چیز رد می‌شه؟ چون هیچی نداره؟ 
نسترن مکث کرد. چیزی در نگاه پناه بود که نمی‌توانست نادیده بگیرد. آهی کشید و بی‌حوصله گفت:
- نمی‌دونم. فقط... فقط نمی‌خوام توی دردسر بیفتی.
پناه به سمت پیشخوان برگشت و سینی را برداشت. یاد لحظه‌ای افتاد که دختر توانسته بود فرار کند. لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست. شاید این اتفاق ساده به نظر می‌رسید، اما برای او، برای آن دختر، برای هرکسی که روزی در چنین موقعیتی بود، یک پیروزی کوچک محسوب می‌شد.
همان لحظه، درب شیشه‌ای کافه باز شد و زنگوله بالاسرش جیرینگی صدا داد، نسیم سردی به داخل خزید. پناه سرش را چرخاند. قلبش بی‌اختیار لرزید. همان مرد بود. دوباره برگشته بود. اما این بار تنها نبود. دو مرد دیگر همراهش بودند، هر دو بلندقد و هیکلی، با صورت‌هایی که اخم‌شان از دور هم پیدا بود. پناه بی‌اختیار سینی را محکم‌تر در دست گرفت. نگاه مرد به او دوخته شد، خیره و تهدیدآمیز. نسترن آرام زیر لب گفت:
- بدبخت شدیم! 
پناه چیزی نگفت، قلبش دیوانه‌وار خودش را به دیواره‌های قلبش می‌کوبید. 

سکوت سنگینی بین آن‌ها حاکم شد. پناه نفسش را در سینه حبس کرده بود. ضربان قلبش آن‌قدر شدید بود که انگار هر لحظه ممکن بود از سینه‌اش بیرون بزند. نسترن قدمی عقب رفت، اما پناه همچنان بی‌حرکت ماند. نگاهش به آن مرد افتاد، همان که دختر را مجبور می‌کرد کنارش بنشیند. حالا نگاهش خصمانه‌تر از قبل بود، برق تهدید در چشمانش می‌درخشید. فکر نمی‌کرد تهدید آن مرد واقعی باشد بیشتر از آن همین حالا حرفش را عملی کند و به سراغش بیاید. 
قدم‌هایشان روی سرامیک‌های سیاه، سفید کافه صدا می‌داد. مرد جلو آمد، درست مقابل پناه ایستاد. دو نفر همراهش در دو طرفش ایستاده بودند، یکی‌شان با سر تراشیده و بدنی سنگین، دیگری کمی لاغرتر اما با چهره‌ای که شرارت از آن می‌بارید.
مرد لبخندی زد، آن‌قدر آرام و مطمئن که خون در رگ‌های پناه یخ زد.
- بهت گفته بودم بد می‌بینی، مگه نه؟
پناه گلویش را صاف کرد، اما زبانش سنگین‌تر از آن بود که جوابی بدهد. می‌دانست باید کاری کند، اما بدنش سر جایش قفل شده بود. قبل از اینکه حتی به فرار فکر کند، ناگهان ضربه‌ای محکم به شکمش نشست. درد مانند جریان برق در تمام وجودش پیچید، پاهایش سست شد، سینی از دستش افتاد و با صدای مهیبی روی زمین کوبیده شد. درد نفسش را برید، اما قبل از اینکه فرصتی برای واکنش پیدا کند، مشت سنگینی به صورتش کوبیده شد. دنیا دور سرش چرخید، نورهای کافه تار شد و مزه‌ی خون در دهانش پخش شد. پاهایش تاب نیاوردند و روی زانو افتاد.
- پناه!
نسترن جیغ کشید و به سمتش دوید، اما یکی از آن مردها با یک حرکت سریع بازویش را گرفت و او را عقب کشید. نسترن وحشت‌زده تقلا کرد، با هول و هراس دستش را در جیبش فرو برد و گوشی‌اش را بیرون کشید.
- ولم کن لعنتی، باید به پلیس زنگ بزنم!
دکمه‌ی تماس را فشار داد، اما همان لحظه، مردی که او را نگه داشته بود، با یک حرکت وحشیانه گوشی را از دستش قاپید و با تمام قدرت به زمین کوبید. گوشی خرد شد، تکه‌هایش روی زمین پخش شد. نسترن با ناباوری به گوشی شکسته‌اش نگاه کرد، چشم‌هایش پر از اشک شد. جیغ زد:
- شما وحشی هستین؟! دارین جلوی چشم همه آدم می‌کشین!
اما کسی چیزی نگفت. همه‌ی کافه ساکت شده بود. مشتری‌ها با ترس به صحنه نگاه می‌کردند، اما هیچ‌کس قدمی جلو نمی‌گذاشت. کسی جرئت نداشت مداخله کند. مردی که گوشی را شکسته بود، پوزخندی زد و بازوی نسترن را محکم‌تر گرفت. نسترن تقلا کرد، اما فایده‌ای نداشت. دست‌هایش را روی بازوی مرد می‌کوبید، اما انگار داشت به دیوار ضربه می‌زد. 

ویرایش شده توسط Kahkeshan

اشک‌هایش جاری شد. پناه هنوز روی زمین بود، درد در تمام بدنش پیچیده بود، اما چیزی عمیق‌تر از درد جسمی درونش می‌جوشید. حس حقارت، حس خشم، حس اینکه بارها و بارها در چنین موقعیتی گیر افتاده بود و هیچ‌وقت کسی نبود که کمکش کند. مرد خم شد، یقه‌ی لباس پناه را گرفت و او را از زمین بلند کرد. پناه تقلا کرد، اما مشت بعدی که به صورتش خورد، تمام جهان را برایش سیاه کرد. طعم خون، گرمای صورتش، صدای فریاد نسترن... همه‌چیز درهم‌ پیچید. نسترن جیغ می‌کشید، با گریه فریاد می‌زد:
- کسی کمک کنه! شماها چتونه؟ کمک کنین لعنتیا!
اما هیچ‌کس حرکتی نکرد. مردم فقط نگاه می‌کردند، انگار داشتند یک نمایش تماشا می‌کردند، انگار درد و تحقیر یک انسان برایشان چیزی بیش از یک صحنه‌ی زودگذر نبود. پناه روی زمین افتاده بود، نفس‌هایش سنگین و نامنظم بود. چشمانش نیمه‌باز بودند، اما چیزی جز سایه‌های مبهم و درهم نمی‌دید. صدای قلبش در گوش‌هایش طنین انداخته بود، تپشی کند و ناموزون. هر نفسش با درد همراه بود. مرد هنوز رهایش نکرده بود. خم شد، یقه‌ی خونی لباس پناه را گرفت و دوباره او را از زمین بلند کرد. بدنش بی‌جان بود، مثل عروسکی شکسته که هر لحظه ممکن بود تکه‌تکه شود.
- هنوز نمردی، هان؟!
مشت بعدی، محکم‌تر از قبل بود. استخوان‌های فکش به هم ساییده شدند، خون از گوشه‌ی لبش روی چانه‌اش چکید. پناه دیگر چیزی حس نمی‌کرد. درد چنان در وجودش ریشه دوانده بود که حتی ضربات بعدی هم بی‌حس شده بودند. نسترن هنوز جیغ می‌کشید، تقلا می‌کرد، اما مردی که او را گرفته بود، محکم‌تر فشارش می‌داد.
- خفه شو، لعنتی! وگرنه تو رو هم می‌کشیم!
نسترن با چشمان اشک‌آلود تقلا کرد. مردم هنوز فقط نگاه می‌کردند. ترس در چشمانشان موج می‌زد، اما هیچ‌کس جلو نمی‌آمد.  مردی که پناه را می‌زد، با آخرین ضربه، او را روی زمین پرت کرد. پناه دیگر حتی برای نفس کشیدن هم زور نداشت. چشم‌هایش نیمه‌باز ماندند، اما تصویری که می‌دید، محو و تار بود. مرد نفس‌نفس زنان روی پا ایستاد. به اطراف نگاه کرد. سکوت همه را فرا گرفته بود. کسی حتی جرأت تکان خوردن نداشت. او پوزخندی زد و گفت:
- خوب گوش کنید، آشغالا! اگه یه کلمه، فقط یه کلمه به پلیس بگین، تک‌تک‌تون رو پیدا می‌کنیم. تک‌تک‌تون!
همراهانش خندیدند. یکی از آن‌ها نسترن را محکم‌تر گرفت، فشاری که باعث شد اشک‌هایش بیشتر جاری شود.
- فهمیدین؟!
هیچ‌کس چیزی نگفت. فقط سرهایشان پایین افتاد. مرد خندید. بعد، بدون اینکه حتی نگاهی دیگر به پناه بیندازد، دستش را بالا برد و به افرادش اشاره کرد.
- بریم.
قدم‌های سنگینشان روی زمین طنین انداخت. درب کافه باز شد، نسیم سردی داخل خزید، و سپس... در با صدای محکمی بسته شد. هیچ‌کس حرکت نمی‌کرد. تنها صدایی که شنیده می‌شد، نفس‌های لرزان و گریه‌ی خفه‌ی نسترن بود.
پناه چشمانش هنوز نیمه‌باز بودند. سقف را می‌دید، اما انگار سقف نبود، بلکه سیاهی‌ای بود که آرام‌آرام او را می‌بلعید. نفس کشید، یا حداقل تلاش کرد که بکشد، اما هر دم، شبیه خنجری درون ریه‌هایش فرو می‌رفت.
چقدر به مرگ نزدیک شده بود؟ صدایی اسمش را صدا زد.
- پناه، پناه!
اما او دیگر چیزی نمی‌شنید. سیاهی همه‌چیز را در خود بلعید.

نسترن نفس‌نفس می‌زد. دست‌هایش از شدت خشم می‌لرزید. نگاهش میان پناه که نیمه‌جان روی زمین افتاده بود و آدم‌هایی که فقط نگاه می‌کردند، سرگردان بود. چهره‌هایشان پر از ترس، پر از دودلی، اما هیچ‌کس قدمی جلو نمی‌گذاشت.
یک لحظه انگار چیزی درونش شکست. فریاد زد:
- شماها چتونه؟! یه آدم جلوتون داره می‌میره!
هیچ‌کس چیزی نگفت. حتی نگاهشان را از او دزدیدند، انگار که اگر نبینند، واقعیت محو می‌شود. نسترن دندان‌هایش را روی هم سایید. خشم درونش شعله کشید. با قدم‌هایی محکم به سمت پیشخوان رفت، جایی که مدیر کافه، مردی میان‌سال با ریش جوگندمی، پشت صندوق ایستاده بود. رنگ صورتش پریده بود، اما هنوز هیچ حرکتی نمی‌کرد. نسترن یقه‌ی او را با دو دست چنگ زد و محکم تکانش داد.
- منتظری بمیره، هان؟! منتظری خونش کل این خراب‌شده رو قرمز کنه، بعد به خودت زحمت بدی زنگ بزنی؟!
مرد با لکنت زمزمه کرد:
- من... من...
- زنگ بزن اورژانس، لعنتی! الان! 
مرد چند لحظه فقط به او خیره ماند. بعد، انگار که از شوک بیرون آمده باشد، دستپاچه گوشی را از جیبش بیرون کشید و شماره گرفت. نسترن هنوز یقه‌اش را چسبیده بود، انگار اگر رهایش می‌کرد، دوباره به همان بی‌عملی قبل برمی‌گشت.
- یه نفر زخمی شده، خیلی بد... سریع بفرستین...
صدایش می‌لرزید، نسترن عقب رفت، نفس‌هایش نامنظم بود، قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید. برگشت سمت پناه. صورت پناه رنگ‌پریده، کبود، خونی... پلک‌هایش نیمه‌باز، اما بی‌جان. کنارش زانو زد، دستان خونی‌اش را گرفت.
- پناه... تحمل کن، خواهش می‌کنم...
نمی‌دانست چقدر طول کشید. ثانیه‌ها کش می‌آمدند، مثل شکنجه‌ای بی‌رحم. اما بالاخره، صدای آژیر در خیابان پیچید. چراغ‌های قرمز و آبی روی دیوارهای کافه لرزیدند. در باز شد، امدادگران دویدند داخل. نسترن از جا بلند شد، عقب رفت تا جا برایشان باز کند. یکی از آن‌ها زانو زد، نبض پناه را گرفت، چهره‌اش جدی شد.
- وضعیتش بده. ببریمش.
به سرعت برانکارد آوردند، پناه را آرام روی آن گذاشتند. نسترن نگاهش را از صورت پناه برنداشت. وقتی او را بلند کردند، ناخودآگاه دستش را دراز کرد و بازوی پناه را گرفت.
- منم میام!
یکی از امدادگران سر تکان داد.
- بیا.
نسترن کنار برانکارد دوید، دست پناه را محکم در دستش نگه داشت، انگار که اگر رهایش می‌کرد، او را برای همیشه از دست می‌داد. پناه هنوز در سیاهی بود. هنوز جایی میان مرگ و زندگی گیر کرده بود. اما نسترن، با چشمانی پر از اشک و قلبی که از خشم و ترس می‌تپید، برای زنده‌ماندنش دعا می‌کرد...  . 

نسترن در آمبولانس، کنار برانکارد پناه نشسته بود. دستان سرد و بی‌جان او را میان انگشتانش گرفته بود و زیر لب، آرام و بی‌وقفه نامش را زمزمه می‌کرد. چراغ‌های قرمز و آبی روی شیشه‌های خیابان می‌رقصیدند، اما او چیزی نمی‌دید، جز صورت کبود و زخمی دوستش. یکی از امدادگران دستگاه اکسیژن را تنظیم کرد، دیگری درحال بررسی ضربان قلبش بود. نگاهشان حرفه‌ای بود، اما در چهره‌هایشان لایه‌ای از نگرانی دیده می‌شد. یکی‌شان سر بلند کرد و با صدایی آرام گفت:

- حالش خیلی بده، اما هنوز نفس می‌کشه.

نسترن محکم‌تر دست پناه را فشرد، انگار که با همین فشار می‌توانست او را در این دنیا نگه دارد. چشمانش پر از اشک بود، اما سعی کرد خودش را کنترل کند. صدای خش‌دارش از میان نفس‌های نامنظم بیرون آمد:

- زنده می‌مونه، درسته؟

کسی جوابی نداد. فقط صدای آژیر بود و خیابانی که زیر نور شب محو می‌شد.
آمبولانس با سرعت در مقابل بیمارستان توقف کرد. درها باز شد و امدادگران به سرعت پناه را بیرون بردند. نسترن به دنبالشان دوید، پاهایش می‌لرزید اما نمی‌ایستاد. از در ورودی گذشتند، به سمت اورژانس رفتند.

- همراهش کیه؟

نسترن نفس‌بریده دستش را بالا برد.

- من، من همراهشم!

اطلاعاتش رو می‌دونی؟ باید فرم پر کنی.

نسترن یک لحظه به صورت پناه نگاه کرد که میان دست‌های پزشکان ناپدید می‌شد. بعد، نفس عمیقی کشید و سر تکان داد.

- هرچی لازمه، فقط زودتر نجاتش بدین!

او را به سمت پذیرش بردند. مدام پشت سرش را نگاه می‌کرد، اما پناه دیگر دیده نمی‌شد. انگار مرز نامرئی‌ای میان آن‌ها کشیده شده بود، مرزی که نمی‌دانست در آن سویش، پناه زنده خواهد ماند یا نه...

نسترن روی صندلی آبی‌رنگ پلاستیکی راهروی بیمارستان نشست، دست‌هایش را روی صورتش گذاشت و نفس عمیقی کشید. بوی مواد ضدعفونی‌کننده، صدای پاهای شتاب‌زده‌ی پرستاران، ناله‌های خفیف از اتاق‌های اطراف... همه‌چیز دور سرش می‌چرخید، اما هیچ‌کدام به‌اندازه‌ی طوفانی که در ذهنش شکل گرفته بود، سهمگین نبود.
« الان به مادرش چی بگم؟ به پدرش چی؟» تصویر زن لاغر و خمیده‌ی مادر پناه جلوی چشمانش آمد. زنی که همیشه با آن چادر رنگ‌ورورفته‌اش، آرام و بی‌صدا کنار پناه می‌ایستاد، انگار که سایه‌ی دخترش باشد. چطور می‌توانست به او بگوید که دخترش را جلوی چشم‌هایش تا سر حد مرگ کتک زدند و هیچ کاری از دستش برنیامد؟
«بگم هیچ‌کس جلو نیومد؟ بگم آدم‌هایی که توی اون کافه نشسته بودن، حتی یه قدم برنداشتن که نجاتش بدن؟» قلبش فشرده شد. دستش را مشت کرد و محکم روی پایش کوبید. نگاهش روی کاشی‌های سفید بیمارستان دوید، اما در ذهنش، پدر پناه را می‌دید. مردی که روزگاری قوی و محکم بود، اما یک تصادف لعنتی، او را روی صندلی چرخ‌دار نشاند. مردی که هنوز هم با غرور شکسته‌اش، سعی می‌کرد سنگینی دنیا را به دوش بکشد.
« چطور بهش بگم؟ چطور به مردی که حتی نمی‌تونه روی پاش بایسته، بگم که دخترش روی زمین افتاده بود و هیچ‌کس کمکش نکرد؟» و برادرش... آن برادر بی‌مسئولیت که سال‌هاست آن‌سوی دنیا نشسته، بی‌خبر از خانواده‌ای که هنوز نام او را در خانه زمزمه می‌کنند. نسترن از یادآوری‌اش دندان روی هم سایید.
« اصلاً برای اون مهمه؟ اصلاً وقتی بهش بگم، خم به ابروش میاره؟ یا مثل همیشه فقط یه پیام سرد می‌فرسته و بعد، باز هم ناپدید می‌شه؟»  سرش را میان دستانش گرفت. این عذاب وجدان مثل خوره به جانش افتاده بود. اگر فقط زودتر واکنش نشان داده بود، اگر فقط محکم‌تر جلوی آن آدم‌ها ایستاده بود... شاید حالا پناه پشت آن در لعنتی، میان مرگ و زندگی گیر نکرده بود. اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌‌های ارغوانیش لغزیدند. انگشتانش را در هم قفل کرد و زیر لب زمزمه کرد:
- خدایا، فقط نجاتش بده... من به مادرش، به پدرش چی بگم؟

نسترن گوشی بیمارستان را میان انگشتان لرزانش فشرد. شماره‌ی مادر پناه روی صفحه‌ی مستطیل شکل چشمک می‌زد، اما انگشتش روی دکمه‌ی تماس می‌لرزید. نفس عمیقی کشید. حس می‌کرد گلویش خشک شده، انگار که چندین مشت خاک در دهانش ریخته باشند. بالاخره دکمه را لمس کرد.
بوق... یک بار... دوبار... صدای خسته و آرام زن در گوشی پیچید:

مادر پناه: بله؟!
- سلام خاله مینو، منم نسترن.
مینو:  نسترن جان؟ سلام مادر، حالتون خوبه؟

نسترن پلک‌هایش را بست. نفسش شکست و بغضی که گلویش را می‌فشرد، سنگین‌تر شد.

- خاله...

سکوت کرد. چطور می‌توانست بگوید؟ چطور می‌توانست جمله‌ای را که همه چیز را ویران می‌کرد، بر زبان بیاورد؟ صدای نگران زن در گوشش طنین انداخت:
مینو:  نسترن؟ چیزی شده؟ پناه خوبه؟

نسترن چانه‌اش لرزید. با دست دیگرش محکم روی دهانش زد تا صدای هق‌هقش بیرون نریزد. اما دیگر دیر شده بود.

- خاله... پناه... پناه تو بیمارستانه...

لحظه‌ای سکوت مطلق. حتی صدای نفس‌های مادر پناه را هم نمی‌شنید. بعد، انگار کسی او را از ارتفاع پرت کرده باشد، صدایش با وحشت و لرز بلند شد:

- چی؟ چی می‌گی دختر؟ کدوم بیمارستان؟ چی شده؟

نسترن با صدای خش‌داری اسم بیمارستان را گفت. صدای سقوط چیزی از آن سوی خط آمد، بعد صدای فریاد پدر پناه که می‌پرسید چه شده. 

تماس قطع شد. نسترن گوشی را سر جایش گذاشت و صورتش را میان دستانش پنهان کرد. خودش را برای لحظه‌ای که با چشمان اشک‌آلود مادر پناه روبه‌رو می‌شد، آماده می‌کرد. نیم ساعت بعد، صدای چرخ‌های ویلچر روی کاشی‌های سفید راهرو پیچید. نسترن سر بلند کرد و مادر پناه را دید که شتاب‌زده ویلچر شوهرش را هل می‌داد. چادرش روی شانه‌هایش افتاده بود، موهای سپیدش از زیر روسری یشمی‌رنگش آشکار شده بود و چشمانش وحشت‌زده به درهای بسته‌ی اتاق دوخته شده بود.

مینو:  پناه کجاست؟ دخترم کجاست؟

نسترن ایستاد، اما پاهایش سست بودند. زبانش نمی‌چرخید، فقط با بغض به اتاق اشاره کرد. در همین لحظه، در اتاق باز شد و پزشک با لباس سفید و پرونده‌ای در دست بیرون آمد. چهره‌اش خسته بود، اما در نگاهش آن جدیت پزشکی وجود داشت که هیچ نشانی از امید یا ناامیدی در آن نبود.

- شما همراه بیمارید؟

مادر پناه نفس‌نفس‌زنان جلو رفت. پدرش چرخ‌های ویلچرش را کمی جلو راند، دستانش که روی دسته‌های فلزی قرار داشتند، می‌لرزیدند.

پدر پناه:  دکتر... دخترم... حالش چطوره؟

پزشک پرونده را بست و آهی کشید. بیمار دچار ضربات متعدد به سر شده. شدت جراحات به حدی بوده که باعث افزایش فشار داخل جمجمه شده. ضربات مداوم باعث خونریزی زیر سخت‌شامه شده که منجر به بیهوشی عمیق شده. متأسفانه، بیمار به کما رفته. نسترن حس کرد دنیا دور سرش چرخید. مادر پناه جیغ خفه‌ای کشید و روی صندلی کنار دیوار افتاد. پدر پناه نفسش را حبس کرد، انگار که جسم نحیفش تحمل شنیدن این جمله را نداشت.

- یعنی... یعنی دخترم بیدار نمی‌شه؟

پزشک مکث کرد. به نسترن نگاهی انداخت که مانند شبحی رنگ‌پریده شده بود. بعد، با لحنی محتاطانه گفت:

- کما درجات مختلفی دارد. بعضی بیماران بعد از مدتی به هوش می‌آیند، اما... بعضی‌ها هم...

حرفش را ادامه نداد. لازم نبود. نسترن می‌دانست بقیه‌ی جمله چیست. مادر پناه موهایش را چنگ زد و سرش را به دیوار تکیه داد. نسترن زیر لب زمزمه کرد:

- خدایا... تو رو خدا پناه رو بهمون برگردون...

 

سکوت بیمارستان سنگین بود، اما نه به سنگینی باری که روی دوش نسترن افتاده بود. مادر پناه هنوز روی صندلی افتاده بود، چشمانش خیره به جایی نامعلوم، گویی مغزش نمی‌توانست کلماتی را که پزشک گفته بود، هضم کند. دست‌هایش را روی صورتش کشید، انگشتانش روی پوست رنگ‌پریده‌اش می‌لغزیدند، نفسش تند و بریده شده بود. پدر پناه، مردی که همیشه سعی می‌کرد محکم بماند، حالا حتی قدرت نگه داشتن دستانش را روی دسته‌های ویلچر نداشت. انگشتانش لرزیدند، پلک زد و چشمانش از اشک پر شدند، اما چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد، انگار که اگر چیزی نبیند، واقعیت تغییر می‌کرد. نسترن دهانش را باز کرد که چیزی بگوید، اما هیچ واژه‌ای مناسب این لحظه نبود. چه می‌توانست بگوید؟ که امیدوار باشید؟ که پناه قوی است؟ که خدا کمکشان می‌کند؟ تمام این جملات در برابر حقیقت تلخ وضعیت پناه، پوچ و توخالی به نظر می‌رسید. پزشک که نگاه سنگین و پر از التماس مادر پناه را دید، آهی کشید و نرم‌تر ادامه داد:

- بیمار هنوز واکنش‌های حیاتی داره. فشار مغزی بالاست، اما ما داروهای کاهش‌دهنده‌ی تورم مغز رو تزریق کردیم. باید تحت مراقبت ویژه باشه. در این مرحله نمی‌تونیم بگم چه مدت در این وضعیت میمونه، چون پاسخ هر بیمار متفاوته.

مادر پناه انگشتانش را روی دهانش گذاشت، نفسش لرزان شد. یعنی هیچ کاری نمی‌شه کرد؟ هیچ امیدی نیست؟ پزشک نگاهش را میان آن‌ها چرخاند و آرام گفت:

- امید همیشه هست، اما مغز، اندام پیچیده‌ایه. بسته به شدت آسیب، ممکنه چند روز، چند هفته یا حتی ماه‌ها طول بکشه. ما تمام تلاش‌مون رو می‌کنیم.

چند هفته... چند ماه؟! نسترن حس کرد زانوهایش سست شد. آیا ممکن بود پناه هیچ‌وقت به هوش نیاید؟ آیا ممکن بود این آخرین تصویری باشد که از او در ذهنشان ثبت می‌شود؟ پدر پناه، با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود، نجوا کرد:
- می‌تونم ببینمش؟

پزشک مکثی کرد و بعد سر تکان داد.

بله، اما لطفاً آروم باشید. بیمار در وضعیت حساسی قرار داره. مادر پناه با تنی لرزان از جا برخاست. چادرش را مرتب کرد و به نسترن نگاهی انداخت. چشمانش دیگر فقط وحشت‌زده نبودند، بلکه در عمق آن‌ها التماسی خاموش موج می‌زد: «بگو که دروغ است، بگو که این کابوس تمام می‌شود.» اما نسترن هم جوابی نداشت. فقط به آن در بسته خیره شد، جایی که پناه بی‌حرکت، بین مرگ و زندگی معلق بود...

 

مادرپناه همان‌جا، با دست‌هایی که از شدت لرزش دیگر توان گرفتن چادرش را نداشتند، به دیوار تکیه داد. نفس‌هایش نامنظم بود، چشمانش روی نسترن قفل شد.

- نسترن... چی شد؟ چه بلایی سر دخترم اومد؟ چطور به این وضع افتاد؟!

صدایش خش‌دار و لرزان بود، انگار که تازه ذهنش داشت این حقیقت تلخ را هضم می‌کرد. نسترن به سختی دهان باز کرد، اما بغضی که در گلویش جا خوش کرده بود، اجازه نداد چیزی بگوید. قطره‌های اشک یکی پس از دیگری از گونه‌هایش سر خوردند. مادر پناه قدمی به سمتش برداشت، این بار التماس در نگاهش پررنگ‌تر از همیشه بود.

- نسترن...!

نسترن نفس عمیقی کشید، اما نتوانست خودش را نگه دارد. هق‌هقش بالا گرفت، صورتش را میان دستانش پنهان کرد و با صدایی بریده و شکسته گفت:
- خاله... اون... اون از یک  دختر تو کافه طرف... داری کرد و مردی که با اون دختر بود تهدیدش کرد، نیم ساعت بعد...
مادر پناه دهانش را با دست پوشاند، پاهایش سست شد. نسترن میان گریه‌هایش ادامه داد:

- با دو نفر ریختن سرش و منم محکم گرفتن تا نتونم کمکش کنم،  من به دردنخور کاری از دستم بر نیومد!

پدر پناه که تا آن لحظه ساکت بود، نفسش را به سختی بیرون داد، مشتش را روی دسته‌ی ویلچر فشرد. اما مادر پناه، که حالا چشمانش از اشک خیس شده بود، یک قدم عقب رفت، انگار که اگر دور شود، این حقیقت هم از او فاصله می‌گیرد. ناگهان، دستانش را روی سرش گذاشت و با صدایی که از عمق قلب شکسته‌اش بیرون می‌آمد، ناله کرد:
- خدایا... خدایا

چشمانش از اشک پر شدند، اما در عمقشان خشم موج می‌زد. نفسش بریده بود، انگار که قلبش زیر بار این درد می‌خواست از هم بپاشد. دستانش را مشت کرد، به آسمان نگریست و با بغضی که از ته دل می‌آمد، نالید:
- خدا ازش نگذره! هر کی که این کار رو کرده، هر کی که دختر منو به این روز انداخته، روز خوش نبینه! خدایا خودت انتقام دخترم رو بگیر...

هشت ماه بعد

نور سفید و کم‌رمق اتاق بیمارستان روی پلک‌های نیمه‌باز پناه افتاد. چشمانش آرام و خسته، میان روشنایی و تاریکی نوسان داشتند. نفس‌هایش سنگین و کند بودند، انگار که بدنش بعد از ماه‌ها خواب، تازه یاد گرفته بود چگونه نفس بکشد. انگشتانش، که در تمام این مدت بی‌حرکت بودند، حالا تکانی نامحسوس خوردند. پلک زد، آرام، خیلی آرام، انگار که می‌ترسید دوباره به تاریکی فرو برود. صداهایی مبهم در گوشش پیچید، نامفهوم و دور. سرش سنگین بود، عضلاتش درد می‌کردند، اما هنوز نمی‌توانست تشخیص دهد که کجاست و چه اتفاقی افتاده. لحظاتی بعد، صدای هیجان‌زده‌ی پرستاری را شنید:

- دکتر! دکتر، بیمار به هوش اومده!

با این جمله، در اتاق با سرعت باز شد و قدم‌های سریع و پرشور چند نفر داخل شدند. پناه خواست دهان باز کند، اما گلویش خشک بود، آن‌قدر که حتی ناله‌ای هم از آن بیرون نیامد. احساس خفگی کرد، قلبش تندتر زد. دستانی مهربان روی شانه‌هایش نشست و صدایی آرام در گوشش گفت:

- آروم باش عزیزم، تو بیمارستانی. حالت خوبه.

چشمانش هنوز توانایی تمرکز نداشتند، اما حضور آدم‌ها را حس می‌کرد. ناگهان، صدایی آشنا، صدایی که انگار از دورترین نقطه‌ی ذهنش به او می‌رسید، پر از بغض و هیجان، گفت:

- پناه؟!

چشمانش آرام‌تر شدند، بالاخره توانست تصویری تار از چهره‌ای آشنا را ببیند. نسترن بود... اما چیزی تغییر کرده بود. چشمانش مهربان‌تر، اما خسته‌تر به نظر می‌رسید. گونه‌هایش تکیده‌تر بودند، اما برق خاصی در نگاهش بود. دست پناه را گرفت و میان گریه و خنده زمزمه کرد:

- خدا رو شکر... خدا رو هزار بار شکر...

پناه خواست چیزی بپرسد، اما نسترن آرام کنارش نشست و لبخندی زد.

- حرف نزن، الان مهم اینه که بیدار شدی، همه چیزو برات توضیح می‌دم.

پناه نفس عمیقی کشید، حس می‌کرد در یک کابوس طولانی غرق بوده و حالا تازه در حال برگشتن به واقعیت است. چشمانش دوباره بسته شدند، اما این‌بار نه از بیهوشی، بلکه از خستگی. وقتی دوباره چشم باز کرد، مادرش را دید. اما او هم تغییر کرده بود. گونه‌هایش رنگ پریده‌تر شده بودند، چشمانش بی‌روح‌تر. حتی وقتی لبخند زد، چیزی در آن لبخند شکسته به نظر می‌رسید. دست پناه را گرفت و آرام گفت:

- پناه... عزیزم

ویرایش شده توسط Kahkeshan
  • Kahkeshan عنوان را به داستان ابتلا| کهکشان کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد

پناه سعی کرد گلوی خشک و دردناکش را تر کند، اما زبانش به سقف دهانش چسبیده بود. با صدای خش‌دار و ضعیفی زمزمه کرد:
- آب...
نسترن سریع از جا بلند شد.
- صبر کن، برات کمپوت میارم، هم شیرینه، هم گلوتو نرم می‌کنه.
پناه نگاهش را به دنبالش کشید. هنوز گیج بود، ذهنش پر از سؤال بود، اما خستگی مجال فکر کردن نمی‌داد. لحظاتی بعد، نسترن با قوطی کمپوتی در دست برگشت. قاشقی برداشت و محتویات را آرام هم زد. وقتی قاشق را به سمت پناه گرفت، پناه به حلقه‌ای که در انگشتش برق می‌زد، خیره شد. لحظه‌ای سکوت کرد. انگار مغزش هنوز نمی‌توانست اطلاعات را درست پردازش کند. چشم‌هایش را ریز کرد، انگشت نسترن را دقیق‌تر نگاه کرد. حلقه‌ی ساده‌ی طلایی...
ابروهایش در هم رفت. به سختی زبانش را چرخاند و با صدایی که هنوز ضعیف بود، گفت:
- این... این چیه؟ نکنه ازدواج کردی؟
نسترن لحظه‌ای مکث کرد. دستش میان زمین و هوا معلق ماند. نگاهش رنگی از غم به خود گرفت. قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، مادر پناه نفس لرزانی کشید. سرش را پایین انداخت و بغضش را قورت داد.
- پناه... عزیزم... تو هشت ماهه بی‌هوشی،  یعنی تو کما بودی. 
پناه قاشق کمپوت را پس زد و ناباورانه به نسترن خیره شد. پلک زد، انگار که فکر می‌کرد اشتباه شنیده است.
- هشت ماه؟!
نسترن نفس عمیقی کشید، لبخند کم‌رنگی زد، اما چشم‌هایش هنوز پر از غم بود. نشست روی صندلی کنار تخت و آهسته شروع کرد:
- اون شب توی کافه اون سه تا مرد عوضی 
کتک زدن و... 
پناه: من بی‌هوش شدم و دیگه چیزی یادم نمیاد. 
نسترن لبش را گاز گرفت، انگار که دوباره تمام آن صحنه‌ها را در ذهنش می‌دید.
می‌خواستم کمکت کنم، اما... زورشون زیاد بود. یکی‌شون منو محکم گرفته بود. جیغ کشیدم، اما هیچ‌کس کمک نکرد. صدای کتک‌هایی که می‌خوردی هنوز تو گوشمه، مخصوصاً وقتی... وقتی که سرتو چند بار کوبوندن به دیوار.
صدایش می‌لرزید. سرش را پایین انداخت، 
با انگشتانش بازی‌بازی کرد. 
- بعدش فقط صدای آژیر آمبولانس و نورای قرمز و آبی یادمه... و تویی که بی‌هوش روی زمین افتاده بودی.
پناه حس کرد نفسش بالا نمی‌آید. گوشه‌ی چشمش داغ شد، اما هنوز آن‌قدر گیج بود که نتواند گریه کند. نگاهش را به حلقه‌ی نسترن برگرداند. هنوز نمی‌توانست هضم کند که نسترنی که تمام زندگی‌اش کنار او بود، حالا ازدواج کرده است.
-ولی... ولی تو... کی؟!
نسترن لبخند کمرنگی زد. همون روزای اولی که تو بیمارستان بودی، یکی از پرستارا، همون که همیشه بیشتر از بقیه بهت رسیدگی می‌کرد... اسمش میلاده. اون ازم پرسید چی شده، چرا هر روز اینجام؟ کم‌کم با هم حرف زدیم. آرومم می‌کرد، هوامو داشت. بعد از چند ماه، یه روز... ازم خواستگاری کرد.
پناه هنوز در شوک بود. به‌سختی زمزمه کرد:
- و تو قبول کردی؟
نسترن دستش را روی دست پناه گذاشت و آرام گفت:
- پناه خیلی اتفاق‌های دیگم افتاده که بعداً متوجه میشی! 
 

ویرایش شده توسط Kahkeshan

چه اتفاقاتی؟ چی شده؟  بابام کجاست؟
نسترن سریع نگاهش را به مادر پناه دوخت. زن کمی خودش را جمع کرد و با لحنی آرام گفت:
- رفته... خونه استراحت کنه عزیزم. چند... شب پشت سر هم... اینجا بود، خیلی خسته شده... بود.
پناه ابرو در هم کشید. چرا مادرش من، من می‌کرد؟ چشم‌هایش را ریز کرد، سعی کرد در چهره‌شان حقیقت را پیدا کند. کمی خودش را جا‌به‌جا کرد و احساس کرد بدنش سنگین‌تر از همیشه است.
- چرا من، من می‌کنی مامان؟! چی شده؟!
نسترن سریع گفت:
-  چیزی نشده پناه، الان نباید خودتو خسته کنی، تازه به هوش اومدی...  !
اما پناه به حرف‌های او توجهی نکرد. ذهنش روی یک سؤال دیگر قفل شده بود.
- هزینه بیمارستان رو چطور دادین؟!
سکوت، نگاه‌های کوتاه و مضطرب.
مادرش سریع گفت:
- پناه جان مادر یکم دراز بکش حالا بعداً حرف می‌زنیم!
- نه، می‌خوام بدونم! ما که هیچ پس‌اندازی نداشتیم، حتی واسه خرج روزمره هم مشکل داشتیم. این همه هزینه از کجا اومد؟
نسترن و مینو به هم نگاهی انداختند. این بار مینو نفس عمیقی کشید، انگار که دیگر جایی برای پنهان کردن حقیقت نبود.
- پناه... ما مجبور شدیم...
حلقه‌ی اشک در چشمانش نشست. دستانش را در هم قفل کرد و با صدایی که حالا از بغض می‌لرزید، گفت:

- خونه رو فروختیم.

پناه نفسش بند آمد. انگار کسی مشتی محکم به سینه‌اش زده باشد. با دهانی نیمه‌باز به مادرش خیره شد. لب‌هایش تکان خوردند، اما صدایی از آن‌ها بیرون نیامد.
- خونه رو... فروختین؟
مینو چشمانش را بست و سرش را تکان داد.
- مجبور شدیم، پناه. هیچ راه دیگه‌ای نبود.
پناه با چشمانی گشاد شده به نسترن نگاه کرد.
- تو چی؟ تو چرا گذاشتی این کارو بکنن؟

نسترن لبش را گاز گرفت، انگشتانش را در هم گره زد و آرام گفت:
- می‌دونم امانت دار خوبی نبودم؛ اما بخدا من هرکاری کردم نشد! هزینه بیمارستان سرسام‌آور بود. بیمه هم قبول نمی‌کرد. بابات...
پناه نفس‌نفس می‌زد. حس می‌کرد دنیا دور سرش می‌چرخد.
- بابام چی؟!
مینو هق‌هق کوتاهی کرد. نسترن بازویش را گرفت و آرام کنار گوشش گفت:
بگو خاله، ما که هنوز به هوش نیومده سکته‌اش دادیم! این رو هم بگو و خلاصمون کن!
مینو دست‌های لرزانش را روی صورتش کشید. نفسش را بیرون داد و با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد، گفت:
- بابات از وقتی تو رفتی تو کما، دیگه طاقت نیاورد. خودش رو مقصر می‌دونست...
پناه حس کرد معده‌اش مچاله شد. گوش‌هایش زنگ می‌زد.
- چی میگی مامان؟!  مگه تقصیر بابا بود؟
مینو به سختی ادامه داد:
- حریفش نشدم می‌گفت به دردنخورم نتونستم پدری کنم، نادر روزبه‌روز افسرده‌تر میشد.  بعد اینکه خونه رو فروختیم چند وقتی خونه مادر،  پدر نسترن موندیم خدا خیرشون بده اما مجبور شدم پدرت رو بفرستم خانه سالمندان.  یه چند وقت دیگم خونه مادر،  پدر نسترن موندم تا کار پیدا کنم و خرج خونه خودمون رو پول بیمارستان دادم تا اینکه شوهر نسترن گفت یه خیری میشناسه اون شاید کمکون کنه بعدشم میلاد باهاش حرف زد خدا به داشته‌هاش برکت بده کمکمون کرد و...  . اشک‌هایش یکی‌یکی از گونه‌هایش پایین ریختند. پناه چیزی نشنید. یا شاید هم نمی‌خواست بشنود. دنیا دور سرش چرخید. بدنش سست شد.
- نه... نه...
نسترن سریع دستش را گرفت.
- پناه، آروم باش، تو تازه...
اما پناه دیگر چیزی نمی‌شنید. فقط صدای ضربان شدید قلبش در گوش‌هایش پیچیده بود.

 

ویرایش شده توسط Kahkeshan

پناه دستش را با عصبانیت به تخت کوبید و فریاد زد:
- پس اون پرهام گوربه‌گور شده چی؟! بهش زنگ نزدین؟! رفته خارج که با دخترای عوضی‌تر از خودش خوش بگذرونه، نه؟!
سرش تیر کشید، نفس‌هایش به شماره افتاد، اما عصبانیتش نمی‌گذاشت آرام بگیرد. با حرکتی تند خواست از تخت بلند شود، اما سرش گیج رفت. چشمانش سیاهی رفتند و تعادلش را از دست داد. قدمی به جلو برداشت، اما پاهایش نای حرکت نداشتند. ناگهان زمین از زیر پایش خالی شد و محکم روی سرامیک‌های اتاق افتاد.
نسترن:  پناه!
مینو:  یا خدا!
نسترن و مینو همزمان جیغ کشیدند. مینو وحشت‌زده به سمت دکمه اضطراری دوید و پرستاران را صدا زد. پناه با ناله، دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. چیزی داغ و سرخ‌رنگ روی صورتش سرازیر شد. صدای قدم‌های پرشتاب در گوشش می‌پیچید، اما او دیگر جایی را نمی‌دید. تنها چیزی که در ذهنش تکرار می‌شد، صدای خودش بود که زیر لب، با بغض و خشم می‌گفت:
- خاک بر سر من که بابام تو خونه سالمندان باشه... خدا کاش جونم رو می‌گرفتی که این روز رو نبینم... که مادرم این‌جوری آواره نشه...  . 
اشک‌هایش روی زمین می‌چکیدند. صدای قدم‌های پرستاران نزدیک‌تر شد، اما او در هاله‌ای از درد و خشم، فقط یک اسم را تکرار می‌کرد:
- پرهام بی‌غیرت... خدا لعنتت کنه...
پرستارها با عجله وارد شدند. یکی از آن‌ها خم شد و سریع نبض پناه را گرفت، در حالی که دیگری دستگاه فشار را آماده می‌کرد. مینو هراسان خودش را کنار او انداخت و موهای خیس از عرقش را نوازش کرد.
- پناه... مادر... حرف بزن، چیزی بگو...
اما پناه فقط نفس‌های سنگین می‌کشید. خون از پیشانی‌اش روی گونه‌اش می‌چکید، اما او حتی درد را احساس نمی‌کرد. ذهنش تنها روی یک چیز قفل شده بود. خانه سالمندان. بابایش، مردی که همیشه سایه‌اش را بالای سرش حس می‌کرد، حالا گوشه‌ای از یک اتاق غریبه، تنها و شکسته.
پزشک سریع خودش را به بالای سر پناه رساند و با لحنی جدی گفت:
- مگه نگفتم هیجان و استرس براش خوب نیست، چی بهش گفتید؟! 
نسترن دستان لرزانش را جلوی دهانش گذاشت،  مینو با چشمانی پر از اشک سرش را پاین انداخت و چیزی نگفت. پناه با دست‌های لرزان سعی کرد از جا بلند شود، اما پرستاری که همسن مادرش میزد محکم شانه‌هایش را گرفت.
-  تکون نخور دخترم، باید معاینه بشی!
اما پناه چشمانش را باز کرد، مستقیم به مادرش خیره شد و با صدایی که از خشم و درد می‌لرزید، گفت:
- من باید برم بابام رو ببینم! 
مینو نفسش را حبس کرد. نسترن با درماندگی نگاهش کرد. اما پناه مصمم بود. دستانش را مشت کرد و لب‌هایش را به سختی روی هم فشرد.

پزشک نفسش را با کلافگی بیرون داد و به پرستارها اشاره کرد که پناه را آرام کنند. اما پناه دستش را از روی بازوی پرستار کشید و با صدایی لرزان اما محکم گفت:
- اگر نذارین برم، خودم فرار می‌کنم!
مینو که تا آن لحظه فقط اشک می‌ریخت، با بغض به دخترش نگاه کرد. این همه خشم و عذاب در وجود پناه می‌ترساندش. دستی به صورتش کشید و به سختی گفت:
- پناه، مادر... الان حالت خوب نیست... باید استراحت کنی...
پناه اما پوزخندی زد و چشمانش از اشک و عصبانیت برق زدند.
- استراحت کنم؟ آخه من دلم برا بابام تنگ شده! 
صدایش می‌لرزید، اما فریادش هنوز در اتاق می‌پیچید.
- شماها هیچی نمی‌فهمین... بابا هیچ‌وقت حتی یه روزم بدون ما دووم نمی‌آورد! 
پزشک نفسش را سنگین بیرون داد، به پرستار اشاره کرد و گفت:
- بهش یه آرام‌بخش تزریق کنید، این‌جوری حالش بدتر می‌شه.
پناه چشمانش را گشاد کرد و با ترس دستش را عقب کشید.
- نه! هیچ‌کس حق نداره به من دست بزنه!
اما قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، ضعف دوباره به جانش افتاد. دیدش تار شد، قلبش تندتر زد، و همه چیز در هاله‌ای از سیاهی فرو رفت.
آخرین چیزی که حس کرد، دست‌های مادرش بود که به صورتش می‌کشید و صدای نگران نسترن که نامش را صدا می‌زد...   .  وقتی چشم باز کرد، نور سفید اتاق روی پلک‌هایش سنگینی می‌کرد. کمی طول کشید تا بفهمد کجاست. بوی الکل و دارو همه جا را پر کرده بود. صدای قطره‌های سرم که آرام‌آرام می‌چکیدند، ذهنش را خالی‌تر از قبل می‌کرد.
چرخید و مادرش را دید که روی صندلی کنار تخت نشسته بود، چشم‌های قرمز و خسته‌اش نشان می‌داد که تمام این مدت بیدار بوده. با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود، لب زد:
- بابا...
مینو سریع دستش را گرفت و محکم میان انگشتانش فشرد.
- خوبه مادر، حالش خوبه...
پناه لبش را گاز گرفت و اشک در چشمانش حلقه زد.
- تو رو خدا... منو ببر پیشش...
مینو به سختی لبخند زد، انگار که در دلش طوفانی از نگرانی و تردید در جریان بود. اما بالاخره نفس عمیقی کشید و آرام گفت:
- باشه مادر... می‌ریم... فقط آروم باش...
پناه چشمانش را بست. شاید این فقط یک وعده‌ی ساده بود، اما برایش مثل نور امیدی بود که میان تاریکی‌های این چند روز کورمال‌کورمال دنبالش می‌گشت...

***
سه روز گذشت، سه روزی که پناه فقط به سقف اتاق خیره می‌شد، به صدای پاهای پرستارها گوش می‌داد و منتظر لحظه‌ای بود که دکتر مرخصش کند اما دکتر گفته بود یک هفته باید در بیمارستان بماند.
نسترن سینی غذا را روی میز کنار تخت گذاشت و با لحنی که سعی داشت آرام باشد، گفت:

- پناه، یه چیزی بخور. از دیروز فقط آب خوردی، اینجوری که دوباره ضعف می‌کنی.

پناه بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت:

- اگه بابا رو ببینم، خودم اشتها پیدا می‌کنم.

مینو که در سکوت به گوشه‌ای خیره شده بود، ناگهان نفس عمیقی کشید و بلند شد.

مینو: نسترن مادر، کمک پناه کن حاظر بشه!

***
خانه‌ی سالمندان بوی عجیبی داشت. ترکیبی از دارو، عطر صابون‌های ارزان، و چیزی که شبیه بوی کهنگی و خاطرات فراموش‌شده بود. پناه نفسش را با سختی فرو داد و قدم‌هایش را تندتر کرد. مینو کنار او راه می‌رفت، انگار که می‌ترسید دخترش هر لحظه از پا بیفتد. نسترن هم همراهشان بود، اما سکوت کرده بود. پناه دستش را مشت کرد و چشم‌هایش به دنبال پدرش گشتند. در انتهای سالن، مردی روی صندلی کنار پنجره نشسته بود. قامتش کمی خمیده شده بود، موهای جوگندمی‌اش بهم ریخته، و نگاهش خیره به بیرون بود. پناه دهان باز کرد تا صدایش کند، اما بغضش سنگین‌تر از آن بود که بگذارد. فقط توانست چند قدم جلوتر برود. مرد ناگهان سرش را چرخاند. برای چند لحظه، چشمانشان در هم گره خورد.
پدرش اخمی کرد، انگار که نمی‌توانست باور کند کسی که روبه‌رویش ایستاده، دخترش باشد. اما بعد، ناگهان چشمانش از اشک پر شد، و صدایی که از همیشه خسته‌تر بود، شکست:

- پناه...!

پناه دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. دوید، خودش را در آغوش او انداخت و میان هق‌هق‌هایش، فقط یک جمله را تکرار کرد:

- بابا... منو ببخش... من نتونستم، نتونستم دختری کنم برات!

 

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...