رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت_۲۴

 

به دنبالش از آزمایشگاه بیرون زدم . رو به بیابان بی انتها ایستاده بود . هاله ی غمناک دورش ، قلبم که تازه گرم شده بود را به درد می آورد .روبه رویش ایستادم . نگاهم در نگاهش گره خورد . قهوه ی چشمانش تلخ بود . نگاهش را از من تشنه گرفت و جای دیگری را نگریست : کجا زندگی می کنی ؟ تا اون جایی که می دونم خونمون تو جنگ خراب شد.

سردی کلامش مرا از خود بی خود می کرد . این که از آن قضیه حرف نمی زد ، یعنی عمق فاجعه !نفسم را به بیرون فرستادم و رو به آسمان گفتم : آره ، خراب شد . حالا با من بیا ببین کجا زندگی می کنم .

دستم را به سمتش دراز کردم . نگاهی به دستم انداخت و سپس میخ چشمانم شد . چشم هایش باریک شد و نامطمئن دستش را داخل دستم قرار داد. لبخند لرزانی روی لب هایم پرواز کرد و دستش را فشردم . به سمت ماشین رفتم و او را به دنبال خودم کشاندم ؛ در حالی که در ذهنم ، این فکر غوطه می خورد که اگر انجمن از شهرزاد با خبر شود ، چه می کند ؟!

 

خیره به قلعه پرسید : تو این جا زندگی می کنی ؟

در حالی که دزدگیر ماشین پنهان شده بین درختان را می زدم ، گفتم : آره !

ابرویش به طرزی طنزگونه بالا پرید : من نبودم کلاست رفته بالا !

تلخ خندیدم : داخلش رو ندیدی هنوز !

+ کلاس می گذاری ، فرهان ؟

به طرفش برگشتم ؛ شنیدن نامم از زبان او مرا سرخوش می کرد : نه . من اهل کلاس گذاشتنم آخه ؟!

+ پس چی ؟

نگاهم را به زحمت از صورت دلفریبش برداشتم و به راهم ادامه دادم : داخلش رو ببینی ، نظرت بر می گرده !

****

دستش را محکم بین دستم گرفته بودم . از در مخفی خودم گذشتم و عجول گونه به سمت اتاقم قدم برداشتم . اما شهرزاد در حالی که محو در و دیوار قلعه شده بود ، مبهوت زیر لب زمزمه کرد : واو ! فرهان این جا رو از کجا پیدا کردی ؟

جوابش را ندادم و اورا با خودم به داخل اتاقم کشاندم . هنوز نفسم به جایش بازنگشته بود که تلفن اتاقم به صدا درآمد . زیر چشمی نگاهی به شهرزاد انداختم و با تردید ، گوشی را پاسخ دادم : بله ؟

_ قربان ! امروز با انجمن جلسه دارید !

چشم از نگاه متعجب شهرزاد گرفتم و توی گوشی گفتم : باشه ، ساعت چند ؟

_ ساعت هشت ، قربان !

به ساعت مچی ام نگاهی انداختم ؛ خوب بود ، هنوز چهار ساعت وقت داشتم .

+ باشه .

و تلفن را قطع کردم . صدای شهرزاد توی گوشم اکو شد : قربان ؟! چرا بهت گفت قربان ؟

هر دو دستم را روی موهایم کشیدم . نفس حبس شده ام را به بیرون فرستادم . دستش را گرفتم و با خودم او را روی تخت نشاندم . نگاهش کردم ؛ این همه معصومیت حل شده داخل این قهوه ی ناب و بکر ، مگر می شد ؟! مگر می شد از طعم آن گذشت ؟!

دستم را نوازش گونه روی طره ی موی کنار چشمانش کشیدم ؛ حس نابی بود . صدای بی قرارم در اتاق پیچید و به حلزونی گوشش رسید : باشه یه وقت دیگه برات توضیح می دم ، خب ؟

نامطمئن داخل چشمانم را کاوید . مردمک هایش دو دو می زد . اما بعد لبخند روی لب هایش نشست و با آن صدای دلبرانه گفت : خب !

لبخند زدم و او را در آغوش کشیدم . سرم را بین موهایش فرو بردم و بوییدم . غرق شدم در آرامش وجودش . چند وقت بود از این خوشبختی محروم بودم ؟ چند روز ؟ چند ماه ؟ چند سال ؟

او را بوییدم و بوسیدم . در او حل شدم . به خدا من هم آدم بودم !

***

صدای ساعتم بلند شد . فوراً دست دراز کردم و خاموشش کردم . به چشمان زیبای خفته در آغوشم نگاه کردم ؛ از نفس های غرق خوابش که مطمئن شدم ، نفس آسوده ای کشیدم . تار موهای ریخته روی پیشانی اش را با ملایمت به طرفی راندم و بوسه ای را مهمان جبینش کردم . این عطش چند ساله مگر سیر می شد ؟!

آرام دستم را از زیر سرش برداشتم . از روی تخت جدا شدم و لباس هایم را به تن کردم . یادداشتی برایش نوشتم که تا من بیایم از اتاق بیرون نرود . دوباره نگاهش کردم ؛ لبخندی زدم و از در اتاق بیرون زدم .

****

روی تخت چمباتمه زده بودم . یک ساعتی بود که بیدار شده بودم و بای جای خالی فرهان رو به رو شده بودم . بعد از سال ها خواب را تجربه کردم ؛ در کنارش دلتنگی و دلخوری را !

وسوسه می شدم هر لحظه ؛ که در اتاق را بگشایم و همه جای قلعه را زیر و رو کنم . اما فرهان تاکید کرده بود که از این اتاق بیرون نروم و فرهان حرف بیخود نمی زد . اما این رفتارها ، " قربان " هایی که پشت تلفن به فرهان گفته شد ، این قلعه و تمامی اتفاقات ، ذهن درگیرم را درگیرتر می کرد . هاله ای که از فرهان دریافت می کردم ، دلم را به لرزه در می آورد .

 دست هایم لبه های تخت را چنگ زده بودند و در پی فرار از این کابوس به ظاهر رویا بودند . آن قدر لبه های تخت را در میان دستانم فشردم که دستانم به گزگز افتادند . رهایی شان دادم و آن ها را روی زانوانم قرار دادم . خیره به دست های قرمز شده و روتختی مچاله شده بودم ؛ اما فکرم در جایی دیگر جریان داشت .

صدای تق باز شدن در ، باعث شد تا سرم را بالا بگیرم ؛ فرهان بود . مرا که دید گویی نفس راحتی کشید . به رویم لبخند زد . لبخندی که در جوابش کاشتم ، نامطمئن و لرزان بود ؛ اما فرهان این را ندید . آن قدر فکرش درگیر بود که مرا ، شهرزادش را ، ندید ! جلوتر آمد . خم شد و به پیشانی ام بوسه تزریق کرد . دستش را زیر چانه ام برد و سرم را بالاتر آورد . نگاهم در نگاهش تلاقی یافت : کسی نیومد این جا ؟

اشتباه نمی کردم اما در عمق استخر چشمانش ، نگرانی موج می زد . لب هایم را با مکث از هم فاصله دادم و صدای سردم از میان آن ها خارج شد : نه ، کسی نیومد !

بازدم حبس شده اش را به بیرون فرستاد . کنارم روی تخت ، جا گرفت . دست هایم را در دستانش جای داد و آن ها را روی پاهایش قرار داد . با انگشتانم شروع به بازی کردن کرد .

+ فرهان ؟

بدون این که سرش را بالا بگیرد ، لبخند زد و گفت : جانم ؟

+ می شه به من بگی این جا چه خبره ؟

باز هم سرش را بالا نگرفت ، لبخند از لب هایش جدا نشد . گویی در جهان دیگری بود : چه خبری می خوای باشه عزیزکم ؟

 

دستانم را از دستانش بیرون کشیدم تا توجهش را به خودم جلب کنم : این رو تو باید بهم بگی !

با آن لبخند بی دلیلش نگاهم کرد و تنها سکوت کرد . به سمت کشوی میز عسلی خم شد و جعبه ای قرمز رنگ بیرون کشید . آن را مانند شئی با ارزش داخل دستانش گرفت . هنوز لبخندش روی صورتش چسبیده بود . متعجب نگاهش می کردم که در جعبه را باز کرد . دو حلقه ی نقره ای رنگ ، یکی مردانه و ساده و دیگری زنانه با نگینی زیبا و سرخ رنگ ، داخل جعبه جا خوش کرده بودند . حلقه ی نگین دار را بیرون آورد . دست چپم را گرفت . روی انگشتانم بوسه زد و می خواست انگشتر را داخل انگشتم جای دهد ؛ اما دستم را عقب کشیدم . بالاخره از رویا بیدار شد ؛ لبخند از روی لب هایش پر کشید و به جای آن ، تعجب در جای جای صورتش پخش شد . لب هایش از هم فاصله گرفت و مبهوت زمزمه کرد : چرا ؟

+ قرار نیست به من بگی این جا چه خبره ؟

 

موجی از غم داخل تیله هایش رسوخ کرد . به زمین خیره شد . نفس عمیقی کشید . نگاهش را به رو به رو دوخت و گفت : بعد از جنگ بزرگ ، وقتی شماها تردق رو از بین بردید ، تا چند وقت همه خوشحال بودند ؛ دیگه اربابی نبود ، دیگه غمی نبود ، دیگه ستمی نبود ؛ اما می دونی انگار این دنیا بدون ارباب دووم نمی آره . بعد شش ماه ، انجمن تشکیل شد ؛ از بزرگ ها و شناس های افرادمون . بعد یکی رو از بین خودشون انتخاب کردند برای فرمانروایی . اون کسی نبود به جز ... .

+ تو !

نگاهی حواله ی چشمانم کرد . لبخند غمگینی روی صورتش پر کشید : من ! اما اسمم فرمانروا ست . من فقط یه عروسک خیمه شب بازیم ؛ مدام توی دست هاشون چرخ می خورم و چرخ می خورم . تنها کاری که تو این چند سال از روی اختیار خودم انجام دادم ، می دونی چیه ؟

صامت نگاهش کردم که ادامه داد : برگردوندن تو ! به خاطر همین می ترسم از این اتاق بیرون بری . این جا تنها جاییه که از دست اون ها در امانه . این جا تنها جاییه که می تونم ازت مواظبت کنم .

نفسی که کشید انگار برای فرو بردن بغضش بود . خنده را روی لب هایش نشاند و رو به من گقت : خب ، نمی خوای به درخواست ازدواجم جواب مثبت بدی ؟

" تو اون کوه بلندی

 که سر تا پا غروره

کشیده سر به خورشید

غریب و بی عبوره "

در حالی که اشک از چشمانم جاری می شد ، تک خنده ای کردم و گفتم : چرا که نه ! کیه که دلش نخواد ملکه باشه !

سرش را به عقب گرفت و خندید . خنده ی بلندش دل وا رفته ام را لرزاند . دستش را گرفتم و انگشتر مردانه را در انگشت دومش فرو کردم . لبخند زد و دستم را گرفت . نگین سرخ روی انگشت سفید کوچکم خودنمایی می کرد . در حالی که به سرخی اش نگاه می کردم لبخند روی صورتم پر گستراند . دستش را زیرچانه ام برد و سرم را رو به روی تیله های رقصانش قرار داد . از میان لب هایش زمزمه کرد : دوستت دارم .

" به چشم من

به چشم من

تو اون کوهی ؛

پر غروری ، بی نیازی ، با شکوهی

طعم بارون ، بوی دریا ، رنگ کوهی "

**

دو مرتبه در میان اتاقی تاریک ، تنها شده بودم ؛ اتاقی تاریک و سرد همراه با هیولایی از جنس دوزخ که بر بند بند بدنت چیره می شود ؛ تنهایی . سرد بودنش به تن روحت چنگ می انداخت و زخم می زد . دکوراسیون اتاق ، ساده گون بود ؛ یک تخت دو نفره که رو به روی در و در انتهای اتاق ، از ترس تاریکی در کنجی چمباتمه زده بود و دستش را دور میزعسلی قهوه ای کنارش ، حلقه کرده بود . یک قاب کوچک روی آن ، فاتحانه نور را پیدا کرده بود و پر غرور ایستاده بود. مبلی تک نفره رو به روی پنجره ، در انتظار روشنایی ، به پرده ها التماس می کرد . تاریکی از همین پنجره بود که با پرده هایی ضخیم و تیره ، مقابل نور خورشید مقاومت می کرد .به سمت پنجره رفتم . پرده را کنار زدم . نوری که به اتاق هجوم آورد ، باعث شد چند لحظه پلک هایم را روی چشمانم بکشانم .

پنجره ی کیپ شده را باز کردم و هوای سرد بهمن ماه را به ریه هایم کشیدم .باید به فرهان می گفتم چند گلدان کوچک برای خانه ی کوچکمان بخرد .طعنه آمیز بود ؛ میان قلعه ای با بزرگی عظمت گونه ، در میان اتاقی کوچک به حبس کشیده شده باشی .پنجره را بستم اما پرده ها را با گیره هایی جمع کردم . قاب عکس را از روی میزعسلی برداشتم و به بازتاب چشم هایم نگاه کردم که با چشمان خودم در تلاقی بود . لبخند زدم و قاب عکس را سر جایش قرار دادم . متوجه خاکی که روی میزعسلی نشسته بود ، شدم . پوفی کشیدم و زیر لب غرغر کردم : مرد که توی خونه تنها باشه ، همین می شه دیگه !

و تا زمانی که فرهان ، تن خسته اش را به اتاق کشاند ، به جان در و دیوار اتاق افتادم . می دانستم وقتی بیاید ، قلبش از این روشنایی ، نوازش خواهد شد .

یک آیینه ی قدی کنار در ایستاده بود و کمبود روشنایی را منعکس می کرد . رو به روی آن ایستادم و به اندامم نگاهی انداختم ؛ همان گونه دخترانه و ظریف . اما چهره ام ، غم جای جایش را شلاق زده بود . گیسوان پریشانم در هم پیچیده شده بودند ؛ باید فکری به حالشان می کردم . شانه نداشتم پس با انگشتانم ، گره هایش را باز کردم .

جالباسی بی طرفانه آن طرف در  بود . کپه ای از لباس های فرهان رویش را پوشانده بود و کمرش را شکسته بود . امان از شلختگی مردها ! به سمتش رفتم و لباس ها را دانه به دانه ، مرتب آویزان کردم .

روی تخت نشسته بودم و در حال فرو بردن سوزن روی رو بالشی گلدوزی شده بودم . در اتاق با صدای قیژی باز شد . متعاقب آن ، پیکر فرهان در آستانه ی در حاضر شد . نگاهی به من انداخت و لبخند زد . سپس انگار متوجه روشنایی پر کشیده به داخل اتاق شد ؛ لبخند روی لب هایش پژمرد . با سرعت به سمت پنجره رفت و پرده ها را انداخت و رو به من ، با چشمانی پر شده از جام ترس گفت : پنجره رو هم باز کردی؟

متعجب و آرام سر تکان دادم . تاییدم را که دید ، کرکره ی پلک هایش را کشید . دست هایش را روی چشم هایش گذاشت . چند گام به عقب رفت و روی مبل افتاد . سرش را به دستانش تکیه داد . زیر لب زمزمه کرد : چرا ؟ چرا این کار رو کردی ؟

چند ثانیه سکوت در اتاق برقرار شد و سپس صدای من در فضا پیچید : آخه این جا خیلی تاریک بود و ... . حالا چی شده مگه ؟

سرش به سرعت سمت من چرخید : چیزی که نباید ، اتفاق افتاده .

از جایش بلند شد و سریع به سمتم آمد . مرا از تخت کند و به سمت جالباسی کنار در رفت . پالتوی پاییزه و شالم را از روی آن چنگ زد و به سمتم گرفت . در حالی که آن ها را می گرفتم ، پرسیدم : کجا داریم می ریم ؟

دستش را روی دستگیره در گذاشت و گفت : باید از این جا بریم . اون ها به احتمال زیاد فهمیدند تو این جایی !

_ آخه چجوری ؟

دستگیره در را پایین کشید و درب را باز کرد اما سه مرد نظامی پوش رو به رویمان قرار گرفتند . فرهان زیر لب زمزمه کرد : چون پنجره رو باز کردی !

****

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...